"مرز" رو ...
خاطره باز ۱۳۹۸/۱۲/۰۷ 22:16
مرز

این تو بودی
تکیه دادی به تن حس و خیال
پای آن جوی ...
که می رفت طرف آنهمه خوبی و خیال
و سپردی همه ی تاب و تب و ترس و تمنا ... به فنا ...
و گذشتی ز خود
مثل آرش که کمانش همه قانون من است
تو کشیدی همه ی هوش و حواسم چو یکی تیر جنون
طرف خاطره هایی که هنوز آمده نیستند هنوز...
و تو آرش بزنی حد به سراپرده ی این راز ... یکی مرز بلند
به بلندای تو ای قامتی از بوی بهار
به فراسوی مکانی که فقط چشم تو دارد ... همین
تو گذشتی زخودت
و گشودی به یقین
چشمه ای از دامن پر مهر و وفا را که ندیدست کسی
و منم
آنکه تو را دیده تمام جنس بلور
مثل منشور ... که مرا رنگ بَرَدم تا همه طیفی به ظهور
تو طلوعی ... همین
همه شبهای مرا تیره و تارا ... تو سهیلا کنی از عمق وجود
تو بخواهی اگر ...
سهیل
...
لب تشنه مثل خورشید
...
بی پرده مثل فریاد
...
پ ن : "خواستن" فعلِ دل است ... اگر آلوده به افعالی دیگر شود .. دیگر خلوصی ندارد ...
پ ن : من از "ترس" بیزارم. دلم "جنگیدن" می خواهد .. به دل ...
پ ن : دیشب حسابی فیفا بازی کردم. فوتبال دیدم . و ... حالِ دلم موقتا خوب بود .... "بود".
پ ن : یه کم گشنمه.
پ ن : وقتی قمیشی می خوند "جوان ز حادثه ای پیر می شود گاهی" رو من باورش داشتم اما ... "پیر" شدن رو به حادثه ی "سپری شدن عمر" چشیدم ... البته روی دورِ "تُند".
پ ن : فیفا دوس دارم.
پ ن : وبلاگمم دوس دارم.
پ ن : شطرنج هم دوس دارم.
پ ن : ریاضی خیلی دوس دارم.. خصوصا توابع هم پوشا با دامنه محدود ولی بُردِ "بینهایت" در تکرار نقطه های اکسترمم.
پ ن : از کرونا نمیترسم. از روحانی میترسم.
پ ن : من فقط از همه خواستنیها .. کمی تا قسمتی میخام. این برای خوشبختی بنظرم کافیه. حد کمال مال من نیست. مال خداست ... و خدائی هاست ..
پ ن : امشب هم روزی روزگاری میبینم. دوسش دارم. "مراد بیگ" "آدم" حسام بیگ" "خاله لیلا" "بسیم بیگ" "خان خله" و ... واااااااااااااای خیلی از مختار قشنگتر ساخته شده و خیلی از همه فیلما و سریالهای ابکی دیگه .. اموزنده تره ... درس زندگی میده .. دیالوگاش وااااااااااااااااااااااااای ..."گفت هرچی بلد بودی کردی منم هرچی بلدم بود م ... تو عامل تری" واااااااااااااااااااااای کیف داره.
پ ن : پیشت خاوَره نوشته بود : "شبگرد تنها" ... یاد خودم افتادم .. "وبگرد تنها".
پ ن : قدر احساسِ من ... رو ... چه کسی فهمیده؟
پ ن : خدایا ... من "خودمو" میخام. میشه خودمو به من برگردونی.. خودی که خودت به خودم دادی نه خودی که خودم ساختم.
پ ن : اگه پول نبود... اگه مثلا مهندسی دکتری و این پوزیشن ها نبود... شاید .. عاشقانگی ها ... اینهمه بی ارزش نمی شد...
پ ن : من سر حرفم هستم.
پ ن : پلیسه به دختر پسره که توی ماشین کنار جاده جلوی یه قنات مونده بودند گفت : هاع ؟ چه خبره چیکار می کنین؟ گفتند: داریم حرف میزنیم. کاری نکردیم که... گفت: خب ... برین توی شهر اونجا عادی تره .. خخخخ گفت: چشم . گفت: میدونم جونا تفریح میخان .. گفت: "نگفت" توی دلش گفت: جوونا شغل میخان ... فرهنگ میخان ... صب تا شب توی تلوزینون هر سریالی پسردخترا با همند خیالی نیست .... اینجا خیال میشه یهو؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
پ ن : یه سوال مونده توی ذهنم "چرا اونقدری که باید .. دوست داشتنی نیستم؟ چون شکسته ام؟"
پ ن : از پول بدم میاد.
پ ن : اگه دلم به روز حساب خوش نبود .. "دق" می کردم ..
پ ن : تمام.