بی پروایی
خاطره باز ۱۳۹۷/۰۳/۱۳ 12:52دست دلم را خوانده بود
پاییز را می گویم
چراکه از آغوشش رمیده بودم!!
آنقدر هوای دوست داشتنهایم را می نوازد
که
نمی توانم خودم را به آن راه بزنم!
می ترسم..
دلبری هایش را به من ندهد...
و نگذارد
بی پروا به او بگویم:
"دوستت دارم"
همین.
پ ن : هیچ حس کرده ای تمام احساس هایم واژه هایم از جنجره و انگشتان تو بیرون می ترواد؟؟؟
پ ن : به آن "خاطره ی عاشقی" گَر برسم... بهار هم پاییز می شود...
پ ن : لعنتی! کمی مرا دریاب... خسته ام از تنهایی...
پ ن : هرچه که فاصله هست... "ناروا" هست هنوز!
پ ن : سهیل.. لب تشنه مثل خورشید...