پریشان

منی گر بوسه باران تو بودن !!

تِس

خاطره باز ۱۴۰۱/۰۱/۳۱ 20:53

 

تِس

مشخصات، قیمت و خرید کتاب تس اثر توماس هاردی | دیجی‌کالا

کتاب صوتی تس- سه ساعت و خورده ای - سَوای محتوای کتاب که داستان کوتاه و بی ارزشی بود، چیزی که منو جذب کرد ساختار صوتی سازی کتاب بود. اولین کتاب صوتی ای که برای هر شخصیت یک فرد مجزا محتوای صوتی رو خوانش می کرد. کتاب به طرز زیبائی سرتاسر دیالوگ بود. یعنی کلا همه ی همه ی کتاب دیالوگهای بین افراد بود. ترتیب پرشی کتاب به مقاطعی که خواننده (مخاطب) خود به خود آن میانه ی حذف شده رو حدس و داستانسازی ذهنی میکرد برام جالب بود. اما از همه قشنگتر همون ساختار صوتی سازی کتاب بود که افراد به جای شخصیت های کتاب حرف میزدند، صداهای زمینه ای صبح و شب و ترس و شلوغی و کار و مزرعه و غیره و غیره . همه خیلی قشنگ طراحی و کارگردانی شده بودند. تجربه ی خوبی بود از صوتی سازی یک کتاب. به نظر این کتاب رو برای رادیو ساخته بودند. آنچه که در این کتاب برای من آموزنده بود اینکه همیشه یه راهِ بهتری وجود داره که قطعا سختر و پیچیده تر و کاملتر و احتمالا مشمول هزینه های بیشتریه ... و البته که اثربخشی بیشتری پیدا میکنه. دارم فکر میکنم اگه شاهنامه فردوسی رو اینطوری صوتی سازی کنند چه ها و چه که نمیشه!!! حیف نیست چنین اثر عظیمی توی کشورم هست و کناری افتاده با کمترین توجه؟ کتاب صوتی شاهنامه رو پیدا کردم توی چند تا سایت. فقط نمیدونم کامل هستند یا تیکه تیکه .. چون اکثر جاها تیکه تیکه دیدمشون. امیدوارم که کامل باشند.

 

پ ن : خاطره باز .. یعنی ... "هر روز خاطره ای تازه ... بسازی.... پله پله تا ملاقات خودآ" ....

پ ن : حالا همه ی دنیا مال توست... راحت باش.

پ ن : کتاب اثر مرکب رو شروع کردم.

پ ن : کتاب صوتی "انسان خردمند" رو پیدا کردم.

پ ن : در شلوغترین مقطع و برهه عمرم به سر میبرم حالا

پ ن : من به زندگی بیشتری از زندگی نیاز دارم ...

 

 

 

پ ن : در مورد من میگه:

میگم اولین ادمی بود که با اغوش باز به طرف تمام اتفاقات خوب و بد زندگی میرفت ...
خوب ها رو نفس میکشید میبویید و میبوسید و بدها رو به قابل تحمل تبدیل میکرد
یا حداقل اولین ادمی که من دیدم اینطوری باشه

بادبادک باز

خاطره باز ۱۴۰۱/۰۱/۳۰ 13:21

 

بادبادک باز

بادبادک باز اثر خالد حسینی - دانلود رایگان PDF کتاب بادبادک باز از شهرکتاب  مرجع دانلود

نوشته خالد حسینی – سیزده ساعت کتاب صوتی ِ فوق دلنشین....  بی شک جزء ده کتاب برتری هست که خوندم (به گوش شنیدم) طنین و لحن صدای گوینده مدتها توی گوشم خواهد ماند، یاد اولین کتاب صوتی ای که گوش کردم می افتم (هبوط در کویر) با اون لحن خاص بیان جملاتو کلماتش... بادبادک باز هم فوق العاده بود گویش ِ کتاب! ماجرا بسیار قشنگ شروع میشه... وصف احوالات جامعه و احساسات شخصی و روابط خانوادگی و دوستان و همه و همه با قیدهای کوتاه و وصفها دلنشین کوتاه و فعل های مستمر در گذشته به من احساس جاری بودن اون وصف رو القاء میکرد. سرعت پیشروی داستان بینهایت مناسب بود. جنس خودپنداری و خود اندیشی ای که در جملات و پارگرافها و وصفها به خواننده از نویسنده و شخصیت یک داستان واریز میشه وصف نشدنی هست. پویش اجتماعی و نگرش های فردی و آثار متقابل ناشی از آن در جایجای داستان خودنمائی میکنه. قبلا از این استاد نوشتن کتاب : "هزاران خورشید تابان" رو خوانده بودم. فکر نمیکردم اصلا و ابدا که این یکی اینقدر والا باشه. نسبت به اولین کتابی از این نویسنده خوندم بی شک چند برابر قویتر و جذاب تر و کاراتر و اثربخش تر بود! باور نمیکنی اگر بگویم آخوندیسم بجای درسهای مسخره اگر این کتاب را که سرشار از جریان غیر اسلامی و ضد اسلامی اما به نام اسلام هست بیشتر اسلامشناسی میشه!! وای چی گفتم! امیر،حسن و سهراب ...

- طنین صدای حسن در گوشم  مکرر می پیچید : "هزار بار جانم فدای تو" ...

- قلاب سنگ را مسلح به سنگی،  سمت چشمش نشانه رفته بود ...

- دیدم که چشمان حسن درنگی تنگ شد و من از راه آمده دوان دوان برگشتم ...

- آخرین انار را برداشت! و رو به من کرد و محکم در پیشانیش کوبید! سرتاپای حسن سرخ شده بود و گفت: خیالت راحت شد !؟

- صدای شکستن آخرین دنده ام را که شنیدم .. ناگهان خندیدم!! و بعد از آن با هر ضربه ای بیشتر می خندیدم!

- قلاب سنگ را مسلح به گوی برنجی، سمت چشمش نشانه رفته بود ...

- در درون خودم می شنیدم که سهراب می گفتم : "هزار بار جانم فدای تو" ...

 

 

پ ن : خاطره باز ... یعنی ... با خاطره هایت زندگی می کنی ... و برایشان بخاطرشان خاطره می سازی

پ ن : فکر میکردم بیشتر از این انحراف معیار بی ارزم ... لاقل ...

پ ن : دیر شده برای خیلی کارها ... ولی نمیزارم دیرتر بشه ...

پ ن : خب این "اندوهِ" بزرگیست .. که بدونی و نتونی ...

پ ن : میمیرم اگه یه روزی برام "تعالی جمعی" دیگه مهم نباشه...

عمر

خاطره باز ۱۴۰۱/۰۱/۲۴ 8:44

 

 

عمری کمی نرفته        عمر زیادی نمانده

 

 

 

اردومااک

خاطره باز ۱۴۰۱/۰۱/۲۳ 9:23

 

 

این روزا دنیا واسه من از اتاقم کوچیکتره

استاد عشق

خاطره باز ۱۴۰۱/۰۱/۲۱ 9:41

 

استاد عشق

کتاب استاد عشق؛ نگاهی به زندگی پرفرازونشیب پروفسور حسابی - چطور

کتاب فوق العاده ای بود، وقتی کتابی میخونی اونهم داستان و سرگذشت واقعی ای از یک مرد بزرگ و شریف: استاد پروفسور دکتر محمود حسابی، که بیش از تلاش برای فرار به جلو ... تلاش می کرد برای ساختن راهی اگر یافتنش ممکن نبود تا کشور و جامعه و وطنش را به آنچه که ملتی لایق اش هستند نزدیکتر کند! تازه کسی که تمام کودکی و نوجوانی و جوانی اش را در ممالک خارجه سپری کرده این سطح از "غیرت" را در رگهایش می جوشاند... بیا و ببین چه دست و پایی می شکنند برای "فرار به جلو" ... مگر چقدر از این دنیا میشود با خود بُرد وقتی که مُرد!!! چقدر... آرامگاه این "افتخار" تاریخ ایران ... این "سردار دانش ایران" همچون برادرش "سردار دلها" چه ساده و بی آلایش در زادگاهش مانده منتظر تا من ها و تو ها و همه... از خود خجالتی دَر بَر کشیم و قطره ای غیرت در رگ ایرانی بودنمان بجوشانیم. مطالعه "استاد عشق" اگر پله پله تا ملاقات خدا نباشد پس چیست؟ ژرف که از عهده ی من خارج است قدر عمقی به اندازه ی فهمِ ناقصِ چشمانم و سهم صغیر احساسم اگر بیاندیشم، کدام چارچوب را رها کرده این استاد که پروازها پیش قدمهایش لاف و لوفی پوشالیست؟؟

کشورم ایران! تو هشتاد میلیون جمعیت داری... اگر نیم به کناری مفت ... نیم از نیمِ مانده از برای هر چی گفت، نیمِ آن نیمه ی نیم مانده را ... از آن نیمه ی مانده هم نیمی ... نیمه نیمه نیمه نیمه نیمه نیمه نیمه نیمه نیمه نیمه نیمه نیمه نیمه نیمه نیمه میشود: 150 نفر... "حسابی" ... در تو "قطره ای غیرت بجوشاند" .... جهانی زانو میزند پیش افتخارت ای ایران ... مگر چقدر مشکلات ریشه ای در این کشورم هست که نشود حلش کرد؟؟؟؟ حیف از این ارکان .. حیف که نزدیک به همه ی مدیران کشورم حتی این کتاب را نخوانده و این احساس را نچشیده و این آگاهی را ندارند... حیف... او از فرانسه و آلمان و آمریکا و کرسی های انیشتین می گذرد برای خشت خشت ساختن راهی و راههایی در ایران برای تاسیس دانشگاه و هواشناسی و رادیو و "مغز پروری" و ... و آنها که ... آدم حسابی ها از همه ی دنیا می کَنَند و به ایران می آورند ... این قید "حسابی" بودن است...

شرم باد به وزارت آموزش و پرورش، شرم باد به اندازه ی طولای عمر این سرزمین! که به جای اراجیف به خوردِ مغزهای نسل آینده ی کشورم دادن اگر و تنها اگر مقطعی این کتاب "استاد عشق" را چون جوانه ای در اذهان سرمایه های انسانی آینده کشورم می کاشتند الان ایران پُر و لبریز بود از حسابی هایی که تصمیم های بجا گرفتن برایشان نقل و نبات بود! آنگاه کسی به "شعائر بنفش" رای نمیداد ... چون می دانست "هرچه بکاری، بِدرَوی" و این مسئولیت سنگینیست و عهده ای بس سزا که اساتید و دبیران و معلمان به هر شکلی که می شود اهتمامی کنند و "استاد عشق" را برای نسل بعدی نهادینه کنند ... (یک نمره می ارزد... وای نمی ارزد؟؟؟! می ارزد) تازه جذاب هم هست.

استاد عشق متواضع بود. خاکی بود، بی آلایش بود، معمولی بود، خود پسند نبود و نگرشی عاشقانه  و خداجویانه به خدمت و کوشش داشت که قطعا جوشیده از "عشقی مالامال تکاملی بوده در همه ی ابعاد" بدون هیچ افراط و تفریطی ...

استاد عشق "منتظر" نماند.... اون نمونه ی بارز و گویا و حتی فریادی از "راهی خواهم یافت ... یا ... راهی خواهم ساخت" بود... یک جمله حرف "حسابی"

همه ی منتظر ها خواهند باخت .. خواند سوخت ... کمتر از هر چیز دیگری عمرشان را .. خواهند داد .. مفت.

استاد عشق پر از "حریم خصوصی" بود. "لایک" به طولای همه ی محرمانه های تاریخِ بشریت. چقدر خدا دوستت دارد... این یعنی قدر کفایتی بی نظیر از فهم در آنچه خدا بخاطرش فرد را در جامعه ای آفرید و برایش "تکامل" برگزید.

زندگی کودکی سخت و جانفرسا در بیروت

تحصیلات زورکی

اولین شغلها (بدتر و سختتر از کارگرهای کوره های آجرپزی)

تحصیلات پارتیزانی در فرانسه

شغلهایی چاشنی

رهیافتی برای "تکامل" از پسِ همه ی سختی هایی که گذشت.. و تجربه هایی که ابزار بود

درک کاملی از لذتِ زندگی و سازندگی

پُشت کُرسی های انیشتین

دور دنیا با فیزیک

جوشیدن خون در رگهای ایرانی

یا راهی خواهم ساخت

راه های "حسابی"!

.

.

.

بادا "حسابی" شویم...

هر کدام از ما راهی بسازیم...

همین

 

 

 

 

پ ن : خاطره باز .. یعنی ... "غیرت بجوشانی در رگهایت" ...

پ ن : تا وقتی "حسابی" نشویم نمیفهمیم که مرغ همسایه حتی اگر غاز هم باشد نمی ارزد... چراکه اگر می ارزید استادعشق آمریکا و اروپا را رها نمیکرد و برگردد ایران ... تا راهی بسازد ... یک احساسی هست که فقط آنها که "تکاملی" از عشق را درک کرده اند میتوانند بفهمند .. هرچه هست همینجاست... و از مرغهای همسایه که غاز انگاریده می شوند فقط آگاهی از شیوه ی پروریدنشان به درد میخورد که بدانی و برای ساختن راهی حسابی در کشورت علت کنی. بیا دل بسوزانیم... بیا ...

پ ن : استاد عشق آن قلیان احساسی ای را که باید خواننده تجربه کند .. "داشت". هرچند قلم نویسنده کاملا "نویسندگی" نبود. آنهم برای من که تعددی از تجربه های کتابخوانی دارم.  "استاد عشق" می تواند موثر تر از "نبرد من" اثر کند در هیاهوی ملتی برای بالا بردن پرچم افتخار کشوری در جهان که پس از هفت هزار سال تمدن به خاطر دستنشاندگی و بی لیاقتی شاهان و مدیران به این روزگار "وارداتی" افتاده است. حیف است این عمر و این کشور .. حیف است ...

پ ن : سرعت جریان روایت "زندگی نامه ی " استاد بسیار عالی و مناسب بود. حتی چهارچوبِ نگارشی خوبی طرح شده بود. احترام به شخصیت و جایگاه والای استاد از هر نظر مراعات گردیده بود. می توانست تلطیف تر هم باشد تا ارتباط اولیه مخاطب با کتاب بهتر ایجاد شود. تواضع در کل محتوای کتاب بشدت پیدا بود. آنچه که در فرهنگ غرب و آمریکا ... وجود ندارد و به جایش خودپسندی بشکلی زننده مخاطب را آزار میدهد "حداقل" من را ...

پ ن : من تصمیمم را گرفته ام. خیلی... سالها قبل از این... "عشق کافی نیست... زندگی باید کرد... جنم باید داشت... راهی باید ساخت... "محرمانه ، کتانژانتی، پُر از هیاهویی بی پروا ... بی دریغ، عشق باید ورزید... پادشاهی از فصلها باید گُزید...، تکامل باید چشید... بی آلایش تمام بُعد ها را باید دوید... خاص و خیص و مخصوص و خالص و ... "

 

 

 

 

 

خاطره

خاطره باز ۱۴۰۱/۰۱/۲۰ 8:6

 

 


زنان
در حوالی چهل سالگی
دیگر روی بخار شیشه ردی از احساس نمی گذارند ...
اما هنوز
ته دلشان دنبال یک "دوستت دارم اند"
و همه ی خیالهای عاشقانه را
در ظرفهای مربا می پرورانند
شیرین
و پیراهن ها را می نوازند
اتو کشیده
و خاطره هایی را
مرور
و
حالا شعری در حال سرودن است .. "از تو"
و اندوهی غمگین
از همه ی "دوستت دارم" های نگفته
و خاطره های نساخته نچشیده

 

 

 

 

 

پ ن : خاطره باز... یعنی .. من آنجا جای تو بودن را می سرایم... حواست هست؟

پ ن : و در نهایت "تاجر عشق" می بازد .. همه ی ثروت "زخم زبانهایش را".. چه رستاخیز ِ سهمگینی ...

پ ن : "دریا" را ... در چشمهایت برایم محصور منما ... بگذار ... تمام وجودم غرق دریایت شود ... بگذار ...

پ ن : فکر کردم، اوکراین بیاد جام جهانی بهتره

پ ن : کاش ترکیه هم برنده میزبانی یورو بشه.. همین دهه ... شاید عمرم بکشه ...

پ ن : همین.
 

روی پاهای خودم

خاطره باز ۱۴۰۱/۰۱/۱۸ 10:39

 

 

روی پاهای خودم

 

کتابی که استاد دکتر آ.ع بهم معرفی کردند. بصورت صوتی گوش کردم. این مقطع از  زندگی و عمرم که نقطه عطفی هست انگار! فرصت دست گرفتن کتاب برام شده دُر نایاب! اُنس گرفتم با پی دی اف ها و فایلهای صوتی. راضی ام. ترجیح میدم که این مشکل زمانی منو متوقف نکنه و بتونم به صد کتاب برسم انشاله وفق برنامه ریزی و هدفگذاری هام. اما کتاب "روی پاهای خودم" نوشته "ایمی پِردی" که توی اینترنت سرچ زدم اسمشو فهمیدم که یک شخصیت واقعی بوده توی آمریکا... خیلی خلاصه محتوای داستان رو حتی گفتن به نظرم بی ارزشه... مساله اصلی اینه: علی رغم همه سختی ها و مشکلات ... قدم به قدم و با تلاش و کوشش و پشتکار به اهدافت برسی! این پیام کتاب هست. پیام ویترین کتاب. اما پیام اصلی و درونمایه و جوهره ی کتاب که در فصل اخر با عنوان "بازتاب" نگارش شده و اگه فرصت کنم یه روزی کلش رو تایپ میکنم و وبم میزارم چیز دیگه ای هست! این فصل با جمله ی فوق العاده ای که قبلا خودم گفته بودمش شروع میشه: "تنها عشق می ارزد" ... .... وای خیلی چسبید.  از عشق حرف میزنه ... از قدرت عشق و نمودها و آثار عشق .. از بینشها و نگرشها به عشق... جمله هایی که در فصل آخر کتاب شنیده میشه با  همه ی کتاب فرق داره. کتاب برای من حالت گزارشی هرچند انگیزشی و آموزنده و الهام بخش داشت اما فصل آخر: نویسنده همان شخص اول کتاب در خصوص حدود موثر از عشق، تبدیل مصائب و مشکلات به فرصتها، قائده شکر گذاری، دید مثبت و سازنده، اینکه نیت و هدفگذاری تنها و تنها دانه ای برای کاشتن است و تلاش و کوشش و پشتکار و بردباری همانا آبیاری دادن آن دانه ی کاشته شده است و .. و... و ... بسیار جذاب و ودلنشین بود. نکته جالب دیگه ای که توی کتاب بود اشاره ی او به گاهی نیاز به فاصله برای استحکام یک رابطه.. آنچه که من ازش به درستی رابطه سینوسی کسینوسی تعبیر میکردم توی کتاب فوق العاده ی "زُهِیر" شاهکاری از "پائولو کوئیلیو" که اونهم اعترافات زندگی شخصی و آمیخته از عشق نویسنده بود هم کاملا هویدا اشاره شده بود و حالا فکر میکنم حد اعلای آن یک رابطه "کتانژانتی" می تونه باشه البته اگه ساخته و پرداخته بشه قدر کافی.... در این کتاب هم صحبت شده بود. نقطه ضعف فجیع کتاب از دریچه چشمای ضعیفِ من این بود که هیچ کجای کتاب به اون اوج قلیان احساسی نرسیدم ... مثل کتابهای  من زنده ام - مثل کتاب من قبل از تو – من بعد از تو – زهیر – هزاران خورشید تابان و ... جاهایی که "دیگه زورم به چشمام نمیرسه" ...

 

پ ن : خاطره باز .. یعنی .. "سخت ترین لحظات بهترین فرصتهاست برای خاطره سازی"

پ ن : پیش خرید بلیطهای جام جهانی قطر رو زدم کاش به نامم در آد. ایران انگلیس، ایران امریکا و آلمان اسپانیا... روی ارررررررزان ترین سکوها .. کافیه فقط اونجا باشم! شده یک روز باید این سیزده به در جهانی رو تجربه کنم. شاید این آخرین فرصتی باشه که این رویداد شگفت انگیز به این نزدیکی باشه... حتی اگه بلیطها به نامم در نیاد... من رفتی ام.

پ ن : این سخت ترین بهار و تابستان تمام عمرم خواهد بود.

پ ن : آنها که قدری از عشق "گذشت" نمی کنند و هرگز طعم ایثار را نمی چشند و مصرانه "خواهان" استنتاج رویاهایشان از جعبه ابزار "عشق" هستند ... در واقع .. "عشق" برایشان ابزار است و این متاسفانه شده فرهنگِ غالبی در این برهه از تاریخ کشورم. سخت بیمناکم که در رنسانسی از عشق ورزی در کشورم منجر به "تجارت عشق" گردد. و قرنها طول خواهد کشید تا آثار این تهاجم شوم فرهنگی در کشورم حل گردند. چه جهاد عظیمی روی دوش اساتید و دبیران و معلمان هست حالا ... حالا که خانواده به شکلی افسار گسیخته در هرچه بیشتر فراهم کردن "مصارف" فرزندانشان به این تجارت "عشق" دامن می زنند .. و کشتی فرهنگی جامعه رها در امواج شبکه های اجتماعی تلقینی و فیلمهای هالیودی و بالیودی و ایرانیودیِ تلقینی .... هر بیشتر رها و تاثیر پذیر قرار میگیرد... نهضتی باید .... وای .. خدای من ...

پ ن : آری... تا ابد خواهم گفت ، تا روزی که زنده ام ... "محبت کردن بلدی می خواهد" و "محبت دیدن هم بلدی می خواهد" مساله این است؟ بلد بودن یا بلد نبودن... 

پ ن :

هر خیال

که می تراود از عشق

خلاءی و فقدانی است از یکی احساس

که مانده لای جرز آن دیوار

بیا و بشکنیم این حصار های بی احساس

بسازیم مجانب های پُر تکرار

باز ... خاطره ... باز ...

 

 

 

بعد از تو

خاطره باز ۱۴۰۱/۰۱/۱۶ 8:22

 

بعد از تو

در ادامه ی "من قبل از تو"، جوجو مویز دست به ریسک آگانه ای زد... عمدتا دومها و سومها و بعدی ها به اندازی اولین قوی و موثر نیستند. کما اینکه "بعد از تو" هم شروع ضعیف و نا امید کننده ای داشت (البته از نظر من) با توجه که اینکه مخاطب ذهنم در ادامه ی سیر داستانی قبلی هست! ادبیات پرسرعت و پارتیزانی شروع "بعد از تو" کاملا توی ذوق میزند. خصوص نوع به میان کشیدن ماجرای سقوط از پشت بام پنجم! اما ... به طرز ماهرانه ای با ورود "لی لی" .. فضای داستان دگرگون و بشدت جذاب میشود، ناگهان احساس میکنی که از سیر داستان قبی و بیان آثار اجتماعی و شرایط یک مفلوج و اختیارِ زندگی و اثار ناشی از آن بر خانواده خارج شده ای و وارد توصیف فضای اجتماعی اسف بار و متلاطم جامعه ای "بیش از دو نفر (ویل و لو) شده ای ... فضایی با حضور در یک شهر بزرگ (لندن) ، نوجوانی از پسماندهای یک ارتباط میان ویل و یکی از دوست دختر های سابقش و فشاهار اجتماعی بر او و تاثیراتش بر زندگی لوییزا کلارک که نمادی از جریانهای جاری در فضای اجتماعی لندن بعنوان یکی از نمادهای فرهنگ غرب هست. در این دو داستان دست کم دو کودک هستند که پدرانشان را نمی شناسند (توماس و لیلی)  و جالب که این یک فرهنگ پذیرفته شده و عادی هست (خطاب به آنها سنگ غرب را به سینه میزنند – آیا این خوب است و می پذیرید؟؟) از نظر من که نه خوب است و نه بد است بلکه آن فرهنگ آنجا است و این که اینجاست هست فرهنگ اینجاست  و مقایسه جو و گندم کارِ آدمهایی است که بهتر از با ایشان یکه به دو نکنیم. اما بعد... توصیف نگرش خانواده ها به روابط فرزندانشان با جنس مخالف برایم جالب توجه بود. به نظرم فضای لندن بعنوان داستان جانبی بسیار خوب و زیرپوستی به قول معروف توصیف شده است و داستان اصلی : "خروج یک غمزده از فقدان معشوق با جاری شدن در جامعه و اثربخشی در شریانهای وقایع آن اجتماع – هرچند خاکستری و مفلوک" بسیار زیبا و باور پذیر بود. نکته دیگر که به نظرم هرچند کمرنگتر اما بعنوان محتوای سوم میشود از این کتاب نام برد: توصیف تمام ابعاد زندگی یک فرد است، لو به عنوان کانون این محتوا به لحاظ شغلی، درامدی، نگرش به خوشبختی، نگرش به خانواده، ارتباطات کاری و غیر کاری، روزمرگی، مسعولیت پذیری ، دغدغه های اجتماعی و شخصی متاثر از آن و .. و ... و ..... به نظرم بسیار خوب و آموزنده آمد.

 

پ ن : خاطره باز ... یعنی ... "خوشبختی در گرو ساختن خاطره هایی هست که ریشه ی خوشی باشند"

پ ن : سال 401 سنگین ترین روزهای ممکن

پ ن : جلسه دیشبم با ح.ق از بعد از افطار تا 2 شب طول کشید .. کلی جمله های موثر گفتم، مثلا:

  • من از پیشرفت لذت میبرم تو از چهارشنبه سوری
  • خدماتی بهت دادم... خدماتی بهم بده .... مگه طرفدار بارسلونا نیستی .. تیکی تاکا ... نمیشه که همش تیکی تیکی تیکی ....
  • به نظر من آنچه در قرآن خداوند فرموده "نماد" است و خداوند انسان را تفکر سفارش کرده: من فکر میکنم فرموده ی : انسان را از گِل آفریدیم و جن را از آتش... اینه منظورش که "انسان از ماده آفریده شده و جن از نور" .. واسه همینه که ما آدما محدود هستیم و سه بعدی اما جنیان در یک ابعاد دیگری زندگی میکنند .. "نور" ... وفق نظریه انیشتین زمان را می شکند !!! فرای از این ابعادِ محصور....
  • هزینه ی فرصت، یک کسی بیست هزار تومان دارد. میتواند یا ساندویچ بخورد یا سینما برود! نمی شود که برود ساندویچ را بخورد بعد همش گلایه کند چرا من آن فیلم را ندیدم !!! اگه وقتت رو صرف "آب در دلت تکان نخوردن ها"  کردی ...  نمی توانی مدعی باشی چرا من "پیشرفت" نکردم... مثل همه ی آنها که به شعار: تدبیر و امید (آزادی حجاب و وارداتِ با حقارت از دشمن) رای دادند حق ندارند طلبکار باشند و گلایه کنند از این "جهنم روحانی" ای که خودشان رای دادند که هیچ .. حالا به جامعه ای "بدهکارند" .. حتی به خودشان ... "اَفلا تعقِلون؟" ... "آر یوو سینک؟" ...

پ ن : محبت کردن "بلدی" می خواهد ... من فکر میکنم دو تا پارامتر مهم داره اینکه محبت واقعی باشه اول اینکه ببینی طرف مقابل چی دوس داره چی نیاز داره اونو براش در نظر بگیری و دوم اینکه اون رو بهش بدی بی دریغ (اگه واقعا میتونی بهش بدی بدون اینکه آسیبی ببینی)! مثلا اگه قراره به پارتنرت محبت کنی و اون دوس داره باهم یک سفر دونفره برین  و تو بهش کتاب هدیه بدی این فقط اَدا و نمایش محبت کردنه و نتیجش این میشه که توام دوس داری اون هر روز بهت زنگ بزنه ولی اون فقط گاهی پیام میده اونم ناخودآگاه اَدا و نمایش محبت کردن در میاره. البته که این نظر منه! ولی فکر میکنم یکی از مهمترین شاخص های چولگی روابط اجتماعی در کشور من این قسمت هست.

 

راحت باش

خاطره باز ۱۴۰۱/۰۱/۱۳ 12:28

 

من گم شدم

دیگه شرّم از سر دنیا کم شده

آخر از آخرین دشنه های مهربانت ...

نفسم بند آمده

تا اورژانس برسد!

"نفس مصنوعی" هم ...

نوشدارو پس از مرگ سهراب وار ...

 

 

پ ن : خاطره باز .. یعنی .. "خاطره ای .. اگر .." ...

پ ن : آخرین نامه برایت از طرف عاشق ات ... فیلم درام فوق العاده ای  هست! هرچند قطعا نکته ی "زود دیر می شود" را از افسانه ای نمی توان انتظار داشت. افسانه ها دروغ اند .. فقط خیالی و بَس ... فیلم خوبی بود! امی از نامه های بی برای جِی ... فهمید "زود دیر می شود". همین

پ ن : انگلیس، ایران، آمریکا، برنده ی (ولز/اوکراین/نیوزلند) انگار.... خوبه که .. کاش بلیط ایران آمریکا گیرم بیاد ... کاش ... "خاطره ای" بشه ... وای .. خاطره ای

پ ن : میخوام دیگه نخواهم که کسی دوسم داشته باشه.

پ ن : تمام این سالها به من ثابت کرد ‌... فقط بهار فصل من بود ... پر از بخشیدنِ زندگی ... 

 

 

 

آخرین روز یک محکوم

خاطره باز ۱۴۰۱/۰۱/۱۰ 13:26

 

آخرین روز یک محکوم (نوشته ویکتور هوگو)

کتاب صوتی نزدیک یکساعت بود، داستانی در اعتراض هنری به حکم اعدام آنهم با گیوتین!!!! تِم داستان دلچسب نبود به هیچ عنوان خصوص برای من که شاهد و ناظر و در جریان چندین اعدام بودم. دیالوگ اون دختره که اسمش یادم نیست توی فیلم Kill Bill که می گفت: بعضیا حقشونه که بمیرند! به نظر من خیلی درسته خصوص که توی قران هم داریم: چشم در مقابل چشم ، دست در مقابل دست و جان در مقابل جان .. خلاص

توصییه میکنم هرگز وقتتون رو تلف این کتاب نکنید.

 

 

 

 

 

 

پ ن : خاطره باز .. یعنی ... "بگذار و بگذر..."

پ ن : چه حُسنِ تصادفی ... آخرین روز یک محکوم .. آره .. آخرین روزِ یک محکومِ به دشنه های از پُشت... امروز دهمِ فروردین چهارصد و یک!

پ ن : گاهی خسته میشم دیگه از هر کاری بجز ... اینکه ... بخونم و بنویسم.

پ ن : "ندانستن" بدترین زجریه که میشه به یک نفر که تشنه ی آگاهی هست ... بخشید ... آه .. چه بخشندگی ای ...

پ ن : "زبان اشاره" ... به کسی که زبانِ گویای صریح را نمی خواهد بفهمد ... چه اثر ؟!؟! هان یادم آمد ... سر پل صراط اظهاریه ها بالاست...

پ ن : دارم کتاب "من بعد از تو" را می خوانم. تا صفحه ای 50-60 افتضاح بود... داشتم کم کم پشیمان میشدم! اما در ادامه ... همیشه میتونه یه جریان تازه ای باشه که "امید" بیاره ... دیالوگِ: "اگه ویل میدونست ... شاید الان زنده بود" .. از زبان لوئیزا ...  آره خب دانستن و آگاهی ...

پ ن : (بلدی - بلدی) مچکرم اعی قدیمی

پ ن : آخرین سخنرانی (رندی پاش- جتی پی دی افش پیدا نکردم) - استاد عشق (زندگی نامه دکتر حسابی -صوتی) - روی پاهای خودم (ایمی پردی - صوتی)

پ ن : امروز پخش مستقیم قرعه کشی جام جهانی 22 قطر هست ... خوبه که بشه: فرانسه، آلمان، ایران و ...  هع!

پ ن : تناسب تانژانتی ... باید پروفایلم رو بروز رسانی کنم!

پ ن : فقط هرچی خدا آفریده وجود داره ... و هرچی خدا تدوین کرده درسته ... چه هلاکتی در انتظار اونهائی هست که نظم تدوین خدا را ویرایش می کنند و به خورد جامعه میدند ... این فرهنگ اجتماعی با آنچه خدا برای انسان قدر آفریده ... در تناسب که نیست هیچ! در خم و پیچ ناکجا آباده ...

 

 

 

در تکاپوی معنا

خاطره باز ۱۴۰۱/۰۱/۰۸ 10:39

در تکاپوی معنا

 

کتاب صوتی فوق العاده ای که استاد آ.ع.ن.پ بهم معرفی کرده بود. خوندنش (گوش کردنش) برام بسیار آموزنده بود... راه راه و زردی اسامی منتخب ماهرانه ای بودند! چرا "زردی؟" ... یادِ اون موقع می افتم که بابام منو بخاطر تِم زردی پوستم برد پیش  متخصص و گفته بود این پسرم انگاری بیماری "زردی" داره... دکتر آزمایشات لازم انجام داده بود و گفته بود نه نگران نباشید ... رنگ پوستش اینطوریه... از این خاطره ی  باز که بگذریم، کتاب علیرغم اتمسفر ساده و سبک اش حول محور ثقیلی از وجود می گردید، اگه بخوام عمیقا احساسم رو بگم و برداشتم رو اینطوری میشه که : همه ی بالا رونده ها... محکوم به رسیدن به پوچی اند... بجز آن دسته که "همدستی" می کنند! دقیقا یعنی آنها که همدلی می کنند هم افزائی می کنند هم خاطره بازی می کند هم صحبتی می کنند هم بخشیدنی می کنند هم آغوشی می کنند هم فداکاری می کنند هم .. هم .. همه ی "همکاری"  های ممکن را ... می کنند .. آنقدر که بالخره به "همدستی" نهائی می رسند ... به نظر من تحت شرط ویژه ی "اگر و تنها اگر" درگیر آن احساس باشند به "همدستی" می رسند .. و لاغیر!

 

پ ن : خاطره باز .. یعنی ... "خاطره ی باز"

پ ن : pices of a WOMAN (تکه های یک زن) داستان فضای اجتماعی ِ پسا یک مصیبت حول یک زن! فضای سرد و ساکت و کُندِ زمهریر فیلم ... افسردگی ...  خواستگاه های نزدیکان ... درک متقابل ... جو و پذیرش اجتماعی ... و پایانی پُر اشتیاق که نمودِ "انتخابِ گزینه ی شروع دوباره ها" هست ... برام قدر کافی جذاب بود.

پ ن : کمال هم نشین در من اثر کرد.

پ ن : اگه حتی حق نداشته باشم که "ناراحت باشم"...

پ ن :
-داری به چی نگاه می کنی؟
-که چشمام رو پُر کنی از دیدنت ...
و دریانِ مواج تمام پیکره های استوارِ وجودم را در نوردید ... حالا شهر پریشان واژه هایم را چگونه سامان دهم؟

پ ن :
پریشان خاطران آواره در صحرای گیسویت
هزاران شب خراب افتاده در کنج سر مویت
من از سمت سپاه عشق بازان آمدم سویت
که بنویسم خجالت می کشد ماه از گلِ رویت

پ ن : محبت کردن هم بلدی می خواهد! بشتر از همه ی مدارک کشوری و لشکری... آنها که بلدند.. دکترای انسانیت دارند.

پ ن : من برای "آنی" با تو زندگی کردن... "زنده ام".. زندگی تابع سینوسی و کسینوسی ای از خاطره هاست...

 

 

 

خواب

خاطره باز ۱۴۰۱/۰۱/۰۴ 10:24

 

 

دوش مرا باز خدائی که به آغوش کشید

 

 

 

 

پ ن : خاطره باز ... یعنی .. "با وجود همه ی خاطره ها ... بازی بشی" ...

پ ن : قدرِ "مفید" بودن .. دوست داشته شدن .. دیگه دلچسب نیست!

پ ن : تناسب، تفاهم، سازگاری ... انگار مولفه هایی هستند که خارج از شمول جهانبینی افتادند... "بیا" داده کاوی کنیم!!

پ ن : 5 ثانیه ای که پنجره های بهشت گشوده شد... برای التیام چشمهای زخمی من کافی نبود

پ ن : تویِ کاستِ 57 می پرسید: سال 57 چطور سالی بود برای شاه؟ میخوند: "سال سقوط، سال فرار، سال گریز و انتظار..."

پ ن :

تو که خورشید رو کشیدی

طعم آغوششو چیدی

گله از خلوت کوچه های تردید  می کنی

تو که شعله هاشو دیدی

سوزش و ساز و شنیدی

گله از داغی زخمه های خواستن  می کنی

من و بشناس که همیشه

نقش سنگم نقش شیشه

باغ بارون زده زیر بوسه های مهر تیشه

یه کویر بی بهار رو

و سکوت بی نها رو

توی بوم خالی من  نقش ناب انتظار رو

 

تو که خورشید رو کشیدی

طعم آغوششو چیدی

گله از خلوت کوچه های تردید می کنی

تو که شعله ها شو دیدی

سوزش و ساز و شنیدی

گله از داغی زخمه های خواستن می کنی

لحظه های تلخ دوری

هفته های  بی صبوری

تو نبودی که ببینی فصل با تو بی غروری

همه واژه هام تو هستی

شعر و قصه هام تو هستی

تو شب تار و سیاهم نقش اون ستاره هستی

 

 

بیوگرافی
خاطره باز

همین
.
آخرین نوشته‌ها
آرشیو موضوعی
برچسب‌ها
نوشته‌های پیشین
پیوندهای روزانه
دوستان