تاریخِ احساس بودن
خاطره باز ۱۳۹۸/۱۲/۲۹ 0:1تو تاریخِ احساس بودنی ... هر سال .. که می اید.. بهار می اوری...
تو تاریخِ احساس بودنی ... هر سال .. که می اید.. بهار می اوری...
و هر اتفاقی که خداوند رقم میزد در سرنوشت آن نقطه ی ناچیز ، "محوری" بود از بینهایت تا بینهایت و زاویه ای مخصوص و خاص به خود که گاه گاهی زاویه هایشان، از خواست لایتناهی خداوند و در طول قدرت اختیارش و به بداع ناشی از سنت الهی تغیراتی داشت؛ مقیاسهای بشدت گوناگون و متغیر و متنوع و حتی غیر قابل باور و تصور. "محورها" همراه با روزها ، هفته ها، ماه ها، سالها... بیشتر و بیشتر می شدند با این مهم که نقطه ی اشتراک همه ی آنها .. همان نقطه ی ابتدای آفرینشِ ضمیر سوم شخص "من" ، مبداء ِ O بود. محور های مهم .. مهمتر... کم اهمیت .. محو... و .. و .. و ... بسیار بسیار بسیار ... و تعدادی محور متفاوت، آنقدر پر اهمیت و پر رنگ که در پهنه ی "هستی" خودنمایی می کردند. زاویه ای مخصوص و دقیق به خود داشتند و "ثبات" در مقیاس و اندازه را به رخ می کشیدند و هرچه می گذشت این محورهای سه گانه پر رنگتر و محکمتر و اصولیتر و اصل تر و استوارتر می گشتند. "محورهای" زندگی ... محورهایی که توابع اصلی زندگی بر پایش آنها تعریف می شد. توابعی که سطوح مختلف نیازهای هرم آلتون مایو حتی بر اساس آنها معنا می گرفت، مثل نیاز به بقاء! خداوندی که "من" را آفریده بود برای همه نیازهایم هم "توابعی موهومی" را تعریف کرده بود بر دامنه های مختلط و بیشمار. هر آفرینشی اما نیازهای منحصر به فرد خود را داراست ، نیاز به قدرت، نیاز به ثروت، نیاز به استقلال ، نیاز به تعالی ، نیاز به "دانشمندی" نیاز به .. نیاز به ... نیاز به ... و هر نیازی در آفرینش خدای جهان، تابعی ، محوری با ویژگی های خاص خودش ... اما برای "من" این محورها در آن مقطع کائناتی F بود و a و r ...

ادامه دارد ...
و خدا "من" را آفرید... نقطه o را در هندسه ی آفرینش من ... نقطه ای تنها و گنگ در صفحه ای بیکران از "هستی". اونقدر که حتی در بُرِشی کوچک از سیطره ی آفرینش ... پیدا نبود .. اما آن نقطه ی ِ من همانجائی که خدایش آفریده بود ... "بود" ... و اون نقطه "مبدا هستیِ ضمیر سوم شخصِ من" گردید و حدود و کمالات و نگرشها ... بر مبنای اون نقطه معنی می گرفتند.

ادامه دارد...
هندسه ی تکاملی ِ ضمیر سوم شخصِ "من"
"من" نبود، یعنی هنوز آفریده نشده بود و هندسه تاریخ هستی انگار کن بر وجهه نقطه ی مبداء "بی من" مات و مبهوت مانده بود. یک خلاء بیکران ... بی انتها ... یک هیچ ِ مطلق ... درست مثل زِرا ... حتی دقیق تر! که هیچ شَمایی را نمیتوان بر آن اِنگاشت .. هیچ ِ هیچِ هیچ ...

ادامه دارد...
(پست موقت ثابت- لطفا 2 دقیقه فارسی روان بخوانید) هر بار تکرار
مگر می شود از تو خواست ... و نداشت ؟!

خداوندا... به خدائی ات قسمت می دهیم... بار رنجِ این مصیبت ... این بلا ... بر دوش مردمان پایین دست جامعه است... روز مزدها ... اجاره نشین ها ... مسافر کش ها ... آن نفس هایی که از دنیای مسئولین فاصله دارند... خداوندا ... تو را به صیانت بخشندگی ات قسم میدهیم ... به حق "شکر گزارانت" ... به خونهای زنده در تاریخ ایمانت ... این دشمن منحوس را از ما... مردم جهان بَرگیر ... بجز تو چه کسی هست که پیشش التماس ببریم؟ و بتواند؟ مگر نفرمودی بخوانید مرا تا اجابت کنم شمارا ... این امتحان الهی از قدر ما بیشتر است... ما مخلوقاتت .. انسانهای نسی ... کجا بَریم این تمنا بجز از درگاه بی کرانت؟ تورا به "نفس زکیه" قسم ... و به "نون و القلم" .. خدای قهار ... تورا به " والشمس ..." و به "والقمر..." ... تورا به قدمهای "اربعین" تورا به "شمشیر دو دَم" .. خدایا ... تو را به "خودت" قسم ... این امتحان از ما سنگین تر از قدر ماست ... کمکی تقلبی اشارتی حتی ...
"مناجات"
ای آنکه گره ی کارهای در هم پیچیده، تنها به انگشتی از دست قدرتت باز می شود و ای آنکه سختی ها و دشواری ها، تنها با تو آسان میشود و ای آنکه هر راه گریز و رهایی را، تنها از تو باید طلب کرد و مشکلات هم تنها به خواست و قدرت تو نرم می شوند .. به لطف تو هست که برای هر کاری وسیله ای فراهم می شود، فرمانها به نیروی تو انجام می شوند و هر مخلوقی به اراده تو موجود می شود. خواست تو بی آنگه بگویی شدن می شود و نخواست تو بی آنکه بگویی نشدن می شود. ای که تنها تو را در کارهای بزرگ صدا میزنند و در ناگواریها به تو پناه می برند... هیچ بلایی از ما نمی گردد مگر آنکه تو برگردانی اش... هیچ اندوهی مرتفع نمی شود مگر آنکه تو بِرانی اش ... ای خدای من ... اکنون که بلایی بر سرمان آمده که سنگینی اش تمام مخلوقات را به زانو کشیده ... که مدارایی نتوانیم کرد ... خداوندا ... این همه را به نیروی خویش بر ما آورده ای و آنچه که تو بخواهی کسی یارای برگرداندنش نیست ... دری که تو ببندی چه کسی باز تواند کرد؟ و دری که باز گشایی چه کسی تواند بست؟ آن کار که دشوار کنی، کسی آسان نکند و آن کس که خوار کنی کسی مدد نتواند رسانَد ... خداوندا ... بر .. "محمد(ص) و خاندان مطهرش درود و سلام بفرست و به حق ایشان قَسَمت می دهیم و به احسان خودت، که درِ آسایش را به "انسان" باز گشا ... به نیروی لایتناهی خود سختی این "کرونا" را در هم شکن و در آن چه زبان به شکایت و التماس به درگاهت آورده ایم به نیکی و مهربانی بنگر ... مارا در این التماسمان ... شیرینی استجابت بچشان و از پیش خودت رحمت و گشایشی دلخواه به ما عطا فرما ... راه خلاصی از این گرفتاری را برای این مردم، برای همه ی جهانیان پیش پایمان بگذار و مارا به سبب این گرفتاری از انجام واجبات و عبادتت و پیروی از آیین حق ات باز مدار ... ای خدای جهانیان ... بر آنچه بر جهان از این مصیبت آمده دلتنگ و بی طاقت شده ایم ... و جانمان زین اندوه آکنده از درد آمده ... دور کن این بلا را ... و باز بر ما گنهکاران رحم کن گرچه لایق اش نباشم. ای صاحب تمام آفرینش.
پ ن : اگه تو نبخشی .. پس کی ببخشه؟؟ و اگه هم نخای که ببخشی ... راضی ام.
ای ترسِ تنهائی من .. "اینجا چراغی" آورده است :
خوب بنگر:
که ...
تمام آدمهای غمگین .. پیشکش! ... سهم تو نیست این "بار"...
هر آغوشی اگر یک دلی را تنها ... "به مقدار"...
آغوش داشت
چای تعارف داد
سلامی بخشید
خوب کرد زخمهایش را ...
کافیست!
کاش قاطعانه این "ایمان" بود
که "عمر" رفتنی است...
و روز های خوب "ساختنی"
و تنها "باهم بودنمان" خوبی است ...
تا روزی
برایم "آن پیام خدا را بیاوری".

هر تولدی " چراغی " در شب ِ "عمرِ فنائی ماست" ...
دریاب !
که همه ی "بار ِ گناهانش* " حلال با من ...
"بهشتِ موعود" مال تو
هیچ کس برای همیشه زنده نیست !
این جمله از آگاهی : "منفی نیست" ..
و "عاشق"
به دوش می کشد ...
"عشقی" را که اگر "دقیقه ای" انجامید ... تا ... پیش خدا ...
که اگر "انجامید"
تمام
.
* گناهانش : مسئولیت هایش .. احساسهایش .. هرچه .. هایش ..
پ ن : شب...
پ ن : حال میدانی : "تو بدهکاری به من" .. پیش خدا ... حساب می کنیم ... تمام.
پ ن : چه کسی را دوست میداری؟
پ ن : جراتی باید... برای "عاشقی کردن" ...
پ ن : امروز به یک "آگاهی" تازه رسیدم. اینکه وقتی نوشته ای رو میخونی که توش غلط املائی هست یا جملات ... دستورات نگارشی رو دقیق رعایت نکرده.... بیشتر دلی هست .. تا اونها که اتو کشیده اند.
پ ن : دارم موسیقی گوش میدم. حالِ خوبیه...
پ ن : وای "فاتح" .. پشت هر ضرر باید .. استفاده ای باشه .. باخت باید احساس .. فوق العاده ای باشه ...
آه فاتح قلبم .. فکرشم نمی کردی .. رام کردن این شیر.. کار ساده ای باشه .....
یادش بخیر .. "باز سرائیش" .. آخ .. که فایلهاش . کجاست .. ؟؟؟؟؟؟
پ ن : چهره تهاجمی از یک تیم .... "گاهی بهترین دفاع است" .. اما فقط گاهی ...
و گاهی وقتی که چیزی برای از دست دادن نیست ... هان؟
شاید ...
پ ن : چهره نیلی کن ای .. "صبح صادق" ...
پ ن : خب زیر خط توازن نمودار همیشه دلتنگی نیست .. گاهی .. رخوت .. عصیان .. نمیدانم هرچه .. اما ... اگر جنس آن "احساس" باشد.. به غرور می ارزد...
پ ن : آنچه برای خود می پسندی برای او هم بپسند..... همین.
پ ن : پسرک زده با لگد دستمو علیل کرده ... میگه "لعنتی دوستت دارم" .... و میره ...
نخواهی گر .. سهمی از دنیا
"منم" باید... که سهم دستاتم
اگر آرامشت حتی ...
واسه اینه: "ز همراهیم " ...
زمین می گرده و اما ...
تو که "بی ترس" و ایستاده ...
اگه "عشقم" یه چیزی که
بهت "آرامشی" میده
بیا "روشن کنیم شب را"
ستاره من .. باز "تاب" از تو ...
ازت یه خواهشی دارم !
بخواه که بخواهم از تو ...
بدیهامو .. ببین "خوبی"
منی که "عاشقت" هستم
و یکبار حتی قبل از من ..
بگو این من تمام ... "از تو"...
چقدر خوبه "هوای من"
چه عشقی داره این احساس
تو "مآه" من اگر باشی...
منم "فاتحِ" این هستی !
اگر راه گریزت را
خودت از هر طرف بستی
از این حالا ولی هرجا
که من باشم . . توام "هستی"
و میدانم که عمر عشق تو
به کوتاهی ساعت نیست
عزیزم گفتنت .. حتی ...
یک حرف از روی "عادت" نیست!
بیا " روشن کنیم شب را"
ستاره من .. باز "تاب" از تو ...
ازت یه خواهشی دارم !
بخواه از من ... "مرا از من" ...
تمام خوبیام از "توست"
چقدر خالی مونده احساسم ...
همین یک عمر قبل از من
بگو که "عاشقت هستم"
پ ن : همیشه دوسش دارم. "احساس اصلیِ این آهنگ رو" ... "تمام خوبیام از توست".
پ ن : امروز با "کرونا" ارتباط بر قرار کردم. یه ارتباط "نمناک".. ... "کرونا" میتونه نعمتی باشه ... اگه از یه زاویه دیگه نگاش کنیم. اینکه آدم میتونه بفهمه که "قراره بمیره" .. این "آگاهی" ... فرصت توبه .. حلالیت گرفتن .. یک روز "درست زندگی" کردن رو میده.... از "کرونا" نباید ترسید. باید شناختش. همه ی ابعادش رو
پ ن : تعادل خوبه. "هرچیزی به یه نسبیت مناسب و متناسب باید باشه" همون که گفتم : "کمی تا قسمتی از همه خواستنی ها را .. خدایا .. "...
پ ن : باهم ساختن لذتش بیشتره.
پ ن : کاش میشد بعضی حرف ها را باور کرد. یا حتی همه اشان را ...
پ ن : یک روز .. "فردایش" خواهیم مُرد. خلاص.
من "چشمهایش " را بست .. و به آرامی اندیشید :

خورشید خروشید
و هرچه گَشت ... "مآه" را ...
که به دور "زمین" می چرخید ... "ندید" ...
با چشمانی سوزان و عرقی آتشین "دردهایش" را ... حتی "زخمهایش" را فرود بلعید ...
هر چه "بی دریغ" تر تابید ... اما ...
هیچ "مآه ـی" احساسش را باز "تاب" نیاورد ...
"قدر خورشید" مطلق بود شاید !
این حساب از حدّ را .. بر مخرجی "ناصفر" باید کشید ...
یاد آن نقاش و آن تفسیر از عشق:
"روی بوم ِ خالی خورشید ... اما ...
نقش ِ ناب ِ انتظار ... باید کشید ...
تمام.
پ ن : امروز هم "نمازهایم" را خواندم. و "دعاهایم" را بُردم ... برای همه انسانها حتی .. که "کرونا" این مولود شیطانی ... را "خداوند" به "حقِ بودنش" ریشه کن کناد.
پ ن : زیارت عاشورا + تعقیبات القمه + دعای هفتم صحیفه
پ ن : خوبم. چون خدا را دارم.
پ ن : من دیگه "بی چرا" ترین احساس آفرینشم.
پ ن : من نمیخام "به درد" کسی بخورم تا منو بخاد ... می خام "من" رو همینطوری "دلی" بخاد.
پ ن : حالا که بیشتری از عمر رفته .. کمترش مونده .. "خوبه زیادی دقیق نگیریم پارسنگ" خواسته ها رو
پ ن : تمام.
خورشید که خروشید...
"مآه" آنگاه از پشت چادر شب
چهره گشود
قامت افراشت
از درون که "دل" جاری کرد
"انعکاسی" از باز "تاب" آورد
و همراه با "محبوب"
آن صبح به "نماز" ایستاد
پ ن : راستی من از همه ی محرک های احساسی* گذشته ام ... خیلی طول کشید... خیلی ...
*محرک های احساسی : هر آنچه که اشتیاقم را "هوس آلوده" کند.
آگاهی
Life + Love = Happy
Life - Love = Sad
then : 2Life + Love - Love = Happy + Sad
then : Life = .5 Happy + .5 Sad that's all.
من!
نماز هایم را خوانده ام ...
و "دعاهایم" را بُرده ام ...
بَر همه ی راه ها من، "مُهر پایان" را حتی ...
نه مثل "صیادی پیر" ...
که "شکار" به هر حال "دلداده" نخواهد بود ... "رفتنیست"!
کاش می شد!
من "چادرت" بودم ...
به استقرا ... به استنتاج ...
این معادله "حل شدنیست"
جرعه ای نوش با رمز "زنده باد" ....
این محلول "باده نیست"
از هرچه بگذری .. سخن "حق" شنیدنیست ...
"به قدر کفایت مرا دوست نداشت"
همین.
پ ن : این روزها نمازهایم را "دوست تر " دارم.
پ ن : فهمیده شدن "قید" با ارزشی هست. گاهی "نایاب حتی"
پ ن : وبگردی دیگه کمتر حال میده . شاید ... "نیمدانم" دیگه پیر شدم.
پ ن : همقدمی کو .. تا "زیارت" کنیم.
پ ن : ممنونم خدا جون. به خاطر همه بخشیده هات. من لایقشون نبودم. سپاس.
پ ن : خدا اول "من" رو آفرید بعد از زیادی های من .. قیدی به نام "امید" رو ..
پ ن : همین
آرایش

باور نمی کنی اما .. "دیشب"
من خواب دیدم
که "مآه" را بوسیدم و او "خجالت" می کشید ...
سرخ ... سفید .. صورتی .. نیلی .. گندمی .. فیروزه ای .. نقره ای ...
هفت رنگ .. هفت قلم "آرایش" که می گویند ...
یقین که همین "نقاشیست"
حدِ عشق !
تمام.
پ ن : فعالیتهای سیاسی اجتماعی "بروز" شد.
پ ن :
عمر ِ من می رَوَدَش ..
و من آهسته نگاهم پی ِ او هست هنوز ..
با یکی حسرت و آه
تکیه دادم به تن بدرقه از سمت نگاه
وقتی از سینه کش کوه گذشت
بغض من نیز شکست ....
"تو نبودی" که ببینی نفسم سخت گرفت...
"قامت هستیِ من" زود خمید...
من نه "مِهری" که بدیدم ز تمامی ِ وجود ...
من بهارم که برفت و من و این سوز ِ زمستان شده غمخوارم و هم سنگ صبور ...
من و یک عمر بلندی که تمام رفته به باد ..
من و یک " حس غریب" ...
..
..
..
پ ن : شور و هیجان .. نشانه ی ... "زندگی" "امید" باید باشه .. نیست؟
پ ن : عشق ورزیدن "هنر" است ... و کسی که "گندم" آرزو کند.. اما "جو" داشته باشد... هرچه عشق به گندم کند ... بیراه است ... "جو" دریافتنی تر است ...
پ ن : هیچ اندوهی بالاتر از این نیست که کسی "حدِ تو را بی حساب " مقیاس کند ...
پ ن : من هر صبح ... دعایت می کنم .. تا تو آن گم کرده ام باشی ...
پ ن :
تو که خورشید رو کشیدی
طعم آغوششو چیدی
گله از خلوت کوچه های تردید می کنی ...
....
....
وای ترانه هام ....
پ ن : من "نمازم" را خوانده ام ...
این توئی

غنچه ای "باز"...
نشکفته کامل منتها ...
طرح و رسمی ز اشتیاق "عاشقی"
پاک و تــُرد و تازه و تنّــاز و تنها و "تشنه" مثل "من"...
باخته گاهی "لحظه های ناب را از زندگی"
پُر از حضوری "بی دریغ" ...
انعکاسی روشن از آن دورترینه .. دور ترین !
نقشه ای از گنج "الماسین" درونِ پیله ای بگشوده بر جای از رهایی ...
این توئی ...
فهمیده ی "آن ارتفاع"
این توئی ...
پ ن :
اما من فکر می کنم
که چرا مرا "دعوت" نمی کنی !؟
از دو حالت خارج نیست...
یا نمی خواهی ام ..
یا "ای خدا" ...
غم دل با که بگویم ؟!؟
دگر "گله ای " نیست ...
همه "هستی" شده در یک قفسی تنگ "انگار" ..
آن جنس ِ ملکتوتی .. آن ... احساس !
شب ِ امشب طولانیست
و من اینجا تنها
بی تو در رسم کسینوس "مانده" ...
آه .. هیهات ..
زین همه عمر که باز رفته به باد ..
پ ن : امشب برای رفع کرونا از سر همه ی انسانها دعا کنیم. به اندازه یک جمله لاقل...
پ ن : نگرانم.
پ ن : کاش بتونم ... دیگه نماز قضا ندم.
پ ن : "عشق" چطوری ثابت میشه؟؟؟ کسی میدونه؟؟؟ با پول ؟؟؟ "هیهات".
پ ن : قید "فهمیدگی" مهمترین کسری بودجه فرهنگی اجتماعی ایرانه ... دِ لامصب .. گفتند سفر نرید ...
پ ن :

من اون گنجشک باشم وسط آغوش "مآه" ... بقیه دیگه همه به کنار ...
آهای تو که نزدیکی .. ... "بزن به چاک"
پ ن : "مناجات"
ای آنکه گره ی کارهای در هم پیچیده، تنها به انگشتی از دست قدرتت باز می شود و ای آنکه سختی ها و دشواری ها، تنها با تو آسان میشود و ای آنکه هر راه گریز و رهایی را، تنها از تو باید طلب کرد و مشکلات هم تنها به خواست و قدرت تو نرم می شوند .. به لطف تو هست که برای هر کاری وسیله ای فراهم می شود، فرمانها به نیروی تو انجام می شوند و هر مخلوقی به اراده تو موجود می شود. خواست تو بی آنگه بگویی شدن می شود و نخواست تو بی آنکه بگویی نشدن می شود. ای که تنها تو را در کارهای بزرگ صدا میزنند و در ناگواریها به تو پناه می برند... هیچ بلایی از ما نمی گردد مگر آنکه تو برگردانی اش... هیچ اندوهی مرتفع نمی شود مگر آنکه تو بِرانی اش ... ای خدای من ... اکنون که بلایی بر سرمان آمده که سنگینی اش تمام مخلوقات را به زانو کشیده ... که مدارایی نتوانیم کرد ... خداوندا ... این همه را به نیروی خویش بر ما آورده ای و آنچه که تو بخواهی کسی یارای برگرداندنش نیست ... دری که تو ببندی چه کسی باز تواند کرد؟ و دری که باز گشایی چه کسی تواند بست؟ آن کار که دشوار کنی، کسی آسان نکند و آن کس که خوار کنی کسی مدد نتواند رسانَد ... خداوندا ... بر .. "محمد(ص) و خاندان مطهرش درود و سلام بفرست و به حق ایشان قَسَمت می دهیم و به احسان خودت، که درِ آسایش را به "انسان" باز گشا ... به نیروی لایتناهی خود سختی این "کرونا" را در هم شکن و در آن چه زبان به شکایت و التماس به درگاهت آورده ایم به نیکی و مهربانی بنگر ... مارا در این التماسمان ... شیرینی استجابت بچشان و از پیش خودت رحمت و گشایشی دلخواه به ما عطا فرما ... راه خلاصی از این گرفتاری را برای این مردم، برای همه ی جهانیان پیش پایمان بگذار و مارا به سبب این گرفتاری از انجام واجبات و عبادتت و پیروی از آیین حق ات باز مدار ... ای خدای جهانیان ... بر آنچه بر جهان از این مصیبت آمده دلتنگ و بی طاقت شده ایم ... و جانمان زین اندوه آکنده از درد آمده ... دور کن این بلا را ... و باز بر ما گنهکاران رحم کن گرچه لایق اش نباشم. ای صاحب تمام آفرینش.
مِه گرفته مرا
و همه ی احساسهای دنیا را .. حتی ..
نفس کشیدن در این مرطوب ِ سرد ِ زمستانی ...
بر وسعت بوم ِ خاطراتی نه آنچنان "ننگین" ...
با قلمو .. قلم .. مداد .. هر آنچه از هنجارهای "آهنگین" ...
"به خدا قسم" نه عاشقانه زیبا نیست ... این تردید ...
اشتیاق من ولی همچنان در این "هوا" جاریست ...
"مآه" من ... بتاب .. بیشتر از بسیار ... بسیار ...
تا به رسد به آغوش اقیانوس این جریان

اگر امروز فقط مانده باشد از عمر
چه می کنی؟
چمدانت را می بندی
راه می افتی
ایستگاه به ایستگاه
مرز به مرز
تا پیدایم کنی؟؟
کنارم بنشینی؟؟
و ...
خیال کن فردا من "می میرم". تمام.
پ ن : نمازم را امشب "بسیار" دوست می داشتم. بسیار ...
پ ن : دلم " فتح ساوه" می خواهد .. همه ی خیابانهایش را .. حتی بیابانهایش را ... هوا یش را ...
پ ن : من "جنسم" همینطوری کلا "دافعه" داره .. همه از من می گریزند.
پ ن : مطمئنم من آدم قوی ای هستم.
پ ن : بین همه ی رابطه ها فقط دوتاشون به سر انجام میرسه ... "تحملی ها" و "تکاملی ها" .... بقیشون به انجام میرسه فقط.
پ ن : جای دختر پسرا بدجور عوض شده. اینو هر روز بیشتر حسش می کنم.
پ ن : من سنگم رو برداشتم.
پ ن : فیفا های امروز خیلی کیف داد. سپاس خداجونم.
پ ن : تمام
امشب می خواهم تازه تر "وصیت" کنم.
![]()
هنوز تموم نشده... "طولانی شد".
پ ن :
بیم و هراسم نیست .. که تو همه جا از من قبل تری ... و حتی بعد تر ...
هر جا که سَری افراشته .. تو بلند تر
و هر بخششی از آگاهی .. در طول "عاشقانگی" توست
من را ..
ما را .. به "خودت" بیاور ...
که بدانیم همه جزئی از ملکوت لایتناهی توییم ...
و "کلمات" .. عناصر حقیقی "هستی" اند ...
و هیچ "عادتی" نیست
"بهشت" خودِ تو هستی..
تمام.
خورشیدگرفتگی یا کُسوف (به انگلیسی: Solar eclipse) هنگامی رخ میدهد که سایه ماه بر بخشی از زمین بیفتد و در نتیجه در قسمتهایی از کره زمین، قرص ماه قسمتی از قرص خورشید یا تمامی آن را از دید ناظر زمینی بپوشاند.
دید خورشیدگرفتگی ار فضا به صورت نقطه تاریکی روی زمین
امسال این پدیده به صورت کلی خورشید را میگیرد. این پدیده هنگامی رخ میدهد که زمین و ماه و خورشید به ترتیب در یک خط راست یا تقریباً در یک خط راست قرار بگیرند و این شرایط تنها در زمان مقارنه یا محاق ماه ممکن است برقرار شود. خورشید گرفتگی ۵ دی به صورت کلی میباشد گرفتگی کلی خورشید، یکی از منظرههای بسیار زیبای طبیعت است.
برای ارائه تعریف دقیق خورشیدگرفتگی، باید به تعاریف زیر توجه نمود:
بر اساس این تعاریف نجومی، هرگاه ماه از میان زمین و خورشید عبور نماید و سایه ماه روی قسمتی از زمین بیفتد هم اختفاء خورشید توسط ماه و هم گرفت زمین توسط ماه رخ دادهاست. با وجود این، چنانکه از قدیم به رخ دادن این پدیده خورشیدگرفتگی گفته میشدهاست، هنوز هم از این نام استفاده میشود.
خورشیدگرفتگی ۲۰ مرداد ۱۳۷۸ (۱۱ اوت ۱۹۹۹م) به عنوان آخرین خورشیدگرفتگی کامل در سده بیستم میلادی بود. منطقه خورگرفت کامل، ناحیه سیاه بسیار کوچکی که در مرکز خورشیدگرفتگی جزئی در تصویر مشخص است از ایران نیز میگذرد.
زمین در گردش به دور خورشید و ماه در گردش به دور زمین در مدارهای بیضی شکل اما نزدیک به دایره حرکت میکنند. شعاع مدار گردش زمین به دور خورشید (تقریباً ۱۵۰ میلیون کیلومتر) حدود ۴۰۰ برابر بزرگتر از شعاع مدار گردش ماه به دور زمین (تقریباً ۳۸۰ هزار کیلومتر) است و این در حالی است که اندازه واقعی قطر خورشید نیز حدود ۴۰۰ برابر بزرگتر از اندازه واقعی قطر ماه است. این وضعیت باعث شدهاست که اندازه ظاهری ماه و خورشید از دید ناظر زمینی تقریباً یکسان دیده شود.
بیضی بودن مدارها، باعث میشود که فاصله زمین تا خورشید در طول سال در حدود ۱٫۶ ٪ و فاصله ماه تا زمین در طول زمان تا حد ۵٫۴ ٪ کم یا زیاد شود. این مطلب موجب شدهاست که در زمانهای مختلف، اندازه ظاهری ماه و خورشید کمی تغییر کند و در نتیجه ماه گاهی کوچکتر، گاهی هماندازه و گاهی اندکی بزرگتر از خورشید دیده شود. از سطح کره زمین، اندازه ظاهری ماه از ۲۹٫۳ تا ۳۴٫۱ دقیقه قوس و اندازه ظاهری خورشید از ۳۱٫۶ تا ۳۲٫۷ دقیقه قوس در تغییر است.
صفحه مدار گردش ماه به دور زمین (دائرةالبروج)، نسبت به صفحه مدار گردش زمین به دور خورشید ۵٫۱۴۵ درجه، زاویه دارد. این عامل باعث میشود که در زمان مقارنه ماه، در بیشتر موارد از خط واصل بین زمین و خورشید فاصله داشته باشد و تنها در بعضی از دفعات ماه نو این سه جرم آسمانی تقریباً در یک خط راست قرار بگیرند.
ویژگیهای مداری ذکر شده در بالا، موجب شدهاست که پدیده خورشیدگرفتگی در کره زمین از ویژگیهای منحصربهفردی در بین سیارات منظومه خورشیدی برخوردار باشد و پیچیدگیها و زیباییهای خاصی به شرح زیر در آن دیده شود.
خورشیدگرفتگی در صبحگاه ۳۱ تیر ۱۳۸۸ در مسیر مشهد به تهران
حدود ۳۰ روز طول میکشد تا ماه یک گردش کامل به دور زمین انجام دهد و در هر بار گردش، یک بار ماه نو رخ خواهد داد.
اگر صفحه مداری گردش ماه به دور زمین همان صفحه مداری گردش زمین به دور خورشید میبود، در هر ماه یک بار خورشید گرفتگی رخ میداد. اما وجود ۵ درجه انحراف زاویهای بین این دو صفحه، باعث میشود که در بسیاری از ماهها، ماه از بالا یا پایین قرص خورشید بگذرد.
بنابرین تنها دو یا سه بار در هر سال، ماه در هنگام عبور از فاصله میان زمین و خورشید به اندازه کافی به خط واصل بین زمین و خورشید نزدیک میشود و در این هنگام گرفتگی خورشید رخ میدهد.
سایه ماه بر روی ترکیه و قبرس از دید ایستگاه فضایی بینالمللی در هنگام خورشیدگرفتگی ۹ فروردین ۱۳۸۵
این نوع از خورشیدگرفتگی، هنگامی رخ میدهد که از سطح زمین اندازه ظاهری ماه کوچکتر از اندازه ظاهری خورشید دیده شود. در این وضعیت، در مکانهایی از کره زمین که به خط واصل مرکز خورشید و مرکز کره ماه خیلی نزدیک هستند، تنها حلقه پرنوری از خورشید دیده میشود و درون حلقه (که روی تاریک ماه است) کاملاً تاریک دیده میشود.
این نوع از خورشیدگرفتگی، هنگامی رخ میدهد که از سطح زمین اندازه ظاهری ماه اندکی بزرگتر از اندازه ظاهری خورشید دیده شود. در این وضعیت، در مکانهایی از کره زمین که به خط واصل مرکز خورشید و مرکز کره ماه خیلی نزدیک هستند، تمام سطح خورشید توسط روی تاریک ماه پوشانده میشود. در خورشیدگرفتگی کلی (کسوف کامل) زمین، ماه و خورشید در یک راستا قرار میگیرند، در این حالت کل قرص خورشید در پشت ماه پنهان میشود. سایه ماه فقط چند کیلومتر از سطح زمین را در بر میگیرد و به موازات حرکت ماه در مدار خود، یک مسیر طولانی منحنی شکل در روی زمین میپیماید. تنها کسانی میتوانند گرفتگی خورشید را ببینند که در جایی از این مسیر باریک و طولانی واقع باشند.
در هر نقطه، مدت گرفتگی کامل، بیشتر از دو تا پنج دقیقه طول نمیکشد. هر چه گرفتگی کامل نزدیکتر میشود، آسمان تاریکتر میشود و ستارگان بیشتری پدیدار میشوند. هنگامیکه قرص خورشید کاملاً پوشانده میشود، هاله سفید رنگ درخشانی در اطراف ماه میدرخشد. این همان تاج خورشیدی است که به صورت هالهای از گازهای رقیق و داغ از خورشید جریان دارند. در کنارههای قرص سیاه ماه، حلقه باریک و سرخ رنگی از گازهای خورشید به چشم میخورد که فامسپهر نام دارد.
خورشیدگرفتگی حلقوی در کاشیما ژاپن.
هرگاه خورشیدگرفتگی اتفاق میافتد، در مکانهایی از سطح کره زمین که از خط واصل مرکز خورشید و مرکز کره ماه دور هستند، امکان تماشای گرفت کلی یا گرفت حلقوی وجود ندارد. در چنین نقاطی - که شامل مساحت بیشتری از زمین میشود - دو قرص خورشید و ماه هممرکز دیده نمیشوند و در نتیجه روی تاریک ماه، تنها قسمتی از قرص خورشید را میپوشاند که به این حالت گرفت جزئی گفته میشود.
در بعضی از خورشیدگرفتگیها، از سطح زمین اندازه ظاهری ماه و خورشید خیلی به یکدیگر نزدیک است. در این وضعیت که خیلی به ندرت رخ میدهد، ممکن است در نقاطی از سطح زمین خورشیدگرفتگی کلی و در نقاط دیگری خورشیدگرفتگی حلقوی دیده شود که به این حالت خورشیدگرفتگی مرکب گفته میشود. در این حالت نیز در دیگر نقاط سطح زمین، خورشیدگرفتگی جزئی دیده خواهد شد.
برای هر جسم کروی تاریک مانند ماه که در نزدیکی جسم کروی نورانی مانند خورشید قرار بگیرد، سایهای تشکیل میشود که میتوان در آن قسمتهای زیر را تشخیص داد:
A کسوف کلی در قسمت سایه
B کسوف حلقوی در پشت سایه (ضد سایه)
C کسوف جزئی در قسمت نیمسایه
اگر وضعیت مداری ماه در هنگام ماه نو به گونهای باشد که هیچکدام از سه قسمت سایه ماه با سطح زمین تلاقی نکند، خورشیدگرفتگی اتفاق نخواهد افتاد. در غیر این صورت، یکی از حالتهای زیر رخ خواهد داد:
در خلال گرفتگی، بر اثر حرکت ماه و چرخش زمین، سایه ماه زمین را از غرب به شرق طی میکند که به این سیر حرکتی سیر گرفتگی کلی میگویند. هر کسی که در این مسیر باشد خورشید را در حالت گرفت کلی خواهد دید، این مسیر در بیشترین حالت به ۳۲۰ کیلومتر میرسد و حدود نیم درصد سطح زمین را میپوشاند.
تصویر نزدیکتر خورشیدگرفتگی در صبحگاه ۳۱ تیر ۱۳۸۸ در مسیر مشهد به تهران
اندازه ظاهری ماه و خورشید از دید اهالی کره زمین تقریباً یکسان و به دلیل بیضوی بودن مدارها تا حدودی دارای نوسان هستند. این مطلب موجب شده که پدیده خورشیدگرفتگی در کره زمین از ویژگیهای منحصربهفردی در بین سیارات سامانه خورشیدی برخوردار باشد و پیچیدگیها و زیباییهای خاصی در آن دیده شود.
در دیگر سیارات منظومه خورشیدی هم پدیده خورشیدگرفتگی روی میدهد، اما زیباییهای مربوط به خورشیدگرفتگی در کره زمین در دیگر سیارهها دیده نمیشود. در سیاره مشتری، به دلیل تعدد ماهها، خورشیدگرفتگیهای متعددی رخ میدهد. در پلوتون نیز خورشیدگرفتگی وجود دارد اما این پدیده به صورت دورهای و در فواصل بیش از ۱۰۰ سال رخ میدهد.
خورشیدگرفتگی کلی - ۱۹۹۹ میلادی
در طول تاریخ این پدیده همواره مورد توجه اقوام و ملل مختلف بودهاست. اغلب تمدنهای کهن خورشید گرفتگی را پدیدهای شوم میپنداشتند و دربارهٔ آن اعتقادات خرافی داشتند. مردم در زمانهای قدیم از گرفتگی خورشید میترسیدند، چرا که در ابتدا علت گرفتگی را نمیدانستند و خیال میکردند که ممکن است خورشید برای همیشه ناپدید شود و بهطور معمول این پدیده را به مسائل فراطبیعی و خدایان ارتباط میدادند و ناپدید شدن خورشید را ناشی از خشم خدایان میپنداشتند.
مردم چین عقیده داشتند که هنگام خورشید گرفتگی اژدهایی خورشید را میبلعد. در بسیاری از فرهنگها خورشید گرفتگی بلایی آسمانی پنداشته میشدهاست. مردم هند در خلال گرفتگی خود را تا گردن در آب فرومیکردند و اعتقاد داشتند که با این کار به خورشید و ماه کمک میکنند تا در برابر اژدها از خود دفاع کنند.
نخستین خورشیدگرفتگی که در تاریخ بشر ثبت شده به تاریخ ۱۱ اکتبر سال ۲۱۳۴ پیش از میلاد توسط دو ستارهشناس چینی انجام شدهاست. البته آنها موفق به پیشبینی آن نشده بودند.[۲]
بر اساس پژوهشهای ناسا مردم تمدن بابل چگونگی پیشبینی ماهگرفتگی را میدانستند. آنها همچنین نخستین پیشبینی خورشیدگرفتگی در تاریخ سوم مه سال ۱۳۷۵ پیش از میلاد را پیشبینی و ثبت کردند. گمان میرود که بابلیها از چرخه ساروس آگاه بودند. توجه شود پیشبینی خورشیدگرفتگی بسیار دشوارتر است زیرا سایه قابل مشاهده خورشیدگرفتگی روی زمین فقط چند ده کیلومتر است و به محاسبات دقیق در مقیاس دقیقه قوس نیاز دارد.[۲]
به نظر میآید که تالس در سال ۶۱۰ پیش از میلاد خورشیدگرفتگی را بر اساس خورشیدگرفتگی پیش از آن و استفاده از چرخه ساروس (۱۸ سال و ۱۱ روز) پیشبینی کردهاست. با گذشت یک چرخه ساروس پس از خورشیدگرفتگی، خورشید و ماه و زمین تقریباً به همان موقعیت در فضا برمیگردند که یک خط تقریباً راست است؛ بنابراین او توانست سال وقوع خورشیدگرفتگی را پیشبینی کند اما توانایی پیشبینی ماه و روز وقوع آن نداشت.[۲]
در سده دوم پیش از میلاد و زمان بطلمیوس پیشبینی خورشیدگرفتگی دقیقتر شد.[۲]
امروزه جنبه علمی این پدیده به خوبی شناخته شدهاست و به همین خاطر به غیر از تماشای زیبایی ظاهری آن، استفادههای علمی هم از این پدیده صورت میپذیرد.
نگارهای از خورشیدگرفتگی سال ۱۵۷۱ در اروپا
در زمان خورشیدگرفتگی و به خصوص در خورشیدگرفتگی کلی، امکان انجام بررسیهای علمی خاصی روی بعضی از مسائل علمی فراهم میشود که در مواقع دیگر عملاً غیرممکن است و همین مطلب ارزش علمی این پدیده را بالا میبرد.
مدتها پیش از آنکه گرفتگی رخ دهد. برنامهریزی دقیقی صورت میگیرد تا چندین گروه در مسیر گرفت مستقر شوند. ستارهشناسان تلاش میکنند تا محلهایی را انتخاب کنند که در مدت کوتاهی، ابرگرفتگی نباشد. طی چند دقیقه قابل استفاده، دوربینها و دستگاهها، همزمان به عکسبرداری و آزمایشهای مختلف مشغول میشوند. حتی برخی از گروههای پژوهشگر در حالی که دستگاهها را در هواپیما جای میدهند مطالعات خود را هنگام پرواز انجام میدهند. آنها با این روش میتوانند از مزاحمت ابرها به دور باشند و نیز با پرواز هواپیما، مسیر سایه ماه را دنبال کنند. از اینرو به مدت مشاهده گرفتگی چندین دقیقه افزوده میشود.
وقتی ماه قرص خورشید را میپوشانَد، لایههای خارجی جو خورشید را میتوان رصد کرد. با پدیدار شدن ستارهها میتوان انحنای فضازمان را اندازهگیری کرد با محاسبه زمان تماس اول ماه با خورشید میتوان به جزئیاتی در حرکت مداری ماه و زمین پی برد. میتوان ستارگان دنبالهداری را که در حضیض هستند بررسی کرد. در سده اخیر مهمترین سنجشهای خورشید گرفتگی اندازهگیری مکان ستارههای قابل روئیت در اطراف خورشید و تأیید تجربی نسبیت عام آلبرت اینشتین است. نسبیت عام پایه کیهانشناسی نوین است. امروزه گرفتگی کامل، برای اخترشناسان فرصت گرانبهایی است تا بخشهای کم نورتر تاج خورشید و نیز لایه فامسپهر را مطالعه کنند.
نگاه کردن به خورشیدگرفتگی با چشم غیر مسلح، خسارتهای جبرانناپذیری به چشم انسان وارد میکند.[۲]
برای تماشای خورشیدگرفتگی میتوان از عینکهای ویژهای که به این منظور ساخته شدهاند استفاده کرد. فیلتر مورد استفاده در این عینکها باید با استاندارد جهانی ایزو ۲–۱۲۳۱۲ منطبق باشد.[۲]
عینک ویژه تماشای خورشیدگرفتگی
در هنگام خورشیدگرفتگی کامل خیلی از حیوانات هراسان شده یا رفتار آنها عوض میشود. برخی از آنها فکر میکنند که غروب شدهاست.[۲]
حالا هعی بگو این کار عاقلانه نیست !
![]()
نیچه میگوید: «زندگی را نمیتوان تحمل کرد مگر اینکه دیوانگی چاشنی آن باشد.» این سخن نیچه را هنگامی میتوان فهمید که بدانیم منظور از دیوانگی چیست! دیوانگی در این دوران، یعنی زیستن بر پایهٔ احساسات. بقول سارتر «آنچه واقعا اعتباری دارد، احساسات است»، ما حتی هنگامی که تعقل میکنیم هم میخواهیم احساس بهتری داشته باشیم، اما شکست میخوریم، شکست میخوریم چون خیلی فکر میکنیم، یا بهتر بگویم افکارمان را نشخوار میکنیم.
ملاصدرا روزی چنین نوشت: «احساس بالاتر از دلیل است» جایگاه والای احساسات برای انسانهای بزرگ تاریخ آنقدر روشن است، که مارکز هم در انتهای عمر نوشت: «در ۵۵ سالگی پی بردم که تصمیمات کوچک را باید با مغز گرفت و تصمیمات بزرگ را با قلب». آنها میخواهند ما را از دام تعقلگراییِ صرف نجات دهند. باید بیاموزیم که فکر کردنهای مدام یا درستتر بگویم نشخوارهای فکری را متوقف کنیم و بر مبنای احساساتمان زندگی کنیم.
زندگی شامل تمام آن لحظاتیست که با گرامیداشتِ احساسات سپری میشود.
...
اما
مرا جوری به آغوش بگیر
که خیس شویم
و نفسهامان ... رقاص ترین احساسها باشند...
و فردا
در بهت امروزمان ... "غوطه ور"
...
پ ن : فهم تو از همه ی واژه ها بیشتر است ....
پ ن : اما خب نظر من اینه : آدم باید تصمیمای کوچیک رو با عقل بگیره ... و ...
تصمیمای بزرگ رو قطعا با قلب ... ولی
"عاقلانه اون تصمیم دلی رو مدیریت و نگهداری و اجرا کنه"
تمام
پیش قامت هستی
قایق ام محبوسِ هنجارها ... مترود ...
اضطرابی از اقیانوس در من نیست ... اما !!!
این قفس پیچیده از من "کوچ ها" را ...

خب وقتی به آگاهی برسی... دیواره های دنیا.. هنجارها.. قوانین ... شعائر ... دعاها... اضطرابها.. ترسها... تلاشها... مرزها... زندگی و هرچیزی برات به شفافیت "شیشه" میرسه .. و آنگاه .. اقیانوس دیده میشه ... مرزهایی از هستی قابل درک میشکه .. خورشید گرم تر احساس میشه .. و "حقیر" بودنمان در سیطره ی آفرینش ، چشم نوازی می کنه ... ناگهان .. همه چیز بی ارزش میشه .. کاخ ها .. احترامها .. قدرت ها .. داشتن ها .. همه و همه .... و فقط "عشق" همچنان در افق نور افشانی می کنه ... و وقتی از همه ی هم هچیز بُریده میشه دلت .. "عشق" اونجا برایت آغوش گشوده ...
کاش .. "بَلَدی" بود .. عاشقی را برای این قافله ی عمر گذار ... ره می نمود ...
هر روز بامدادان
پله هایی را بر درگاه بینهایتش می شمارم...
و خودم را و خودت را به اون می سپارم
آنگاه
با دلی ارام .. و .. "گذشته" ...
در زندگی هبوط می کنم
نیرومند و استوار
پ ن : "صبر" اونقدر قویه که حتی میتونه "عمر" "زمان" و خیلی چیزای دیگه رو شکست بده ... هیچ شده از کسی کینه ای به دل بگیری ... اما... وقتی به اندازه کافی ازش بگذره ... دیگه .. "اهمیتی" نداره .. این قدرت صبره حتی وقتی که نمیدونی که "صبر " طی کرده ای ..
پ ن : هرچه پیشتر می روم .. بیشتر میفهمم "عاشقی" بَد مطرود شده است... بَد فراموش ...
پ ن : امروز یکی رو خندوندم. "بعد بهش گفتم ببین چه بلدم بخندونمت رفیق" گفت برو بابا "من خودم همش روی ویبره ام" ... منو میگی.... مُردم از خنده خداییش....
پ ن : همقدمی کو تا ... راه ... "کوتاه" کنیم؟!؟!؟
پ ن : به من گفت "روانی" .. اما من نرنجیدم. حتی به ذهنم زد که اسممو توی وبم بزارم "روانی" ...
پ ن : هنوز گاهی دلم برای خودم میسوزه. اما نسبت به مثلا چندین سال پیش خیلی کمتر. همه چیز برام بی ارزش شده.. همه ی همه چیز ... کاش "عشق" هرگز بی ارزش نشه. کاش.
پ ن : دیشب فکر می کردم. همه ی دانشمندای قدیم ... "عارف مسلک" بودند.. چرا؟؟؟ و عرفا .. شاعرای فوق العاده عالی ... واقعا چرا؟؟؟ بعد فکر کردم.. علم آگاهی میاره .. آگاهی "خلوص و انسانیت" میاره .. خدا شناسی میاره .. خود شناسی میاره .. و .. "انسانیت" مهربانی و احساس میاره .. " احساس " در شعر تجلی میکنه ... ... کاش میشد در موردش حرف بزنم. حرف بشنوم.
واااااااااااااااای که ای همنفس... سلامی ..
محتاج یک سلامم ... از شعر پریده معنی .. محبوسِ یک حبابم !
هم لحظه های من باش .. عمریست لحظه هاااااااااااااااااااایم .....
"رفتن مَرامِ من نیست !"...
عمری ... با تو بااااااااااااااااااااااااید.....
عاشقا ... عشقشون رو مدام ... "می وَرزَند" ... نه که هعی طلب "عشق" کنند ...
اینو از "ملت عشق" فهمیدم.

عشق زوری نمیشه
عشق دردی نمیشه
عشق پولی نمیشه
عشق سهمی نمیشه
عشق کاری نمیشه
عشق بخشی نمیشه
عشق وقتی نمیشه
عشق شانسی نمیشه
عشق ....
فقط و فقط "عاشقی" میشه !
تمام.
پ ن : باید عشق ورزید... و انعکاس عشق ورزیدنت رو در آینه ی معشوقت احساس کنی ... اگه انعکاسی نبود... اون آینه ی تو نیست.
پ ن : دلی باید بود. وگرنه : هیچ "عمری" همیشگی نیست.
وقتی نیستی ...
یا پشت سایه ای از "اوهام" پناه گرفته ای ...
فکر می کنم ...
نکند "می ترسی" .. از "زخمِ عشقی دیگر" ... این چاره را دچار باید گشت ... نیست؟
من ..
اما باز حیرانِ این تدبیر "مثل رنگین کمانی دیدنی" در احساس بارانی موسمی ... عمرم بسی "کوتاه" و یقین
میدانم که نمیدانی ...
وسعت احساس من را هرگز کسی حتی "تصور" نخواهد توانست به دل !
آه..
کاش دکتر نبودی ...
تا التیامِ زخمِ این شمشیر بر سینه ی احساسم را ... لحظه ای بار به دوش احساس کنی ...
کاش مهندس نبودی ...
تا تخمین بُردِ پیچیده در همِ مجهولات و موهومات زندگی ام را از دامنه ای محدود "باخت" بَر من واگویه کنی!
کاش ... "نمیتوانستی"...
من دردِ "زندگی کردن" را سخت چشیده ام...
در کوره های آجر پزی..
پشت فرمانِ مسافر کشی ...
زیر برقِ سوزانِ آفتاب ِ بِتُن ریزی ...
از سوزِ زمهریرِ مَلات و آجر و آهن و چوب بست و تیغه چینی ...
من حتی "درسهایم" را خوانده ام .. "مشقهایم" را نوشته ام ...
شهریه هایم را بیشتر از نصف حتی پرداخته ام ...
مانده از عمرم هرچه تابع و فرمول میزنم .. کمتر از "امید" مقداری ...
مانده از احساسم ولی ... باور نمی کنی ..." کمی بیشتر از بسیار از همه ی امید" ...
من گاهی شعرهایم را زمزمه می کنم ... "برایت .. اما یواشکی"
دلتنگ که می شوم .. فهمیده ام "خودم را گُم کرده ام"...
نکند "در تو پیدایش کنم" و تو ندانی ...!!؟؟؟؟
کاش اینهمه "حفاظت" معنی نداشت
کاش دلها سخن می رانند و همه "لال" بود زبانهایی با دروغ ...
دیشب باز "خواب" دیده ام ...
این تاثیر "دعاهایم" نیست؟!؟
هر صبح بیشتر از 50 پله را با خدا ... "مثل پله پله تا ملاقات خدا" اما ...
"دعایت" کرده ام ..
کاش احساسش کنی ...
کاش اصلا ... من .. قلیان ات شوم... با طعم نعنایی "که دوستش داشتی" ..
هر دَم .. مرا ... کمی بیشتر از بسیار .. در دَم می کشی ... باز ... پروازم دهی ....
این ابتلا را تکرار .. هر بار .. بسیار .. در بآد دهی ... بسیار ..
"لکنت" گرفته احساسم .. "هیچ پیدا نیست"؟
من از مُردن نمی ترسم ... باور کن ..
من از بیهودگی تا گور .. بسیار می ترسم ...
من از آن همه اصوات بر سَرِ دار .. می ترسم ... که "هنجار" نشان ملی دارد... همین؟!؟؟؟؟؟
اینجا .. شهر من ...
نه این نیست احساس من ...
آری !
حالا این "احساس" من ...
خوب در "تماشایت" ببین "مبهوت" ایستاده در ... "مآه گرفتگی" ...
تمام.
پ ن : کاش این احساس را کسی با من داشت.
پ ن : از مخترع پول بیزارم. لعنت به هر هنجار پولین .. به هر ... احساس پیچیده در پولکِ متعفن ننگین.
پ ن : حالم خوب نیست. "کسی حال مرا خوب کند".
پ ن : کاش لک لک ها . هنوز بچه می آوردند.. من شش تایش را میخواستم.
پ ن : زندگی کافی نیست قطعا. من مطمئنم.
پ ن : عشق ... جوهره و جنم میخواهد. "من دارم".
پ ن : لکنت امروزم را دوس دارم . اما فقط امروز.
پ ن : امشب وبگردی نمی کنم.
پ ن : من دیگه توی خودم جام نمیشه .. چیکار کنم؟؟؟؟ "وقت رفته... انگار!" خدایا سپاس... خدایا سپاس بخاطر همه ی "ابروهایی" که از من نگه داشته ای و بخشیده ای .. خدایا ... سپاس ... که از من ... باقی ای گذاشته که برای رفتنم کافی باشد... خدایا ... "دوستت دارم" که هرگز من چیزی نخواستی .. و همیشه به من بخشیدی ... خدایا .. دوستت دارم که "من رو آفریدی". خدایا دورت بگردم. هرچه بیشتر میفهمم ... بیشتر میفهمم که که چقدر کم شکر گفته ام تورو... شرمنده ام . منو ببخش. که هنوز از تو میخوام... ببخش من. و ببخش... مثل همیشه ... ببخش ...
مرز

این تو بودی
تکیه دادی به تن حس و خیال
پای آن جوی ...
که می رفت طرف آنهمه خوبی و خیال
و سپردی همه ی تاب و تب و ترس و تمنا ... به فنا ...
و گذشتی ز خود
مثل آرش که کمانش همه قانون من است
تو کشیدی همه ی هوش و حواسم چو یکی تیر جنون
طرف خاطره هایی که هنوز آمده نیستند هنوز...
و تو آرش بزنی حد به سراپرده ی این راز ... یکی مرز بلند
به بلندای تو ای قامتی از بوی بهار
به فراسوی مکانی که فقط چشم تو دارد ... همین
تو گذشتی زخودت
و گشودی به یقین
چشمه ای از دامن پر مهر و وفا را که ندیدست کسی
و منم
آنکه تو را دیده تمام جنس بلور
مثل منشور ... که مرا رنگ بَرَدم تا همه طیفی به ظهور
تو طلوعی ... همین
همه شبهای مرا تیره و تارا ... تو سهیلا کنی از عمق وجود
تو بخواهی اگر ...
سهیل
...
لب تشنه مثل خورشید
...
بی پرده مثل فریاد
...
پ ن : "خواستن" فعلِ دل است ... اگر آلوده به افعالی دیگر شود .. دیگر خلوصی ندارد ...
پ ن : من از "ترس" بیزارم. دلم "جنگیدن" می خواهد .. به دل ...
پ ن : دیشب حسابی فیفا بازی کردم. فوتبال دیدم . و ... حالِ دلم موقتا خوب بود .... "بود".
پ ن : یه کم گشنمه.
پ ن : وقتی قمیشی می خوند "جوان ز حادثه ای پیر می شود گاهی" رو من باورش داشتم اما ... "پیر" شدن رو به حادثه ی "سپری شدن عمر" چشیدم ... البته روی دورِ "تُند".
پ ن : فیفا دوس دارم.
پ ن : وبلاگمم دوس دارم.
پ ن : شطرنج هم دوس دارم.
پ ن : ریاضی خیلی دوس دارم.. خصوصا توابع هم پوشا با دامنه محدود ولی بُردِ "بینهایت" در تکرار نقطه های اکسترمم.
پ ن : از کرونا نمیترسم. از روحانی میترسم.
پ ن : من فقط از همه خواستنیها .. کمی تا قسمتی میخام. این برای خوشبختی بنظرم کافیه. حد کمال مال من نیست. مال خداست ... و خدائی هاست ..
پ ن : امشب هم روزی روزگاری میبینم. دوسش دارم. "مراد بیگ" "آدم" حسام بیگ" "خاله لیلا" "بسیم بیگ" "خان خله" و ... واااااااااااااای خیلی از مختار قشنگتر ساخته شده و خیلی از همه فیلما و سریالهای ابکی دیگه .. اموزنده تره ... درس زندگی میده .. دیالوگاش وااااااااااااااااااااااااای ..."گفت هرچی بلد بودی کردی منم هرچی بلدم بود م ... تو عامل تری" واااااااااااااااااااااای کیف داره.
پ ن : پیشت خاوَره نوشته بود : "شبگرد تنها" ... یاد خودم افتادم .. "وبگرد تنها".
پ ن : قدر احساسِ من ... رو ... چه کسی فهمیده؟
پ ن : خدایا ... من "خودمو" میخام. میشه خودمو به من برگردونی.. خودی که خودت به خودم دادی نه خودی که خودم ساختم.
پ ن : اگه پول نبود... اگه مثلا مهندسی دکتری و این پوزیشن ها نبود... شاید .. عاشقانگی ها ... اینهمه بی ارزش نمی شد...
پ ن : من سر حرفم هستم.
پ ن : پلیسه به دختر پسره که توی ماشین کنار جاده جلوی یه قنات مونده بودند گفت : هاع ؟ چه خبره چیکار می کنین؟ گفتند: داریم حرف میزنیم. کاری نکردیم که... گفت: خب ... برین توی شهر اونجا عادی تره .. خخخخ گفت: چشم . گفت: میدونم جونا تفریح میخان .. گفت: "نگفت" توی دلش گفت: جوونا شغل میخان ... فرهنگ میخان ... صب تا شب توی تلوزینون هر سریالی پسردخترا با همند خیالی نیست .... اینجا خیال میشه یهو؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
پ ن : یه سوال مونده توی ذهنم "چرا اونقدری که باید .. دوست داشتنی نیستم؟ چون شکسته ام؟"
پ ن : از پول بدم میاد.
پ ن : اگه دلم به روز حساب خوش نبود .. "دق" می کردم ..
پ ن : تمام.
به جائی میرسی روزی که میفهمی:

مهم "او" بود که دوستت داشت ...
نه "او" که دوستش داشتی ...
پ ن : گریه نشونه ضعیف بودن نیست! نشونه اینه که مدتی بیش از اندازه استقامت کردی تا ....
پ ن : سرخه حصار .. یادت بماند...
پ ن : میخام امشب فیفا بازی کنم دل سیر... فوتبال ببینم بایرن و چلسی و ... روزی روزگاری رو ...
پ ن : یه روز میاد که دیگه دیره ... کاش میدونستم احساسم به اون روز رو ... کاش ...
پ ن : زندگی کافی نیست....
این فال باحالیه. من دوسش داشتم:
ز این فال تبتی
حیرت زده می شید.
حتما امتحان کنید.
خط به خط بخونید.
جلو جلو نرید.
جلوی کسی هم نخونید.
آزمون خود شناسی
اعتقاد ات تبتی ها به شناخت درون بسیار جالب است تا جایی که اگر کسی زمان تولد
خود را بدقت حتی به ساعت و ثانیه بداند تسلسل روح وی را در کالبد ها ی گذشته و
آینده تشخیص خواهند داد.
این؛یکی از آزمونهای دالايی لاما
(از کاهنان برجسته آنهاست).
برای این آزمون زمان بگذارید.
از آن بي نهايت لذت خواهید برد
دالايی لاما توصیه و سفارش میکند که آن را بخوانید چرا که برایتان مفید است.
فقط 4 سوال
پاسخها روشنگر خواهند بود
صادق باشید با خودتان و پاسخها را پیشتر از جواب دادن نبینید و روال حقيقتي كه برايتان رقم ميخورد را عوض نكنيد.
ذهن همانند چتر میماند زمانى خوب کار می کند که کاملا باز شود.
تقلب نکنید.
آزمون خود شناسی
قبل از آغاز آزمون
(حتما و حتما یک آرزو کنید)
بترتیب به سوالات جواب دهید
فقط 4 سوال پرسیده خواهد شد و اگر قبل از پاسخ دادن؛
جوابها را ببینید آزمون بخوبی
شما را هدایت نخواهد کرد.
به آرامی پیش بروید و حوصله بخرج دهید.
دهنتان را خالي كنيد و ترجيحا استرس و اظطراب نداشته باشيد.
یک قلم و کاغذ آماده کنید
در انتها به پاسخهای داده شده نیاز خواهید داشت.
این یک پرسشنامه صادقانه است که
به شما چیزهایی درباره واقعیت درونتان خواهد گفت.
به هر سوال فقط یک پاسخ بدهید.
اولین چیزی که به ذهنتان خطور می کند بهترین جواب است.
به یاد داشته باشید هیچ کس غیر از خودتان نباید پاسخها و نتایج را ببیند.
سوال اول:
حیوانات زیر را بترتیب دلخواه مرتب کنید:
گاو، پلنگ، گوسفند ، اسب ، خوک
سوال دوم:
درمورد هرکدام از حيوانات زير کلمه ایی بنویسید که آنرا تشریح کند:
سگ ، گربه، موش ، دریا
سوال سوم:
درباره پنج نفر فکر کنید که برایتان مهم هستند و شما را می شناسد.
و میتوانید آنها را به يكي از رنگهايي كه گفته شده اختصاص دهید:
هر رنگ را فقط به یک نفر اختصاص دهید:
زرد ، نارنجی ،قرمز ، سفید ، سبز
سوال چهارم:
یک عدد بنویسید (از 0 تا 20)
سوال پنجم:
روزهفته مورد علاقه خود را بنویسید.
در انتها
مطمئن هستید این پاسخها صحیح هستند باز هم مرور کنید تا مطمئن شوید.
...
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
قبل از خواندن جوابها آرزوی خود را مجددا تکرار کنید.
پاسخ ها:
1
گاو: پیشرواست
پلنگ : غرور و افتخار است
گوسفند : عشق است
اسب : خانواده است
خوک : پول است
2
توصیف شما از سگ شخصیت شماست.
توصیف گربه همان توصیف شریک شماست.
موش توصیف دشمن شماست.
دریا زندگی شخصی شما را نشان
می دهد.
زرد: کسی که هرگز فرامو ش نمی کنید.
نارنجی: کسی که شما او را دوست واقعی می دانید.
قرمز: کسی که شما او را واقعا دوست دارید.
سفید : روح دوم شما.
سبز :کسی که در لحظات حساس زندگی او را بخاطر خواهید داشت.
4
0-4 : زندگی شما بتدریج و آرام رشد خواهد کرد
5-9 : زندگی شما برابر علاقه شما رشد خواهد کرد
10-14:شما تا 3 هفته دیگر 5 واقعه غیر منتظره خواهید داشت
15به بالا زندگی شما با سرعت بسیاری رشد خواهد کرد و آرزوی شما محقق خواهد شد.
باید به تعداد عددی که آرزو کرده اید این پیام را برای افراد بفرستید.
و آرزوی شما در پایان همان روزی از روزهاي هفته که گفتيد دوستش داريد برآورده می شود.
آنها معتقدند دالايی لاما راست گوست و اگر کسی به این موضوع اعتقاد ندارد کافی
است این پیام را به 5 نفر بدهد تا درستی آنرا درک کند.
چرا که بزودی برایش یک
اتفاق جالب و شگفت انگیز رخ خواهد داد.
تبتی ها عقیده دارند این پیام را نباید بدور انداخت.
آنها عقیده دارند فرشته عجایب موسوم به مانترا از دستان دارنده این پیام پس از
96 ساعت بیرون خواهد آمد و یک موقعیت شگفت انگیز خواهید داشت.
قضاوت نكن تجربه كن...!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
پ ن : کاش درست باشه. کاش. چون من "مآه و نور افشانی" رو آرزو کردم.
هآن ای متولد پاییز
رقصیده در آماج عاشقی .. حتی ...
بر شیشه ی نمناک احساسم ... زخمی بزن !
جای "دَردَت" را دوست خواهم داشت "بسیار"
قول میدهم "جایش" را هرگز "تیمار" نیاورم...
و همه ی وسعت احساسم را ... "نمناک"
برایت اشک "دلتنگی" بسرایم ....

تمام.
پ ن : ناراحتم.
پ ن : سرم درد می کند. هنوز کرونا نگرفته ام. زیاد حرف میزنم انگار خودم میدانم "دافعه دارد" اما... من حرف بَد نمیزنم. تازه حرفای خوب میزنم و حتی خوب حرف میزنم...
پ ن : بلاگم را دوست دارم.
پ ن : فیفا هم دوست دارم. "آنلاین"
پ ن : هنوز هر صبح با خدا درد و دل کردن برایم بسیار لذت بخش است. الهی قربونش برم.
پ ن : عاشقی کار روح های پُر وجود است نه جسم های وابسته به حیات
پ ن : همقدمی کو؟ که تا قله ی "ژورن" راه کوتاه کنیم؟
پ ن : قدِ خدا شاید نتوانم .. ابسیلونی کمتر ولی دوستت خواهم داشت .. اگر ... مرا "پیدا" کنی
من "گمشده" ترین احساس آفرینشم !
اینو خوب تازگی ها فهمیدم ...
پ ن : دلم "وطن" میخواد.
پ ن : دلم "کمی بیشتر از بسیار با من باش" .. میخواد...
پ ن : دلم از همه ی خواستنیها .. کمی تا قسمتی را حتی ... می خواد ...
پ ن : دلم یک عمیقترین رابطه ی کاملا تکامل یافته بر مبنای حس ماورای ارزش "بی دریغ" می خواد ...
در افق پیدا نیست
وسعت احساس من
زندگی کافی نیست
عشق باید ورزید
بلد باید بود
عاشقی کردن کار هر کس نیست!

پ ن : دستام درد می کنند.. انگار از درون خالی اند... چه حس مزخرفی... چند سال پیش هم یکبار اینطوری شده بودم.... کاش برایم دعا کرده باشی ...
پ ن : کاش یا مسیحی بودیم کلا ... یا مسلمان بودیم کلا ... یعنی آی بدم میاد از بین زمین و هوا بودن .. نه این بودن و نه آن بودن ... از الکی بیخودی درب و داغون روزها را . این عمر کوتاه را طی کردن .. از این شهر خاکستری ... ملت خاکستری ... احساسهای خاکستری ... حتی ...
پ ن : خنده از چشمانم "کوچ" کرده ... هرشب بی "مآه" و در تاریکی "عشق پیمودن" به کجا می رسم؟
پ ن : خدایا... هر صبح به زبان شیرین فارسی ... آنچه که میفهمم و تو ناگفته ام میدانی ... با تو سخن می گویم ... دریاب التماسهایم را ... بجز تو مگر دریاب کننده ای هست؟ "مآه" را بتابان بر افق احساسهای خسته و تشنه ام ... و هرچه می توانم مرا لایق و وسیله قرار ده ... برای راضی بودنت ... خدایا... از من هر خاکستری ای را دور و هر روشنائی را در من بریز ... من به امید تو نفس بازی می کنم . به امید تو.
پ ن : تمام.
یعنیا....
ایقد که از روحانیسم میترسم از کرونا نمیترسم "هیچ حواست بود کرونا هم بنفشه" خدا به خیر کنه ...

بزودی پراید : یک میلیارد تومان . خلاص "مچکریم روحانی"
پ ن : در شهر من .. اولین قربانی کرونا ... خدایت بیامرزد.
پ ن : چشمانم "کور" ... اگه میلِ دیدنت در من نیست ... مآهِ من .. وقتِ تابیدنت پس نیست؟؟؟!!!
پ ن : سرم درد می کنه.
پ ن : خدایا خودم رو و عزیزانم رو به تو میسپارم. خدایا تو کافی همه مهمات هستی. خدایا دریاب ایران را .
پ ن : همین : من کمی تا قسمتی از همه ی خواستنی هایم را میخواهم.. همین.

اسمش رو گذاشتند هِر ... که جذاب باشه .. مثل استفاده از عکسهای خانمهای خوشکل روی جلد مجلات.. ولی درواقع باید اسمش مثلا "سیستم عامل کامل" می بود. اما من به دید خودم و با توجه به محتوای کلی اسمشو "اِدراک کامل" میزارم. داستانش از روابط اجتماعی آدماست... جالبه طرحی که برای موضوع فیلم زده شده بشدت گیرا.. تولید یک هوش مصنوعی با توانائی ادراک کامل... اونقدر کامل که مثلا در پیشرفته شده بودن بشریت ! هر نفر تمام نیازهای اجتماعی و شخصیتی و روانی و هرچیزی غیر مادی ایش درک و ارضا میشه ... اونقدر که مثلا وارد یه رابطه احساسی با اون سیستم عامل میشه. بعد اما... سیستم عامل هوشمند خود رُشد دهنده است و هر روز قویتر میشه هر لحظه تازه تر .. اونقدر که که دیگه بَشَر براش کافی نیست چون خودش احساس رو برای خودش بوجود اورده و نیاز به فهمیدگی بینهایت پیدا می کنه! توی فیلم به یه جایی میرسه که هر کسی با یه سیستم عاملی مشغوله ... و نهایتا انگاری که همه سیستم عاملا در واقع یکی بوده اند.. که خود بخش بندی کرده اند! آخر فیلم ... مهم نیست چی میشه اینکه سیستم عاملها انسانها رو بخاطر محدود بودن میزارن و میرند .. حال اینکه قبلش تمام حسرتشون نداشتن بدن و واقعیت مثل ادماست...
اما من:
اینکه به یه چایی میرسی که باید بپذیری شرایط رو ... و ... اینکه اینکه هست "هست" و به قول ماری : عمر کوتاهه و دقیقا لفظش اینه :"لِتز اینجوی ایت" ... یعنی بزار ازش لذت ببریم. خیلی به دلم نشست وقتی جمله های خودمو یه جای دیگه میبینم. حال میده ...
اینکه ثابت میشه که تکرارِ مکرر مدام ... نهایتا اصطکاک بر انگیزه ... حتی درک کامل شدنِ مدام ..وای چی گفتم. فقط یه تابع سینوسی کسینوسی هست که هرگز مستهلک نمیشه اصطکاک نمیشه .. امواجش همیشه میتونه ادامه داشته باشه .. چون تا درکت لازم بشه .. میشه ... و وقتی اندازه ی درک راضی شد ... شاید لازه که دیگه درک نشه حتی! نمیدونم چطور بگمش ... مثل لاکپشتهای دو زیست که گاهی در آب گاهی در خاک ... باید زندگی طی کرد... بررسی اینکه بهترین رابطه ی عاشقانه تئودور و دوس دخترش که پس از سالها عاشقی ازدواج کردند ... اصطکاک ... طلاق ... همه ناشی از عدم درک کامل همدیگه شکل گرفته .. سپس ... چالش "درک کامل" ... میاد .. و ثابت میشه که مساله این نیست ... مساله تکرارِ مدامِ بینهایت یک احساسه ... که حتی درک کامل شدن هم اگه در این تابع قرار بگیره .. .میشه یه تابع ثابت یا سهمی که محکوم به مستهلک شدنه ... من فکر می کنم ... خوشبختی داشتن "کمی تا قسمتی از همه ی خواستنی هاست" ... واااااااااااااااااااای چی گفتم! من دقیقا همینو میخام. خلاص
پ ن : همیشه یک جوری می شود ...
پ ن : کمی تا قسمتی از همه ی خواستنی های من باش ... و ...
از من .. کمی تا قسمتی از همه ی خواستنی هایت را .. بخاه ...
قدرِ من و تو ... محکوم به محدودیت است ... نیست؟؟
از تنهایی
فیلم "میگرن" را پیدا کردم ... دیدم ...
و روزمرگی را سخت فهمیدم!
و "کوچ" را که باور داشتم ... باور داشتم ...
و اِنَّ مع العسرِ .. یُسرا ... را ...
و تعلق را ...
و بغض را ...
و انتظار ... این "مارِ" کُشنده را ...
و هِیهات از احساس !
.
.
.
پ ن : .
دیگر از هر حادثه ای بیزارم ...
میدانم!
باور نخواهی کرد جز به "عشق" این روایت از دل ...
هر بار ..
"یک جوری" خواهد گذشت...
چه بهتر که آن جور با تو بودن باشد !
مثل آنه شرلی ... "با موهای قرمز" .. بی بزک بی اِفاده... لبریز از "حس زندگی"
از این دنیا کسی با خودش "مال" هرگز نمیکشد در گور ...
و پیش خدا
به ایمان .. به عشق .. سوال خواهیم شد!
نه آیا خدا مارا آفرید
که اگر خدا نعوذ بالله "عقل میکرد" چه سود؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ اینهمه جرم و جنایت و ناشکری و نامردی!!
که خدا به "عشق" ... ماها را همه ... از دل آفرید...
یحتمل پیش خودش گفت:
"یک جوری می شود"
تمام
پ ن : امشب میشد که "یک جوری " بشود ...
پ ن : برف آمد ه اینجا... هوا بس ناجوانمرده دلتنگ است ... "مآه" من پشت پرده های مه آلوده شب بوی در تن کشیده و تمام حواسم را در خیالی ترین احساس رهانیده ... دلم بیتاب .. قلبم سرشار .. و ذهنم پر از واژه هایی بارانی ... پراکنده .. موسمی حتی ... لبریز ... به خودم می گویم " یک جوری " می شود! کاش مرا دعوت کنی ... گاهی ... کاش ... بگذاری تا تورا دعوت کنم ..گاهی ... کاش...
پ ن : ان مع العسر .. یسرا ...
پ ن : گاهی باید چشم مالاند... آنقدر تا صبح بیاید... وقتی آمد... آرام در آغوشش خوابید...