پریشان

منی گر بوسه باران تو بودن !!

ورونیکا تصمیم میگیرد بمیرد

خاطره باز ۱۴۰۱/۰۳/۰۹ 10:37

 

ورونیکا تصمیم میگیرد بمیرد + دانلود رایگان (دومین اثر از سه گانه ی پائولو  کوئلیو)

ورونیکا می خواهد بمیرد

فکر میکنم پنجمین کتابی هست که از پائولو کوئیلیو می خونم.  شش ساعت و نیم شنیدار کتاب با صدای شخصی به نام میکائیل با آهنگ خشک و خشن برام قدر مکفی جذابیت داشت. مکث های کوتاه بین کلمات در هر جمله برایم حالت بریده بریده و  تازگی ویژه ای داشت. فقط تازگی. همین! کتاب ورونیکا می خواهد بمیرد خیلی خاکستری و کم رمق و غیرجذاب و ناآموزنده شروع شد... کم کم داشتم پشیمان می شدم. حس رقیقی از کاهش سطح کتابهایی می خونم بهم دست داد... کوه پنجم!!! چه کتاب بیخودی بود در کل... اما ادامه دادم.... نیمه های کتاب پیام موثری برام داشت هنجارشکستن!!! نگرش تازه ای از هنجارها برام ساخت. تونستم هنجارهای جامعه رو مثل کتابخانه ای مرتب و منظم در قفسه هایی با نامهای دسته بندی شده برای خودم چیدمان بدم. این پذیرش هنجاری آدما کمکم میکنه بتونم درک بهتری از شخصیت ، منش، اخلاق، ارتباط متقابل، انتظارات و ... داشته باشم. اینکه برای من عشق ورزیدن در همان «آنی» که هست هنجاری بس ستودنی باشه و برای دانشمندی نگرش به عشق ناهنجاری.... زمان مساله بسیار مهمی برای انسان هست. عمر آدمی گنجینه ای مکسر و تحت خسارت لحظه ای که که با شتاب منفی ای به صفر شدن میل می کنه... وقتی متغیر عمر به صفر میل میکنه میشه از معادله هنجارها مشتق گرفت و بررسی کرد که حالا ارزش هر هنجار چقدره؟؟؟ مگر نه اینکه همین الان هم هنجاری برای من شگرف هست و برای دیگری نیست؟!! نگرش به ارتباطات در حیطه هنجار  برام جالب بود. خیلی  جالب. احساس میکنم افق دیدم نسبت به انسانها بیشتر شده... دومین پیام جالب کتاب برام در یک پنجم پایانی کتاب شکل گرفت... طی داستان، دکتر به ورونیکا می گوید که تو یک هفته یا نهایتا ده روز دیگر بیشتر زنده نیستی! حالا ورونیکا که قبل از این اقدام به خود کشی کرده بوده.... ناگهان ... در فضائی که هنجار اصلی آن... چیرگییِ بی هنجاری بر هنجارهاست.... خودشناسی ای دیگری را در میابد... می تواند روی رفتارهایی که  "بخاطر" یک عاملی ایفا می کرده پا بگذارد و بالعکس... رسیدن به آگاهی و درک نسبتا کاملی از "پایان" که مرگ نامیده می شود برایش چراغ روشنی راه می گردد... در بی هنجاری مطلق پیانو میزند.... در بی هنجاری مطلق آنچه که دلش بی پروا می طلبد را بخود ارزانی می کند... در بی هنجاری مطلق عاشق می شود ... در بی هنجاری مطلق .. در بی هنجاری مطلق ... بلی... محدودیتها همه و همه زائیده ی ذهنِ هنجارساز گروهها و جامعه ها هستند... نگرش به پایان ... باعث می شود میل به استفاده هر بهره مند تر از ثانیه را افزایش می دهد... این آن نکته ی جذابی بود که من قبل از این از پنجره ای دیگر دریافته بودم. استفاده کردن از تک تک ثانیه های زندگی .. غم و شادی .. فقط تمام تلاشت را کنی که هیچ لحظه هایی را به بطالت رد ندهی.... این است پیام اینکه "چیزی به رسیدن به آغوش مرگ نمانده" ... دقیقا همین ...  و سومین و اصلی ترین پیام...  از میانه های کتاب شروع و تا پایانی های کتاب طیف آسا جریان داشت... و آن "عشق" است ... ورونیکا تصمیم میگیرد آخرین پرده ی نگاهش به "عشق" باشد ... و عشق برایش احساس محبت ورزیدنی بی دریغ به ادوارد بود ... و این عشق از سر بی پروائی و بی دریغی روئیده بود... عشق عنصر اصلی آفرینش که فکر نمی کنم هیچ دانشمندی بتواند در نهایت اتم های نامرئی آن را بشکافد تا راز و رمز این همه اثر بخشی را دریابد ... من فکر میکنم "عشق" نیروی جاذبه است.. جاذبه ای که بعضی آن را قطب ها مثبت و منفی می نامند.. و چرا تلاش کنیم این قطبها را از دور نگه داریم؟؟؟!!!  عشق نیروی جاذبه و در عین حال نگه دارنده است ... و عشق می تواند حتی نیروی دور کننده باشد ... بین دو قطب منفی!!!!!! من الان فکر میکنم "عشق" نیروی جاذبه است.... هر جذبی در عشق نهفته است اگه به قاصدکی فوت کنیم .. جذب عشق شده ایم .. اگر به دریا نگاه کنیم جذب عشق شده ایم اگر به هر توجهی میلی نشان دهیم ... جذبِ در نیروی عشق شده ایم ... ترانه ی "قدرت عشق" با صدای "سلین دیون" از بهترین شاهکارهای هنری در نمودِ این ادعاست ..... "قدرت عشق" ...

 

پ ن :  خاطره باز ... یعنی ... "قدرت عشق" را بشناسی ...

پ ن :

الطاف خدا در تعطیلاندن دو روز پیاپی
کلاسِ مجازی
سه ساعت زودتر
 طعم خنده
زبان بدن
ناهار – هشتادها
دقیقا آنجا طبیعت عادی
مالامال عشق و مستانگی
طعم گرم آفتاب
چشمه و آب گوارا
خیابان های اریبِ شهر
دون دینگ
راز و نیاز
همسفر تا انتها
مسجد ِ باز و نماز
پای ردیف درختانِ خیابان باغ
طعم لعل رسیده لعل رسیده
گنجیشکی
گرگ و میش
هیجان در پوشش کبودینِ غروب
اتوبان سرتاسر
مالامال طعم خوش وقتی
سوپرایز
بیداری
هیجان
عکسهای فوق روشنائی
گشت مُرشد
پمپ بنزین
پارک پارک پارک
خیابان خیابان خیابان
پای شیشه ی سمت راننده
صورت سرخ
دور برگردان - جلوی درب و نگهبانی
خیابان اتوبان جاده

 

 

پ ن : دیگه بیداری شب عادتمه

 

بیوگرافی
خاطره باز

همین
.
آخرین نوشته‌ها
آرشیو موضوعی
نوشته‌های پیشین
پیوندهای روزانه
دوستان