پریشان

منی گر بوسه باران تو بودن !!

هیچکس تنها هست...

خاطره باز ۱۳۹۷/۰۳/۲۹ 17:8
 

 


کاش باشی
فصل پاییزان احساسم را به آغوش بگیری
همه زخم هایم را به انگشتان شفایت درمان دهی
شبهایم را زیر دنباله های بلند گیسوانت طلایی کنی
چشمهایم را به نقش شوق چشمانت بینا کنی
عطر تلخ تنهایی روزهایم را به نسیم سحر همراهی ات شیرین کنی
نیمه بر باد رفته ی عمر عشقم را به اشتیاق نیمه پربار حضورت پروار کنی
مهربانی کنی
عاشقی کنی
لحظه هایم را تک به تک گل کنی
عشق کنی
همه ی فصل های دیگرم را خزانی کنی
کاش باشی
کاش...

 

 

 


نه دلی مانده به راه
نه شبی نبگشته طلوع
زندگی سخت همین سینوس است
لحظه هایی مثبت
لحظه هایی منفی
من فقط شعر بلدم
و تلاش و امید
و یکی خاطره از پر و پرواز همین
و کمی هم اصرار
و یکی دریا صبر
و سکوت
و صداقت تنها
و همی حسرت آغوش کبود
که مرا میبردم تب و تابم تیمار....
و منم
آنکه عادت شده ام دوش کش بغض طویل
به درازای همین فاصله ای را که میان من و تو نیست گمانم به روا...

 

پ ن : داغ و خاش خاشی

پ ن ؛ سهیل.... لب تشنه مثل خورشید... 

 

 

 

 

ری آری
با من عاشق بیا و مهربانتر رفتار کن
در دلم شوری بیانداز و دیده ام را تبدار کن

خون رگهای منی
جاری به اعماق دل تنگ منی
کِی توانی بعد از این عشق مرا انکار کنی؟؟

بازها بر من بتاب ای قرص ماه و آفتاب
کن مرا بیدار و هم بازها مرا در خواب خواب

من که فرهاد من که مجنون من که بیژن ها ترم در عاشقی
تو فقط "همروح" من باش این تنِ بیمار من را گاه و بیگاه "تیمار" کن...

مست و رقصنده بگردم دور احساس تَرَت...
مهربانی کن مرا بازها هشیار کن !!




پ ن : این نور از برلین ساتع میشود.... فردا شب آلمانِ من.. باید برنده باشد..
پ ن : امشب حماسه داریم؟؟؟ شاید!!
پ ن : هیچکس عاشقی بلد نیست!!!!!

پ ن : خیلی حالم بده.

 

جهنمِ روحانی

خاطره باز ۱۳۹۷/۰۳/۲۸ 20:58
 

 

من از برزخ بیزارم

و از این جهنمِ روحانی...

آه..

بهشتِ من کجایی؟؟

 

 

 

پ ن : آلمانِ من باخت!! کم زهر بود.. من این سبک بازی اش را دوست ندارم. سبک بازی پاسکاری .. من فَست بِرِیک اَتَک دوست دارم...

پ ن : وقت اضافه. شماتیکِ تاک. فرمول جهانی. همه برای همه !!!

پ ن : من. سهیل.. لب تشنه مثل خورشید...

ایران یک مراکش صفر

خاطره باز ۱۳۹۷/۰۳/۲۶ 9:10
 

Image result for ‫ایران مراکش‬‎

در آن لحظه من از همه به تلوزیون نزدیک تر بودم... هیجانی ترین فرد خانواده خب آخه منم...  اولین کسی که دید توپ وارد دروازه مراکش شده "من" بودم... اونقده داد زدم و فریاد زدم .. که صدام الانه طوری گرفته که انگار صد ساله سرما خوردم!!!!!  - این دومین پیروزی ایران در تاریخ ادوار جامهای جهانی است.. و من خیلی خوشحالم خیلی!!! امیدوارم نتایج بقیه مسابقات این گروه طوری رقم بخورد که ایران راهی مرحله بعد بشود! این تیم شایسته ای هست... فقط من از این مسعود شجایی و رضاییان خوشم نمیاد... و سردار هم اصلا درحدو اندازه های خودش نبوووووووووود.. اگه گوچی بود توی زمین.. اون تک به تکه رو گل می کرد!!! همین.

 

پ ن :  پرواز را فراموش کرده ای ..

پ ن : کاش دنیای من فقط "خوردن" "خابیدن" "فوتبال تماشا کردن" "اینترت" "کارمنظم" "مسافرت" "کتاب خوندن" "نوشتن" "موسیقی" و اینها نبوووووووووووووووووووووود ... "عاشقانگی" هم توش بود!!!!!

پ ن : سهیل... لب تشنه مثل خورشید ...

اگر...

خاطره باز ۱۳۹۷/۰۳/۲۵ 17:3
 

آری..
ترک بر میدارم ..
دست و پایم را گم می کنم...
زود باورم میشود...
"از کوهِ خیالم ... کهکشانی از عشق میسازم"
و تو باز نیستی
تو باز همان "معشوقی" که نیستی مثل افسانه ها...
می میرم... به همین سادگی
اگر نگویی..
دوستت دارم!!
اگر..
همین.

 

 

 

پ ن : ما همه ایران عیدی میخواهیم .. یالا... یوزپلنگان ...

پ ن : من از برزخ بدم میاد.. من از بهشت خوشم میاد ... خخخخخ ... "پله پله تا ملاقات خدا"

پ ن : هیچ عشقی بالاتر از "امّید" نیست... دقیقا با همین تشدید!!

پ ن : خدایا کمکم کن.

پ ن : سهیل... لب تشنه مثل خورشید..

راس ساعت عاشقی

خاطره باز ۱۳۹۷/۰۳/۲۳ 19:12
 

آری آری
آسمان میداند
"که من هرشب" ..
راس ساعت عاشقی
درست در ساعت صفر دلتنگی
یاد تو را
در کالبد تک تک واژه هایم می سرایم...
تو ماه هستی!
و من به اندازه ی خورشید می سوزم!
فقط برای تو
همین








پ ن : ساعت صفر منی
         خاص منی...


پ ن : هیچ کس برای همیشه زنده نیست ...
پ ن : آلمانِ من... مثل 2010 پُر زهر... مثل 2014 پرثَمر.. باش!! چشمهای جهانی به فتوحات توست... خسته ایم از اینهمه لیبرالیسیزم...
پ ن : سهیل... لب تشنه مثل خورشید ...

جیییک جیک

خاطره باز ۱۳۹۷/۰۳/۲۲ 18:33
 

گنجشکها
باهم حرف میزنند
و "دوستت دارم" را با جیییک و جیک به هم میگویند
مدام و مدام و مدام
آنقدر که بعضی میگویند سرمی برند...
کاش من گنجیشک باشم
کاش تو گنجیشک باشی
کاش سرم برود...

 

 

 

 

پ ن : من جسمت را نمی خواهم... من روحت را میخواهم.. آن روح بلندی که برای من "خاص" بنویسد... چرا نمی نویسی؟؟؟ چرا نیستی؟؟؟

پ ن : دور روز تا جام جهانی:
        رویاهای من :                           آلمان قهرمان شود

                           ایران مراکش را بزند... به اسپانیا ببازد سنگین و با پرتغال مساوی کند.

                           سوئد سوم شود.

                           عربستان 14 هیچ ببازد.

                           همین.

پ ن : سهیل... لب تشنه مثل خورشید...

بهترین قانون

خاطره باز ۱۳۹۷/۰۳/۱۸ 10:31
 

 

و این بهترین قانون است...
هرچیزی که با اعماق وجود بخواهی... به آن میرسی...
من تورا میخواهم.
همین!

 

 

 

امروز دومین بار کتاب "آغوش خورشید" رو خوندم. از یه نویسنده چیره دست ... با تخلص "ماهی" کتاب رو که میخونی تک تک واژه هاش رو حس می کنی که از اعماق دلش بیرون جهیده. ازش شخصیت میلاد بدم اومد خیلی فضوله...  اما خب مهمترین نکته توی این رمان ضرب مُهر تایید بر "قدرت عشقه" ... هرچند هنوز معتقدم "باوفا باید بود" "به عشق". اونهم با تمام وجود. عشق هم مثل همه ی رابطه ها "مدیریت" می خواهد.. اگه مدیریتش نکنی یا از بین میره یا سر ریز می کنه یا .. یا .. یا ... چه خوب میشه اگه همه "لیسانس مدیریت" بگیرند ها... خخخخخ  دلم میخاس توصیفاتش خیلی بیشتر بود.. هرچند من خودم  خدای خلاقیت ام اما خب یه جاهایی دلت میخاد یه چیزهایی رو بخونی... و از دریچه ی احساسی متفاوت لمسشون کنی... دقیقا مثل احساس "خواسته شدن" . خوشم اومد از خوندن این احساس. و دلم خاستش! اما خب زندگی من انگار قرار نیست مدیریتی توش باشه چراکه  رابطه ها باید دوطرفه مدیریت بشند.. یکطرفه هرگز به سرانجام نمیرسه مگه اینکه یکی کوتاه بیاد که اونم دیگه نمیشه اسمش رو سر انجام گذاشت... بیشتر اسمش میشه "انجام".. اونم بدون "سَر" .. وای حتی تصور کردنش هم  برام خشن و نابخشودنیه... دلم نوشتن میخواد... هم قلمی باید داشت!!!

 

 

پ ن : کاش مدام هم نفسی کنیم!

پ ن : عمر آنقدر کوتاه است که از لحظه لحظه ی آن "عشق" طلب کنیم.

پ ن : صد تا قالب بلاگفا تست زدم یکیش به دلم نیومد... یه طرح چوب پیدا کردم اونم از شانس گند من بلاگفا نبود... من دلم تازگی میخواد خب...

پ ن : خانه ای باید ساخت...

        خاطره ای باید ساخت ...

        ساعت "صفر" در هر شب ...

        منتظر بوسه های  ماست !!

 

پ ن : سهیل... لب تشنه مثل خورشید...

 

....را....

خاطره باز ۱۳۹۷/۰۳/۱۵ 9:32
 

به خاطر بسپار...

صحنه ی زخمی احساسم را
لبهای خشک نوازش نچشیده ام را
چشمهای خیس اشک نزدوده ام را
طبع پریشان موهایم را
التماس گنگ رفتارم را
همین.

 

 

پ ن: می شود من را بخاهی؟

پ ن: بیشتری از عمر من رفته

    تو آغوش معشوقت را گم کرده ای! یا شاید هنوز پیدایش نکرده ای؟؟

    هر صبح هوای خیالت را نفس میکشم

    دلم میخواست تمام عمر زندانی انفرادی بودم

    تنهای تنهای تنها.... میان سلول تنگ آغوشت...

    مثل خورشیدم انگار

    اینهمه نوروووور... بی دریغ و صادق.... 

    هر شب اما ماه به من میخندد... که ببین نور کافی نیست...

    "بی وفایی" باید کرد... تا شوی معشوق. 

    همین.

 

 

 

پ ن: سهیل... لب تشنه مثل خورشید...

بی پروایی

خاطره باز ۱۳۹۷/۰۳/۱۳ 12:52
 

دست دلم را خوانده بود
پاییز را می گویم
چراکه از آغوشش رمیده بودم!!
آنقدر هوای دوست داشتنهایم را می نوازد
که
نمی توانم خودم را به آن راه بزنم!
می ترسم..
دلبری هایش را به من ندهد...
و نگذارد
بی پروا به او بگویم:
"دوستت دارم"
همین.


پ ن : هیچ حس کرده ای تمام احساس هایم واژه هایم از جنجره و انگشتان تو بیرون می ترواد؟؟؟

پ ن : به آن "خاطره ی عاشقی" گَر برسم... بهار هم پاییز می شود...

پ ن : لعنتی! کمی مرا دریاب... خسته ام از تنهایی...

پ ن : هرچه که فاصله هست... "ناروا" هست هنوز!

پ ن : سهیل.. لب تشنه مثل خورشید...

به خاطر بسپار!!

خاطره باز ۱۳۹۷/۰۳/۱۲ 13:26
چشمهایت را باز کن:

یکی هم باید بین تمام این چند ملیارد آدم باشد
روحت را آرام نوازش کند
که دستش را زیر تمام اتفاق های بد روزگارانت بگیرد تا نیوفتند؛
که روحش قوی باشد؛
بتواند تمام کارهای انجام نداده ات را با تو امتحان کند و تا اخر دنیا با تو بیاید؛
به دور از ترس
یا نه حتی "با" هرچه که اسمش گناه و تزویر است؛
یکی باید توی این روزگار بین همه ی این ادمها وجود داشته باشد که چشمانش با همه فرق کند؛
که وقتی حرف میزند تن صدایش قلبت را آرام و آرامتر کند؛
یکی که نگاهش خاص باشد و تا آخر عمرت هرجا باهر کسی مینشینی فقط بگویی:
نگاهش؛نگاهش؛
کسی که تو را در این خفقان زندگی کسالت آور بردارد ببرد یک گوشی ای؛
تو را بنشاند؛
بگوید:چت شده لعنتی قشنگ من!
یکی باید بین اینهمه ادم با همه فرق کند ...

 

آری خب
از چهره ی من
چه چیز یادت هست؟
اقیانوسی متلاطم
در صحنه ی چشمانم!
و خیزشی لرزان
بر زمزمه ی ترد لبهایم!
صدایم کن...
چهره ام را بنگر...
مرا به خاطر بسپار!!
من فرق دارم.


متن زیبا و غمگین

 


پ ن : گاهی خُل بودن بهتر از راست بودن است ... آن هنگامه را می گویم که "تو نباشی"...

پ ن : هوای شهرم ابریست... پر از باد و خستگی و بی خوابیست...

پ ن : میان سکوهای شلوغ ... خطوط موازی آبی و سفید... "هِرتا" هنوز جان بر کف دارد؟؟ "زنی در برلین" عاقبت زنده ماند!! میان انبوهی از وحشت و وحشی گری های ارتش سرخ... "آلمانِ من" پیروز باش..

پ ن : خاطره ای باید ساخت.. ساعت موعود فرا رسیده ... احساسش نمی کنی؟؟ چشمهایت را بسته نگه دار... در عمق تاریکی پشت پلکهایت مرا تصور کن!! لبریز از احساس... خیس شده از واژه های تو ... گاهی می مانم که من تورا می نویسم یا تو مرا می نویسی.. آنهم مدااااااااااااااااااام ...

پ ن : هیچ کس به اندازه ی من "تنها" نیست!

 

      محبوبِ من! محبوبه ام ...

      ای خوش ترین بوی شبم ...

      ای فاتح قلب کهن !

      ای روحِ تو.. همروحِ من !

      بشنو تو این شعر مرا ...

      هم حس و هم حال مرا ...

      "تنهای" "تنهاتر" زِ من ،

      تنها "خداست" ، خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااایِ من!!!

      من بی کَسَم ، دستم بگیر ...

      دستِ مرا مُحکم بگییییییر ...

      ترسم که آخر گم شوم!

      بشکسته چون بال و پرم ....

      ای کاش که آغوشت شود ،

      پیوسته "زندانِ تنم" /.

      من این قفس را هر نفس ....

      خواهم تر از دنیا و بَس .

 

پ ن : چقدر نُستالژیک بود برام . "مُنتظر باید داشت".

پ ن : سهیل ... لب تشنه مثل خورشید ...

پ ن : همین.

 

زندگی

خاطره باز ۱۳۹۷/۰۳/۱۱ 10:49
 

 

کاش من هم چمدانی بودم!
تا حداقل "چیزی" در دست تو باشم...
آری
باور کردنی نیست
که اینگونه
اینهمه حجم اشتیاقم را
به حجم اندک چمدانی جا کنم.. تا در دستت جا شود...
فریادی نمانده
پش رد پای این بغض لعنتی
در من زمزمه ای کور گذر می کند..
"مراقب آن چمدان باش".



پ ن : زندگی ! تکلیفت را با من روشن کن یا آنطوری شو که من میخواهم یا مرا آنطوری کن که خودت میخاهی... خسته ام از "جنگ"..

پ ن : ساعت صفر من باش !

پ ن : همه ی همه ی همه ی ثانیه ها را فدا می کنم برای تکرار رویای با بودنم!!

پ ن : سفر باید کرد... همسفری باید داشت.. "پر از خاطره ها" ... و لبریز تر از آنچه که هرشب فقط باید داشت...

پ ن : سهیل... لب تشنه مثل خورشید...

پ ن : آلمانِ من... پیروز باش!

دور ترین جاده ها

خاطره باز ۱۳۹۷/۰۳/۱۰ 23:18
 

آری آری
از دور ترینِ جاده ها بیا
مرا بخوان!!
همه ی رویاهای به خواب رفته ام را
و با من بگو
از واژه هایی که باریده از چشمهایت
از بی راهی ها
سمفونی احساسها.. واژه ها.. سیلاب ها...
اسم مرا صدا بزن
من تشنه ی شنیدنم!!
تشنه تر برای خواندنم...
بیا..


پ ن : من چه کردم.. کآین چنین بی اعتبارم کرده ای؟؟

پ ن : دستهای کثیف! آلوده... به روغن سوخته.. گِریس.. خاک و .... پای سفره ی افطار... نیم ساعت از اذان گذشته... تازه رسیده.. آسمان گرد و خاک می بارد... هوا تاریک شده است! زندگی زیبا نیست... سخت است! می خواهم زنده بمانم... آنقدر که از زنده بودنم زمین خجلت زده باشد... سفر باید کرد.. سفر... سفر... سفر... خاطره ای باید ساخت..  "عشق" دروغ است... "دوست داشتن" زیبا نیست... انگار تمام عالم بسته به یک تار مویی!!! دیگر عمری نمونده باقی... آری سفر باید کرد... خاطره ای باید ساخت... منتظر باید داشت...

پ ن : سهیل... لب تشنه مثل خورشید...

پ ن : می شود به من فکر کنی؟؟

 

دیر شده...

خاطره باز ۱۳۹۷/۰۳/۰۹ 15:8

 

 

دیر شده... میدانی؟

باید باشی... بیایی...

باران را در دلم بند کنی....

همه ی تنهایی ها را رنگ کنی....

در قلبم!

هر چه که عشق آفریده شده مست کنی...

هر حسی را...

باز

زنده کنی!

 

 

پ ن: تا برلین... چند قدم مانده؟

پ ن: باید پر فروش ترین کتاب برلین را پیدا کنم. روزهایم از پی من دوان دوان

پ ن: عاشقی کردن بلدی میخاد...  نمیخاد؟؟

پ ن: تا جام جهانی چیزی نمونده... آلمان من برنده باش... 

پ ن: هرشب راس ساعت صفر...  نامت را زمزمه میکنم... یواشکی!

پ ن: اگر کمی پولدار بودم.... اگر....

پ ن: هیچ کس برای همیشه زنده نیست....

پ ن: منو با خودت ببر هرجا دلت خواست! 

همین.

 

 

 

 

سهیل.. لب تشنه مثل خورشید... 

بیوگرافی
خاطره باز

همین
.
آخرین نوشته‌ها
آرشیو موضوعی
برچسب‌ها
نوشته‌های پیشین
پیوندهای روزانه
دوستان