....را....
خاطره باز ۱۳۹۷/۰۳/۱۵ 9:32به خاطر بسپار...
صحنه ی زخمی احساسم را
لبهای خشک نوازش نچشیده ام را
چشمهای خیس اشک نزدوده ام را
طبع پریشان موهایم را
التماس گنگ رفتارم را
همین.
پ ن: می شود من را بخاهی؟
پ ن: بیشتری از عمر من رفته
تو آغوش معشوقت را گم کرده ای! یا شاید هنوز پیدایش نکرده ای؟؟
هر صبح هوای خیالت را نفس میکشم
دلم میخواست تمام عمر زندانی انفرادی بودم
تنهای تنهای تنها.... میان سلول تنگ آغوشت...
مثل خورشیدم انگار
اینهمه نوروووور... بی دریغ و صادق....
هر شب اما ماه به من میخندد... که ببین نور کافی نیست...
"بی وفایی" باید کرد... تا شوی معشوق.
همین.
پ ن: سهیل... لب تشنه مثل خورشید...