دارک 10
خاطره باز ۱۳۹۹/۰۶/۳۱ 14:4بالخره به آینده ... رسید "جوناس" ... در آخرین سکانس فصل اول (جالب بود) ... نبرد خیر و شر بود همونطور که حدس زده بودم! نوآه ... "شر" بود همون شیطان خودمون - رابطه های پیچ در پیچ و شبکه ای ... فعل فرزند نامشروع ... شیطان پرستی ... که میخاد القاء کنه که تو هیچکاره ای و همه چیز رو ما میگرددونیم و آخرش یه ناجی!!!! خب بدین ترتیب گذرگاه از بین نرفته!! جوناس خود فدا سازی ای سلحشورانه به خرج داد ولی نشده بهنظرم... منتظرم ببینم فصل آینده قراره چطوری تصویر کشیده شده باشه ؟! اولین سکانس از اینده که به نظرم "شبیه بازی هوریزون" هست .. آینده ای که تکنلوژی بر علیه انسان خیز گرفته... وای چ تخیلی! اون دختره که توی اولین سکانس آینده نشون میده و یه خط مورب جای زخم از روی پیشونیش تا سمت چپ گونه اش کشیده شده رو .. "دوست داشتم"... تیپش.. و خط صورتش رو حتی... کاش نقش منفی نباشه!! "دلم میخاس شارلوت" بیش از اینها محوریت داشته باشه.. که نشد.. تیپ جوناس فداکار رو دوست داشتم. "نقش فهمیده" رو خوب بازی کرده خخخخخ "موسیقی همچنان بی نظریه توی متن داستان" و سرعت پیشروی داستان عالی ... و شمای داستانی تصویری بی نظیر... به قول خودم که به دوستام میگفتم همیشه "مگه میشه یه چیزی ساخت آلمان باشه و بد باشه؟" ... خخخ حتی تصویرای موسیقی تیتراژ شروع فیلم .. تکرار منعکس سه بار از یک تصویره ... نماد زمانِ سه بعدی!! جنگلهای ویندن .. "عشقمه" ... "آغوشمه" ... و .. مممممممممممم.... شاید سه بعد زمانی برای هر شخصی متفاوت باشه مثلا برای جوناس 1986-2019-2052 باشه ... و برای اولریک 1953-1986-2019 ! که به نظرم اینم قشنگه .. حتی دلپذیره ..
+همچنان رابطه ها
+عجین بودن محتوای داستان بشکلی بسیار غیر مستقیم با "گناه" برام جالبه ...
پ ن : "ناثواب" فکرم رو دوروزه درگیر کرده ...
پ ن : کرونا به خدای خدا که عین موهبت الهیه . نعمته ... خصوصا برای ما ایرانیا... که دیگه می بینم فرزندان ایران توی آموزش پرورش داغون و افتضاح و وارداتی و تهاجم فرهنگی شده ... تربیت نمی شند .. و یک مشت اراجیف یاد نمی گیرند که نه بدرد دنیایشان بخورد نه آخرتشا و نه حتی جامعه اشان .. همین قدر که خاندن و نوشتن بیاموزند...و در دامان خانواده تربیت شوند... به خداااااااااااااااااااااااااااااااااا... بهتر و سالمتر است ... "خدایا سپاس" ... خدایا شکرت...
+یاد کتاب 1984 می افتم که یکی از محورهای کتاب " در دست داشتن گذشته" بود ... البته با یه تخیلی دیگه .. که هم موضوعیش برام جالبه
+"افسانه وار" جذابه ... ولی هممون میدونم که "واقعی" نیست ... چون اصلا "زمان" به مفهومی که شبیه "مکان" باشه وجود نداره ... در بعد و ادبیات و جغرافیا و محاسبان کیهانی ... مساله خیلی به بینهایت نزدیک میشه و دیگه بُرِشی به اندازه یک "ویندن" (که عاشقش شدم) برای تخیل کافیه ... نمیدونم چرا میخام ثابت کنم که واقعیت نداره و تخیلی دوست داشتنی ایه .. آها میدونم چون "دلم میخاد باورش کنم" .. خخخخخخخخ "دیونه ای ام برای خودم به خدا"
+من به خاطره ای که از آلمان دارم "بینهایت" قانعم.. انگار همه ی عمر "آلمان" بودم ... این احساس واقعی وعمیق منه .. دقیقا همین الان که دلم براش تنگ شده.
+آدمایی که هدفشون زجر دادن ... خیلی از خدا دورند...
+همیشه برای شروع کردن وقت هست! اما "عمر" گوشش به این حرفها بده کار نیست ... هیچ خانمی توی 50 سالگی نمیتونه "خونی" به دنیا اضافه کنه و هیچ مردی وقتی از 45 رد کنه دیگه جذاب نیست !!!
+"خودخاهی" هامون باید به حداقل برسه حتی به صفر ...
+علم وقتی فراگیر میشه!!! عدالت بپا میشه .. مثلا وقتی همه ی آحاد عالم تلفن و اینترنت داشته باشند.. در خصوص اطلاعات دیگه عدالت نسبی ای وجود داره کسی نمیتونه بگی من "نمیدونستم" .... حالا گه این "گذرگاه" هم علنی بود... و همه میتونستند... .... .... کلا به "فراگیر" بودن اعتقاد زیادی دارم ... در همه ی زمینه ها که امروزه بیشتر مسائل اقتصادی مطرح هست .. بعد مسائل آزادی و رابطه ای .. به نظرم
+همه چیز باید از ریشه اصلاح بشه .. اونم نه به دست "اصلاح طلبان" چون اونا فقط اسمشون اصلاح طلبه بلکه در واقع دنبال چیز دیگه ای اند... که جای گفتنش نیست ... باید بشکلی انقلابی و به دست انسانهای دلسوز.. انسانهای پُر ایثار ... طراحی و ساخت بشه ...
+خدایا شکرت. بخاطر همه نعمتهایی که بهم دادی و از سر من زیاده... خدایا به همه ی مردم جهان سلامتی جسم و عقل بده ... الهی آمین.
پ ن : دارم کتاب "سه تفنگدار" نوشته الکساندر دوما .. رو میخونم.
پ ن : همین
اعتراف نامه ای به سبک مسیحی

