پریشان

منی گر بوسه باران تو بودن !!

آخرین برگ پاییز

خاطره باز ۱۴۰۰/۰۹/۲۹ 21:6

 

من آخرین برگ پاییزم
پر از خاطراتی زرد و نارنجی
بگذشته از فصلهای باران و آفتاب
پشت درب سفیر سفیدِ زمهریر...
آغوش بگشا
من آخرین برگ پاییزم
نگذار بمیرد این تنهایی!
چشمانم را پر کن از دیدنی های مهربانت
تنم را جای جای بکش از قلمِ بوسه های بی پایانت
من آخرین برگ پاییزم
از شروع شبهای سرد دلتنگی
تا رنگ پریدن از رنگین کمانِ بیتابی
مرا ببوس و بخواه...
من آخرین برگ پاییزم ...
خزیده از امتداد انگشتانی
که بوی تو را تا ابد به خود می پیچد ...

 

 

پ ن : خاطره باز .. یعنی .. "آخرین برگ پاییز" ...

 

راز گل سرخ

خاطره باز ۱۴۰۰/۰۹/۲۶ 20:54

 

 

شعری برایت آورده ام !

پُر از ساز و پر از سوزی پریشان ...

و ایران را از خطِ خطیر خاطره ات گذر می برم ...

و دلبری هایت را ... هم !

از لای موهای ژولیده  و صورت نتراشیده ام خواهم چشید !

خودم را در قامتت خواهم دید "تمام قد"

وقتی آفتاب برآید

و برایند کُنَد همه ی طولای تشنگی های "راز گل سرخ" را ... آنجا !! ...

...

آنشب

باران می بارید ...

و برف پاک کن ها بیقرار می رقصیدند

همین

 

 

پ ن : خاطره باز ... یعنی ... "راز گل سرخ" ...

پ ن : باهم ساختن یعنی عشق .. 

 

 

دوستت دارم

خاطره باز ۱۴۰۰/۰۹/۲۶ 11:55

 

 

"دوستت دارم"
باور کن این واژه های زخمی و ترک خورده ی مرا .. اما ..
دست و پای مرا نبند
بگذار این منِ دورِ زود باورِ عآشق مآب ... تقصیر کند ...
و کوهی بسازد
رفیع و بلند بسان آسمان ...
و نرو
آنقدر بمان تا تمام زخمهای دلش از بودنت التیام گیرد
بشوی شآهپری دریای قصه ها و آرزوهای عاشقانه اش ...
و ناجی ِ جذامیِ طرد شده از جامعه ای "افسانه" ای ...
نگذار بمیرد "دلش" به همین آسانی
بگو
"دوستت دارم"
بگو

 

 

 

پ ن : خاطره باز ... یعنی ... "دوستت دارم" گفتن های بی پایان .. خستگی ناپذیر .. حتی مقصر .. حتی ...

پ ن : فردا خورشید از سرزمین رویاها طلوع خواهد  کرد! و ماتم زده ی بی تدبیر میل به خاموشی خواهد نمود ... کم کم .. و به آرامی

 

 

ریاضی محض

خاطره باز ۱۴۰۰/۰۹/۲۵ 20:48

 

 

آنگاه .. ماه به ستاره ای می گفت:
ای بی خبر
عاشق شو!
ببین چه جولانی می دهد آن "خاطره" ... در خیال پریشان اش ...
گاه با لبخند
گاه با اشک
و پریشان و زخمی در غبار هنوز ایستاده
تا شاید
از خواب و خیال ...
خاطره اش را به واقعیتِ محض بیآغوشاند ...
مثل "ریاضی محض"
همین

 

 

پ ن : خاطره باز .. یعنی " ریاضی محض" ...

پ ن : اونها که همه ی انرژی شون توی گذشته باشه ... هرگز آینده ای نمی سازند ... براشون هرچی پیش بیاده ...

پ ن : سر پل صراط ...

پ ن : آریسان بی قرار رفت ... !!!

پ ن : چقدر "تنهاست" ... اون وجهه هایی از "من" که کسی نشناخته ... که پر از لبریزِ از احساسِ ایثار ...

 

 

جهانِ سیال

خاطره باز ۱۴۰۰/۰۹/۲۳ 18:27

 

مرا دوست بدار
تا اندوهای بی شمار کرانه های دلم
مرا برایت رها کنند
و از روزگاری غربت زده و موهوم
هر دم
به واقعیت شیرین میان دستانت سفر کنم
با عشق می توانی
هندسه ی جهانِ سیالِ مرا به خودت وزن دهی
و باقی عمر پریشانم را
پر از لبریز خاطره بازی کنی ...

 

 

پ ن : خاطره باز .. یعنی ... "جهانِ سیال" ...

پ ن : دل میخواد دلبری کردن...

پ ن : به امید حق علیه باطل ... قورباغه ی هفتیر کش ... قور قور کنان به باتلاق خودش خزید ... و من ! پرچمِ افتخارم را به احتزاز آوردم. خداوند با جهادگران است .. همین.

 

 

غم

خاطره باز ۱۴۰۰/۰۹/۱۹ 18:25

 

 

و غم دوشنبه های تکاملی
در چشمان من
می جوشید
و پلکهایم زورشان به سیلاب این احساس نمی رسید
تا تردید را از نگاهم بزداید
نه از جنس ودکا ها و خندیدنهای دروغین
از جنس صفحه ای تازه از کتاب زندگی
این فصل هم به سر رسید
چشمهایم خسته اند
و باران خجلت زده به گوشه های شب می خزید
آن "عشق" خام پایید و نرسید ...
سیاه ترین ساعت شب اینجاست
و بوی بادام "تلخ" ...
مثل "دلهای سوخته" ...
از رویاهای به آتش کشیده شده ...

اما "امید" در گلبرگهای سفید مریم می بالید ...

و بوی تُند و صریح اش

به یاس های وحشی می گفت:

زندگی همچنان جاریست!

زندگی؛ همین جریان مهربانیست ...

 

 

 

پ ن : خاطره باز ... یعنی ... "زندگی" ...

پ ن : وقتی توی یه شهر .. قورباغه بشه کلانتر ... .... تمام تلاششو میکنه که "جوجه اردک زشت" ... مسخره بشه ... اما ... وقتی خورشید برای شبهای قورباغه ای شمشیر کشان شب را بِدَرَد .... "آواز قو" در هوای مه زده ی تالاب ... خواهد پیچید .. و فرداهای روشن خواهد دمید ... همین.

پ ن : نزار دلم بمیره.

 

 

 

 

 

 

نقطه ... سر خط !

خاطره باز ۱۴۰۰/۰۹/۱۸ 19:25

 

 

من آخرین سلحشور عالمم ...

تیغ رویارو می کِشَم !

 

 

 

پ ن : خاطره باز .. یعنی ....  " هرگز نارو نمی زنم" ...

 

 

منِ خاطره انگیز ...

خاطره باز ۱۴۰۰/۰۹/۱۴ 21:10

 

 

 

حالا که خوب نگاه می کنم می بینم من آدم خوشبختی بوده ام، بسیار خوشبخت.
من بدون در نظر گرفتن نظرات آدم های دیگر، کارهایی که دوست داشته ام را کرده ام و مسیرهایی که می خواسته ام را رفته ام. من جوری زیسته ام که خودم دوست داشته ام و بیرون زده ام از تمام قاب ها...
من از روزی که یادم هست به تمام اجبارها پشت کرده ام و خط باطل کشیده ام روی تمام حصارها.
من از روزی که یادم هست، سرکش و گستاخ بوده ام در مقابل کسانی که می خواسته اند طرز فکر و نقطه ی امن خودشان را به من تحمیل کنند.
من از روزی که یادم هست، در حال عبور بوده ام، از مکان ها، محدودیت ها، آدم ها...
از روزی که یادم هست تلاش کرده ام؛ برای بهتر زیستن، بهتر بودن، بهتر شدن... من همیشه در تکاپو بوده ام برای رسیدن به آرزوها‍‍یی که محال می پنداشته ام، و در حال گریز بوده ام از کسانی که دغدغه شان چیدن بال های خیالی پرواز من بوده.
من آدم های خوب زیادی را شناخته ام و آدم های خوب زیادی را دوست داشته ام.
من از آجر رنج هایم پله ساخته ام، و با ساده ترین اتفاقات و جزئیات، دلخوشی های کوچک و امنی پس انداز کرده ام برای خودم.
من تلاش کرده ام کسی باشم که بعد از من بگویند؛ هیچ چیز حریفِ این آدم نشد،
که شکست ناپذیرترین بود و خوشبخت ترین!
من از روزی که یادم هست؛ یادم هست خوشبختم...

 

 

 

پ ن : خاطره باز .. یعنی ... "منِ خاطره انگیز" ... بدان...

پ ن : من از سرزمینی دیگر ...  خورشید را کسی خیره نگاه نمی کند ...

 

پریشانی

خاطره باز ۱۴۰۰/۰۹/۱۲ 14:25

 

 

زندگیِ من از روزی آغاز شد
که تو را دیدم
و بازوانت، راهِ دهشتناکِ جنون را
بر من سد کرد
و تو سرزمینی را نشانم دادی
که در آن تنها بذر نیکی می‌پاشند
تو از قلبِ پریشانی آمدی
تا تسکین دهی تب و دردم را
و من درختی بودم که در جشن انگشتانت
می‌سوختم از اشتیاق
من از لب‌های تو متولد شده‌ام
و زندگی‌ام از تو آغاز می‌شود .

 

 

 

پ ن : خاطره باز ... یعنی ... "پریشانی" ...

پ ن : زادروز وقاحت ... و ... تاوانِ نداده .. و .. مرگِ یک زندگی!

 

آخرین پرواز

خاطره باز ۱۴۰۰/۰۹/۱۱ 18:54

 

آخرین پرواز

 

در من ولی عقابی تنها
که هر روز فرازها را بال می گشاید
و قله های رفیع را
از صیحه ای محسون می کند
و ماهی ها را که اسیر آب اند
به نیشخندی می بخشد
و همه روزهای بهاری را حتی
به نارنجیِ زردِ عاشقِ پاییز می بَرَد
تا بوسه های برفین
و زخمهای دلم را
از افق کبود خورشید
اشکهایش را پنهان می برد
زلال و ساده اما شور
مثل اقیانوس لبریز از عاشقی هایی مواج
پر از "خاطره" و لبخند
پر از "تو"
...

 

 

 

پ ن : خاطره باز .. یعنی .. "پر از خاطره" ...

 

 

خاطره ای .. اگر ...

خاطره باز ۱۴۰۰/۰۹/۰۸ 19:34

 

خاطره ای اگر ...

می تواند تمام عمر یک "احساس فهمیده" را سیر کند ...

می تواند تمام بندها را بگسلد .. پر کشیدن را ... از وانمود به نمود آورد ...

می تواند شعر شود از فرایند تلاشهایی که روا رانده ..

می تواند "آن حقیقت رفته به باد" را به "عادت بیداری شبها" گره بزند ...

می تواند داده های پَرت را پیراسته ... میانگین های چوله را .. عادل ... و در نهایت ... "تکامل" را ارمغان آورد ...

می تواند از برایند همه ی جناح ها "توسعه ای پویا" را مدیریت و سازماندهی کند ...

می تواند "نبردِ من" گون ... خونِ "غیرت و عزت نفس" را البته "غرق معیار لبخند خدا" خط مشی کند ...

می تواند چرخهای از حرکت ایستاده را که هیچ ... همه ی جاده ها و دشت ها و رود ها و کوهها و دریاها و جنگل ها و .. و ... را پر از چرخه هایی بومی کند!

می تواند "سِیرِ چوله ی قانونسازیِ گدا پروریِ استعماری" را ... "مُوَلِّد" پروری کند ...

می تواند "مدیر پروری" کند به جای ... " ... ... ..." ...

به خدا که می تواند ...

فقط و فقط اگر "خاطره ای ... اگر ..." ..

 

 

پ ن : خاطره باز .. یعنی "خاطره ای .. اگر ..."

 

 

 

 

کاش

خاطره باز ۱۴۰۰/۰۹/۰۴ 20:54

 

 

کاش بودم آنجا

همانجا کنار "تو" و تا "یادت" ببرم همه ی آنچه تورا می بَرَدَت بی حس و خیال ...

خسته و سخت و خراب ...

آنچنان سبز ببوسم خاطره هایت را ...

تا که "شیرین" بچشی لحظه ها را مدام !

 

 

 

پ ن : خاطره باز .. یعنی ... "شیرین بچشی باقی از عمر ... " همین

پ ن : بردگی مُدِرن .... در کشورهای در حال توسعه مثل موجی که از دریا بی جان ها را  به ساحل مهاجرت میدهد ... همه ی "بی عزت نفس" ها را از کشورهای در حال توسعه به کشوهای توسعه یافته مهاجرت میدهد ... در حالی که عمیقا نمیدانند این چوله ی و انحراف فرهنگی اجتماعی از بُن و ریشه چه بوده و چه خواهد شد! یک زمانی از کشورهای آفریقایی سیاه پوستهای بیچاره را برای کار در مزرعه و معادن و غیره و ذالک به دام بردگی می کشیدند اما حالا با بالا رفتن سطح شعور جمعی جوامع این سطح از به بردگی کشیدن انسانها چندان ممکن نیست! لذا نظام سلطه با استفاده از اساتید و مغزهای فعال سالها کوشیده اند و ساز و کاری طراحی کرده اند که افراد با استعداد جوامع در حال توسعه را از درون مایه فرهنگی آنقدر ضعیف و بی عزت نفس می کنند که فرد در ذهن خود جامعه ای ایده ال از نظام سلطه می سازد و سوار امواج چوله های فرهنگی به کشور های توسعه یافته مهاجرت میکند. از غریق دریای مواج بودن خلاصی میگیرد و گرم  و نرم در رفاه اجتماعی و انفرادی کشورهای توسعه یافته عمر سَر می کند! تا اینجا که به این مهم نگاه می کنی سیر صعودی رشد اقتصادی و رفاهی فرد تامین می گردد. اما ... آنچه کمتر به آن توجه می گردد ریشه های این ساز و کار مهاجرت از کشورهای در حال توسعه به کشور های توسعه یافته هست!! و با مهندسی آماری ساده ای می توان به اطلاعات حائز اهمیتی دست یافت: اول که در کشورهای در حال توسعه رشته های تحصیلی و هنرهای کارآمدیِ  مورد نیاز کشورهای در حال توسعه باب و بورس می گردند ... و در حالی که در کشورهای توسعه یافته رشته های تحصیلی مادَر و کلیدی در مسیر توسعه بیشتر و پیشرفت مطمئن تر. برای مثال رشته های پزشکی، پیراپزشکی، مهندسی، موشکی، فیزیک ، داروشناسی و داروسازی و .. و .. و ... در کشورهای در حال توسعه بابت و پر درآمد و مهاجرت پذیر می گردد .. آنقدر کار پیش می رود که تمام مدیران ارشد بیمارستانها "دکتر" .. تمام مدیران ارشد ارگانها "مهندس" تمام مدیران دانشگاهاها ... و .. و ... و .. دارای تحصیلات عالیه در هر رشته ای هستند اِلّا "مدیریت" ... چرا؟؟؟؟؟ واقعا چرا؟؟؟؟؟ در کشور من کسی توجه نمی کند؟؟ آیا این بردگی مدرن نیست که نظام سلطه بخواه خودش مدیر باشد و مهندسین  دکمه های موشک ها فشار بدهند به دستور مدیران نظام سلطه؟؟؟ این بردگی مدرن نیست که مهندسی هواپیما و ماشین و مهمترین صنایع صنعتی را طراحی و سازندگی کنند برای مدیران سلطه؟؟؟ پزشکان زحمت بشکند پیرا پزشکان عمر بگذارنند برای مدیران نظام سلطه؟؟؟ داروساز ها و ... و .. و .. برای پیشرفت هرچه بیشتر مدیرانِ نظام سلطه؟؟ به قیمت تخت نرم و ماشین فانتزی تر و خیابان های مرتب تر و ... البته "غربت" ... ؟؟؟؟!!!! اگر در کشور من فقط مدیریت را دست مدیران بدهند ... آنگاه نظام آموزش و پرورش اصلاح می گردد .. و آنگاه نسل آینده ای پر عزت نفس تربیت خواهد شد .. آنگاه در کشورم تولید جای واردات را می گیرد .. آنگاه هر کسی سر جای خودش بهترین دستاوردها را برای کشورم می آورد .. و به عمری شاید به اندازه یک نسل می تواند باعث رسیدن به توسعه یافتگی کشورم بشود... بردگی مدرن .. ریشه در یک طراحی خیلی پیشرفته دارد ... برای به بردگی کشیدن نسل با استعداد جوامع در حال توسعه .. هیچ پیدا نیست؟؟؟!!! کشور من روزی به توسعه خواهد رسید که آحاد جامعه به جای تفکر منفعت طلبانه فردی به منفعت جامعه فکر کنند و هنگامه های رای دادن به صلاح جامعه بیاندیشند و در وهله اوله در انتخابات شوراهای شهر به جوانانی که تیم و گروه دارند و ترکیب متناسبی از تحصیلات مدیریت و مشاوره ای دارند رای بدهند آنگاه از دل این شوراها افرادی تربیت می شوند که "فهم" کاملی از قانون دارند و در انتخابات مجلس شورای اسلامی افرادی را روانه ی بهارستان کنند که در تدوین قوانین با دیدی مدیریتی و توسعه ای و بالندگی به این مهم بپردازند و از تایید قوانینی که ماهیتی بردگی پرور  دارند بپرهیزند .. آنگاه ... از دل این مجلس .. وزیران و مسئولینی خارج می شوند که دلی برای کشور دارند و مدیرانی لایق اند ... بودجه ها را جابجا نمی کنند ... قوانین را درست اجرا میکنند .. و .. و .. برجام وار .. مصالح کشور را به مفتی واردات .. ارزان نمی دهند ... ... بردگی مدرن ... را باید ... "به دار آویخت" ... این خاطره از من یادگاری!

پ ن : همین

بیوگرافی
خاطره باز

همین
.
آخرین نوشته‌ها
آرشیو موضوعی
برچسب‌ها
نوشته‌های پیشین
پیوندهای روزانه
دوستان