پریشان

منی گر بوسه باران تو بودن !!

سیزارتا

خاطره باز ۱۴۰۱/۰۳/۱۲ 21:56

 

نقد و بررسی کتاب سیذارتا اثر هرمان هسه | چیکا، همراه لحظه‌ها

سیزارتا

حدود دوساعت فایل صوتی کتاب سیزارتا نوشته هرمان هسه (نویسنده آلمانی) را شنیدار کردم. رمان در خصوص فردی برهمائی به اسم سیزارتا بود که در خانواده ای قابل و دارای شان اجتماعی و مکنت فراوان چشم گشوده بود. او به دلیل هوش بالا و ذات کمال گرائی که داشت تصمیم گرفت تا بر یکی کردن قلب خود با خداوند که از درجات عرفانی برهمائی بود مصمم گردد. بر این تصمیم سالهائی را با ساماناتا ها (مرتاضان هندی) در جنگل سپری کرد و صبر و روزه و فکر کردن را فرا گرفت و هنگامی که دانست این راه ِ یکی کردن قلب و خدا نیست بر پی بودا رفت. وی را که یافت و آموزه هایش را شنید... دانست آنچه که باید را .. به بودا گفت: ای بودا.. تو ذات و قلب خود را با خداوند یکی کرده ای اما آن حس درونی را نمی توانی در قالب کلمات و واژه ها و اوصاف به من منتقل کنی پس من خود باید در جستجوی این حقیقت باشم ... سپس اندیشید.. که چگونه بیابد راهِ رستگاری و یکی شدن قلبش و خداوند را... روزگارش را در شهری و کنار کماله (بانویی زیبا و زندگی شناس و ...) عشق را "فهمید" و کم کم دانست که "یکی شدن قلب و خدا" همانا "زندگی کردن ِ زندگی" بر مدار و مسیری است که خداوند برایش وی را آفرینشی داده! این "آگاهی" سیزارتا را غرق در تلاش و تکاپوئی نمود جان افزا و دلپرور.... "عشق" چون نیروئی محرک و فزاینده میان سیزارتا و کماله ... پله های تکامل را برایشان می ساخت... توالیِ محبت... معاشقه... رضایت... سکوت... و آن هر سکوت پله ای بالاتر بود... "پله پله تا ملاقات خدا"....

 

پ ن : خاطره باز .. یعنی .. "سکوت..."

پ ن : روز "گنجیشک" مبارک...

پ ن : امشب اما فرق دارد.... امشب تو خواهی آمد...از کوچه های بیدار... تا با دلم بگوئی ... از راز روز آغاز

پ ن : خیال کردم! از آسمانِ اتاق تصاویر می بارید... هر عکس در آغوش هوا میرقصید و انحنایی را در چشمانم می لغزاند... دلم دَم می خواست از بازدمِ لبهای خندانی که گفته بود: "بیا لبهام مال تو..." و آنگاه که نگاهم میکرد تمام عمق کهکشانها برایم پیش عمق احساس نگاهش "هیعچ" می نمود... طرح طراحی قلموی هنر خداوند ماهر در افق چشمانش به دلم چنگ می زد... در من احساسی بیتاب شده بود... مثل آنکه پاهایت را تا مچ در نوازش امواج رهانیده باشی و بارانی انگیز قامت آرام بشوید و افق بسیار پر شعاع های خورشید چشمانت را بگیرد و نسیم خنکائی بهاری را بدمد گرمت باشد و سردت باشد و ندانی که چه تورا می تواند آرام کن و بیداد از آن لحظه های پی در پی موسیقائی برایت آنی وصف شود و این همه از طرح تذهیبی که خداوند در افق چشمانش قلم زده بود به دلم چنگ می زد... او "بلد" بود تمام راهکارهای مسحورانه ی عشق را بلد بود... خم و پیچ گذر خاطره ها را می دانست... لعل و لعاب ... در وجودش بود ... چشمه ی آب حیات می نمود و دون از من بیقرار...

پ ن : امشب فقط یه آرزو دارم ... اینکه "خوابتو ببینم"

 

 

 

بیوگرافی
خاطره باز

همین
.
آخرین نوشته‌ها
آرشیو موضوعی
نوشته‌های پیشین
پیوندهای روزانه
دوستان