استاد عشق

کتاب فوق العاده ای بود، وقتی کتابی میخونی اونهم داستان و سرگذشت واقعی ای از یک مرد بزرگ و شریف: استاد پروفسور دکتر محمود حسابی، که بیش از تلاش برای فرار به جلو ... تلاش می کرد برای ساختن راهی اگر یافتنش ممکن نبود تا کشور و جامعه و وطنش را به آنچه که ملتی لایق اش هستند نزدیکتر کند! تازه کسی که تمام کودکی و نوجوانی و جوانی اش را در ممالک خارجه سپری کرده این سطح از "غیرت" را در رگهایش می جوشاند... بیا و ببین چه دست و پایی می شکنند برای "فرار به جلو" ... مگر چقدر از این دنیا میشود با خود بُرد وقتی که مُرد!!! چقدر... آرامگاه این "افتخار" تاریخ ایران ... این "سردار دانش ایران" همچون برادرش "سردار دلها" چه ساده و بی آلایش در زادگاهش مانده منتظر تا من ها و تو ها و همه... از خود خجالتی دَر بَر کشیم و قطره ای غیرت در رگ ایرانی بودنمان بجوشانیم. مطالعه "استاد عشق" اگر پله پله تا ملاقات خدا نباشد پس چیست؟ ژرف که از عهده ی من خارج است قدر عمقی به اندازه ی فهمِ ناقصِ چشمانم و سهم صغیر احساسم اگر بیاندیشم، کدام چارچوب را رها کرده این استاد که پروازها پیش قدمهایش لاف و لوفی پوشالیست؟؟
کشورم ایران! تو هشتاد میلیون جمعیت داری... اگر نیم به کناری مفت ... نیم از نیمِ مانده از برای هر چی گفت، نیمِ آن نیمه ی نیم مانده را ... از آن نیمه ی مانده هم نیمی ... نیمه نیمه نیمه نیمه نیمه نیمه نیمه نیمه نیمه نیمه نیمه نیمه نیمه نیمه نیمه میشود: 150 نفر... "حسابی" ... در تو "قطره ای غیرت بجوشاند" .... جهانی زانو میزند پیش افتخارت ای ایران ... مگر چقدر مشکلات ریشه ای در این کشورم هست که نشود حلش کرد؟؟؟؟ حیف از این ارکان .. حیف که نزدیک به همه ی مدیران کشورم حتی این کتاب را نخوانده و این احساس را نچشیده و این آگاهی را ندارند... حیف... او از فرانسه و آلمان و آمریکا و کرسی های انیشتین می گذرد برای خشت خشت ساختن راهی و راههایی در ایران برای تاسیس دانشگاه و هواشناسی و رادیو و "مغز پروری" و ... و آنها که ... آدم حسابی ها از همه ی دنیا می کَنَند و به ایران می آورند ... این قید "حسابی" بودن است...
شرم باد به وزارت آموزش و پرورش، شرم باد به اندازه ی طولای عمر این سرزمین! که به جای اراجیف به خوردِ مغزهای نسل آینده ی کشورم دادن اگر و تنها اگر مقطعی این کتاب "استاد عشق" را چون جوانه ای در اذهان سرمایه های انسانی آینده کشورم می کاشتند الان ایران پُر و لبریز بود از حسابی هایی که تصمیم های بجا گرفتن برایشان نقل و نبات بود! آنگاه کسی به "شعائر بنفش" رای نمیداد ... چون می دانست "هرچه بکاری، بِدرَوی" و این مسئولیت سنگینیست و عهده ای بس سزا که اساتید و دبیران و معلمان به هر شکلی که می شود اهتمامی کنند و "استاد عشق" را برای نسل بعدی نهادینه کنند ... (یک نمره می ارزد... وای نمی ارزد؟؟؟! می ارزد) تازه جذاب هم هست.
استاد عشق متواضع بود. خاکی بود، بی آلایش بود، معمولی بود، خود پسند نبود و نگرشی عاشقانه و خداجویانه به خدمت و کوشش داشت که قطعا جوشیده از "عشقی مالامال تکاملی بوده در همه ی ابعاد" بدون هیچ افراط و تفریطی ...
استاد عشق "منتظر" نماند.... اون نمونه ی بارز و گویا و حتی فریادی از "راهی خواهم یافت ... یا ... راهی خواهم ساخت" بود... یک جمله حرف "حسابی"
همه ی منتظر ها خواهند باخت .. خواند سوخت ... کمتر از هر چیز دیگری عمرشان را .. خواهند داد .. مفت.
استاد عشق پر از "حریم خصوصی" بود. "لایک" به طولای همه ی محرمانه های تاریخِ بشریت. چقدر خدا دوستت دارد... این یعنی قدر کفایتی بی نظیر از فهم در آنچه خدا بخاطرش فرد را در جامعه ای آفرید و برایش "تکامل" برگزید.
زندگی کودکی سخت و جانفرسا در بیروت
تحصیلات زورکی
اولین شغلها (بدتر و سختتر از کارگرهای کوره های آجرپزی)
تحصیلات پارتیزانی در فرانسه
شغلهایی چاشنی
رهیافتی برای "تکامل" از پسِ همه ی سختی هایی که گذشت.. و تجربه هایی که ابزار بود
درک کاملی از لذتِ زندگی و سازندگی
پُشت کُرسی های انیشتین
دور دنیا با فیزیک
جوشیدن خون در رگهای ایرانی
یا راهی خواهم ساخت
راه های "حسابی"!
.
.
.
بادا "حسابی" شویم...
هر کدام از ما راهی بسازیم...
همین
پ ن : خاطره باز .. یعنی ... "غیرت بجوشانی در رگهایت" ...
پ ن : تا وقتی "حسابی" نشویم نمیفهمیم که مرغ همسایه حتی اگر غاز هم باشد نمی ارزد... چراکه اگر می ارزید استادعشق آمریکا و اروپا را رها نمیکرد و برگردد ایران ... تا راهی بسازد ... یک احساسی هست که فقط آنها که "تکاملی" از عشق را درک کرده اند میتوانند بفهمند .. هرچه هست همینجاست... و از مرغهای همسایه که غاز انگاریده می شوند فقط آگاهی از شیوه ی پروریدنشان به درد میخورد که بدانی و برای ساختن راهی حسابی در کشورت علت کنی. بیا دل بسوزانیم... بیا ...
پ ن : استاد عشق آن قلیان احساسی ای را که باید خواننده تجربه کند .. "داشت". هرچند قلم نویسنده کاملا "نویسندگی" نبود. آنهم برای من که تعددی از تجربه های کتابخوانی دارم. "استاد عشق" می تواند موثر تر از "نبرد من" اثر کند در هیاهوی ملتی برای بالا بردن پرچم افتخار کشوری در جهان که پس از هفت هزار سال تمدن به خاطر دستنشاندگی و بی لیاقتی شاهان و مدیران به این روزگار "وارداتی" افتاده است. حیف است این عمر و این کشور .. حیف است ...
پ ن : سرعت جریان روایت "زندگی نامه ی " استاد بسیار عالی و مناسب بود. حتی چهارچوبِ نگارشی خوبی طرح شده بود. احترام به شخصیت و جایگاه والای استاد از هر نظر مراعات گردیده بود. می توانست تلطیف تر هم باشد تا ارتباط اولیه مخاطب با کتاب بهتر ایجاد شود. تواضع در کل محتوای کتاب بشدت پیدا بود. آنچه که در فرهنگ غرب و آمریکا ... وجود ندارد و به جایش خودپسندی بشکلی زننده مخاطب را آزار میدهد "حداقل" من را ...
پ ن : من تصمیمم را گرفته ام. خیلی... سالها قبل از این... "عشق کافی نیست... زندگی باید کرد... جنم باید داشت... راهی باید ساخت... "محرمانه ، کتانژانتی، پُر از هیاهویی بی پروا ... بی دریغ، عشق باید ورزید... پادشاهی از فصلها باید گُزید...، تکامل باید چشید... بی آلایش تمام بُعد ها را باید دوید... خاص و خیص و مخصوص و خالص و ... "