پریشان

منی گر بوسه باران تو بودن !!

نا... "بُرده رنج"

خاطره باز ۱۴۰۱/۰۳/۲۵ 11:53

 

لذت تکاملی:

      ساعت امتحان
تاریخ امتحان     اولدومسوم
1401-03-1113130433 مقاومت مصالح 1 10:30 
         
1401-03-2413133202 طراحی معماری   13:30
1401-03-2515110752 محاسبات عددی  13:30
1401-03-2613130452 طراحی معماری و شهرسازی8:00  
1401-03-2613131332 ماشین آلات ساختمانی در راهسازی10:30 
         
         
         
1401-03-3013130532 تکنولوژی بتن  13:30
1401-03-3113130441.50.5مصالح ساختمانی و آزمایشگاه 13:30
         
         
         
1401-04-0413130423 دینامیک  10:30 
؟؟؟؟؟؟؟؟13131233 پروژه تخصصی   
؟؟؟؟؟؟؟؟1313362 1کار آموزی    
         
         
1401-04-1512330442 دانش خانواده و تنظیم جمعیت8:00  

 

 

 

 

 

 

پ ن : خاطره باز ... یعنی ... "دقیقه هایی که میدانی ... می آیند ..."

 

پ ن : "محاسبات عددی" را در معیت استاد طی کردن... حالا هر مساله ای برایم قصه ای "شیرین" است!

پ ن : آلمان 5-2 ایتالیا /// "گربه سیاه تحقیر شد" ولی آبی بودا .... خخخخ

پ ن : میگن قراره اداره ها رو پنج شنبه ها تعطیل کنند!!! واااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای از این عشق فزاینده...

پ ن : نگرانِ منی که نگیره دلم ...

پ ن : "دوستانِ مشترک" برامون با دو تا قلب سفید ، مهربون، دلسووووووووز  ... حالا پروژه ساخت خونه شدنی شدنی شدنی شدنی شدنیه ... راسی دیدی اونجا "ده سانت پایینتر" از چاشتگاه یک گل رز میان سایه های دشت دمیده ... "شکفته" ... عجب بهاری! عجب پروریدنی...  این نه منم "ذره ی خاک وطنم" تو فقط "گل" بگو ... "اعی سراپا همه خوبی" تک و تنها "من" به "تو" می اندیشم... لب دریا ... "همین"

پ ن : جمله تاکیدی:
"شغلی" دارم عالی با خدمت عالی با وجوهی عالی با تعاملی عالی برای پاداشی عالی
"عشقی" دارم "عالی" با احساسی "عالی" با محبتی "عالی" با فهمی "عالی" برای زندگی ای "عالی"

پ ن : کتاب

پ ن : "نا" ... بُرده رنج ...

 


 

بیست

خاطره باز ۱۴۰۱/۰۳/۲۱ 9:13

 

 

بیست

 

وقتی "بیست" میشدیم....
ابتدائی : معمول بود
راهنمائی : مقدور بود
دبیرستان : اما کمی منفور بود ...

 

پای در جامعه دانشگاه که بگذاری! بیست بازی دیگر بی مفهوم می شود ...
و حد نصاب برای نیل به سوی "پذیرش اجتماعی" مقیاسهایی به غیر از "بیست وَری" می گردد ...

 

بُرهه ای بود پسرهای محله امان به جای "دمت گرم" به هم می گفتند: "دمت بیست" !!!

 

 

پ ن : خاطره باز ... یعنی ... "دمت بیست" اعی که می توانی "نُه ساعت و نیم" فوقِ مفیییییییییییییییییید در کووووووووووووووووووورانِ بی دل دماغی ها ... "امید" و "عشق" و "محبت" ببارانی ...

 

پ ن :

می سِزَد اینک
که "تن" نازی کنی هر دم
مرا از منحنی های وجودت "کاملا" سهمی دهی
باغبان آسا ز باغ غنچه های بوسه های نو رسیده دانه دانه مر مرا لعلی دهی
می سزد اینک
مرا از بی قراری ها سر و سامان دهی
پُر کنی جامِ نگاهم را
رسانی تا به منزل این "حقیقت" را
شب و روز و شبِ روز و یکی هم روزِ شب گون سَر به سودایم دهی
می سزد اینک
تماشایت کنم

 

پ ن : خاطره ها را گاهی بازی کردن ... خود خاطره ای دیگر است .. مثلا وقتی پستهای قدیمی را بخوانی .. کامنتها را ورق بزنی ... و لبخند و حتی حسرت و آه و احساسهایی آمیخته با یکدگیر در شریانهای احساس جاری می شود....  و چه شگفت انگیز است "هم خاطره بازی" ...

پ ن : بی برنامه .. بی تلاش ... بی امید .... مگه میشه موفق شد؟!!!!! اینه که : اینهمه برنامه میریزم و اگه لازم بشه برنامه ها رو تکامل میدم به روز رسانی میدم انعطاف به خرج میدم ولی "هدف" باید قوی باشه و دارای نشانه های خاص و مخصوص ... و تلاش کردن براش آنگاه لذت بخش میشه حتی اگه سخت باشه ... امید اما مثل بارانه مثل نور خورشید ... امید در واقع نور و بارانی هست که از هدف ساتع میشه و فرد مثل ماه اونرو بازتاب میده!! مثل "بیست" وقتی ابتدائی بودم بیست برام نور داشت... و امید برام بازتابش رو در تلاشم برای رسیدن به بیست نمایان بود...  اما وقتی "الان" هستم ... "تو" باید امیییییییییییییییییییییییییییییییییید باشی ... "تو" ...

پ ن : "چهار اثر از فلورانس اسکاول شین" یه جمله هایی داره: دعا اگر همراه با تلاش باشد لاجرم استجابت خواهد شد و گاهی تلاش تنها "آماده سازی خود" برای آن واقعه مدعو است... و "کارما" یک کلمه سانسکریت به معنای "عقوبت" می باشد که در ادبیات کهن به رستاخیز اشاره دارد همچنین "قدر نفوذ کلام" چیزی بجز "حرف مفت زدن" است... (کتاب طولانی که کلی براش حرف دارم و هنوز تمام نشده اما به زودی تمام میشه - حرص نخور)

 

 

 

1402

خاطره باز ۱۴۰۱/۰۳/۱۷ 9:37

 

تراکم تا:  هزار و چهارصد و دو !

جملات عاشقانه زیبا ❤️ برای عشق و مخاطب خاص + متن های عاشقانه کوتاه و بلند

 

 

پ ن : خاطره باز ... یعنی .. "خاطره باز خاطره باز خاطره باز خاطره باز خاطره باز خاطره باز خاطره باز خاطره ..." ...

 

 

 

 

بخاطر تو

خاطره باز ۱۴۰۱/۰۳/۱۶ 10:31

 

بخاطر تو

تراکم زندگی آنچنان بالا رفته که میترسم اگه سوپاپ اطمینان عمل نکند به واپاشی بیانجامد... "سوپاپ اطمینان" مثل ترموستات آبگرمکن های مخزنیِ قدیمی.... وقتی دما به حدنصاب می رسید شعله را خاموش میکرد که از انفجار جلوگیری بشه! سوپاپ اطمینان تراکم زندگیِ من رو خدایا نگه دار.. خود پروریده ای خود بیاسامان.... در این تراکمِ تنهائی... اما .. خوب میدانم که "تنهائی" وصف و قید عمیقیه آنگاه که به وحدانیت خداجون فکر میکنم... تازه بارقه هایی از فهم در قلبم روشن میشه... و میدونم هرگز نمیتونم به تکامل این قِسم از فهم برسم.... اما... برای من که مخلوقِ خداوندی هستم که وحدانیت غیر قابل وصفی داره چندان جای غمگساری نیست... او که من را برای "بودنی مخصوص" آفریده و حالا که میدانم: دمیدگی ای از جنس خداوند در وجود من برای آن "بودنیِ مخصوص" است و آن بودنِ مخصوص بی گمان "عشق" است.... غرق عشق! آن معنایی از عشق را می گویم که از جنس خداوندی است... و خداوند عشق را در بخشندگی و مهربانی جلوه داده... مگر نه اینکه آفرینش انسان و دمیدن جان از جان در آن پیکره ی بی جان خود بخشندگی ِ ناب است.!! عشق در نگاه من: خداگون بخشندگی کردن است! و آن بخشندگی از موضع قدرت و توانائی و آگاهی و شناخت و بی منت و بی انتظار و بی انتهاست ... و از اینها مهمتر: بخشندگی ای همراه با لذتی وصف ناپذیر از آن بخشایشگری.... آری: بخشندگی با لذت اگر نباشد هرگز آن عشقِ خداگون نخواهد بود... هرگز .... "عشق تجاری" لذت بخش نیست.... فقط و فقط "عشق خداگون" همراه با عمق بی نهایتی از لذت ِ "بخشیدن" است ... و آنکه عشق را خداگون معمول می دارد همانا به درک نزدیک به کاملی از جانِ دمیده دارش رسیده است پس می تواند "بخاطر تو ... "یی بگوید که بغض بشکاند ...

 

پ ن : خاطره باز .. یعنی .. "به خاطر تو..." ...

 

پ ن :

تراکم در مدار ِ کمتر از چهل درجه ....
مر باطری گوشی ام حالا به سرانه ی پیری رسیده ....
خیابانِ شهدای هسته ای گذر چشمهای نارَس ! چه شگفت انگیز...
استخوانها... ماهیچه های تکیده
و میدانی حالا
"تن من پاره ای از آن تن توست"

عکس پروفایل اذر ماه

خاص و خیص و مخصوص و خالص و ...

سیزارتا

خاطره باز ۱۴۰۱/۰۳/۱۲ 21:56

 

نقد و بررسی کتاب سیذارتا اثر هرمان هسه | چیکا، همراه لحظه‌ها

سیزارتا

حدود دوساعت فایل صوتی کتاب سیزارتا نوشته هرمان هسه (نویسنده آلمانی) را شنیدار کردم. رمان در خصوص فردی برهمائی به اسم سیزارتا بود که در خانواده ای قابل و دارای شان اجتماعی و مکنت فراوان چشم گشوده بود. او به دلیل هوش بالا و ذات کمال گرائی که داشت تصمیم گرفت تا بر یکی کردن قلب خود با خداوند که از درجات عرفانی برهمائی بود مصمم گردد. بر این تصمیم سالهائی را با ساماناتا ها (مرتاضان هندی) در جنگل سپری کرد و صبر و روزه و فکر کردن را فرا گرفت و هنگامی که دانست این راه ِ یکی کردن قلب و خدا نیست بر پی بودا رفت. وی را که یافت و آموزه هایش را شنید... دانست آنچه که باید را .. به بودا گفت: ای بودا.. تو ذات و قلب خود را با خداوند یکی کرده ای اما آن حس درونی را نمی توانی در قالب کلمات و واژه ها و اوصاف به من منتقل کنی پس من خود باید در جستجوی این حقیقت باشم ... سپس اندیشید.. که چگونه بیابد راهِ رستگاری و یکی شدن قلبش و خداوند را... روزگارش را در شهری و کنار کماله (بانویی زیبا و زندگی شناس و ...) عشق را "فهمید" و کم کم دانست که "یکی شدن قلب و خدا" همانا "زندگی کردن ِ زندگی" بر مدار و مسیری است که خداوند برایش وی را آفرینشی داده! این "آگاهی" سیزارتا را غرق در تلاش و تکاپوئی نمود جان افزا و دلپرور.... "عشق" چون نیروئی محرک و فزاینده میان سیزارتا و کماله ... پله های تکامل را برایشان می ساخت... توالیِ محبت... معاشقه... رضایت... سکوت... و آن هر سکوت پله ای بالاتر بود... "پله پله تا ملاقات خدا"....

 

پ ن : خاطره باز .. یعنی .. "سکوت..."

پ ن : روز "گنجیشک" مبارک...

پ ن : امشب اما فرق دارد.... امشب تو خواهی آمد...از کوچه های بیدار... تا با دلم بگوئی ... از راز روز آغاز

پ ن : خیال کردم! از آسمانِ اتاق تصاویر می بارید... هر عکس در آغوش هوا میرقصید و انحنایی را در چشمانم می لغزاند... دلم دَم می خواست از بازدمِ لبهای خندانی که گفته بود: "بیا لبهام مال تو..." و آنگاه که نگاهم میکرد تمام عمق کهکشانها برایم پیش عمق احساس نگاهش "هیعچ" می نمود... طرح طراحی قلموی هنر خداوند ماهر در افق چشمانش به دلم چنگ می زد... در من احساسی بیتاب شده بود... مثل آنکه پاهایت را تا مچ در نوازش امواج رهانیده باشی و بارانی انگیز قامت آرام بشوید و افق بسیار پر شعاع های خورشید چشمانت را بگیرد و نسیم خنکائی بهاری را بدمد گرمت باشد و سردت باشد و ندانی که چه تورا می تواند آرام کن و بیداد از آن لحظه های پی در پی موسیقائی برایت آنی وصف شود و این همه از طرح تذهیبی که خداوند در افق چشمانش قلم زده بود به دلم چنگ می زد... او "بلد" بود تمام راهکارهای مسحورانه ی عشق را بلد بود... خم و پیچ گذر خاطره ها را می دانست... لعل و لعاب ... در وجودش بود ... چشمه ی آب حیات می نمود و دون از من بیقرار...

پ ن : امشب فقط یه آرزو دارم ... اینکه "خوابتو ببینم"

 

 

 

ورونیکا تصمیم میگیرد بمیرد

خاطره باز ۱۴۰۱/۰۳/۰۹ 10:37

 

ورونیکا تصمیم میگیرد بمیرد + دانلود رایگان (دومین اثر از سه گانه ی پائولو  کوئلیو)

ورونیکا می خواهد بمیرد

فکر میکنم پنجمین کتابی هست که از پائولو کوئیلیو می خونم.  شش ساعت و نیم شنیدار کتاب با صدای شخصی به نام میکائیل با آهنگ خشک و خشن برام قدر مکفی جذابیت داشت. مکث های کوتاه بین کلمات در هر جمله برایم حالت بریده بریده و  تازگی ویژه ای داشت. فقط تازگی. همین! کتاب ورونیکا می خواهد بمیرد خیلی خاکستری و کم رمق و غیرجذاب و ناآموزنده شروع شد... کم کم داشتم پشیمان می شدم. حس رقیقی از کاهش سطح کتابهایی می خونم بهم دست داد... کوه پنجم!!! چه کتاب بیخودی بود در کل... اما ادامه دادم.... نیمه های کتاب پیام موثری برام داشت هنجارشکستن!!! نگرش تازه ای از هنجارها برام ساخت. تونستم هنجارهای جامعه رو مثل کتابخانه ای مرتب و منظم در قفسه هایی با نامهای دسته بندی شده برای خودم چیدمان بدم. این پذیرش هنجاری آدما کمکم میکنه بتونم درک بهتری از شخصیت ، منش، اخلاق، ارتباط متقابل، انتظارات و ... داشته باشم. اینکه برای من عشق ورزیدن در همان «آنی» که هست هنجاری بس ستودنی باشه و برای دانشمندی نگرش به عشق ناهنجاری.... زمان مساله بسیار مهمی برای انسان هست. عمر آدمی گنجینه ای مکسر و تحت خسارت لحظه ای که که با شتاب منفی ای به صفر شدن میل می کنه... وقتی متغیر عمر به صفر میل میکنه میشه از معادله هنجارها مشتق گرفت و بررسی کرد که حالا ارزش هر هنجار چقدره؟؟؟ مگر نه اینکه همین الان هم هنجاری برای من شگرف هست و برای دیگری نیست؟!! نگرش به ارتباطات در حیطه هنجار  برام جالب بود. خیلی  جالب. احساس میکنم افق دیدم نسبت به انسانها بیشتر شده... دومین پیام جالب کتاب برام در یک پنجم پایانی کتاب شکل گرفت... طی داستان، دکتر به ورونیکا می گوید که تو یک هفته یا نهایتا ده روز دیگر بیشتر زنده نیستی! حالا ورونیکا که قبل از این اقدام به خود کشی کرده بوده.... ناگهان ... در فضائی که هنجار اصلی آن... چیرگییِ بی هنجاری بر هنجارهاست.... خودشناسی ای دیگری را در میابد... می تواند روی رفتارهایی که  "بخاطر" یک عاملی ایفا می کرده پا بگذارد و بالعکس... رسیدن به آگاهی و درک نسبتا کاملی از "پایان" که مرگ نامیده می شود برایش چراغ روشنی راه می گردد... در بی هنجاری مطلق پیانو میزند.... در بی هنجاری مطلق آنچه که دلش بی پروا می طلبد را بخود ارزانی می کند... در بی هنجاری مطلق عاشق می شود ... در بی هنجاری مطلق .. در بی هنجاری مطلق ... بلی... محدودیتها همه و همه زائیده ی ذهنِ هنجارساز گروهها و جامعه ها هستند... نگرش به پایان ... باعث می شود میل به استفاده هر بهره مند تر از ثانیه را افزایش می دهد... این آن نکته ی جذابی بود که من قبل از این از پنجره ای دیگر دریافته بودم. استفاده کردن از تک تک ثانیه های زندگی .. غم و شادی .. فقط تمام تلاشت را کنی که هیچ لحظه هایی را به بطالت رد ندهی.... این است پیام اینکه "چیزی به رسیدن به آغوش مرگ نمانده" ... دقیقا همین ...  و سومین و اصلی ترین پیام...  از میانه های کتاب شروع و تا پایانی های کتاب طیف آسا جریان داشت... و آن "عشق" است ... ورونیکا تصمیم میگیرد آخرین پرده ی نگاهش به "عشق" باشد ... و عشق برایش احساس محبت ورزیدنی بی دریغ به ادوارد بود ... و این عشق از سر بی پروائی و بی دریغی روئیده بود... عشق عنصر اصلی آفرینش که فکر نمی کنم هیچ دانشمندی بتواند در نهایت اتم های نامرئی آن را بشکافد تا راز و رمز این همه اثر بخشی را دریابد ... من فکر میکنم "عشق" نیروی جاذبه است.. جاذبه ای که بعضی آن را قطب ها مثبت و منفی می نامند.. و چرا تلاش کنیم این قطبها را از دور نگه داریم؟؟؟!!!  عشق نیروی جاذبه و در عین حال نگه دارنده است ... و عشق می تواند حتی نیروی دور کننده باشد ... بین دو قطب منفی!!!!!! من الان فکر میکنم "عشق" نیروی جاذبه است.... هر جذبی در عشق نهفته است اگه به قاصدکی فوت کنیم .. جذب عشق شده ایم .. اگر به دریا نگاه کنیم جذب عشق شده ایم اگر به هر توجهی میلی نشان دهیم ... جذبِ در نیروی عشق شده ایم ... ترانه ی "قدرت عشق" با صدای "سلین دیون" از بهترین شاهکارهای هنری در نمودِ این ادعاست ..... "قدرت عشق" ...

 

پ ن :  خاطره باز ... یعنی ... "قدرت عشق" را بشناسی ...

پ ن :

الطاف خدا در تعطیلاندن دو روز پیاپی
کلاسِ مجازی
سه ساعت زودتر
 طعم خنده
زبان بدن
ناهار – هشتادها
دقیقا آنجا طبیعت عادی
مالامال عشق و مستانگی
طعم گرم آفتاب
چشمه و آب گوارا
خیابان های اریبِ شهر
دون دینگ
راز و نیاز
همسفر تا انتها
مسجد ِ باز و نماز
پای ردیف درختانِ خیابان باغ
طعم لعل رسیده لعل رسیده
گنجیشکی
گرگ و میش
هیجان در پوشش کبودینِ غروب
اتوبان سرتاسر
مالامال طعم خوش وقتی
سوپرایز
بیداری
هیجان
عکسهای فوق روشنائی
گشت مُرشد
پمپ بنزین
پارک پارک پارک
خیابان خیابان خیابان
پای شیشه ی سمت راننده
صورت سرخ
دور برگردان - جلوی درب و نگهبانی
خیابان اتوبان جاده

 

 

پ ن : دیگه بیداری شب عادتمه

 

وی آی پی

خاطره باز ۱۴۰۱/۰۳/۰۸ 10:47

 

وی آی پی

لوگان مدل وی نود و چهار را که از صبح گازانده بودم، کناره ی بلواری  عریضی که چمن کاری شده بود پارکاندم. موتور را که خاموش کردم فنهای خنک کننده ی رادیاتورها مثل هواشُش های اضافه می غُریدند... از صندوق عقب زیر انداز و سبدِ فلاکس چای و ته مانده ی غذای خارجکی ظهر را برداشتم، و از صندلی عقب یک روی انداز... همانجا کنار ماشین که خرناس می کشید زیرانداز پلاستیکی را پهن کردم و رویش دراز کشیدم. روی به آسمان و کردم و تاریکی ِ تازه یِ شب را چشیدم... صداهای زیادی دور و برم می پِلِکیدند و ولی من در هوای خودم بودم. گوشی ام را نگاه کردم! زمینِ چمنی سرمای خودش را بی پروا از لابلای حصیر پلاستیکی عبور میداد و تنِ تنهای من را می سرداند... غلطی زدم و صفحه ی گوشی ام را نگاهی زدم! دوبار دکمه ی پایین صفحه را فشردم  و دوربین عکاسی آن فعال شد... گوشی را برگرداندم و با لبه ی تیشرتم لنز دوربینش را تمیز کردم... بعد آنرا به سمت آن پنجره های خوابگاه گرفتم و شاتر را فشردم... کمی عکس را با آنچه در مقابل چشمانم بود مقایسه کردم! باز سردم شد، نشستم و از سبد... یک فنجان و فلاکس را بیرون آوردم.. حدس زدم که فلاکس زورش نرسیده باشد که چای را داغ نگه دارد... فنجان را پُر کردم و دستم را دور آن گرفتم! سرد بود.... آه پنهانی از سینه ام بیرون جهید... درب قوطی پلاستیکی که داخلش قند بود گشودم و یک حبه قند لای لبهایم گذاشتم. فنجان را به لبهایم رساندم و یک جرعه نوشیدم! داغ نبودم ولی قدر کافی گرمای رضایت بخشی داشت.... لبخند ریزی زدم ... نگاهم به پنجره ها افتاد... خاموش بودند ... باز جرعه ای نوشیدم و جرعه ای تا فنجان به سر رسید... صفحه گوشی ام را بر انداز کردم! زیر اندازم را دولا کردم و قسمت بالائی آن را چند تا زدم... همینطور رو انداز را حسابی در هم تا کردم تا وقتی دراز میکشم زیر سرم بگذارم و دید مناسبی به اطراف داشته باشم... بعد که دراز کشیدم، صفحه گوشی ام را نگاه کردم ... به آسمان نگاه کردم و ماجراهای از دیشب .. تا آن لحظه ... گوشی ام زنگ خورد .. نگاه کردم شماره ی ناشناس... موت کردم و به آسمان نگاه کردم... سرما سعی میکرد مرا بزند ولی تحمل من حالا بیشتر شده بود... هوس کردم یک چای دیگر بخورم... اما جلوی خودم را  گرفتم... نگاهم همه جا می چرخید و مثل عقربه های ساعت که در انتهای هر دور به عدد دوازده میرسند... نگاهم به پنجره ها می رسید! فکر کردم چقدر زمان کُند شده حالا، از صبح مثل برق و باد میرفت این گذر لحظه ها اما حالا... لاکپشت وار ثانیه ها طی می شدند... نگاهی به صفحه گوشی کردم... روی تصویرِ زمینه ی زوم شده درنگ و لبخندی زدم و بی آنکه فکر کنم شروع به ریختن یک فنجای چای دیگر کردم! خوشحال بودم که گرم است... در آن خنکای بهاروار می چسبید... حبه ای قند برداشتم کوچک بود پس حبه ای دیگر افزودم و دوتاشان را لای لبهایم جای دادم... فنجای را به لب بردم... لابلای همه ی سر و صداهای پیرامون حضورم، از پشت سرم شنیدم آغا منم چای میخوام... نگاه کردم چند دختر روی صندلی های آلاچیق مانند جوانی می کردند... رو گرداندم و همچنان که چای را می نوشیدم به خودم می گفتم: امشب و اینجا و من .. آه چه آسمانِ بی ماهی... خرناس لوگان خاموش شده بود .. ولی وزوز سرما همچنان زمینه ی لحظه ها بود... انگار ساعتها بود منتظر بودم! آرامشی و رضایت خاطری شیرین از درونم می جوشید! حس میکردم در درست ترین نقطه ی ممکن تسکین یافته ام.... بُریده بودم از همه حقیقت های افسانه ای... و پیوند می خواسستم با رویا ترین حقیقتهای خیال انگیز ... می دانستم از زندگی .. زندگی کردن می خواهم! و نه زنده بودن... به آنچه که برایش خداوند مرا آفریده بود می اندیشیدم!  میسح گفته بود: اگر کوهها را جابجا کنی ولی  عشق نداشته باشی هیچ است!! این از اولین جملات کتاب «عطیه برتر» همچنان در ذهنم مکرر می کوبید... و جوهره ی سرخی را که قلب به تمام بودنم می دمید را «عشق» می یافتم... تک مانده بودم در تنهائی ای اما بس شگفت انگیز... و تمام مرور آن جریان را برایم "آنی" می نمود... زود بود این همه زود گشتن! و فکر کردم این موهبتی را که خداوند به من ارزانی داشته... برای اینجا بودنم ... نه استجابت دعاهای من است؟!! خاص و خیص و مخصوص و خالص و ... آه آن پله های زیاد .. آن مسیر تکراری ِ گذرِ زیر پُل ... انگار کن که الان آنجا هستم ... روح آدمی کجاها که نمی رود... آیا این اثباتی از لازمانی و لامکانی نیست؟!!! دلم دمی درنگ پایید... نظری روی صفحه گوشی ام انداختم... و آن را روی سینه ام گذاشتم ... درازکش آسمان را با تیزی چشمانم می دریدم! وزن گوشی روی سینه ام حس جالبی داشت ... با نفس عمیقی که کشیدم کمی جابجا شد ... سکوت بی معنی ای بود در آن هیاهوی اطرافم که به آن می اندیشیدم... باز به آنچه که خداوند برایش مرا آفریده اندیشیدم!!! گذشته، حال و آینده.... چه مثلث اعجاب آوری ... نه گذشته شکستنی... نه حال ماندنی .... اما «آینده»... یک جائی خوانده بودم که «زندگی را زندگی کردن»، به تجربه ی گذشته در حال، آینده را ساختن است... به لبخند فکر کردم و به زبان نگاه ... و زبان بدن ... به مهارت های رفتاری ... به آگاهی ... به تناسب... به تکامل ..  و ... که گوشی ام ویبره زد.... لرزش گوشی روی سینه ام حس خاصی برایم داشت... گوشی را برداشتم و نگاه کردم! نوار نوتیفیکشن را باز کردم، نوشته بود: سوپرایزت چی بود؟ ... فکر کردم چیزی بنویسم... اما... عکس پنجره ها را ارسال کردم ... چند لحظه بعد! لامپ پنجره ای روشن شد ... حالا او میدانست من آنجا هستم! و ...

 

پ ن : خاطره باز .. یعنی ... "بازیِ خاطره ها" ...

پ ن : اثر مرکب

با توام

خاطره باز ۱۴۰۱/۰۳/۰۱ 14:13

 

 

کمی بیشتر از بسیار با من باش

با توام

ای لعل لبت...  اکسیر جاودانی

ای خیره از طرز نگاهت ... نورِ امید

ای پیج و خمِ ناژِ بلندت... شگفت انگیز

با توام

کمی بیشتر از بسیار با من باش

 

پ ن : خاطره باز ... یعنی ... تمام خاطره هایی را که "تو" می سازی ...

پ ن : پس فردا... روزِ سرنوشتی خواهد بود.. باید هرچه می توانم پرونده ای وزین بسازم... پذیرش در ثانیه اول!! این بیشتر از آرزو  و رویا و هدفه برام ... این معنی ای از زندگیِ تازه خواهد بود ... مثل "تناسبی تازه در مدارهای کیهانی"...

پ ن : تراکم!

 

بیوگرافی
خاطره باز

همین
.
آخرین نوشته‌ها
آرشیو موضوعی
برچسب‌ها
نوشته‌های پیشین
پیوندهای روزانه
دوستان