پریشان

منی گر بوسه باران تو بودن !!

دارک 10

خاطره باز ۱۳۹۹/۰۶/۳۱ 14:4

بالخره به آینده ... رسید "جوناس" ... در آخرین سکانس فصل اول (جالب بود) ... نبرد خیر و شر بود همونطور که حدس زده بودم! نوآه ... "شر" بود همون شیطان خودمون - رابطه های پیچ در پیچ و شبکه ای ... فعل فرزند نامشروع ... شیطان پرستی ... که میخاد القاء کنه که تو هیچکاره ای و همه چیز رو ما میگرددونیم و آخرش یه ناجی!!!!  خب بدین ترتیب گذرگاه از بین نرفته!! جوناس خود فدا سازی ای سلحشورانه به خرج داد ولی نشده بهنظرم... منتظرم ببینم فصل آینده قراره چطوری تصویر کشیده شده باشه ؟! اولین سکانس از اینده که به نظرم "شبیه بازی هوریزون" هست .. آینده ای که تکنلوژی بر علیه انسان خیز گرفته...  وای چ تخیلی! اون دختره که توی اولین سکانس آینده نشون میده و یه خط مورب جای زخم از روی پیشونیش تا سمت چپ گونه اش کشیده شده رو .. "دوست داشتم"... تیپش..  و خط صورتش رو حتی... کاش نقش منفی نباشه!! "دلم میخاس شارلوت" بیش از اینها محوریت داشته باشه.. که نشد.. تیپ جوناس فداکار  رو دوست داشتم. "نقش فهمیده" رو خوب بازی کرده خخخخخ  "موسیقی همچنان بی نظریه توی متن داستان" و سرعت پیشروی داستان عالی ... و شمای داستانی تصویری بی نظیر... به قول خودم که به دوستام میگفتم همیشه "مگه میشه یه چیزی ساخت آلمان باشه و بد باشه؟" ... خخخ  حتی تصویرای موسیقی تیتراژ شروع فیلم .. تکرار منعکس سه بار از یک تصویره ... نماد زمانِ سه بعدی!! جنگلهای ویندن .. "عشقمه" ... "آغوشمه" ... و .. مممممممممممم.... شاید سه بعد زمانی برای هر شخصی متفاوت باشه مثلا برای جوناس 1986-2019-2052 باشه ... و برای اولریک 1953-1986-2019 ! که به نظرم اینم قشنگه .. حتی دلپذیره ..

+همچنان رابطه ها

+عجین بودن محتوای داستان بشکلی بسیار غیر مستقیم با "گناه" برام جالبه ...

 

 

پ ن : "ناثواب" فکرم رو دوروزه درگیر کرده ...

پ ن : کرونا به خدای خدا که عین موهبت الهیه . نعمته ... خصوصا برای ما ایرانیا... که دیگه می بینم فرزندان ایران توی آموزش پرورش داغون و افتضاح و وارداتی و تهاجم فرهنگی شده ... تربیت نمی شند .. و یک مشت اراجیف یاد نمی گیرند که نه بدرد دنیایشان بخورد نه آخرتشا و نه حتی جامعه اشان .. همین قدر که خاندن و نوشتن بیاموزند...و در دامان خانواده تربیت شوند... به خداااااااااااااااااااااااااااااااااا... بهتر و سالمتر است ... "خدایا سپاس" ... خدایا شکرت...

 

 

+یاد کتاب 1984 می افتم که یکی از محورهای کتاب " در دست داشتن گذشته" بود ... البته با یه تخیلی دیگه .. که هم موضوعیش برام جالبه

+"افسانه وار" جذابه ... ولی هممون میدونم که "واقعی" نیست ... چون اصلا "زمان" به مفهومی که شبیه "مکان" باشه وجود نداره ... در بعد و ادبیات و جغرافیا و محاسبان کیهانی ... مساله خیلی به بینهایت نزدیک میشه و دیگه بُرِشی به اندازه یک "ویندن" (که عاشقش شدم) برای تخیل کافیه ... نمیدونم چرا میخام ثابت کنم که واقعیت نداره و تخیلی دوست داشتنی ایه .. آها میدونم چون "دلم میخاد باورش کنم" .. خخخخخخخخ "دیونه ای ام برای خودم به خدا"

+من به خاطره ای که از آلمان دارم "بینهایت" قانعم.. انگار همه ی عمر "آلمان" بودم ... این احساس واقعی وعمیق منه .. دقیقا همین الان که دلم براش تنگ شده.

+آدمایی که هدفشون زجر دادن ... خیلی از  خدا دورند...

+همیشه برای شروع کردن وقت هست! اما "عمر" گوشش به این حرفها بده کار نیست ... هیچ خانمی توی 50 سالگی نمیتونه "خونی" به دنیا اضافه کنه و هیچ مردی وقتی از 45 رد کنه دیگه جذاب نیست !!!

+"خودخاهی" هامون باید به حداقل برسه حتی به صفر ...

+علم وقتی فراگیر میشه!!! عدالت بپا میشه .. مثلا وقتی همه ی آحاد عالم تلفن و اینترنت داشته باشند.. در خصوص اطلاعات دیگه عدالت نسبی ای وجود داره کسی نمیتونه بگی من "نمیدونستم" .... حالا گه این "گذرگاه" هم علنی بود... و همه میتونستند... .... .... کلا به "فراگیر" بودن اعتقاد زیادی دارم ... در همه ی زمینه ها که امروزه بیشتر مسائل اقتصادی مطرح هست .. بعد مسائل آزادی و رابطه ای .. به نظرم

+همه چیز باید از ریشه اصلاح بشه .. اونم نه به دست "اصلاح طلبان" چون اونا فقط اسمشون اصلاح طلبه بلکه در واقع دنبال چیز دیگه ای اند... که جای گفتنش نیست ... باید بشکلی انقلابی و به دست انسانهای دلسوز.. انسانهای پُر ایثار ... طراحی  و ساخت بشه ...

+خدایا شکرت. بخاطر همه نعمتهایی که بهم دادی و از سر من زیاده... خدایا به همه ی مردم جهان سلامتی جسم و عقل بده ... الهی آمین.

 

 

پ ن : دارم کتاب "سه تفنگدار" نوشته الکساندر دوما .. رو میخونم.

پ ن : همین

 

 

اعتراف نامه ای به سبک مسیحی

 

 

 

دارک 9

خاطره باز ۱۳۹۹/۰۶/۳۰ 19:26

دیگه اینجاهای داستان تقریبا همه ی چرخه ی سه بعدی زمان کامل شده برای بیننده ... بین 1953-2019-1986... عمدا بزرگه رو وسط نوشتم! یعنی برگشتنیه ادوار؟؟ این تخیل سازنده است. راستی اسم دایرکتور فیلم دارک و اولش زده "باران..." ... جالب بود برام. از هانّا .. بدم اومد.. کم کم فیلم یه کاری میکنه که همه بد به چشم بیان انگار، اون کشیشه به خودش میگه نوح! ... خخخ ... نوآه هم که انگار میخاد گذرگاه رو از بین ببره در کل سرگرمیه جالبیه..من عاشق تخیل هایی ام که آدم دلش میخاد باورشون کنه.. مثل فیلم WANTED... که توش هنرپیشه ها میتونستند شلیک هایی بامسیر منحنی انجام بدند.. یا فیلم MORTAL KOMBAT که قدرتهای باحالی دارند.. یخی.. برقی .. مرد آتش افروز .. جادوگر که بهمه تبدیل میشد و ... این تخیل ها رو همیشه دوس داشتم. ورود شخصیتهای داستان در زمان .. رو اروم اروم انجام دادن.. این باعث میشه ببیننده درک خوبی از فیلم پیدا کنه... هنوزم حس میکنم محتوای محوری داستان جنگ بین خیر و شر باشه!!! اون کشیشه .. و اون نوآه که میخاد گذرگاه رو ازبین ببره ....

+زندگی آلمانی ... در سه برهه مختلف.. تماشائیه ...

+نقش "شارلوت" کم شده... من دوس دارم نقشش محوری باشه .. البته بدون اینکه به گذرگاه دسترسی پیدا کنه ...

+طراحی ساعت زمان... جالب بود!! ولی باید کارکردش و اثرش توی فیلم به یه شکل تخیل پذیر .. روشن بشه.. وگرنه نقطه ضعف بزرگی خاهد بود به نظرم...

+ویندن!!! دارم عاشقش میشم. ساختموناش.. خیابوناش... جنگلش .. زمینش...

+دستنشانده

 

 

 

پ ن : دیروز با دکتر ر.غ صحبت میکردم! تقریبا از همه چیز ... نظریه من اینکه باید خیلی صحبت بشه ... خیلی ... ولی با یه قانون : اینکه قراره نگرش شخصی بیان بشه نه که طرف صحبت رو بخای متقاعد کنی .... "اینطوری لذت صحبت کردن به نهایت میرسه".

پ ن : "عشق" ... چیه؟ به نظر من اینکه لبریز از احساس ایثار .. دلت کسی رو بخاد ... اونم ایثارگرانه .. نه مالکانه ...

پ ن : خوشبختی چیه؟ به نظر من : داشتن یه عشق و تلاش برای نگه داشتنش...

پ ن : دلم برای داداشم تنگ شده و برای میثم!

پ ن :

ولی من دیشب
چشمانم را بستم
"ترسیده" بودم ... که مبادا دیگر ... ...
فعل خستگی را در مصدر ترس صرف کرده بودم !
سیر سیر ...

 

 

 


تا ببینمت!!!!
لحظه ای در خواب ... با همان پرچم سرخ !
دیشب
"ترسیده" بودم
از آنکه وجهی از احساسم می رود ...
و من
"خیس" مانده در برهوتی داغ ..
باز
لب تشنه مثل خورشید ...
همین

 

 

 

 

 

 

 

هزار خورشید تابان

خاطره باز ۱۳۹۹/۰۶/۲۹ 18:18

540 صفحه ! تمام شد...

مریم و لیلا و طارق

عزیزه و اولماز

رشید و جلیل ....

 

من مدتتهاس افغان ها رو دوس داشتم. این کتاب تاریخی نزدیک به 50 سال افغانستان رو .. جامعه ی کشورشون رو از ورورد ارتش سرخ به خاکشون تا انقراض طالبان در قالب یه رمان تشریح کرده!! آره حق با دکتر الف.ق بود... "جنگ خیلی چیز بدیه" هرچند گاهی ناگزیره ... سوای همه چیز ... نزدیکی ِ فرهنگ اجتماعی افغان با ایران خصوصا در چندین دهه ی گذشته برام جالبه...!! حقوق زنان ... مردان ... همه اش لجن در لجن بوده عین اکثر جاهای دنیا... فقط پوسته عوض میشه به اسم اسلام و شیعه و سنی و مسیحی و کمونیست و هر کوفت و زهرماری ... اگه آگاهی نباشه اگه شعور نباشه ... ذره ای مفت نمی ارزه ... "انسانیت" اولین و پایین ترین سطح هر مسلکیه ... بعداز اون تازه میشه "ایمان" که  بهش میگیم مذهب و و در نهایت بالاترین سطح میشه "محبت" که خدا حتی بهش میگه "عشق"... آره... عشق کاریه که مریم کرد: ایثار ... برای اینکه کسی که دوستش داره لذت ببره ... ایمان کاریه که طارق کرد... "برگشت... و تمام تلاششو کرد.. حتی برای اولماز" ... و "انسانیت" کاری که لیلا کرد... بقیه فقط کمی از مرحله حیوان بودن بالاتر اند...

عشق .. ایثار مریم بود!!!

ایمان .. جهادِ طارق بود (اون توی جنگ نبودها....)

انسانیت .. همراهی لیلا بود ...

 

زن و مرد بودن مهم نیست ... "فهمیدگی" مهمه ... و پذیرش تقدیر و تلاش برای ارتقا و حفظ نعمتها(امانتیهای) خدا ... که در هر برهه ای از زندگی خدا لطف میکنه!! قدر خاطره ای رو دونستن شاید بالاترین عبادت باشه گاهی...

 

 

پ ن : خدایا... الهی قربونت برم.. دورت بگردم .. من دلم میخاد بسان آنهایی که تورا بخاطر مصیبتهایی که بهشان داده ای تورا شکر کرده اند .. "قربانت" شوم... کمک کن و تقدیر من چنین مقدر کن ... تا جهادم در پرورش لاقل 6 سربازِ جانثار آگاه از شکوه آفرینشت باشد .. و دربانیِ "عشقی واقعی" .. آنچنان که تو آفریده ای نه آن که فهم ناقص من می خواهد ... به من قدرتی ده که بپذیرم آنچه تو مقدر میکنی و بفهمم آنچه تو تعیین می کنی!! ای بینهایتِ مطلق ... ای تنها تعبیر از "اَزَل" ... تو مارا به عشق آفریده ای .. و بذر "محبت" گِلِ آفرینش آدم کرده ای ... دَمی که دمیده ای در تندیس من نیک میدانم همه اش "عشق و محبت" است ... و از این موهبتی که مرا لایق امانت داری اش کرده ای .. کمک کن .. "امانتدار" باشم... من که بی حمایتت قطعا نمی توانم... خداجونم... کاش میشد خدایا .. تورا "بوسید..."...

 

پ ن : همین.

 

 

 

 

 

دارک 8

خاطره باز ۱۳۹۹/۰۶/۲۹ 15:18

اولریک وارد گذرگاه میشه و به دوراهی که میرسه سمت چپ رو میپیچه... علی رغم تخیل من که باید به اینده میرفت به دو دوره ی قبل بر میگرده یعنی 1953!!!!!! مممممممممممممم اگه اینده بود برام جذاب تر بود!! ولی وقتی در خصوص سه بعدی بودن صحبت میشه شاید اولریک به یکی از سه بعد خودش بر میگرده.. اینطوری باز قابل قبول تره برام..

+هلج .. گناه داشت .. خوشم نیومد از اولریک

+آلمان 1953 چقدر "سخت" بوده... عصر آهنین آلمان باید اسمش رو گذاشت به نظرم !

+تخیلی در خصوص تکرار دوباره ی زمان (تاریخ) .. حلقه های مدور سه گانه حول یک مرکز ... تخیل جالبیه...

+کرم چاله یا همون گذرگاه در اثر آزاد سازی یه نیروی بزرگ شکل گرفته؟؟؟!!! خوشم نمیاد از این تعبیر

+سفر در زمان .. اونقدرام برای اولریک ... هیجان انگیز نبود!!!

 

 

 

پ ن : هنوز پشت کتفم درد میکنه.

پ ن : برام شعر تیتراژ اول دارک رو ترجمه کن....

پ ن :

پر از دوست داشته شدنی ...
لبریز از بوسه
در آغوش پاییزِ ... حتی آبانی ...
ایستاده ترین درخت پرتقالی !
دست نیافتنی ترین "میوه ی ممنوعه ای"
تو را که می پندارم
نارنجی و ترش و شیرین ... می شود دنیایم ...
از تو که می گویم
عطر بوسه های پرتقالی میگیرد .. اشتیاقم ...
همین

 

 

 

 

 

دارک 7

خاطره باز ۱۳۹۹/۰۶/۲۸ 12:29

عضله های پشت کتف چپم گرفته... نمیدونم چرا شاید سرما خورده... ولی .. درد داره..

دارک 7 رو دیدم. از اینکه بخاطر این درد نتونستم برم سرکار ... پسر هانّا و مایکل ... حالا گذرگاه رو میدونه ... و هلچ هم .. خب داستان یه دوره 33 ساله قبلی هم طی کرد و به 1953 قدم گذاشت... مشتاقم ببینم آیا "آلمانی" ها آینده رو هم به تصویر کشیدن... دوره ی 33 ساله بعد از 2019 میشه 2052 ... مشتاقم دیدنشو ببینم!! اینکه گذرگاه هر بار که باز میشه "بودن یا نبودن" رقم میخوره ... جالبه ... کم کم داره داستان یه تخیل باور پذیر میشه .. من کلا از تخیل هایی که آدم دلش میخاد باورشون کنه خوشم میاد!!! هرچند شخصا عمیقا معتقدم سفر در زمان وجود نداره چون اصلا "زمان" وجود نداره بلکه زمان یه قرارداده بین انسانها... مثل درجه های حرارت فارنهایت و سلسیوس... با اینحال تخیل جذابیه ... سوالی که الان توی ذهنمه اینه اگه اخر فیلم روشن بشه که اگه "مایکل" خودشو نکشته بود چی میشد!!! یادمون باشه که مایکل همون میکل بوده پسر اولریک ...

+جزئیات مهم اند توی دارک و من خوشم میاد هرچند شخصا انسان کلی نگری هستم.

+طراحی گذرگاه رو در کل دوس دارم ولی .. میتونست یه کم بهتر باشه ... ازاینکه دریچه های ساز بشری اونجا هست خوشم نمیاد... اگه یه طبیعی بود بهتر بود به نظرم .. مثلا اگه یه تونی بود که ورود و خروجش یکسره می بود... به نظرم.... بهتر بود ... و "دوراهی ای " که توی گذرگاه بود.. و پسر هانا ازسمت راست رفت.. اگه سمت چپ میرفت چی میشد؟؟؟ به دوره ی 33 ساله ی آینده؟؟؟؟

+خوبه که توی داستان یواش یواش شخصیتهای درگیر داستان اضافه میشند... این رو دوست دارم. مَدز... حالا روشن وضعیتش به نظرم

+"رابطه" ای باید برای اینکه شوبای زندگی و روزگار .. طعمی داشته باشه ... کسی که باهاش حرفهایی خاص بزنی .. حرفهایی مخصوص .. و محرمانه ...

+همین

 

 

 

پ ن : خدایا ! دوستت دارما ... در مُقَدراتی که برام مقدور کرده ای .. تلاش میکنم تا خشنودی تو تدبیر برنامه هایم باشد ... به همراهانم از من عشق بده و برام همراهی عاشق و "ص" مرحمت کن...

با شیش تا بچه ی سالم و صالح و پر عافیت و پر روزی و خوشکل و خوشتیپ و ... زیر تابش عشقی واقعی!

پ ن : این تناوب را دوست دارم. موج سینوسی احساسام را دوست دارم ...

پ ن : "همراز" ... باش

 

 

 

دارک 6

خاطره باز ۱۳۹۹/۰۶/۲۸ 3:15

نصف شبه و من ... دارک 6 رو دیدم... بعد یک عالمه مکاشفه در جهانبینی ای اسلامی و جهانگیری !!

داستان وقتی که رابطه ها آشکار میشه ... جذاب تر میشه ! حالا مَدز پیدا شده، توسط داداشش تشخیص هویت میشه به نظرم! پسر هانّا .. از گذرگاه که به نظرم نسبتا جالب طراحی شده میره به 1986 ... پیشروی همپای داستان در 2019 و 1986 به نظرم خوب ساخته شده، و یه حدس ناجور توی ذهنم ووول میخوره اینکه اگه داستان در خصوص "نطفه های غیر مشروع" باشه، نگاه فیلم چگونه خواهد بود؟ البته که هنوز بسیاری رابطه های (نه صرفا جنسی بلکه اجتماعی و ارتباطی به مسائل داستان) هویدا نشده، نقش شارلوت توی این قسمت کم بود ولی "نکته ای بود" که احتمالا بعدها خواهد دمید... و ... اونا که منتظرند تا داستان رو بپیچند اگه درست حدس زده باشم در مقابل نوآه ... کلا دوس دارم حدس بزنم.. چه درست باشه چ غلط .. لذت بخشه برام.

+عاشق ساختمونای ویندن شدم.

+ویندن اصلا خودش یه "فصل" هست انگار .. که تمام سال رو در بر میگیره... وای خدای من

+گذرگاه ....

+پیشروی داستان با تصویر هنوز می چربه به کلام... عاشق این ساختنم

 

 

 

 

پ ن : از استاد م.ع و دکتر ر.غ و داداش کوچیکم و خواهر بزرگم عذر خواهی میکنم بخاطر اینکه کتاب "هزار خورشید تابان" رو قبل از اینکه تمام کنم قضاوت کردم. الان سه چهارمش رو خوندم. کتاب خوبیه قطعا..... وقتی به آخرش برسم... از الان راضی تر خواهم بود. الان اونجام که "طارق" برگشته...

دارک 5

خاطره باز ۱۳۹۹/۰۶/۲۷ 1:33

لحظه به لحظه و زنده با قسمت پنجم دارک

+همون که گفتم ... پیشروی تصویری داستان ... خیلی فوق العاده لذتش بیشره ... تیکه فیلم قبل از تیتراز آغاز این قسمت عالی بود عالییییییییییی خودش یه فیلم سینمائی بود اصلا انگار برام

+ بچه سوم هم گم شده ! (اون خانم پلیسه «شارلوت» که دوسش دارم ... کاش محور داستان باشه در ادامه)

+همچنان "ویندن" برام خیلی جذابه .. ساختموناش.. خیابوناش .. فضاهاش.. حتی آدماش ...

+نوآه (حتی اسمش رو دوس دارم و تیریپش خخخخ) (میدونم کیه)

+رابطه ها (... بوی هانا روی لباس اولریک...!!!!)

+وای معماری های 2019 ویندن ... مثل "مآه" می مونند....

+1986 وای نوآه ... اگه کسی دیگه باشه... (اگه اشتباه حدس زده باشم شناختنش رو ... میشه اونشکلی که م.ب.ل برام حکایت کرده بود)

+دلم برای "هانا" سوخت... خیلی... (اولریکِ نامرد)(البته که هانا میدونست... اولریک مال اون نبوده هرگز... اما عشق جنونه!)

+اولریک پیش شارلوت ... اعتراف به ...)

+چرخه 33 ساله ، تقویم 365 روزه ی نادرست .... عجب قشنگه این ماجرا سازی تخیلی) چرخه شمسی - قمری ... تکراربینهایت از شروع و پایان مکرر

+نوآه .. هعی داره جذاب تر میشه

+سیر و سلوک بین 1986 و 2019 ... (هانا....ی 1886 با میکل ِ 2019 .. وای ...) داره خوشم میاد...

+وقتایی که داستان با تصاویر پیش میره رو خیلی دوس دارم (هانا دید...)

+موسیقیِ درگیر با .... دوست دارم...

+حدس من اینه نوآه ... جنگ بین خیر و شر باشه مثلا.. وای داره تخیلم بیدار میشه...

+زاویه های فیلمبرداری عالی اند.... عالی...

+اسم قسمت قبلی دروغها بودا.. خخخ ... "هانا"ی ِ .... وای

+پیشروی داستانِ تصویری ... بَد به دلم نشسته ...

+وای آینده تر از 2019 ... گریز با "نمایانگر" .. خخخ (روشن کننده)

+وای مایکل شوهر هانا .. همون میکل پسر اولریک بوده .. اووووووووووووووووووووووووووووووووووووه..........

 

 

 

پ ن : امشب خابم نمی برد... فردا و پس فردا برنامه ام بشدت پیجیده است .. البته که ساعت هم از صفر عاشقی گذشته ... "و من تنها" .. این شد که خاطره ای خاص خاستم باشه توی تاریخ روزهام...

پ ن : اولین قسمتی بود که به لحاظ محتوایی منو جذب کرد... (هانا .. شخصیت تاثیر گذاری داره میشه توی فیلم به نظرم .. از اون به قول معروف مارمولکها که خوشم نمیاد از ...)

پ ن : میکل .. مایکل ... جالب بود برام... کلا از این مدل سوپرایزهای ظریف خوشم میاد ... نه مثل فیلم خرچنگ که مزخرفترین فیلمی بود که توی کل عمرم دیدم.

پ ن : همین.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

هیچکس برای همیشه زنده نیست!

-به جهانهای موازی اعتقاد ندارم... به بی زمانی و بی مکانی اعتقاد دارم .. که خودم از درکش عاجزم.

 

دارک 4

خاطره باز ۱۳۹۹/۰۶/۲۶ 21:25

قسمت 4 از فصل اول دارک رو الان دیدم!

آب و هوای فیلم (منظورم فضای فیزیکی شهر و منطقه هست) رو دوست دارم. جنگلش .. بارونش .. شهر کوچیک و خلوتش .. مردمی که اونقدر کم اند که همدیگه رو به اسم میشناسند ... از اون زن پُلیسه خوشم میاد ..... نوآه باحاله ... اضافه شدنش به داستان قشنگ .. معما پردازی در فیلم خیلی قشنگ ساخته شده! "گذرگاه" ... علامت سوال مجذوب کننده ای توی ذهن من ایجاد کرده ... دربی روی یه شیب زمین که با پلکانی به یه زیرزمین وارد میشه نزدیک یه کلبه .. وای هوای جنگلشون عالیه ... "عاششششششششششششقشم" توی واقعیت خوش بحال اونا که اونجا زندگی میکنند .. زمین پوشیده از برگ .. مثل روزهای عمیقا "آبانی" ... چند بُعدی بودن به لحاظ همزمانی پیشروی داستان شخصیت های سریال رو دوست دارم. اینکه شخصیت اول نداره رو دوست دارم اینکه همه شخص ها مهم باشند رو دوست دارم ... "هوای دردناک گم شدن یک بچه رو به نظرم «کم درد» ساختند" منظورم حس زجرآلود به اندازه کافی لاقل به من منتقل نشد! اما یه چیزی توی فیلم خیلی عالی تعبیه شده "آمیختگی فضای واقعی و تخیلی زمان و مکان" ... میدونی که محتوا تخیلیه ولی اونقدر واقعی ساخته شده که تمایزش یه کم سخت میشه ... این هنر آلمانی هاست... راستی .. چند درصد مردم آلمان ریشه ی آلمانی دارند؟؟؟؟ اطلاق قید آلمانی لاقل در باور من به ریشه ژنتیکی بر نمیگرده بلکه به فرهنگ اجتماعی و کشوری و جمعی یه ملت برمیگرده که مهم نیست ریشه نژادیشون کجا باشه بلکه رفتار یک اجتماع در کل برام "تداعی آلمانی گفتن" منه ... مثل یه تیم فوتبال ... که رفتار کلی همه ی مجموعه باشگاه هست که "بایرن" رو همیشه قهرمان می کنه و "دورتموند" رو دوست داشتنی ترین تیم دنیا ... و "لایپزیش" رو .. چه حسی میشه بهش اطلاق کرد؟ ممممممم حسِّ اینکه میگه "توی آلمان اینطوریه" خلاص.

+خوش بحال کسایی که در ویندن زندگی میکنند .. با اون خیابونها و ساختمانهای آجر قرمز و جنگل و برگهای روی زمین و هوای فوق العاده اش ... وای .. خدای من ...

+سادگی در اتمسفر فیلم رو خیلی می پسندم.

+فوق العادس که توی دارک داستان بیشتر تصویری پیش میره تا "کلامی" ... خوشم میاد از این ظرفتها ...

+تصاویری که از پایین و زیر درختها اسمون رو مستقیما نشون میده خیلی قشنگند.. خیلی .. و ... "جنگل پوشیده از برگ"... عالیه

+رابطه ها

 

 

 

پ ن : به نظرم "اتومبیل های آلمانی" معرکه ترین و نزدیکترین "مخلوقات" بشری هستند. اصلا نگاه که می کنی انگار "ساخت خداست" ... (نعوذباله)... شاکله ی این اعجوبه های بشری ... برای من فوق العاده جذابه اونقدر که فقط دیدنشون لذت بخشه ... همیشه عاشق اتومبیل هایی با کاپوت برجسته  و نیمه اسپرت با صدایی پُر و غرش آسا بودم ...

پ ن : "هزار خورشید تابان رو به یک چهارم رسوندم امروز آخر کارام تا وقت ملاقات با مهندس ز برسه- اونقدرا که تعریفشو کرده بودند برام جذاب نبود - همیشه دلم برای افغان ها می سوزه! مسیری که جامعه 1950 الی 1980 افغان برای ترقی جامعه پیموده از سخت ترین مسیرها در طی تاریخ بوده به نظرم. سرعت داستانش زیادی زیاده هرچند نویسنده به نظرم سعی داشته سیر تاریخی جامعه رو در قالب یه رمان بیان کنه .. وای . نباید اینا رو الان بنویسم! وقتی کتاب تموم شد... ولی اینروزا .. "حال دلم پر از خلاءی بخصوصه" واسه همینه که ... کلمات حاکمند...

پ ن : بجز "عشق" واقعا چی مهمه؟؟؟؟ شک ندارم خدا کل آفرینش رو بر سر مظهر "عشق" آفریده ..... ولی ... مفهوم اصلی "عشق" گم شده .. فراموش شده ... کاش میشد در مورد ذات "عشق" حرف زد.. تحلیل و تجزیه کرد ... "خلاء عشق" به نظرم بزرگترین غرامت قرن بیست و یکم خواهد بود!! چون ذهنهای تلوزیونی و موبایلی و مجازی شده ... اونقدر نقطه بین و خودخاه و مالکیتی شدند که دیگه نمیتونند یه ده بیست سی قدم عقب عقب بند و از دورتر به پیگره "عشق" نگاه کنند و ببیند که عشق اون نقطه ی پولی، مالکیتی، رفاهی یا مرتاضی، ازدواجی، فرزندی، قدرتی، افتخاری، دارایی، احساس های بین زن و شوهری و ... این و اون و اونیکی و اینکی نیست ... بلکه .... در واقع همه ی همه ی اونها باهم دیگه ... میشند "عشق" ..

البته این نظر منه!

پ ن : هنوز معتقدم باید برای خوشبختی جنگید با هنجارهای تحمیلی! و "هیتلر" ثابت کرد و به دنیا یاد داد چنانکه الان نظام سلطه داره همینکاری که از هیتلر یاد گرفتند و انگار روزی صد بار این سردم داران سودای استعماری جهانی کتاب "نبرد من" رو میخونند که جنگ برای خوشبختی و فیروزی .. باید "محرمانه" باشه تا لحظه ای  و حتی بعدهایی از وقتی که فاتح اون احساس باشی!!! هیچ نقشه ای موفق نمیشه نه در فوتبال (که به نظرم بهترین نقاشیِ زندگیه) و نه در سیاست و نه در جنگ و نه در اقتصاد و نه در .... اگر علنی باشه چون معارضان "نخواهند از پای نشست تا تو هرکاری برای خوشبختیت بکنی" ... و تنها راه رسیدن بهش "محرمانه" طی کردن تمام دروازه های هنجار شکنی هست ... وای .. ممنونم ازت "آدولف هیتلر" که این بینش رو که بصورت تجربی  در یک دهه ی پیش فهمیده بودم و به کار بسته بودم برایم تثبیت و واقع بینانه کردی ... و لازم به گفتن نیست که خودِ هیتلر و آلمان در جنگ دوم به "محرمانه های" دشمن باخت .. غیر از اینه؟

پ ن : یعنی اونقدری عمر میکنم که دیگه نتونم بنویسم و لذتم از خوندن این روزهام باشه؟؟؟؟

پ ن : وسوسه سفر در زمان ... یا ... وسوسفه سفر دز "مکان" ؟؟؟!!

پ ن : دلم شیش تا بچه میخاد

پ ن : خدایا بخاطر آخرین نعمتی که بهم دادی تورا سپاس ... (دانکه گاد) ... تا حالا آلمانی خدا رو شکر نکرده بودم .. ای جان ... اینقده خوشم میاد با حروف فارسی زبان های دیگه رو بنویسی ... اصلا یه حس باحالی داره که نگو ... مممممم ...

پ ن : "بوس"

 

 

دارک 3

خاطره باز ۱۳۹۹/۰۶/۲۵ 18:57

ساعت 0640

قسمت سوم دارک رو دیدم! پرش به 1986 رو خیلی قشنگ توی شهر "ویندن" به تصویر کشیدن. کنار هم قراردادن شخصیت های فیلم در سال 86 و 2019 کنار هم خصوصا مکیل و باباش در دهانه ی غار روبروی هم نشستند توی دو زمان مختلف... برام جذاب بود.. "موسیقی اول فیلم " خیلی دوس داشتم و موسیقی های متن فیلم عالی اند... اما تیتراژ آخر رو دوس ندارم! هنوز داستان فیلم منو نگرفته به قول معروف ولی جذابیت کلی برام نمره قبولی داره و دلم میخاد تا آخرش ببینم. بعضی زوایای فیلمبرداری قلبم رو بینهایت به اشتیاق میکشه ... هعی دلم میخاد خیال کنم این واقعیت آلمان هست ولی باید بدونم "خیال و خاطره" ای بیش نمیتونه باشه. هرچند نفس هایی که توی فیلم "موسیقی" میشه رو .. هم نفسی میکنم! سادگی در فیلم بشدت زیباست ... عاششششششق سادگیشم... سرعت فیلم به نظرم مناسبه و پرش ها بجاست ...

+ارتباطات همیشه مهمه!

+مسئولیت پذیری باید در سرشت و تربیت آحاد جامعه باشه

+هوای فیلم رو دوس دارم و شهر کوچیک "ویندن" رو

+زندگی در فیلم جریان داره

 

 

پ ن : "آلمان" رو زیادی دوست دارم انگار ... دیشب دورتموند نیمه اول سه به صفر جلو بود....

پ ن : زبان آلمانی سخت و پیچیدس

پ ن : پلیس های آلمان سازمان یافته و دقیق اند

پ ن : خیلی هم شبیه فیلمها نیست ... پس باید بدونم چطوریه؟

پ ن : از دونستن سیر نمیشم !!!!

پ ن : مغزم میدونستم که روزی یک قسمت بیشتر نه! و حالا دلمم  هم پذیرفته این تصمیم رو ...

پ ن : امروز کتاب "هزار خورشید تابان رو شروع کردم" به خوندن توی وقت های اضافه

پ ن : "خوش بحال کسی که خاص و خیص و مخصوص و .. "ِ من باشد ... (هعی خداجونم ... کسی مرا به جهانِ با شکوهت نمی برد ... از واژه ی تهاجمی "هنجار" خسته ام ... من پیش مرگ ترین سرباز خوشبختی ام ... از بودنِ پیوسته در اشتیاق خسته ام)

پ ن : همین

 

 

 

 

دارک 2

خاطره باز ۱۳۹۹/۰۶/۲۴ 20:43

ساعت 2030

قسمت دوم از فصل یک رو دیدم. موسیقی منحصر به فرد توی این قسمت بیشتر از نظرم رو جلب کرد. هنوز داستان در پی جذب و درگیر کردن هرچه بیشتر ذهن مخاطب هست! داستان "سفر در زمان" که وقتی نوجوان بودم برام خیلی جذاب بود.. دیگه جذابیتشو از دست داده بود اما این "ساخت آلمان" .. هم جوره داره منو جذب داستان خودش می کنه. خوش ساخت بودن فیلم مثال زدنیه ! و .. شباهت اتمسفرش به کلیدر.. به جای خالی سلوج . البته "خیلی پیشرفته"!! منظورم ارتباطات اجتماعی ادمای فیلمه... به شخصیت پرداز و چهره پرداز فیلم باید جایزه داد.. حتی یه رژ قرمز استفاده نکردند... وای عاشق این "بی آرایشی" ام ...

+محتوای داستان هنوز منو به اندازه کافی نگرفته (بیشتر مجذوب شیوه ساخت و شخصیت پردازی و موسیقی شدم تا الان)

+وسوسه میشم یه قسمت دیگه هم نگاه کنم اما... اینکارو نمیکنم! لذت طبق برنامه بودن رو در انتها ترجیح میدم.

+زندگی مردم آلمان رو خیلی قشنگ نشون داده. دوس دارم همین باشه که دیدم!

+ "رابطه ها"

 

پ ن : امشب دورتموند بازی داره! ساعت 23:15 !

پ ن : "آلمان رو دوست دارم"

 

 

 

 

زٌهِیر

خاطره باز ۱۳۹۹/۰۶/۲۴ 18:9

زُهِیر – 370 صفحه (اثر پائولو کوئیلیو – نویسنده ی کتاب قبلی که خواندم : کیمیاگر)

خب نشده بود قبلا که کتابی بخونم و محتواش در واقع "باورهای" قبلی خودم باشه. مفهوم سینوسی کسینوسی بودن عشق رو که هیچ کسی از من نمیپذیره در این کتاب توضیح داده اونهم با یک مثال خیلی ساده: اینکه عشق را در موفقیت یک زندگی زناشوئی تعریف کنیم و اینکه زن و شوهر مثل ریلهای قطار باید همواره کنار هم باشند و بخاطر فرزندان،  احترام، آبرو، اقتصاد و از این قبیل مسائل حریم ها را حفظ کنند و نظمِ فاصله ی 145.5 سانتی متری را همواره و تا آخر عمر رعایت کنند. اما چه کسی توجه میکند چرا؟ این فاصله از کجا آمده؟ بخاطر چرخ های قطار؟ نه... به خاطر گالن های عظیم حمل سوخت که باید از تونل های آن زمان عبور میکردند؟ نه... به خاطر فاصله چرخ های اولین اتومبیل های ساخته شده؟ نه ... به خاطر اولین گاری ها ؟ نه .. بخاطر اولین بار که ارابه های جنگی دو اسبی در روم باستان ساخته شده و فاصله دو اسب کنار هم این حد بوده است ؟ آری !!!!!  ... و این قانون را کورکورانه اگر نگوئیم ... در مهمترین مساله ی آفرینش روح انسان پیاده کرده ایم .. زن و شوهر مثل ریل های قطار با فاصله ای دقیق و همیشگی !!! اصلا چه کسی گفته که "عشق" فقط در زن و شوهر ها .. در ازدواج به نهایت وجود می رسد؟؟ در حفظ یک فاصله ی ثابت و همیشگی ؟؟؟ کنار هم بدون دوری دلتنگی یا نزدیکی حتی تلاقی؟؟؟؟؟؟ عشقهای واقعی و ماندگار باید سینوسی کسینوسی باشند ! این قانون را قبل از خواندن این کتاب فهمیده بودم.  هم پوشانی نمودار های سینوس و کسینوس روی محور های مختصات تکرار سمبول بینهایت را می سازد. آنهم در تناوبی متقارن شبیه ضرب المثل «گهی زین به پشت و گهی پشت به زین».

«بانک مساعدت» ! –  مرا یاد فلسفه ی نوشتن کتابی به اسم «منبع بی پایان ثروت» می اندازه که اگه عمر به پیری برسونم شاید بنویسمش...  بانک مساعدت این «اعتبار» فرامرزهای جغرافیایی فرهنگی اعتقادی مذهبی اقتصادی را اگر می شد در نسل آینده فرهنگسازی کرد.. جهان و زندگی جمعی زیباتری داشتیم!  در بانک مساعدت به یک فردی  کمک میکنی بدون چشمداشت مالی یا لحظه ای! و این اعتبار ذخیره میشود .. و به فرد دوم و سوم و .. الی آخر... شبکه ای از اعتبار برایت فراهم می شود که در روز مقتضی به کمکت می آید .. بدون چشمداشت های لحظه ای ... فرایند مستمر همیاری در شبکه بانک مساعدت اگر نهادینه شود آیا دنیا جای بهتری برای همزیستی همه آدما نمی شود؟؟؟ که به قول معروف کار همدیگر را راه می اندازند؟

آموزش و پرورش : وای هجومی که نویسنده به آموزشهای مزخرف و بلا استفاده ای که در دوران راهنمائی و دبیرستان به خورد انسانها می دهند.... برام تداعی زخمهای دلم بود .. آخه جبر و مثلثات و جغرافیای سیبری و قواعد زبان عربی و ... به چه درد «خوشبختیِ یک فرد» می خورد؟  بهتر نیست به انسانها در وهله ی اول : نیاز های اولیه (بر اساس هرم مازلو) را  هدیه کنیم در همان اعوان نوجوانی (استقلال اقتصادی – آزادی اجتماعی) در جهت  ارتقاء عدالت فردی  و جمعی،  و در وهله ی دوم: به ایشان چگونه با عشق و خوشبختی زیستن را تدریس و پرورش دهیم؟ به نظر من بیشتر آدمها حتی نمی دانند که خوشبختی به دست آوردنی است و پس از آن، «احساس خوشبختی» نیاز به مراقبت و حراست و از آن مهمتر ارتقاء کیفی و کمی دارد ... چرا که ثُبات که از در بیاید مرگ عشق فرا میرسد.... «عشق همواره بیتاب است» (این اعتقاد قلبی منه) ... نمی شود خوشبختی را خرید! نمی شود خوشبختی را پیدا کرد ... هرگز با ازدواج با یک آدم پولدار یا مشهور انسان به خوشبختی نمیرسد بلکه فقط به رفاه میرسد... آنهم غوطه ور در احساس ناخوشایندی که «پس خوشبختی کجاست من که پولدارم دیگر؟؟؟؟»  خوشبختی در ازدواج نیست هرچند ممکن است عاشق و معشوقی از ازدواج و یا ثروت و یا شهرت و یا هرچیزی بعنوان مسیر و وسیله و ابزاری برای هرچه بیشتر ساختن و داشتن خوشبختی استفاده کنند. لکن صرف داشتن ثروت و شهرت یا ایراد صیغه ی ازدواج آن فرد هرگز خوشبخت نخواهد بود مگر آنکه فهم و درک درستی از خوشبختی داشته باشد.. فهم و درک درستی از مفهوم «عشق»...  چیزی که به ضعم من در تهاجمهای فرهنگی  بشدت برای انحراف اذهان به شاکله ی عشق و خوشبختی کوشیده شده... اگرنه چه لزومی دارد 25 سال تحصیل برای شغل «بایگانی فلان اداره» یا «ویراستار» که می شود با سیکل و دیپلم هم به نحو احسن انجامش داد؟؟؟ مثل آن است یک پورشه 911 جی تی با توربو شارژر اضافه بخری برای «مسافر کشی»!! وای خدای من ... روی کارت شناسی بعضی «خط مشی گذاران» باید واژه «احمق» را با سایز 44 ثبت و بولد کرد... آره من ناراحتم وقتی میبینم دوستم 40 سال است و مجرد و نمیداند خوشبختی چیست؟ و اصلا خودم.. در آستانه سرازیری عمر انگار تازه خورشید طلوع کرده و معنی ای ناچیز از خوشبختی و زندگی فهمیده باشم... اینکه بیشتر سعی کنم دوست داشته باشم و کسی را مجبور نکنم که دوستم داشته باشد .. «لطفا» بگویم و «خواهش میکنم» و «متشکرم» و تمام تلاشم را برای «آدمِ بهتری» بودن بکنم برای دیگران، و  نه «آدم پولدارتر یا موفق تر» بودن برای خودم! نصفه بیشتر عمرم به احتمال زیاد رفته و دیر نیست؟!! این کتابها باید در سن 14 الی 20 سالگی مطالعه شوند ...

«آزادی» «مکاشفه ی احساس عاشقانه» «تمایز خوشبختی و رفاه» «فرایند و روح ماجراجوئیِ عشق» «عدم سکون و ثبات در روزمرگی» «اصول سادگی» «قدرت و توانمندی در دوست داشتن» «تلاش برای دوست داشته شدن و نه اجبار در آن» «قید و مرزهای آزادی و آزادگی» «احترام متقابل به حریم خصوصی» «صراحت در رابطه : نه به معنای طغیان و سرکشی و اجبار بلکه به معنای واقعیت و صداقت» و ...

در برداشتهایم از کتاب 1984 نوشتم که اگر بخواهی قد علم کنی و کاری بیافرینی و خدمتی کنی فاتحه ات خوانده است مگر آنکه سر درگریبان فرو بری و زندگی خودت را بکنی! این نتیجه و نهایت «دمکراسی» به قلم نویسنده 1984-جورج اورول (و همچنین اعتقاد و تجربه شخصی خودم) بوده. جالب هست که پائولو کوئیلیو هم به اقتباس از منبعی که یادم نیست تصریح کرده برای خوشبختی «میانه رو و خودکافی» باش! این مضمون بینهایت به من نیرو داد که رضایتم از زندگی نه تنها جاهلانه نیست بلکه خیلی هم درست است. سطح متناسبی از نظم اقتصادی و رفاه و احترام اجتماعی همان «میانه روی» برای من است... پس «راضی ام».

زٌهِیر به معنای «آنقدر نورانی و هویدا که از حیطه ی تاثیرش  گریزی نیست» - انگار نویسنده روزگارش را وبلاگ نویسی کرده باشه ... اشاره به کتابی که در خصوص خصوصی ترین مسائل زندگی شخصی و عشقی اش به نام «زمانی برای دریدن .. زمانی برای دوختن» داره که نمیتونم اصلا این کتاب وجود داره یا نه اما کنجکاو شدم که اگه باشه بخونمش! کتابی که اِستِر در حال خواندن اون برای شاگرداش هست وقتی که پائولو از در وارد میشه! مثل «پِنِلوپِه» که در انتظار «اولیس» بافته ای را می بافت به انتظار ...  «استر» منتظر بود تا پائولو بیاید... هرچند دیگر حامله بود از کسی که آمده بود و رفته بود! با این حال یک اسب بیشتر برای بازگشت  به پاریس از میخائیل طلب کردند...

«عشق» بیماری ایست که مبتلایش به دنبال دارو و درمانی برای اون نیست (در اساطیر ایران-اقتباس از کتاب پائولئ کوئیلیو – زُهیر)

من: خوشبختی در تلاش هرچه بیشتر، به ورزیدن عشقی ایثارگرانه در ارتباط متقابل،  متولد و رشد می کند. چنانچه این رفتار دو جانبه باشد مثل الاکلنگ عمل  می کند و لذت بخش خواهد بود که همان خوشبختی است و چنانچه یکطرفه .. محکوم به «فنا» ... (رابطه ی آن دو نفر پایان یافته است)

 

 

 

پ ن :  خدایا تو را سپاس بخاطر آنکه مرا لایق امانت های قرار دادی، خود مرا کمک کن تا امانتداری کنم امانتهای گرانبهایت را... خدایا تورا به موسی(ع) قسم و به عیسی(ع) قسم و به محمد(ص) قسمت میدهم به آحاد آفریده هایت «عشق» ارزانی نما و خوشبختی را در ابرهای فهمیدگی و کمال بر سرمان بباران و سلامتی را در خواب و خوراکمان قرار ده و ویروس منحوس کرونا را که «نعمتی» از جانب توست و ما نمی فهمیم را از روزهای خاکستری ملت ها بردار چرا که سنگینی اش روی دوش مردمان است و نه دولتمردان! این آزمایش بس بزرگی هست برای کاخ نشینها میدانم ... میدانم ... خدایا ... به من آن علم را بده مقدر توئی تا آرام باشم و آن ایمانی ده که صبوری کنم و مهمتر آن «عشق و محبتی» را شهید آسا ... تا «راضی» باشم! .. من که اینک میدانم تقدیر و اقتدار تنها توئی و تمام.

پ ن : دانشمندی می گفت : اگر بدانند از تجارت مدیترانه ثمر بخش تر است .. که نمی دانند .. (و من تجربه کردم)

پ ن : روزهایم را دوست دارم. احساس خوشبختی می کنم. هرچند خلاء عشق در من زخمی کهنه و عمیق است.

پ ن : 44 اصل خوشبختی را هر کسی اگر برای خودش بنویسد از بیست سالگی تا چهل سالگی هر از حداقل سالی یکبار به روز رسانی کند و تجمیع همه ی 44 اصل ها از تمام دنیا در چهل سالگی هر کسی با بیست سال به روز رسانی از اثر تجربه ها و فهمیدگی ها و دانسته ها و فرهنگها و .. و ... جامعه ی پُر باری برای تجزیه و تحلیل خواهد شد. آنگاه شاید بتوان شالوده ی نسبتا محکمی برای معیارهای رابطه ، ازدواج ، خوشبختی  و ... شمرد.

پ ن : این همه نوشتنم زان چشمه می تراود که هم قدمی .. هم صحبتی .. هم کتابی .. هم «عشقی» نیست ... که کوهی را هر ماه فتح کنیم .. تمام خیابان های شهر را .. شبها .. قدم بزنیم حرف بزنیم ... سفر کنیم ... سادگی کنیم... و در مورد ِ «موردها» باهم بحث کنیم .. دعوا کنیم ... قهر کنیم.. آشتی کنیم .. سینوسی کسینوسی کنیم .. عاشقی کنیم .. عشق کنیم .. «خوشبختی را بسازیم» «نگهداری کنیم» «به روز رسانی کنیم»

پ ن : شهرمن «تنهاست»

پ ن : همین

 

 

 

 

 


 

 

دارک 1

خاطره باز ۱۳۹۹/۰۶/۲۳ 21:1

ساعت 21

خب شروع کردم سریال دارک رو .. به زبان اصیل آلمانی و زیرنویس فارسی (زبان آلمانی رو دوس دارم)

میخام این فیلم رو گام به گام هم بنویسمش! میخام "خاطره" اش برایم با همه ی فیلمهای دیگه یه فرقی داشته باشه ... اینکه قدم به قدم باهاش نوشتن رو پیش ببرم! تازه شروعش کردم.. شروع متفاوتی داره .. کلا هر چیزی که "آلمانی" باشه ... میشه با اطمینان خیلی فراونی مطمئن بود که "خوبه" یا لاقل "درسته"!! این فیلم هم خوبه ..

 

 

ساعت 22

خب اولین قسمت از فصل اولش تموم شد! شروعش بعنوان یه سریال کاملا چالش بر انگیزه .. ذهن بیینده رو درگیر ماجراها می کنه! شخصیت ها به نظرم خوب انتخاب شدند.. "آلمانی ها" همیشه خوبند انگار... ماجراها... رازها .. سوالها توی ذهن بیننده جاری میشه ... همه چیز جذابه برام. خاطره ای بس خوب خواهد بود مطمئنم.

-موسیقی متفاوت و تاثیر گذار

-لوکیشن های جذاب و ساده .. (من عاشق سادگی ام)

-نمایش ارتباطات شخصیتها در ساده ترین و سریع ترین شکل ممکن

- فضای داستان همانطور که باید کمی غیر عادیه .. (به نظرم یه کم جامعه ی خلوتیه - شاید شهرشون کوچیکه تا اینجای داستان)

-یه چیز فیلم ر وخیلی دوس داشتم مثل ایران یک مشت دختر پسر خوشکل نیاوردن ... انتخاب شخصیت های خیلی به جا هست ... خیلی

 

 

 

 

پ ن : کتاب "زهیر" نوشته پائولو کوئیلییو رو شروع کردم . هنوز نصفه نشده . علرغم اینکه میخاسم این هفته کتاب نخونم ! ولی یک چیزی منو به سمت کلمات این کتاب کشوند ... و اون چیز "عشق" بود ... "خلاء عشق" در من همچنان بیداد می کنه !! مثل اسکندر مقدونی کشور گشائی میکنه و مثل چنگیز خان بی رحمی !! مثل کوروش کبیر سعی می کنه یک نظامی در من پیاده کنه و مثل "نظام سلطه" ... سلطه گری رو قانونی کنه ...  هنوز مرددم من گمشده ی عشقم یا عشق گمشده ی من؟؟!!! اما بعد از خوندن کتاب "ملت عشق" به لحاظ روحانی (این این روحانی وطن مفت فروش مآب بلکه .. اون روحانی ای که مربوط به درون آدما و هر کسی میشه) جوهره ی عشق رو شناخته ام فکر میکنم ! کتابهای "وضعیت آخر  و تئوری بازی ها" از پر فروش ترین کتابهای علم روانشناسی در حیطه رفتاری انسانها باعث شد بتونم "گفتار بهتری و درک بهتری" در ارتباطات داشته باشم و این در خصوص "کلام عشق" .. فهمیدنش . گفتنش خیلی برام مهم و تاثیر گذار بوده! هر کسی تجربه های عشقی ای داشته و من در آستانه ی سرازیری عمر خوب "فهمیده ام" آنچه در اکثر خانواده ها هست "عشق" نیست!!! ... "خلاء عشق" همچنان در من بیداد می کند ... مثل  جنگ جهانی اول .. که نتیجه اش فروپاشی قدرتهای بزرگ بود !! متفقین فهمیده اند که برای سلطه باید حریفانشان را ضعیف نگه دارند ... "خلاء عشق" در من مثل تشنگیِ خورشید است ... میسوزد و تشنه است !!! میتابد بدون آنکه کسی به او بتابد !! می بخشد بدون آنکه کسی از او تشکری کند حتی ... "خلاء عشق" در من پر از تناوب دلتنگی و وصال است ... نه مثل ریل قطار!! راستی چه کسی میداند چرا فاصله ریل های قطار 145.5 سانتی متر است !!؟؟؟؟ چه اهمیتی دارد اصلا؟؟؟ مگر نه اینکه زندگی زناشوئی را به به ریلهای قطار تشبیه کرده اند؟!؟؟!! اینهمه به خودم می گویم که یادم نرود ... "زهیر" نوشته پائولو کویئلیو : آن وجهه از "عشق" را برایم روشن می کند که "میدانمش" و به هر کسی می گویمش .. مرا "انکار" می کند... مشتاقم بدانم ... مشتام بدانم .. مشتاق دانستنم ... لذت دانستن تنها و تنها از "مکاشفه در عشق" کمتر است ... البته این نظر منِ حقیر است. خوب میدانم خیلی "حقیرم" .. خیلی ..

پ ن  :

برای رئیسمان یا مدیرانمان طوری کارها را انجام میدهیم که او گفته !!!!    

چگونه است آنطوری زندگی نمی کنیم که "خدا" فرموده؟!؟؟؟

من از "مذهب پَرَستی"* بیزارم (این رای نهائی من است).

 

* مذهب پرستی : کسانی که مذهب را می پرستند.

 

 

 

1984

خاطره باز ۱۳۹۹/۰۶/۲۲ 17:32

نزدیک 500 صفحه بود انگار - هزار و نهصد و هشتاد و چهار

کتاب "قلعه حیوانات" رو هم از همین نویسنده خوندم. راستش این کتاب رو چند روز پیش تموم کردم ولی بعلت عدم دسترسی به لپتاپم... نشد در موردش بنویسم! خصوص اینکه با گوشی خیلی نا "راحتم" ... خخخ اما بعد: کتاب خاص ای بود .. از این لحاظ که دیدگاه تازه و جهان بینی تازه ای به آدم میده ... به نظرم به شکل افراط گونه ای حکومتهای دمکراسی مآب رو به نهایت بودنشون میکشونه و تصویری نهایی از مدل تفکریشون میخاد ارائه بده ...

تقسیم بندی کل دنیا به سه اَبَر کشور که به لحاظ جمعیت و جغرفیا ... شکست ناپذیر میشند:

1- اقیانوسیه (انگلستان و کل قاره امریکا و استرالیه و اقیانوس آرام و ژاپن و ...)

2-اروسیه (روسیه و کل اروپا و خاور میانه و شمال افریقا

3-شرقاسیه (چین و جنوب شرق آسیا )

که این سه ابر کشور مدام بر سر جنوب افریقا و قطب جنوب جنگ دارند ! "خلاص"

نظام طبقاتی : اعضای حزب (رهبران - عضو حزب) و رنجبران ... "رنج بَر ها" ... کسانی که مثل برده زندگی می کنند و به تعبیر نویسنده هنوز انسان اند

و اختراع زبان جدید (یک زبان رسمی برای کل آحاد جامعه با ویزگی های بشدت کنترلی و خلاصه) (منو یاد ایده ی زبان جهانی خودم انداخت ولی... )

نکات جالب کتاب به نظرم میشه به : کنترل در حد فوق تصور از سوی دولتمردان روی انسانها ... اونقدر که تمام گذشته رو مدام و روزانه تغییر میدن .. تاریخ گذشته رو ... اسناد گذشته رو و با حال منطبق می کنند و اصلا به اینده فکر نمی کنند چون گذشته ای وجود نداره که اینده بخاد باهاش مقایسه بشه ... هرچی که هست حال هست و تمام. گذشته رو که با حالا تناسب بدی .. حله ! ... و ... نفوذ به شخصی ترین قسمت های انسانها ... خانواده ها ... وای ... مثل ایرانه .. مثل آمریکا ... مثل تقریبا همه جهان ... که وزرات صلح دارند که همش در جنگه ... و وزرات عشق ... مدام در حال سرکوبی و شکنجه و خفقان و .. وزارت رفاه .. که مسئول استثمار و برده کشی ادماست ... دقیقا یاد منشور حقوق بین الملل ... در امریکا ... ازادی بیان در فرانسه ... وزارت فرهنگ ارشاد اسلامی در ایران ... و از این قماش خدمات خوش نام ولی در باطن سیاه می افتم!!!!! نویسنده به رسوخ در پهنه های فکری و عقیدتی انسانها اشاره داره تا جائی که مردم را وادار به پذیرش "دوگانه باوری" می کنه .. یعنی یک فرد هم زمان و بصورت قلبی و عمیق بپذیره که فلانی خوبه .. و همان لحظه .. بد .... با این روش سلطه به نهایت خودش میرسه!! چون دیگه بد و خوبی وجود نداره فقط اسامی ای بیش نیستند... دوگانه باوری ... چیزی که اگه دقت کنیم توی جامعه های کنونی هم هست.... اخبار داخلی و اخبار خارجی.. کدوم درسته؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ خخخ زهی خیال باطل ... هردو غلطه... دقیقا عین 1984 !!! در محتوای 1984 عشق ممنوعه ... فکر کردن ممنوعه.. تلاش ممنوعه.. قضاوت ممنونه ... همه چیز ممنوعه ... عین الان ایران .. الان امریکا (که تجارت با ایران توش لاقل ممنوعه خخخخ - سیاه پوستها رو هم میکشند.. عین فرانسه .. عین ایتالیا طلاق ممنوعه... - عین بگم؟؟؟؟) وقتی اسمیت وجولیا رو به جرم "هم عشق" بودن دستگیر می کنند اونم توسط کسی که خودشو رهبر گروه ضد حزب معرفی کرده ... میشه مثل "اداره حفاظت اطلاعات که کارش بجای رسیدگی به جلوگیری از اختلاص و قتل  و قراردادهای ویلتموسی و برجامی باشه ... دختر پسرا رو فقط بلده بگیره اعی خدا) اونا رو نمی کُشند... روی لبه ی آرزوی مرگ داشتن نگه میدارند... وصف زیببائیه .. روی لبه ی انتخاب مرگ و زندگی ...  تا اون حد تحقیر و تا اونحد شکنجه .. که اسمیت میگه .. اینکارو با جولیا کنین نه من ... و توی اتاق 101 کناری ... جولیا میگه : اینکارو با اسمیت کنین نه من ....  تبدیل کردن "انسان" به حیوان .. به همین سادگی .. این نهایت دمکراسی ای هست که توش "اعتقاداتی وجود نداشته باشه" ... خلاص ... البته این نظر نویسنده است که نهایت رو چنین بی رحمانه و کثیف و زشت تصویر میکنه ... چیزی که توی لایه های جوامع امروزی هم هست .. مثلا در 1984 در هر اتاقی یک "تله اسکرین" (وسیله ای شبیه تلوزیون که هم فرستنده هست و هم گیرنده) مدام حتی در خصوصی ترین قسمت (دستشوئی) هم نظاره شماست ... عین الان اگه تونستی تلفن همراهتو از دسترس خارج کنی؟؟ اگه تونستی متن پیامکتهاتو خصوصی نگه داری .. حتی توی تلگرام.. واتساپ .. محاله بشه از دید مخفی شد.. محاله ... و متاسفانه این همه اطلاعات برای پیشرفت استفاده نمیشه برای شکنجه و سرکوبی استفاده میشه .. همه جا... قطعا همینطوره ... تا وقتی سرت توی کار خودت باشه و بگی "باشه شما درست میگی" کاری به کارت ندارند و به محض اینکه بخای "خدمتی " کنی .. فاتحه ات خوندس .. خلاص ...

کتاب خوبی بود...

 

پ ن : خداجون .. ممنونم که اجازه کتاب خوندن به من میدی... این لطفت رو چطوری سپاس گویم؟؟ هرچه بیشتر میشه سن ام بیشتر میفهمم چقدر حقیرم ... اونقدر که حتی نمیتونم یک چیزی از خودم داشته باشم .. همه چیز مال توعه .. همه چیز .. واین خیلی زیباست.. من عاشقشم .. عاشقتم خدا ... ازت ممنونم.

پ ن : "عشق" مُرده ... دیگه حتی توی "افسانه" ها هم نمیشه دنبالش گشت ... چون همه چیز پولی شده و منفعتی ...

پ ن : من فکر میکنم عامل اصلی ظهور طلاقها اینه که "عشق" ورزیدن و طلب عشق کردن جای خودشو داده به "انتظارات مالکیتی" ... "منفعتی"... غیر از اینه؟

پ ن : کسی خالص "عشق" سراغ داره؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

پ ن : همین

 

 

 

 

امروز "کال" گریه کردم ...

خاطره باز ۱۳۹۹/۰۶/۱۸ 18:27

 

یکی از عجیب ترین روزهای عمرم شد امروز ... خاطرات روزمره یک "پاسدار واقعی" منظورم "مدافع سلامت" هست رو میخوندم! اینقدر زلال نوشته بود که یهو دیدم اشکام جاری شده.. اونم منی که صد سال یه بار اشکم در میاد ... چقدر دلم خاس "نوکریشو" کنم! به پاس شرافتی توی وجودش هست... بخاطر وجودش پر از "مذهب انسانیت" هست

.. بخاطر ... "ای خدا.................................................................................................."

 

 

پ ن : تو سزاوار فدایت شومی

پ ن :

آری بدان
در "تنهایی" دلتنگ تو میشوم بس "عاشقانه"
در "جمع" بیشتر دلتنگ تو میشوم ... آخر "تو باعث غرورِ احساس منی"
 
دلتنگی محصول غیبت نیست "آری"
نبودنت "پیداست" اگر قدر حضورت نیست .. پس چیست؟

دیوارها و صندلی ها و تخت ها و پنجره ها
اتاق ها و خانه ها و کوچه ها و خیابان ها
بی حضورت
خود "دلتنگیست"

آدمها...
آخ... آدمها ...
هیچکسی آن "خاطره" نمی شود ...

 

 

 

 

بینائی

خاطره باز ۱۳۹۹/۰۶/۱۸ 18:3

 279 صفحه ... "بینائی" ... که در ادامه کتاب "کوری" نوشته شده ...

به ادعای نویسنده این کتاب ادامه کوری هست و درحین داستان هم از بیشتر از وسطاش .. مشخصا ادامه کتاب کوری میشه !

این کتاب در خصوص "بینائی" مردم یک شهر نسبت به حقایق فضای و محتوای حکومتشون هست ... که منجر به واریز بالای هشتاد درصد آراء سفید در یک رای گیری همگانی میشه. این مهم باعث تجدید انتخابات از سوی دولت میشه. باز اینبار هم بالای هشتاد درصد از مردمی که "بینا" و به تعبیر من "بیدار" یا "فهمیده" شده بودند رای سفید میدن. این قضیه موجت نگرانی دولتمردان میشه و هرسناریویی را از خیانت داخلی، خارجی، بیگانه ... تهاجم .. هرچیزی رو مد نظر قرار میدن الا اینکه "مردم نارضی اند و نسبت به دولت دیگه بی اعتماد و بی تفاوت و این موضوع خودشو در رای های سفید نشون داده" - (اینجاهاشو که میخوندم یاد روزهایی میوفتم که همش داد میزدم بابا به روحانی رای ندین .. رای سفید بدین این اعتراض واقعیه) .. در نهایت دولت مجبور میشه اونشهر رو با مردمش رها کنه و بره ... اما دست بردار نیست! اینجاهای داستان که بنظر شخصی من ضعیف تموم میشه! اینه که به کتاب کوری ربط پیدا میکنه و در نهایت دولت قهرمان کتاب کوری رو بعنوان مظهر شکستهای خودش معرفی و در اخبار بشدت کنترل شده خودشون (شبیه ایران و امریکا و بیشتر کشورهای دنیا) به نمایش میزاره و در نهایت اون رو از بین میبره! اما... مردم به صورت خودجوش ... دیگه به "بینایی" .. رسیدن ... یعنی به آگاهی .. به بیداری .. به فهمیدگی ...

 

پ ن : کتاب ... نعمتی خدادادی هست . دارم کتاب 1984 رو میخونم. به نظرم کتاب خوبیه.

پ ن : یه دوست خیلی خوب پیدا کردم . امیدوارم خوب بمونه تا همیشه ... حتی بیشتر!!

پ ن : به خدا گفتم .. "خدایا .. ماشینتو به خودت میسپارما... خودت مراقبش باش"

پ ن : امروز گریه کردم.

 

 

 

...

خاطره باز ۱۳۹۹/۰۶/۱۷ 22:6

از تو دارم این دل و جان پریشانی که نیست
سالها در حسرت دیدار مهمانی که نیست
از گلستان های قلبم غنچه ای آورده ام
تا بکارم ریشه اش را توی گلدانی که نیست
داستان ها دادم از اشفتگی های دلم
می سرایم قصه اش را توی دیوانی که نیست
بعد تو ارامشم تنها عبادت بوده است
می نشینم روی محراب شبستانی که نیست
قبله گاه سجده ام سمت نگاهت بوده است
می پرستم طوطیای شوخ چشمانی که نیست
هر طبیبی درد من را دیده حیران مانده است
تا کجا باید بگردم راه درمانی که نیست
دست من کوتاه و خرمای وصالت بر نخیل
ای دریغ از دستهایم روی دامانی که نیست
چاره ای دیگر نمانده باید از جان بگذرم
وقتی از چشمان تو راه گریزانی که نیست

 

 

 

پ ن : "پریشانی که نیست" ؟؟!!! را "هست" کن...

 

 

 

جلد دوم - ظهور و سقوط رایش سوم

خاطره باز ۱۳۹۹/۰۶/۱۶ 17:38

 

540 صفحه - فوق العاده آموزنده ...

منفی ترین نکته در وصف کتاب ... یکطرفه بودن قلم نویسنده به تحقیر و توهین آلمانی ها - دانمارکی ها - سوئدی ها - شوروی ها - انگلیسی ها حتی - ایتالیایی ها - همه و همه بجز "آمریکا" .... چه باید خواننده بس ساده باشه که این نکته رو احساس نکنه که به یک روش و سیستم کاملا "فراماسونری" داره مطالب پیش میره .. اما خب ... در کل خوبه ... آگاهی از تاریخ .. اونم یکی از نقاط عطف تاریخ دارای درسهای زیادیه .. من جمله :

سربازان آمریکائی و انگلیسی و هچنین ارتش سرخ روسیه به گواهی تاریخ همان فجایع و جنایت هایی رو در آلمان به مردمش تحمیل کرد که ...
آلمان پس از فتح لهستان و اتریش و چکسلواکی ... (که قبلا تحت سیطره امپراطوری قدرتمند اتریش-مجارستان) به عثمانی ها  و .... عثمانی ها به مردم عرب زبان منطقه خاور میانه ی مصر و عراق و ترکیه و عربستان .... و آنها قبلا چون فرعون به مردم مصر .. چون سه خلیفه اول مسلمانان به مردم شمال افریقا و ایران و ترکیه ... و آنها...  اسکندر را میگویم که قبلا به نیمی از دنیای آنزمان ... تا سر حدات چین ... و چین و مغولستان در کشورگشائی هایشان از شمال و جنوب دریای خزر تا اواسط اروپا پیش رفته بودند ... و جنگهای ژاپن و چین .. نسبت به یکدیگر ... وکشورگشائی های نادرشاه در هندوستان ... و بدتر از همه ی اینها "نسل کشی های بس ناجوانمردانه" در امریکای شمالی و مرکزی به دست مهاجرانی که سرخپوستان را تقریبا غل و قم کردن و رفت ...

به گواهی تاریخ های نوشته شده به دست دولتهای فیروزمند ...  شکی وجود ندارد که این کشاش جنگ و جنایت .. در سرتاسر جهان همیشه بوده و ملتی ذلیل و خوار شدن .. آنگاه " سیقلبون" ... پس ملت خوار نیرومند شده و ملت پیروز نوب ذلالت کشیدنش می رسد ... این تناوب در تاریخ چند هزار سال باید تکرار شود تا دولتمردان بفهمند : آنچه مهم است نه در کلمه صلح نهفته است و نه جنگ ... بلکه در کلمه "زندگی متعامل" نهفته است ... شکی نیست اگر استعمارگر پیر ... امپراطوری های ایران و مصر و ژاپن و رم و چین و ... همیشه در در جنگ بوده اند برای به دست آوردن منابعی برای "زندگی کردن" بوده است .. اما به چه قیمتی؟؟؟ نمی فهمم انسانی که در ایران . افغانستان .. هند.. اسکاندیناوی ... امریکای لاتین یا ماداگاسکار یا هرجا به دنیا می آید چه فرقی پیش خدا دارد با آنکه در مثلا امریکا یا انگلیس یا .. "آلمان" حتی ... "مَرد" میخواهد .. نه به جنسیبت بلکه به "هویت" که بفهمد ... پرچمی بالاتر از پرچم انسانیت نیست و نخواهد ماند .. همه ی امپراطوری های در هم فروریخته کاخهای بلندشان .. چنان که چنگیز و اسکندر و کوروش و ناپلئون و چرچیل و هیتلر و ... حالا نوبت کیست؟؟؟!!! "آمریکا !!"؟؟؟

وای که اگر میشد :

1- تشکیل کنفدراسیونی متشکل از زبانشناسان تمام دنیا برای طراحی و ساخت یک "زبان مشترک جهانی" که باعث هم بستگی زبانی "انسانها" شود ... چندان هم سخت نیست .. "مرد" می خواهد ...

2- تشکیل کنفدراسیونی در جهت رواج آزادی های واقعی در کوچ و سکونت و شغل و زندگی و ازدواج در سراسر دنیا .. که در بسیار بلند مدت باعث امیختگی نژادی و فرهنگی انسانها و در نهایت همبستگی جهانی انسانها گردد ... *

3- تشکیل نظام منظمه ی جهانی بصورت بخش بندی جهان بر اساس منابع و نه بر اساس نژاد و زبان و قید هایی که خصومت ساز باشند ... بلکه ... تبادل منابع تحت لوای منظومه های کوچکتری حیطه منظومه ای مرکزی در جهت پایایی نظم و انضباط

4- تشکیل کنفدراسیون "فرهنگسازی یکپارچه جهانی" بر مبنای آزادی رویه دینی مذهبی منهای توهین و تحقیر دیگر رویه ها" ... "همان دین از سیاست جداست تقریبا" اما مساله دیگر سیاست نیست بلکه "نظم نظام زندگی انسانی جهانی هست" ...

5- عدم مرز بندی های منفعت طلبانه در منظومه ها ... که بلافاصله پس از احراز .. باید با تغییر دست اندرکاران  منظومه های کوچک ... اصلاح گردد ...

6- طراحی "منظومه ی جهانی" بر اساس و الگوی "منظومه های کهکشانی" ... که حضورشان روی یکدیگر باعث ماندگاری و ادامه حیات ایشان است ... "ساده است"...

7- وای خدای من ... من دردهام رو به کی بگم؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

* لازم به ذکر است در صورت ایجاد چنین شرایطی مردمان مناطق عقب مانده برای زندگی بهتر به مناطق پیشرفت کوچ می کنند و وقتی منابع در آنجا کاهش میابد دولتمردان ناگزیرند برای کسب منابع در مناطق عقب مانده همت گمارند ... و ارتقاء سطح کیفی زندگی گسترده میگردد ... در حالی که هم اکنون سیستم استعمار مکانیزه و فرهنگی ... جاری است ... مردم افغانستان و عراق آیا استعمار نمی شوند؟؟؟؟ برای تامین منابع چه کشورهایی؟؟
 

 

 

اما بعد:

جلد دوم هم تمام شد... ناراحتم که چرا جلدهای سوم و چهارم این کتاب پی دی اف نشده است و من نمی توانم آنها بخوانم.

 

 

 

پ ن : جمعیت خیلی مهم است ... لعنت به آنها که "فرزند کمتر را ترویج کردند" ... این تهاجم فرهنگی بی شرمانه را ... لعنت ..

پ ن : چرا نظام سلطه سند 2030 دارد و پس از چهل سال .. ایرانِ مدعی هنوز سندی در خصوص شیوه تربیت آحادِ به دنیا آمده ی این کشور ندارد؟؟؟؟ حتی المانِ نازی هم یه طرح و برنامه ی کاملا فوق العاده از 5 الی 25 سالگی جوانانش داشت... وای خدا .. کیا توی ایران شده اند مسئول؟؟؟ جیبهایشان چرا پُر نمی شود؟؟؟

پ ن : آلمانی ها حتی برای افزایش جمعیت برنامه های تدوین شده داشته اند ... "برای جمعیتی سالم و سرافراز"

پ ن : خدایا شکرت... میدانم که هرچی هست ... "اقتدار"ِ توست .. در "قدر" های این دنیا .. و ذهن های مفلوج آدمیان کجا میتواند دریابد ... "تقدیر" ها را .... مگر هست آفرینشی که برایش "قدری" ننهاده باشی؟؟؟؟ ما بیهوده می پوییم ... اگر هدفمان "قدرسازی" باشد ... خدایا ... اعی بینهایت زیبا .. ای بینهایت دوست داشتنی ِ من ... "به من قدرشناسی" عطا کن ... به همه ی انسانها قدر شناسی عطا کن خصوصا به دولتمردان همه ی کشورها ...

پ ن : همین.

 

 

 

 

جلد اول - ظهور و سقوط رایش سوم

خاطره باز ۱۳۹۹/۰۶/۱۱ 23:47

جلد اولش تموم شد. 650 صفحه بود!

-اونا که میخان ملتی فرهیخته و دانا با قوه ی تمیز قدرتمند داشته باشند باید بجای یک مُشت اراجیف در دروان دبستان و متوسطه (سَوای خواندن و نوشتن) و درسهای تکراری ِ بی ثمر در تمام طول عمر ... کتابهایی نظیر "رایش شوم" - "اسناد لانه ی جاسوسی" - "ما چگونه ما شدیم" را بومی سازی و متناسب سازی کرده و مستمر تدریس کنند .. آنگاه .. ملتی وجود نخواهند داشت که به "روحانی" رای بدهند. خلاص!

بعد از جنگ اول1918 الی 1929 : هر دلار آمریکا = چهار میلیون مارک آلمان .... (تورم و وضعیت اقتصاد و معیشت ملت آلمان رو تصور کنین... "الان ایران بهشته...")

هنوز هیتلر به قدرت نرسیده ...

بعد از به قدرت رسیدن هیتلر 1929 الی 1938 (هنوز جنگ دوم شروع نشده ها) : آلمان خود کفا شده -  لاستیک و بنزین مصنوعی تولید شده که نیاز به واردات نباشه (قابل توجه روحانیسمِ با تدبیر وارداتی) - فتح منطقه راین با دو گردان - فتح اتریش بدون حتی شلیک یک گلوله - فتح منطقه آلمانی تبار چکسلواکی با یک جنگ سیاسی مطلق !

جلد اول تمام شد.

- هیتلر قطعا یک نابغه بوده

- نویسنده آمریکایی کتاب بشدت مغرضانه کتابت کرده ولی باید خواننده عاقل باشه (اینکه به هر عنوان هیتلر رو تحقیر میکنه با عناوینی چون "ولگرد اتریشی" "دیکتاتور عصبی" و ... و حتی به چمبرلن میگه "احمق" .... دور از شان یه نویسنده است ... که البته از آمریکاییِ خودپرست و فاتح جنگ دور از ذهن نیست)* تاریخ را فاتحان می نویسند... (من کتابهای دیگه ای در این خصوص خوندم "کتاب نبرد من نوشته هیتلر که هر کسی بخونه میبینه چقدر به فکر رشد و تعالی ملت المان بوده- کتاب زنی در برلین ... گویای وحشی بازی های روسیه و امریکا و انگلیس در برلین هست و .... ) - نویسنده تا تونسته همه ی کشورها رو احمق و ترسو جلوه داده بجز "آمریکا" رو ...

-ملت آلمان که تحقیر شده بودند به صلابت رسیدند اما ... (آنچه برایشان اهمیت بود ارتقاء سطح کیفی و امنیتی زندگی ایشان بود) (ایجاد هفت میلیون شغل برای هفت میلیون بیکار) که متاسفانه هیتلر متوجه اش نبود.

- دست مریزاددارد کار هیتلر ... که به انگلیسِ ملعون رکب زد... لذت بردم از این قسمتش.

- ...

 

 

پ ن : به اندازه ی خاطره ای نفس کشیدن در آلمان .. میدانم : صحبت از هیتلر و جنگ در آلمان ممنوعه .. اگه یه روزی آلمان برم .. حتما حواسم هست.

پ ن : خدایا شکرت که من رو آفریده ای.

پ ن : کاش محرم اسراری بود ...

پ ن : کاش هرشب خواب ببینم!

پ ن : خاطره ام اگر یاری کند ... شاید بدانم همه ی ندانسته هایی را که جانم را می آزارد ... من عاشق "دانستنم"...

 

 

 

 

 

عطیه برتر

خاطره باز ۱۳۹۹/۰۶/۰۸ 13:23

 

این مدت مجبور بودم با ماشین یه مسیر تقریبا طولانی رو هر روز پیمایش کنم!! کتاب صوتی "عطیه برتر" نوشته پائولو کوئلیو رو دانلود کردم و توی ماشین گوش میدادم. قبلا از این نویسنده کتاب "کیمیاگر" رو خونده خونده بودم.. کتاب خوب و آموزنده ای بود .. پر رنگ کردن "زبان نشانه ها" در زندگی من که تاثیر مهمی توی زندگیم داشته خصوصا توی اون مقطع .. به نظر تاثیر کتاب کیمیاگر بود...و اینکه سرنوشت هر انسانی در تلاشیه که به خرج میده .. هرچند ممکنه تلاشش پس از یک دور جهان زدن .. همون پنجره ی اتاقش باشه ... 

اما کتاب:

عطیه برتر با سخنرانی یه جوان که از آفریقا برگشته شروع میشه ... روخوانی یکی از فرازهای "انجیل یوحنا" که در اون "عشق" بعنوان "عطیه برتر" ی که خداوند به انسان موهبت کرده شالوده ی محتوای کتاب هست. اینکه اگر چنان ایمانی داشته باشی که کوهها رو بتونی جابجا کنی ولی "عشق" نداشته باشی "هیچ"  است ... اینکه اگه بتونی در متمدن ترین سرزمینها ... لبه های علم رو فراخ تر کنی .. اگر "عشق" نداشته باشی هیچ است ... اینکه از زبان انجیلِ یوحنا ثابت و تاکید میشه که اگر "عشق" نداشته باشی ... هر کاری از تو "هیچ" است ... که خداوند ... افرینش رو از "عشق" افریده و حتی ... خودِ خدا "عشق" است ... واااااااای چقدر این تعبیر رو دوس داشتم ...

فرازهای نُه گانه عشق شمرده میشه ... که عشق عصبانی نمیشه .. عشق لبریزه از ایثاره .. عشق صادقه .. عشق بخشنده است .. عشق نامیراست .. عشق .. عشق .. عشق ... .....

محتوای کتاب ر ودوس داشتم. خوشحالم که این کتاب رو خوندم خصوصا که از منبعی مسیحی "عشق" رو تا اینحد ثابت و متجلی می کنه ...

 

من قبلا کتاب "هبوط در کویر" نوشته دکتر شریعتی رو صوتی گوش داده بودم. گویش اون به نظرم زیبا تر بود. اما این کتاب با اینکه گویش خیلی عالی ای نداشت اما محتوای جذابی برام داشت. لذت اینکه باورهات رو  در اونطرف مرزها و تاریخ ها .. از منابعی دیگر بشنوی برای من که جذابه ... "عطیه برتر" که به نظر نویسنده بزرگترین دارایی هر انسانی هست ... برای من نیز .. "چنین است" ...

 

 

پ ن : حالِ بد جسمیم رو به بهبودیه .. ولی حال خوبِ روحیم... رو به وخامت ... خدایا تو التماسهایم رو هر صبح شنیده ای .. من "عشق" میخوام غرق در همه ی جنبه های نُه گانه اش .. حتی بیشتر ...

پ ن : محرم امسال ... به لطف کرونا.... "این منحوسی که برایمان نعمتی است" به ظنّ من ... متفاوته ... "قیمت تفاوت گرونه" مگه نه شازده ؟؟؟ اما اگه تاثیرش در اصلاح عزاداری ها از سبک و صیاق شکلی به محتوایی باشه ... "نعمت بس بزرگیه" .. و اگه "فرار" .... که هیچ

پ ن : خدایا ... منِ همیشه مُقصِّر بهت میگم ... از سر تقصیراتم بگذر... مثل مادری که از همه ی گند کاری های کودکش میگذره ... باشه؟؟؟

پ ن : همین

 

 

 

 

شهروند و مافیا

خاطره باز ۱۳۹۹/۰۶/۰۲ 21:34

مدتیه بدجور علاقمند به این "شهروند و مافیا" شدم ... همین سیستمیش که تلوزیون ایران شبکه سلامت پخش میکنه خوبه به نظرم. اونیکی سیستمش رو ندیدم حقیقت.. کاش اینجا اراک یه جا بود میشد علاقمندا جمع بشند هفته ای یکدور اینو بازی کنیم. برای "انسانیت" فکر کنم بازی مفیدی باشه .. خصوص که میشه حتی مختلط اجراش کرد بازیش کرد .. وای کاش "آلمان" بودم .. اونموقع دیگه وزارت فرهنگ ارشاد اسلامی نداشتند که نود و نه درصد کاراش ضد اسلامی و ایرانی باشه .. خخخخخخخ

 

تکنیک های بازی مافیا

تحلیل و انتقاد کاملا شخصی: به نظرم توی طرحی که تلوزیون ایران برای مافیا گذاشته با توجه به مطالعاتی که کردم و بررسی ها، قطعا شیوه ی ایرانیش خیلی بهتر و ساده تر و حتی لذت بخش تره چون از پیچیدگیهای زیادی بازی صرف نظر شده اما متاسفانه با توجه به اینکه در سری اول قدرت شهروند نسبت به مافیا زیاد بوده، برای اینکه تعادل بوجود بیارند از قدرت شهروند کاسته شده مثلا: تک تیر انداز فقط یکبار میتونه تیر استفاده کنه در شب و یا زره پوش هم یکبار زره اش تاثیر گذاره و از این دست تغییرات که در کل باعث شده قدرت شهروند نسبت به مافیا خیلی کم بشه! متاسفانه کارشناسان بنظر میاد خیلی نظری این تغییرات رو توی قوانین بازی گذاشتند بجای اونکه بیان و توانائی های شخصیت های بازی رو مقیاس گذاری کرده و و یک تعادل نموداری ایجاد کنند. مثلا اینکه مافیا آگاه بازی هست و در شب تقریبا بدون مشکل از افراد شهروند رو مورد اصابت تیر خلاص قرار میده قدرتی معادل 90 از 100 داره ... ولی قدرت پزشک شهر برای نجات تقریبا بین یک به ده تا یک به پنج نوسان داره .... شناخت مافیا از یکدیگر این خودش باعث اجتماع یک سوم شهر هست و تفرقه شهروندان با توجه به عدم آگاهی  باز هم یک به ده هست!!! به نظرم می بایست در تقسیم قدرتها و توانمندیها یه تغییرات ظریف و تاثیر گذاری داده بشه تا بازی لذت بیشتری به بازیگران و ببیندگان بده. در نمونه ی خارجی خیلی از نقشها هویدا هستند و این باعث میشه شهروندان هم اجماع خودشون رو داشته باشند. برای مثال میشه مثلا برای تقویت شهر، و تقویت سیستم گفتار  حمایت و تهدید در روزها! در شب اول هر یک از شهروندان قابلیت استعلام یک نفر رو در شب داشته باشه... یا لاقل شهروندان ساده در شب اول بیدار و یکدیگر رو بشناسند .. یا مثلا گروه اجماع شهر وجود داشته باشه که در اون پزشک و کارآگاه و خبر نگار مثلا در شب اول بیدار بشند ... یا حتی مثلا بجای اینها میشه به جای دو شهروند ساده ، یک شهروند ساده داشت و یک نقش مثل "استاد" اضافه کرد که میتونه یک شب از راوی درخواست سخنرانی کنه و فردا اون متکلم وحده باشه (وای نقش جالبیه ها.. حتی آموزنده میتونه باشه)  ... وای خیلی ظرافت های زیبایی میشه به بازی اضافه کرد ...

اما بازی: شامل دو گروه "شهروند" و "مافیا" هستش:

نقش های مافیایی

رییس مافیا: رییس مافیا قدرتمند ترین نقش در میان نقش های مافیا را برعهده دارد. استعلام وی برای کارگاه منفی است و اگر در شب مورد اصابت تیر تک تیرانداز قرار گیرد هیچ کس از بازی خارج نمی شود.

مذاکره کننده: گروه مافیا بعد از خروج یکی از هم تیم های خود و در صورت حضور نقش مذاکره کننده در بازی میتوانند با یکی از شهروندان اقدام به مذاکره برای پیوستن به تیم مافیا انجام دهند. مذاکره درصورتی موفق خواهد بود که با شهروندساده و یا زره پوش انجام شود.

مافیا ساده: مافیای ساده جز عده ی تیم مافیا به شمار میرود ولی توانمندی منحصر به فردی ندارد.

 

نقش های شهروندی

کارآگاه: کارآگاه بازی هرشب بیدار شده و استعلام یکی از افراد بازی را از راوی می گیرید. کارآگاه با اشاره دست، یکی از بازیکنانی که حدس می‌زند مافیا باشد را به راوی نشان دهد و راوی در پاسخ با علامت سر به او نشان می‌دهد که آیا درست حدس زده و شخص عضوی از مافیا هست یا خیر. استعلام مافیای مذاکره کننده و مافیای ساده مثبت و استعلام ريیس مافیا همیشه منفی است.

زره پوش: زره پوش یک بار در شب با تیر مافیا بیرون نرفته یا در روز نیز یک بار با رأی شهر از بازی خارج نمی شود و بعد از آن زره اثر خود را از دست میدهد. در صورت افشای نقش زره پوش در روز، امکان مذاکره مافیا با وی وجود ندارد.

خبرنگار:  بعد از انجام مذاکره توسط گروه مافیا، خبرنگار هر شب برای استعلام نقش مذاکره شونده بیدار شده و استعلام یک نفر را از راوی میگیرد.

تک تیرانداز: تک تیرانداز با اعلام راوی هرشب بیدار شده و در کل بازی تنها یک تیر دارد. درصورت مورد هدف قرار دادن شهروند توسط تک تیرانداز، خود او از بازی خارج می شود. در صورت هدف قرار دادن رییس مافیا هیچ کس از بازی خارج نمی شود.

پزشک: پزشک بازی هر شب از خواب بیدار شده و در دو شب اول و یا تا زمانی که تعداد بازیکن‌ها کمتر از 8 نفر بشود، میتواند ۲ نفر را نجات دهد و در شب های بعد فقط امکان نجات یک نفر را دارد. او باید حدس بزند که مافیا به چه کسی شلیک کرده و او را برای نجات دادن انتخاب کند. اگر دکتر بتواند درست حدس بزند، در فاز روز راوی اعلام می‌کند که در شب گذشته کسی از بازی خارج نشده است.

شهروند ساده: شهروند ساده جز عده ی شهروندان به شمار می روند و هیچ ویژگی و توانمندی منحصر به فردی به آن ها تعلق نگرفته است. برخی بازیکنان مسابقه شهروند و مافیا برای به چالش کشیدن توانمندی بازی خود، از پذیرش این نقش استقبال می کنند.

 

روش انجام بازی

در این بازی افراد به دو گروه مافیا و شهروندان تقسیم شده و نبرد میان دو گروه آگاه و ناآگاه شبیه‌سازی می‌شود. در این مسابقه افراد به صورت پنهانی تعیین نقش می‌شوند و اکثریت شهروند این فرصت را پیدا می‌کنند تا افراد مافیا را شناسایی و برای حذف آنها رأی دهند.[۵] در طول فاز روز، تمام بازیکنان بازمانده در مورد هویت‌های مافیایی بحث می‌کنند و برای حذف یک مظنون رأی‌گیری می‌کنند.

به طور خلاصه، هدف نهایی بازی مافیا از بین بردن یا به عبارت بهتر، از بازی به‌در کردن «شهروندها» توسط گروه مافیا و یا برعکس آن از بین بردن مافیاهای بازی توسط شهروندها است.

در سبک بازی شهروند و مافیا با سناریوی صدا و سیما بعد از اعطای نقش به هریک از بازیکنان، در روز اول هر بازیکن به معرفی خود و ظن های مافیایی خویش می پردازد. روز اول روز معارفه است و رأی گیری انجام نمی شود. در شب اول با اعلام راوی گروه مافیا و پس از آن نقش های دیگر به ترتیب بیدارمی شوند. شب اول بازی شب معارفه است و تیری از جانب مافیا شلیک نمی شود.

در روز دوم و روزهای بعد شهروندان برای کشف گروه مافیا به بحث درباره ی مظنون های خود در دو زمان نوبت بازی و چالش می پردازند. بعد از اظهار نظر بازیکنان، یک یا چند نفر با اکثریت آرا به دادگاه برای دفاع از خود میروند. هر بازیکن در دادگاه از خود دفاع می کند و استدلال های خود را بیان می کند. بعد از دفاع، با رأی گیری مجدد اگر یکی از بازیکنان حدنصاب آرا را کسب کند از بازی اخراج می شود. برای هر بازیکن قبل از خروج از بازی در روز، امکان بیان کلام های آخر وجود دارد.

بلافاصله بعد از شروع فاز روز، امکان انجام دو مرتبه استعلام از تعداد شهروندان و مافیاهای خارج شده از بازی وجود دارد. که به هدایت بازیکنان باقی مانده در بازی نسبت به مواضع افراد حاضر کمک می کند.

خروج یک مافیا در شب با تیر تک تیرانداز توسط راوی اعلام می شود و بازیکنان متوجه می شوند که کشته ی اعلام شده با تیر تک تیرانداز خارج شده است.

زمانی که تعداد بازیکنان مافیا و تعداد بازیکنان شهروند برابر شود، بازی با برد گروه مافیا به پایان می رسد. اگر تعداد بازیکنان بازی به سه نفر متشکل از دو شهروند و یک مافیا برسد، در روز آخر بازیکنان به مدت دو دقیقه به صورت آزاد با هم صحبت می کنند و نهایتا با انجام عمل دست دادن تکلیف برد شهروند و یا برد مافیا مشخص می شود.

اشاره به نقش در طول بیان اظهارات در روز به هر نحوی ممنوع بوده و درصورت وقوع باعث اخراج انضباطی از بازی می شود.

 

 

پ ن : در ادامه مطلب شیوه خارجی این بازی معرفی شده که به نظر شخصی بنده "ایرانیش" ساده تر و بهتره...

 

 

 

بیوگرافی
خاطره باز

همین
.
آخرین نوشته‌ها
آرشیو موضوعی
برچسب‌ها
نوشته‌های پیشین
پیوندهای روزانه
دوستان