پریشان

منی گر بوسه باران تو بودن !!

وسوسه

خاطره باز ۱۳۹۹/۰۷/۲۹ 23:9

 

حالم امروز دگر گونه تریست

پُرِ از چون غزلی، قافیه انگیز تریست

به دلم چنگ زدی!

سازم از زخمِ تو افسانه ی پُر طَرب تریست

قلّه و برف و مِه و جنگل و مهتاب و بهار!

همه مُلکِ مَلَکِ خاطره انگیز تریست

طالعِ تشنگی و کوزه... بسی است دریغ!

وصفی از یاوریِ وسوسه انگیز تریست

 

 

 

پ ن : باید "قیام" کرد ... همین!

پ ن : دلم...

 

 

 

 

"امید"

خاطره باز ۱۳۹۹/۰۷/۲۶ 21:42

 

"ابلیس" وقتی رانده شده "یأس" بر او مستولی شد... چون فهمید و مطمئن بود که هرگز "بخشیده نمیشه"!! اینه که "نا امیدی" از فضل و بخشش الهی در واقع بزرگترین نقطه ضعف و به تعبیری گناه اوست... و به نظر میاد تمام توانش رو میزاریه برای "نا امید" کردن آدما... از همه چیز ... و لحظه ای که "مرگ" میرسه .. میاد در گوش ادم میگه : "خدا نمیبخشتت دیگه" ... و میخاد آدم رو "نا امید" راهی کنه ...

+ح.ق .. چپ و راست میاد میگه ... گرونه .. بیکاریه ... امریکا گوشی اپل رو با دوازده روز کار میشه خرید .. اینجا پونصد رو .. همه دولتی ها دزدند... و .. و ...

+ل.غ... میگه امام گفته "دانشگاه باید دانشگاه باشد" ... شاه خوب بود .. آخوندا بدند .. وضع مملکت رو ببین .. زمان شاه بهتر بود ..

+د.د ... میگه : این ترامپ هم نمیاد با ناو اِش بزنه بمب باران کنه تهران رو .. راحت شیم !!!!!!!!!!!!!!!!!!!

+غ.ر.ا.. میگه : اگه ایران، کشور اشغالگر اسرائیل رو به رسمیت بشناسه .. حقوق من زیاد میشه ..

+ر.غ .. میگه: دیگه کلا فایده نداره .. تا میتونی باید بِچَپی (منظورش اینه توام اختلاص کنی و فقط پول جمع کنی بدون انسانیت)...

و از این قماش "ناامید گوئی هایی که توی مملکت من متاسفانه رواج یافته در حد بوندیسلیگا" ... (چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟)

 

یه دوستی دارم توی آلمانه (خدا حفظش کنه و سلامتیش بده) میگه: حتی توی آلمان هم ایرانی های عزیز مدام غر میزنن و ناراضی اند .. وای فکر کن!!!

 

حرف من اینه:

اگه توی این مملکت بی ثبات من تونستم بالخره حرکتی بزنم و شغلی تولید کنم و زندگی ای بسازم ... منی که نه سرمایه ای داشتم نه حمایتی نه توی شهر بزرگی بودم نه به ادم قوی ای وصل بودم نه پارتی داشتم نه و نه و نه ... پس هرکسی که "تدبیر" کنه (نه تدبیر روحانی ها .. تدبیر زمینی) و "تلاش" کنه .. (نه تلاش وارداتی و اختلاصی ها .. تلاشِ عرق جبین و کد یمین) و "امید" کنه (نه خدای نکرده به "شیطان بزرگ" و کدخدا و هر نا اهل دیگه ای .. بلکه به خدای متعال) مگه میشه که موفق نباشه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ اصلا مگه میشه؟؟؟؟؟

مساله اینجاست: تنبلی !

من به عینه بین کسائی که براشون کارهای با درامد سالی دویست سیصد میلیون درست می کردم و جَنَمِ کار نداشتن.. دیدم!

دلم نسوزه؟؟!! .. خیلی میسوزه .. خیلی ...

 

 

کشور من توانائی ایجاد شغل برای حداقل هفتصد و بیست میلیون آدم رو داره .. بدون شک!!! منتها .. باید چشم دولتمردان به دست جونا و امیدشون به خدا باشه .. نه که چشمشون به دست اجنبی و امیدشون به واردات .. خلاص

کشور من ولی پُر شده از آدما پُر مُدعایی که همه چیز رو به باد انتقاد میگیرند... ولی از خود هیچ گذشت و ایثاری ندارند ...

 

"امید" ... پرچم پیروزیه

تنها راه موفقیت و اتحاد ملیه

وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی به جای گیر دادن به تابلوی مغازه ها اگه سعی و تلاش کنه در ترویج "امید" واقعی در دل مردم اونم با داده های واقعی مثل "مجازات مجرمین" و "موفقیت ادمای پُر تلاش" و "زندگی های موفق و غیر تجملاتی" و "کشور های پیشرفته بعنوان سرمشق و کشورهای پس مانده بعنوان نقطه سنجش" و "تبلیغات در مسیر تولید و اشتغال" و ...  حتما در طولانی مدت اثرشو میزاره..

چطور شعارِ "تهاجم فرهنگیِ : فرزند کمتر زندگی بهتر" ... تاثیر داشته ؟؟؟؟؟ ... . کیه که بگه نداشته؟؟؟؟

پس اگه شعارِ درستی که کارکرد مثبت و تاثیر گذاری داشته باشه .... روش به اندازه ی این شعار تهاجم فرهنگی استمرار و کار بشه ..قطعا مثمر ثمر خواهد بود!

 

 

 

 

پ ن : خدایا .. حالم بده ..  "و تنها امید حالِ خوب داشتن از توست" ... خاطره ام را لبری از عشقِ خودت کن ..

پ ن : چند روزه کتاب نخوندم .. ولی خیلی کار کردم خداییش.. خیلی .. راضی ام !

پ ن : "تنهایی" چقدر ویران کننده است ... بخدا رسم عهد عتیق در اجتماع اجباری انسانها بهتر نبود؟؟؟؟؟ "خودخواهی" بیشتر  در انقراض نسل انسانها موثره تا کرونا ....

پ ن : من امید دارم اما : چون مطمئنم انسانهایی اونقدر امیدوار بودند که جنگ هشت ساله ی ایران رو با رژیم بعثی که تا دندان مسلح بود از همه دنیا به گواهی تاریخ و اسناد و اُسَرای مزدوری و ادوات غنیمتی و ... و ... به نتیجه رسوندند و همون موقع انسانهای وطن فروشی مثل بنی صدر سعی در نا امید کردن ملت داشتند... هنوز هم هستند ... و در این همه "نا امیدی گوئی های بعضی بی غیرت " ... جوانها و انسانهای غیور و پُر امید و کم ادعا و گمنامی هستند که به سرانجام میرسونند .. آنچه که خدا مقدر کرده و آنچه که به صلاح ملت و مردم هست ...

 

 

 

جوهره

خاطره باز ۱۳۹۹/۰۷/۲۵ 20:17

 

روزهای سختِ کاری  و خاطره انگیز "من" !!! چقدر خواستنی .. چقدر ماندگار ... هرگز از خاطرم نمیره این روزهای بی قرار ...

 

 

 

پ ن : خدایا تو را سپاس به خاطر هر نفسی که می بخشی! خوب میدونم که هرگز هرگز هرگز قدر حداقل باید هم حتی تورا شکر نگفته ام.. خدمت نکرده ام .. اما از ته دلم شاکرم این لحظه ها... اینکه مطمئنم بخاطر اینکه میدونم همه چیز از اول و آخر در سیطره ی اختیار توست و صبورم چون میدونم از من نیست همه امانتیها و میخوام که خدایا به من توفیق بدی.. توفیق "ایثار" رو  ....

پ ن : شهادت حضرت محمد(ص) و امام رضا(ع)

پ ن : سال 90 خاطره ای بس عجیب دارم از این زمان... خدایا بخاطر اون روزها بینهایت تورا سپاس... بینهایت .. من شرمنده ام تا همیشه ..

پ ن : صریح تر از این "زائر" بودن .. مگه میشه؟؟؟ فاصله قطب جنوب تا اِستوا ... مگه جقدره؟

پ ن : با من حرف بزن "..."

 

 

آگاهی

خاطره باز ۱۳۹۹/۰۷/۲۲ 0:46

 

دونستن با آگاهی فرق داره... دونستن از دانش میاد که حالا اصل دانش درست یا غلط دیگه اهمیتی نداره! مثلا بدونی این مایع قرمز است... حالا اون خون هست یا آبرنگ یا هرچیزی دیگه اهمیتی در این قید نداره اما "آگاهی" از ماهیت و کالبد مساله حاکی هست...  انسان آگاه مسائل و مشکلات و لذتها و آرزوها و اختلافات و زیبائی ها و اهداف و جالش ها و .. و ... رو ... عمیقا درک میکنه! اینه که غرق "آگاهی" بودن به انسان "آرامش" میده ...

حالا اگه انسان در خصوص مسائل اقتصادی آگاهی داشته باشه چی میشه؟

واااااااااای دیگه مثل آقای غ.ر.ا که کارمند فلان اداره استثماریه دیگه نمیگه : اگه ایران اسرائیل رو به رسمیت بشناسه .. "حقوق من زیاد میشه" .. واااااااااااااای چقدر یه ادم میتونیه ساده لوح باشه .. جقدددددددددددددر؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ (اصلا کاری ندارم به رسمیت شناختنش درسته یا نه ها .. تحلیلش رو میگم)

دیشب با مهندس م.ر یک عالمه سر کار ، در خصوص مسائل اقتصادی حاکمیتی صحبت کردیم! دقیقا یکصد و هشتاد درجه تفاوت نظری داریم! اینکه من میگم فرقی نمیکنه که کی یا چه نظامی اون بالا باشه در نهایت.. قدرت واقعی دست مردمه .. اونان که با عملکردشون میتونن تاثیر بزارن ... منتها باید سطح "آگاهی" خودشونو بالا ببرند تا وقتی لاستیک کم میشه توی شهر... نپرند لاستیک انبار کنند بلکه اگه اضافه دارند توی انبار بیارن ارائه بدن... تا اینکه پولاشونو ربا ندن بلکه باهاش شغل تولید کنند... تا اینکه معیارشون برای رای دادن "روابط پسر  و دختر و آزادی حجاب نباشه" بلکه شعور و بینش اقتصادی و عزت نفس و هموطن واقعی بودن باشه .. وای "آگاهی" خیلی مهمه خیلی ...

طرف توی عمرش 2 تا کتاب که 2 نفر دیگه تایید کنند اون کتابها رو نخونده ببین چه عریض و طویل از چند و چون بازار اقتصاد حرف میزنه .. یک شغل ایجاد نکرده یه کار اقتصادی موفق نداشته ... همش ام میگه : دولت باید شغل تولید کند.. دولت باید مسکن تولید کند.. دولت باید .. دولت باید ... در حالی که اعتقاد من میگه که : تنها وظیفه اصلی دولت تامین امنیت جامعه و نظارت بر نظم عمومی هست در درجه اول ... "تولید" که منجر به ایجاد اشتغال میشه ... وظیفه ادم پولدارای جامعه اس که باید شعور اجتماعی بالایی داشته باشند...

میگن قانون توی کشور ما بده .. خب معلومه بده .. وقتی که از هشتاد میلیون نفر ایران هفتاد میلیون نفرش اصلا نمیدونن قانونی چطوری وضع میشه خب انتظار داری قوانین خوب داشته باشیم؟؟؟ انگار کن بخای غذای خوشمزه داشته باشی وقتی توی یه سالنی هستی که از هر ده نفر هشت نفرش اصلا بلد نیستند غذا بپزند و غذا چیه و کی بلده غذا درست کنه .. بعد همونا بشن مسئول انتخاب سرآشپز... وااااااااااااااااای فکر کن!!!!! چه انتظار و سرنوشت بیهوده ای ...

یه کتاب میخوندم از دوره ای موسوم به "رُنِسانس"....

و یه مطالعاتی دیگه از "تعاونی های کشاورزی و تولیدی در آلمان"...

و یه کتاب به اسم "سنگفرشهای هر خیابان از طلاست"... از یک نویسنده ی کره ای

و یه کتاب در خصوص "روح متعالی انسان" که نویسندش استرالیایی بود

و ...

که توی هیچکدوم حتی اشاره ای نشده بود که کسی یا کشوری یا قوای حاکمه ای یا نظام حکومتی ای یا .. یا ... بیاید و شغل و مسکن و ازدواج و ارزانی برای مردم ببار اورد ... بلکه توی همه اشون در خصوص چگونگی افزایش سطح رفاه فردی و اجتماعی ... نگاهی به قدرت فردی و اجتماعی ملت داشته اند ... باید شعور اجتماعی ملت بالا بره .. باید همگی باهم شروع کنند به مصرف کالای داخلی... تحریم کالاهای خارجی تا حد ممکن! دوری از تجمل گرایی نه که خساست ... تلاش صادقانه و نه دزدی در کار بشه فرهنگِ زرنگی ...

"آگاهی" .. باعث میشه که مردم .. که بصورت "فرد" "فرد" مجزا هستند ... در سطح اول نگاهشون رو بیارن توی وجود خوشون و در سطح دوم نگاه در بیاد در خانواده و گروه .. و در سطح سوم نگاه بیاد در سطح کوچه و محله و در سطح بعدی .. بعدی .. بعدی .. تا کل جامعه .. اونوقت میشه تصمیم های قاطع و یکپارچه گرفت و با چنین تصمیم هایی میشه عظیم ترین فعالیت های اقتصادی و رفاهی و نیازهای اساسی و .. و .. رو به بار نشوند...

قدرت دست مردمه ! مگه نه؟

 

 

 

 

پ ن : ببینم نظر استاد س.ص چیه حالا .. برام جالبه واقعا نظرش هرچند یه بار باهاش بحثم شده.

پ ن : فیفا آنلاین ... دوس دارم ... هنوز حس خوبی میده ...

پ ن : امروز در خصوص "واقع گرایی" مطالعه داشتم.. خیلی مبحث جالبی بود خیلی ... این قید رو در هر حیطه ای که می سنجی یک عالمه نتایج هیجان انگیز به ادم میده ... واقعا لذت بردم ازش بینهایت .. کاش خداوند عالم به من توفیق واقع گرایی بده ... که یکی از بهترین ِ آگاهی هاست به نظرم ...

پ ن : اینروزها دور و برم یک عالمه آدمهایی می بینم که در عین فلاکت و بدبختی حاضر نیستند روزی هشت ده ساعت کارکنند و وضعشون رو  تغییر بدن! نمیدونم دلم بسوزه ... نسوزه .. حرص بخورم .. نخورم ... هعی خدا ...

پ ن : کتاب سه تفنگدار به جلد هفتم فکر کنم رسیدم! اینکه گذرای تاریخ فرانسه 1625-1700 هست که یک طرف .. اما اگه اون زندانیه که شبیه لوئی چهاردهم باشه دوقلوی لوئی باشه ... وای .. قبلا یاده یه فیلمی با همین مضمون دیده بودم...

پ ن : "عزت نفس" .. عجب قید عجیبیه ... در 1625 ِ فرانسه .. به خاطر هر جمله ای که عزت نفس شخصی خدشه دار میشد! دوئل می کردند با شمشیر... چگونه میشه که بعضی حاضرند عزت نفسشون از لجن کمتر بشه به قیمت لباسی فاخر؟؟؟!!!! من که نمیتونم.

پ ن : حالم دگرگونه است ... خیلی دگرگونه... از خودم .. از کالبدم انگار دارم خارج میشم ! نه که بمیرم ها ... نه .. انگار قراره دیگه "من" نباشم! خصوص که بشکل عجیب غریبی که نمیدونم چطوری دیگه از "خلاء عشق" انگار گذشتم... نمیتونم اسمش رو بزارم نا امید شدم ولی ... دیگه .... پِی اش نمیرم... میخام "سربازی" کنم انگار یه همچین چیزی ... فقط ... "با من حرف بزن" .. همین.

پ ن : یادمه چند سال پیش یه اسنادی از آمریکا رو شد که سازمانهای اطلاعاتی آمریکا ... تلفن های سرکار خانم مرکر صدر اعظم فوق العاده آلمان رو شنود میکردند و آلمان اعتراضهای شدیدی کرده بود به این قضیه ... کاش پیگیری کرده بودم ببینم آخرش چی شد.... "آخه چرا؟"

 

 

 

 

 

به قولم وفا کردم و هر روز یک قسمت از دارک بیشتر نگاه نکردم!
بعد هر روز رو توی یه وُرد تایپ کردم و امروز وقت شد که بزارمش اینجا! اینهم "خاطره" ای هست فوق العاده خاص

 

 

دارک 4 – فصل دوم

واااااااااااااااااااااای یوناس در 1921 !!!! .... و ... چهره ی کریح یوناس در سال 1921 وقتی که حسابی پیر شده و سفر در زمان روی بدنش تاثیر گذاشته (به گفته فیلم) – سرعت این فصل از داستان چندان دلچسب من نیست! داستان شده این بره اون بیاد... ولی محور اصلی داستان در خصوص چرخه ی حیات... خوب پیش میره! شارلوت بالاخره آگاه شد و تقریبا کم کم همه داره آگاه میشند... "ویندن" عجب شهریه به قول بازرس پلیس ویژه .. شهری که هرکسی سعی داره یه چیزی رو مخفی نگه داره ... دوس داشتم آینده رو بیشتر نمایش میداد... در کل فصل دوم قدر فصل اولش جذاب نیست!

+ همین

+آها که اگه قراره چرخه به دنبال تشدید موالید نامشروع باشه...

+ نوح آ .. و .. یوناس پیر (که انگار آدم باشه .. اگه دروغ گفته باشه چی؟) در یه چرخه ی تازه؟؟؟؟

 + یه تابلوی جهنمی... اره این بهترین توصیفه براش ... "جهنمی"

 

 

پ ن : امروز کارمو پیش بردم! یه عالمه آماده سازی کردم برای ضد زنگ

 

 

دارک 5- فصل دوم

بالخره این فصل یه چیز جذاب رو کرد! تکامل فناوری سفر در زمان .... از 1921 به هر تاریخی !!! فلسفه اولیه فیلم رو به چالش می کشه (یاد فلسفه دوگانه باور پذیری کردن اذهان توی کتاب 1984 می افتم. که میگفت : هرچیزی رو که بگن و بخوان . ناچاری باور کنی) ... حدسم اینه که اون .. یوناس پیر نیست!! البت این نظر منه!!

+ شارلوت اگه طبق حدس اول من نقش محوری ای باشه!!! مممم حدسم اینه که خودش مامان خودشه !! مگه میشه؟؟!! یا بهتر بگم دخترش مامانشه !! آره بهتر شد ... یه همچین چیزی

+ توی این قسمت ها آدم خوبا بد  به نظر میان و آدم بدا... خوب

+ نظریه "خدا زمان" است ... به نظرم ... خیلی مسخره اس .. چون خدا در واقع "همه چیز است" ... البته خب این فیلمه ...

+ فرایند جنگ در پیشروی داستان رو دوس داشتم

+ داستان از حالت شخصیت محور به حالت داستان محور گذر کرده!! پسندیدنیه ...

+ مثلا یوناس اگه باباشو نجات بده چطوری باعث بشه؟؟؟؟  که نشه ... بی ربط بود به نظرم ... اگه قرار بود نقطه ی شروعی باشه ...  چرا باید یوناس اول اونو بدونه؟؟؟ و چرا اون نقطه؟!!  در هم آمیختگی فناوری 2020 در 1921 برام نامانوس بود اما اینکه بخاد به منِ بیننده القاء بشه که هیچ چیزی از سیطره ای مخصوص خارج نیست!! می پذیرم. گو اینکه طبق تحقیقات شخصی خودم و باورها و عقل و منطق خودم و آنچه که بوده تا حالا و نگاشته شده به نظرم "مگر میشود از چنبره ی سیطره قدرت خداوند عالم خارج بود؟" هرگز!!  کافیه که تلاش کنیم تا بفهمیم برای چی آفریده شدیم!! واقعا برای چی؟!!!  اونوقت دیگه بی معنی میشه در خصوص زمان و مکان و دارائی و خوشی و ناخوشی و این چیزا اونم توی این "خوابِ چنده ده ای" دل ناگران باشیم!؟ " وای آرامش و رضایت و صبر .. پس از اطمینان و عشق و آگاهی .. خیلی زیباست... خیلی .... یعنی بشه یه روزی آلمانی ها بر این محور فیلمی بسازند اینطوری؟!! حیف.. اونجا نیستم و واونقدر گم ام که نگو ... "اما راضی ام" . و اما سوال اینه : چرا در چرخه قبلی همون یوناس پیر کریح که اونموقع جای این یوناس زرد بوده اینکارو نکرده؟؟؟؟

 

 

پ ن : بعضی روزها باید تموم شند! همین.

پ ن : کاش بتونم توفیق از خود گذشتن رو پیدا کنم! من واقعا نیاز دارم که تمام "خاطراتم" رو نو کنم... تمامشو ...

 

 

 

دارک 6- فصل دوم

خب چرخه به آغاز رسیده !   صحبت از "آخرین چرخه" هست ... یه چیزی قراره اضافه بشه یا کم بشه؟؟؟!! یوناسِ بیچاره... پیچیدگیِ ساده ی محتوای داستان رو دوست دارم.

+کاش حدود شرع رو توی "ویندن" می دونستم! هرچند...

+ همیشه یه عشقی وجود داره

+آدام (اگه همون یوناسِ کریح باشه) همینو میخاسته؟؟ که بره و بگه چیکار کنه؟! یا... این اجبار زمان بوده؟! (یاد فیلم این تایم می افتم.. اونجا هم همه چیز وابسته ی به زمان بود) اما سطح ارزشی زمان توی دارک خیلی بالاست در نهایته .. حتی

 

 

 

دارک 7 – فصل دوم

همیشه آگاهی باعث تعادل میشه و به نظرم این ماجرا به یک تعادلی داره نزدیک میشه! ولی چرا "یوناس"ِ جوون تونست توی زمانِ خودش وقتی میاد اون یکی یوناسه هنوز باشه؟؟؟ این درست نبودا و فیلنامه نویس اینجا به نظرم "گاف" داده ... و حالا که هرکی یه چمدون دستش بگیره و راه بیوفته ... چقدر خوبه ... "هانا" به دنبال شروعی تازه توی 1921 وای فکر کن!!

+پیچیدگی رو دوس دارم!

+قرار نیست خوب باشه... حتی شاید قراره بد باشه ...

+آینده ...

+آها... خودکشی مایکل نقطه نیست به نظرم ... انتقال میکل هست که نقطه هست ...  

 

 

 

 

دارک 8 – فصل دوم

+وای حدسم درست بود! دختر شارلوت میشه مادرش... واااااااااااااااااااااااای

+پایان فصل دو چقدر هالیودی بود... آدم خوبا بد بودند و آدم بدا خوب ... عین وقایعی که در آخر الزمان پیش بینی شده منهای آخرین وقوع!!!!1

+یوناسِ کریح

+همون دوگانه باوری ای که ازش حرف زدم واقعا پیام اصلی فیلمه به نظرم!! درواقع روح های بدون باور

+کلا تخیل قشنگی بوده این "دارک" هرچند هنوز به نظرم گذرگاه و ماشین زمان و ذرات سیاه ... به دلم ننشسته .. خصوص وقتی که آخر هر فصل دریچه ای گشوده میشه !!

+و القای عدم "اختیار" به بیننده رو دوس نداشتم.

+نکات مثبت فیلم به نظرم شدت فیلمبرداری های ساده و ساکن باعث میشه سرگیجه نگیری و سرعت متناسب پیشروی داستان بجز دوسه قسمت اول فصل دوم. آروم آروم باز شدن محتوای اصلی! و "ویندن" ... که کم کم کمرنگ میشه و فقط آدما پیدا هستند هم در مجموع برام جالب بود.

+نوح آ ... آدم خوبه بود؟ چرا اول داستان آدم بده بود پس؟! و یوناس کریح !!

+ موالید نامشروع .. فاتح بودند !

 

 

تخیل من: به نظرم گذرگاه ...

 

پ ن : باید یک عالمه رنگ کاری کنم حالا

پ ن : یه نوار کاست گوش کردم! اونم با پیکان وانت ...

پ ن : از اینکه دارک رو دیدم خوشحالم! و ... چقدر واقعا از روایاتی که خوندم در خصوص آخر الزمان توی این فیلم بوده ... حتی میشه بگی خیلی! خیلی بیشتر از خیلی ... و انگار نویسنده اش یک عالمه کتاب خونده و تونسته همه ی اونها رو باهم ترکیب کنه و این فیلمنامه رو بنویسه! سکانس آخرش که میگه " مساله این نیست که از کِی اومدم .. مساله اینه که از کدوم جهان خلقت اومدم" ... وای که ناخودآگاه جمله ی "مگر میشود از سیطره قدرت پروردگار عالم بیرون بود؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟" رو در یادم می کوبه. اگه غایت این سریال تفکری صهیونی یا لائیک و یا شیطان پرستی داشته باشه ... این جمله آخر ... پتکی سنگین بر کل تلاششه و اگر هدفی : در مسیر ارتقاء سطح آگاهی اجتماعی هرچند تخیلی (چون آخر الزمان درگیر با موضوعات و وقایع کمابیش غیر عادی است در روایات) پس چرا اینقدر پیشروی محتوای داستان شبیه موالید صهیونی و شیطانی هست؟!

پ ن : این همه رو می نویسم برای خودم. همین.

 

 

 

دارک 1 – فصل سوم

+دنیای دیگه !!!

+ جهان های مساوی ؟!!!

+ دنیای که توش "یوناس" نباشه ... اما داستان همون داستانه ... فقط پارامترها عوض شدند... یه فیلیپِ هوریزونتالیه انگار...

+یاد شخصیت الاق توی کتاب قلعه حیوانات نوشته جورج اورول می افتم!! که یه جمله مدام داشت اینکه " از وقتی یادم میاد هر دوره ای که اومده همینطوری بوده و همینطوریه و همینطوری خواهد بود.." آخه الاغه سیصد سال عمر کرده بود ...

+ هانا به اولریک رسیده ولی اولریک حالا با شارلتوت ... (وای خدای من) ... همیشه قلب عشق دوتا قله داره و یک دره!!!

+ باز هم همون دوگانه باوری

+ نقطه آغاز قراره کجا باشه؟؟؟ 

+ در کل تخیل داستان رو خیلی دوس داشتم... خیلی به خلاء زمان و مکان که من رویاهای عمرمه نزدیکه این داستان!

+"ویندن"... با اون ساختموناش.. خیابوناش.. جنگلاش... آدماش...

+ سال 1888 اووووووووووووه ...

+ من فکر میکنم آخرش قراره اینطوری بشه که ... راه گریزی نیست و همینه که هست ... به چالش کشیدن فلسفه ی اصیل آفرینش!!

+ یاد فیلم "وکیل مدافع؛ شیطان" می افتم .. که ... آخرش اینو توی مخ بیننده می کوبه که هر مسیری که بری در چنگال و سیطره نفوذ منی .. اعی آدمی ...

 

 

پ ن : پنداره های من از "تقدیر" همان مکشافه های پناهندگی در سه اصل " آگاهی و ایمان و محبت" هست ... خلاص

 

 

دارک 2 – فصل سوم

+ همونکه گفتم! مثل فیلم "وکیل مدافع؛ شیطان" به این مضمون تاکید داره که هر انتخابی کنی آخرش همینه که هست !! و در سیطره کنترل هستی .. اما نکته اینجاست.. در سیطره ی چی؟ کنترل از کجا؟  (مبحثی که توی سلسله مکاشفات مقدرات بشری کشفش کردم) ولی توی اینمدل فیلمهای هالیوودینگ ... همین فلسفه ی الفاء جاریه

+ موالید نامشروع

+خوبها بد بودند و بد ها خوب بودند و آخرش همه باهم بد اند و همه باهم خوبند و "دوگانه باوری" هر دم بیشتر میشه .. وای جورج اورول توی 1950 این قضیه رو پیش بینی کرده بوده!!

+دیگه همه در هم قاطی پاتی شدن! لجام گسیختگی جامعه رو خوب تصویر کشیده...

+ ولی ولی ولی ... آنچه در این معرکه پیداست "محوریت عشق" است... انگار !!

 

 

پ ن : به جلد چهارم "سه تفنگدار" رسیدم... واقعا کتاب خوبیه... حیفه که "داریان تن" ... باید صدر اعظم می بود... اما یه ایتالیایی بی کفایت شده صدر اعظم فرانسه.... مثل الانِ ما... یه پاسپورت دارِ کانادیی شده بنفشه ی ما ... تاریخ تکرار میشه .. عین فیلم "دارک" با این تفاوت که فلسفه ی داستانی دارک انگار میخاد ثابت کنه که این تکرار تاریخه و تغییر نا پذیر در قالب یه داستان تخیلی سفر در زمان که عینیت داشته باشه و چنین کتابهای تاریخی ای رو اگه تطبیق بدیم با حالاها.. و ادوارها .. همونه که بوده .. عین روایت جوج اورول توی کتاب "قلعه حیوانات" .. همیشه همین بوده.. و خاهد بود ... فقط قیافه ها و تجملات و مد ها و تکنولوژی ها و ... عوض میشند.. همین

 

 

دارک 3 – فصل سوم

آینده ی صحراییه مارتا ... من آینده ی یوناس رو بیشتر دوس داشتما... پیچیدگی داستان رو دوس دارم علی رغم اینکه اکثر آشناها در خصوص این فیلم میگن خیلی قاطی پاتیه ولی من دوس داشتمش! تخیل خوبیه ... و اینکه اگه همه چیز رو به آدم و حوا ربط بدن .. اون تابلوعه که عکس آدم و حوا هستند که به هم دیگه دارند سیب میدن!! به نظرم اقتباس خوبی میتونه باشه که "تقصیر اول" رو چاشنی همه ی این تخیلات کنند...

+حیف که اون دختره در آینده ی 2053 یِ یوناس دیگه نیستش. اونو دوس داشتم.

+ آدم..

+ خوب و بد (معنای مطلق یا نسبی) همون دوگانه باوری ای نمیدونم باید چه نظری در موردش داشت...

+ حالا پُل یا همون گذرگاه از 1888 تا 2053 وصله ...

+ "عشق" .. نامیراست ... "همون که گفتم"

 

 

پ ن : دندونم از صبح درد گرفته. و گردنم!

پ ن : امروز خیلی کار کردم خیلی.. احتمالا چند روز آینده پُر از درد باشم.. دیگه پیر شدم قشنگ ... و اون "عشق نامیرا" رو پیدا نکردم مثل یوناس ... خخخخ

پ ن : امروز خدا رو کم شکر کردم. خدایا غلط کردم ... خدایا شکرت. خدایا شکرت.. خدایا شکرت.. که امروز کارام پیش رفت .. یه خطاطی خاطره انگیز داشتم... و دیگه دارم به آخرای دارک میرسم. سخت بود روزی یه قسمت دیدن! کاش میتونستم روی همه چیز اینقدر کنترل داشته باشم.

پ ن : کتاب "ملت عشق" ... وای چه خاطره ای باید باشه...

 

 

دارک 4- فصل سوم

همون که حدس زدم! یوناس و مارتا ... آدم و حوا هستند... و پسرشون ... هر طوری فکر میکنم  به حقیقت "مثلث" عشق نزدیکتره! سرعت داستان به حداکثر سرعت اتوبانهای آلمان نزدیک شده ... اینقدر ذره ذره های محتوای اصلی داستان خوب و از اول پرداخته شده که حسش نمی کنی! حالا سوال اون سه تا کشیش پیر و جوان و نوجوان هستند! چیکاره اند؟؟!! و .. اون دختره از آینده ی 2053 رو یک سکانس نشون داد!

 

 

پ ن : جلد چهارم "سه تفنگدار" هم تمام شد ... دارتن یان حق اش رو به زور گرفتم.. به زور ولی دلیرانه و نجیبانه ... سوالم اینه که چرا توی صورت مازران نگفت که این کرد و آن کرد ... و هیچ؟!!!  در کل راضی ام از خوندنش..

آتوس : بزرگمردی فرای روزمرگی

پروتوس : پهلوان ِ شریف

آرامیس : در گیر و دار

و دارتن یان : باید...

حیف که کارهای بزرگ دست انسانهایی بی ادعا و بی منسب ...

و مناسب بزرگ دست انسانهای پر مدعا و کوچک... (البته بیشترشان)

 

پ ن : دومین بار خواب دیدم خداوند متعال برام "نعمتی" بخشیده...

پ ن : همین.

 

 

 

دارک 5 – فصل سوم

+ تکرار هوریزونال .... اینبار حوا ... یوناس رو می کُشه ... (جالب میشه اگه هانای باردار 1954 که اسکوفیر رو داد به دختره توی اون مطب.. اون دختره مامان کاتارینا باشه ... که اسکوفیر رو وقتی جنازه کاتارینا رو میندازه توی دریاچه ... روی ماسه های ساحل جا میزاره... و اسکوفیر بین یوناس و مارتاس حالا .. )

+ شارلوت 1921

+ "عشق" ...

 

 

پ ن : خدایا شکرت بخاطر چشمهایی که دیدنشون امیده و افتخار ... خدایا شکرت به خاطر بینهایت بخشندگیت.. اونقدر که ااز سر من زیاده ... خدایا شکرت خدایا شکرت .. خدایا شکرت ...

 

 

 

دارک 6 – فصل سوم

چه تخیل فوق العاده ای ! ترسیم علامت بینهایت و تقاطع و دوگانگی!! چه استفاده باحالی از داستانهای آدم و حوا در سرآغاز دین! در هم آمیختگی بینهایتی از راستی و دروغی! اینکه قراره روشنائی چی باشه و تاریکی چی ... و اون دختره توی آینده که ازش خوشم میومد!! "برگزیدگان" خخخخ ته اش که خب یه داستان تخیلیه ولی نمیدونم چرا دلم میخاد همش منطقی باهاش برخورد کنم! شاید از اون جهت که اگه مثل فیلمهای هالیوودی به دنبال القاء یه مفهوم به بیننده باشه... یه مفهوم غیر عقیدتی... که دست تو نیست و تو مجبوری و همینه که هست و آخرش هیچه و اولشم هیچ بوده خصوصا از عبارت و اشاره به "ذره خدا" اصلا خوشم نمیاد.. بهر حال من خیلی خدا رو قبول دارم. اینکه اگه قراره تحت القاء باشم رو دوس ندارم اصلا و ابدا.. این باعث میشه که هر فیلمی رو که نگاه میکنم به قول استاد "پ" از منظر خواست و دید سازنده ها بهش نگاه کنم که هدفی بوده یا نبوده؟!!

+ محوریت "عشق" !!! (اما عشق واقعا چیه؟ رابطه! دلتنگی! خواستگاه! ایثار! ... یا .. تعامل و تکامل؟؟!!)

+به نویسنده باید دست مریزاد گفت واقعا! نکات ریز مربوط به هم در داستان که نویسنده تونسته همه رو به هم مربطو بگیره برام جذاب بوده... تنها نقطه ضعف فیلم به نظرم این بوده که حتی توی تخیلی که آدم دلش میخاد باورش کنه .. نباید دو شخص همزمان در یک مکان باشند.... خب حالا اگه بخایم بگیم از دو دنیا موازی بودن باز قابل قبول میشه ولی این مساله توی داستان یوناس وجود نداشت.

+ آدم و حوا

+ من آخر الزمان رو دوست دارم ! ولی اعتقادات من یه شکلی دیگه داره ... یه شکلی شبیه "بزرگترین گرد همائی انسانی که در جهان شکل میگیره" اونم خیز خواسته از بطن انسانها و نه القاء دولت ها یا حزبها ... "قدرت واقعی در اراده ی ملت هاست" !! هرچند بلوغ اجتماعی ملت ها هنوز پایینه... اینه که هنوز مرزبندی کشوری وجود داره ... و ...

+ به نویسنده داستان باید آفرین گفت! بخاطر انتخاب موضوعی تخیلی "سفر در زمان" که با استفاده از اون به بحث و جدل و شاید القاء برای نظم و نظام آفرینش پرداخته! در کل واقعا باحاله .. هرچند تخیلی بیش نیست. مثل قدرتهای شخصیت های بازی مورتال کمبات که واقعا دوسش دارم.

+ویندن ... مثل جامعه نمونه در مباحث آماری ..

+ من عمیقا معتقدم نه "زمان" وجود داره و نه "مکان" .. اینها در بعد بینهایت واقعا بی معنی اند.. و فقط یه تعریف نسبی و قانونگذاری شده ی بشری براشون هست که باعث فهم ساده ی انسانی بشه و نهایتا در روزمرگی مثل سایر ابزارهای رفاهی ازشون استفاده بشه و همین.

 

 

 

پ ن : با من حرف بزن "..."

 

 

 

دارک 7 – فصل سوم

واااااااااااااااای ... خوشحالم که آخرش پر از سوپرایزه! سیلیا اون دختره اس که در آینده ازش خوشم میاد! میشه مامان هانو (نوح آ) و (اگنس) ... سیطره چرخش و بازخورد به قول مهندسای فناوری رو نویسنده توی فیلم خیلی خوب رعایت کرده! مثل شارلوت و الیزابت!!! تنها نقطه ی کور برای من هنوز "هانا" هست... یوناسِ ساده ِ خنگ که ملعبه ی دست حوا بوده انگار توی آخرین سکانس انگار اینو می فهمه  ... گاهی خوب گاهی بد... و کلودیای بنفش (به لحاظ دستنشاندگی میگم بنفش) و حوا !

+ ریتم میان زمانی به قول  کارگردان دارک برام جذاب بود که برای اولین بار توی فیلم به نمایش اومد

+ شارلوتِ نوزاد رو چرا دزدیدند؟؟ همیشه یه سوال برای مخاطب باقی میزارند.. این روش خوبیه برای فیلم

+ سیلیا .. دختر هانا بود و اون پلیسه ...  که دائم الخمر بود به قول اولریک

+ یوناس ِ کریح مامانشو کُشت! واقعا چرا؟ و چی رو میخاست نشون سیلیا بده؟؟ حدس من ارسالش به بعد از 2020 باید باشه

+ استفاده از داستانهای مذهبی که در کتابهای آسمانی (قرآن و انجیل و تورات – اشاره به داستان آدم و حوا) در ایده اصلی این فیلم و تضاد اونها و حتی فریفته شدن آدم به دست حوا به نظرم نشونه نکته سنجی نویسنده ها و سازنده های فیلمه که از یک واقعیت عقیدتی انسانها شروع میکنند و در نهایت القاء های مورد نظر خودشون رو در هاله های وهم  و خیال و تخیل در پسا ذهن مخاطب جای میدن و توی این فیلم جمله ی " انسان مختار در انجام اراده هاست ولی آیا مختار در انتخاب اراده هست؟" به نظرم مهمترین هدف ساخت این فیلم بوده که بخاد القاء کنه که "آهای آدمیزاد... خیال نکن دست توعه .. بلکه دست منه که تو چیکار کنی"... و این رو در وهله ی اول آدمی به خیالشه که در سرنوشتش اینه اما تصور و حتی باور من اینه که مقصود اینه که نظام سلطه ... چقدر قدرت اراده سازی داره! کما اینکه استفاده از ایده آدم و حوا .. بعنوان سلطه گرانی که منشا نامیِ عقیدتی دارند و اما در واقعیت القاء "نظام سلطه ی بیرحمی" هستند کاملا مٌثبِتِ این ادعای منه...

 

 

پ ن : چقدر من هر از خاطره ی آلمانی رو دوست دارم !

 

 

 

دارک 8 – فصل سوم (قسمت آخر)

+دنیای اصلی (لگوی سفر در زمان همه سه دنیا رو از اول نشون میداد چرا حواسم نبود؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ - هرچند یه جاییی یادمه در خصوص دنیاهای موازی نوشته بودم)

+ همونکه گفتم استفاده از عقاید انسانها که تقریبا توی کل دنیا همینه (آدم و حوا) برای القاء حاکمیت نظام سلطه!

+ تخیل در چگونگی ایجاد گذرگاه جالب بود! استفاده از دانشمندان بنام در ایده داستان جالب بود! حتی تصاویر کامپیوتری مربوط به چگونگی درونیه گذرگاه که اولش یه کم نامانوس و حتی بشدت توی ذوق میزد نسبت به کل ماجرای فیلم! در نهایت طراحی جالبی بود که یوناس و مارتا (ریشه های آشنا پنداریشون رو در لحظه ای که گذرگاه برای اولین بار شکل گرفته کشف میکنند) و مسیر عبور به دنیای اصلی رو انتخاب میکنند!

+ هانا ... باز یوناس رو به دنیا میاره ...

+ خوشحالم که "هالیوودی" تمام نشد .. و آخرش "من" بعنوان یک مخاطب از اینکه تخیلی شیرین رو سپری کردم و به واقعیت اکنون برگشته ام راضی ام "خاطره" ی آلمانی فوق العاده ای شده توی تاریخ عمرم ! سرعت داستان مثل ماشینهای آلمانی صفر تا صد رو در کمتر از ده ثانیه پیمود و بعد اونقدر آیروداینامیک و تعادل در حد اعلی بود که با حداکثر سرعت هم که به ته داستان میرسی احساسم خطر و ناهمگونی نمیکنی! وای.... یاد اتوبانهای بدون تیرچراغ برق آلمان که می افتم! دلم لبریز از یک احساس دوگانگی میشه.. گفتم دوگانگی... چقدر جالب بود که در متن داستان اشاره به "دوگانگی" بسیار صریح و واضح شده ... اونجا که کلودیا به یوناس کریح میگه: دوگانگی در خیر و شر – روشنائی و تاریکی – زندگی و مرگ .... به نظرم اقتباس از همون مساله دوگانه باوری در کتاب 1984 هست! و مخاطب واقعا باورش میکنه... کاش میشد نویسنده این فیلم رو در موردش اطلاعات کسب کنم! شاید همت کردم و یه سرچی توی اینترنت زدم براش... شایدم نزدم...

+ هنوز از نوع طراحی گذرگاه ها کلا ناراضی ام ... میشد تخیل های باورپذیرتر و زیبنده تری زد... به نظرم ماشین زمانی که دست کلودیا و یوناس بود و توی ساک حمل میشد هنوز بهتر از بقیه بود.. گذرگاه اصلی که هم توی غار بود اگه درب ساخت بشری نداشت به نظرم بهتر بود .. کلا قوه تخیل من توی اینچیزا خیلی زیادی فعاله... مثلا من فکر میکنم غار هزار توئی باید می بود که هر درونی ایش یه گذرگاه بشه... بدون اینکه بشر توش دستکاری کرده باشه و فقط مثلا همون نیروگاه روش تاثیر داشته بوده! ماشین زمان هم جالب بود طراحیش ولی باید مثلا افرادی رو که باهاش تماس فیزیکی داشتند رو منتقل میکرد... و نوع گرافیک انتقال رو هم دوس نداشتم. بجز ... قسمت آخر که از بین رفتن دنیاهای دوگانه ی مارتا و یوناس رو نشون میداد! اون رو پسندیدم.

 

پ ن : خدایا شکرت که لذت داشتن این خاطره از آلمان رو به من بخشیده ای! کاش قدر لازم توفیق فهمیدنشو داشته باشم.

پ ن : دلم برای فیفا آنلاین تنگ شده و یک کم هم برای شطرنج

پ ن : "سه تفنگدار" کتاب خوبیه خصوص اینکه تاریخ واقعی ای انگار هست. اینو دقیق نمیدونم اما در کل جالبه.. به سلطنت  برگشتن چارلز دوم اونم به دست دو اصیل زاده فرانسوی که نقشی راهبردی دارند برام خیلی جالب بود. کاش صاحب منسبان ایران یه کم تاریخ بخونند. بخدا اگه 10 کتاب بخونند قراردادهایی بهتر از "برجام" خواهند نوشت. وای برجام منو یاد تقابل ابو موسی اشعری و عمروعاص در قراداد جنگ صفین می اندازه ... دیگه معلومه ابو موسی اشعری کیه و عمروعاص کیه نه؟؟؟

پ ن : ماشین داداشم یه کم دردسر شده . نگرانم

پ ن : همین.

چه فِراقی !

خاطره باز ۱۳۹۹/۰۷/۱۶ 20:24

 

https://cdn-tehran.wisgoon.com/dlir-s3/236x278_1601748027802083826.jpg

 

من ایرانم و تو ... به عِراقی ... "چه فِراقی!" ... "چه فِراقی!"...

 

https://static.cdn.asset.aparat.com/avt/25701713-3388__7107.jpg

 

 

 

پ ن : بعد از چهار سال توفیق شرفیابی پیاپی ... این "کرونای منحوس" پاهایم را بسته ... هیچ وقت از کرونا احساس اذیت شدن شدید نداشتم بجز امروز بجز اینروزها ... من "اربیعن" رو جا موندم! نه من بلکه خیلیا... چه آزمون  و امتحانِ سختیه خدا ... این "چه فِراقی"ِ اعی خدا ... اما من! تصمیم دارم فردا بعد نماز صبح بزنم به خیابون (هرچند سرده و من سرمائی ام)... میخاسم برم یه امامزاده هست این نزدیکای شهر .. ولی الان تصمیم رو اصلاح یا نمیدونم ارتقاء میدم! میخام پیاده برم تا مزار شهدا... اونجا زیارت اربعین بخونم! بعد زیارت عاشورا بخونم! بعد سوره مبارکه فجر رو بخونم...  این شهداء چه عاشقی ای کردن توی جبهه ها... چه عشق بازی ای .. چه در ملکوتی سیر و سلوک کردن! چه  خونی رو ایثار کردن.. وای خدای من ! چقدر من بدبختم که نبووودم توی جنگ! چه عاشقانه هایی .. اعی خدا ... هم نوایی هم مَسلکی هم قدمی هم هوایی هم عاشقی ای که توی تصاویر مانده از جبهه ای ها  و اربعینی ها رو اگه ببینین! هم کلامی و هم قدمی جبهه ای ها و اربعنی ها رو باید ببینی... حتی جملاتشون ... تک تک واژه هاشون .. همونه که همونه ... باید این هم عاشقانگی تاریخی رو فقط به روایت "تصویرهایی" که بعضی مجاهدان فرهنگیِ گمنام میسازن و کنار هم میزارن ببینی! همون نوحه .. همون سبک سینه زنی همون شور همون هم قدمی هم پرچمی هم اشکی هم شعری هم "ّبُریده از دنیایی" ای رو .. باید فقط ببینی.... آی خدا من حالم بده ... کربلاتو میخام... اربیعنی بودن میخام!....

 

 

...

خاطره باز ۱۳۹۹/۰۷/۱۲ 22:0

 

 

اگر  دوستم داری هنوز ... "نمی روم" .. "بخت آسمان نیستم نخواهم شد" .. "مرا به دشت نسپار" .. "ماه بودن کارِ من نیست هرگز" ... "نور دیدگانت را بگذار" ... "پشت پلکهای نا بسته ات" ... "یکی بودن" ... "با شمارش روزهای انتظار از تو!" ... " در همه ی غروب ها و طلوع ها حتی" ... "اگر دوستم داری هنوز" .. اگر...

 

پ ن : خسته ام

دارک 3 - فصل دوم

خاطره باز ۱۳۹۹/۰۷/۰۷ 1:17

 

حالا که مخاطب چرخه ی زمان رو پذیرفته! انگار داستان میخاد شکل گیری دوباره رو وقتی نقطه ی پایان در واقع همون آغاز میشه رو نهادیه کنه ... کم کم همه ی آحاد به مساله سفر در زمان واقف میشند... و "آگاهی" به نظرم راهگشاست.. توی درک فلسفه ای عمیق اگه وجود داشته باشه از داستان فیلم هنوز مرددم! اما آنچه مشهود هست به چالش کشیدن وجود مقدس "خداست" انگار! هرچند ته اش قطعا معلوم میشه شرّ کاری از پیش نمی بره علی رقم پیروزی های اولیه ... این تراژدی ای غیر قابل گریزه به نظرم...  این قسمت از آینده هیچ نداشت... اون آینده ای از "ویندن" که توش زندگی ای دیگه نیست .. همش "زنده ماندن" شده ... (به قول بعضی ها شبیه الان ایران... با این وصف اینجا یه بمب روحانی این بلا رو به سر ملت آورده نه انرژی هسته ای) خلاصه این قسمتش که بیشتر رونمائی از پازل های بیشتری از داستان بود .. چنگی به دلم نزد...  بجز کلمه ای "نوح آ" بیان کرد وقتی آخرین اوراق گم شده رو به چنگ آورد ... ناباورانه گفت : شارلوت !!

+ روابط غیر شرعی ... "البته خب که باید اصل شرع رو توی داستان تناسب داد... من به شرع خودم مقیاس می کشم"

+ التهاب در آگاهی قطعا لذت بخش تر و پُر ثواب تر از جهل در آرامشه

+ چرا اسم "نوح آ" و "آدم" رو گذاشتند روی شخصیت های اهریمنی داستان؟؟؟!!؟؟؟؟

 

 

 

پ ن : جلد دوم "سه تفنگدار" هم تموم شد. 632 صفحه بود انگار ... یه درس خوب داشت اینکه وقتی رفقای اربعه از زوایای گوناگونی به ماجراجوئی و خوشبختی نگاه میکنند.... بجای طرد کردن همدیگه .. یا سرکوب کردن همدیگه .... بدون هیچ توهین و فشار اولیه ای .. سعی در تعامل و یکسان سازی و تناسب دهی اهدافشون دارند و نیروهاشون رو متحد و متمرکز می کنند تا فرد بیراه رونده رو به راه بیارند.... آهای مجلس ها ... یه راه روحانی رو التیام بدین!! اونم با فندانسیون ریزی ای مستحکم و غیر قابل نفوذ از مارمولک های آمریکائی و انگلیسی... خلاص

پ ن : خدایا... بخاطر آنکه  در گزینش "مدیریت بودجه" رد شدم... ازت ممنونم از ته دلم... از صمیم قلبم... به عمق وجودم صیغل بودنی عطاء فرما که خود راضی باشی از بودنم.

 

 

 

دارک 2- فصل دوم

خاطره باز ۱۳۹۹/۰۷/۰۶ 14:37

هیجان این فصل نسبت به فصل یک کمتره. هنوز حلال نازادگی انگار مساله ی نهفته است و "اسرار" که جرا باید "اسرار" باشند؟ و چرخه حیات !!! عجب تخیلی ...

 

 

+ حالا گذرگاه بستس! ولی بعضیا ساعت زمان دارند ... (طرح ساعت زمان نسبت به غارها طرح بهتریه)

+اون دختره در آینده ... (از صورتش خوشم میاد)

+شارلوت !

 

 

پ ن : زندگی کافی نیست .. عشق باید ورزید...

دارک 1 - فصل دوم

خاطره باز ۱۳۹۹/۰۷/۰۶ 0:0

بعد چند روز ... یه قسمت دیگه از دارک رو  نگاه کردم! هیجانی که بابت "آینده" در دارک داشتم شبیه بازی "هوریزون" بود که تکنولوژی افول کرده و زندگی در بستر نابود شده ای از آثار بشر ادامه پیدا می کنه! و 1921 حتی جالب بود!! گذشته تر از حتی جنگِینِ جهانی!! دَوّاره ی زمان حالا به 5 رسیده! و من فکر میکنم که احتمالا 6 تا باشه منطبق با روایتهای شش روزه آفرینش که توی این قسمت هم چندجا بهش اشاره شد... آمیختگی دوره های مختلف تو فیلم خوب نمایش داده شده و ببیننده قاطی نمیکنه چراکه از اول کم کم مطالب به خورد مخاطب داده میشه! هنوزم تخیل دوست داشتنی ایه اونقدر که آدم دلش میخاد باورش کنه! به شخصه معتقدم آینده بشر و زمین شبیه این فیلمها نخواهد بود و هرگز کره ی زمین اینطور که این گونه فیلمها نمایش میدهند در آینده دچار رخوت و یائسگی نخواهد بود... انسان به خودیِ خود بد نیست بلکه خیلی هم خوبه و این جریانها و مکانیسمها هستند که سوار بر انسانها میشند و "بَدی" رو می آفرینند... ویندن شهر دوس داشتنی من شبیه جهنمِ روحانی ای میشه !!! یاید فیلم کُنستاتین می افتم و اون سکانسش که میره جهنم و بر میگرده... فصل دوم انگار داستان مهمتر و در یک سطح بالاتری رو قراره به مخاطب عرضه کنه... جالبه برام بدونم که سناریوی هر سه فصل باهم نوشته شده یا بعد از ساخت فصل اول .. سناریوی ای مضاف تولید شده؟؟!!! کاش اینطور نباشه... چون معمولا مضاف ها چیزای خوبی از آب در نمیان. آدم، نوح آ، و اون شخصیت کریح الصورت که اسمش یادم نیست !!! یک نفرند؟؟!! آره ... یک نفرند به نظرم! یوناس نقش محوری ای انگار داره... همین.

+گذرگاه مسدود شده (هنوز معتقدم گذرگاه خوب طراحی نشده- میشد قشنگتر طراحی بشه ... )

+یوناس  گیر کرده !!

+جنگ خیر و شرّ

+کاش هالیودی تموم نشه این "دارک" در انتها.... دلم یه تموم شدن آلمانی میخاد... یه چیزی مثل نابودی مطلق ! یا حتی بیشتر از اون مثلا حلقه های بینهایت درهم از گذرگاه ....

 

 

 

پ ن :

ساعت صفر منی

آسِ منی

هم سکوت هم تو غوغای منی

نایِ منی

 

 

پ ن : ایک بین دو

 

 

 

 

بی هوای بی هوا

خاطره باز ۱۳۹۹/۰۷/۰۵ 19:54

 

+بابا ماشینو بدون بیمه گذاشت و ماشین منو بُرد.... خورد به پنجشنبه جمعه + یک روز تاخیر در صدور بیمه = سه روز بی ماشین !!

+حالِ دلم پُر از یک "خلاء طولانیه" ...

+امسال "کبیسه" است ...

+عشق و عاشقی جرات و شهامت میخاد و البته "ایثار" ... اما "مالکیت" پول و زور میخاد ... پولش توی فرهنگ داغونمون نهفته است و زورش توی اسناد...

+روزهای سخت کاری من شروع شده! "من از کار کردن نمی ترسم"

+آخرای جلد دوم "سه تفنگدار هستم".

+تصمیم گرفتم بعد از این کتاب برم سراغ کتابایی با نویسنده های آلمانی .. اگه بتونم.. شایدم "طبقه هایی از المیزان" رو شروع کردم

+سلسله سخنرانی های "مقدرات و تقدیرات" رو برای مرتبه دوم میخام گوش بدم.

+همین

 

 

 

 

 

پ ن : خدایا ... شُکرت.. بینهایت ... بخاطر همه امانتیهایی که بهم داده ای .. و خدایا ... شکرت بخاطر اونکه به من قدرت شکرگذاری از ندادن هات بدی ...

 

 

 

به تدبیر و امید "آمریکایی"...

خاطره باز ۱۳۹۹/۰۷/۰۳ 0:21

 

دوروزه حالِ دلم داغونه...

اما

اومدم فقط بگم به اونا که سنگ آمریکا رو به سینه میزنند ...  "آمریکا هم تیک تاک و وایبر رو فیلتر کرد" ... حالا حتما جواناشون.. دختراشون .. پسراشون میگن: وای که تمام آزادی و عدالت و برابری و حقوق بشر و شرافت و غیرت و جوانمردی و فلان و بهمان ... تقصیر "رهبریه"...!!!!! بعضیاشونم بگن "برزیلته"... هعی روزگار (مچکریم روحانی.. از این جهنم روحانی)

 

 

 

 

 

 

پ ن : جلد اول سه تفنگدار نوشته الکساندر دوما - 666 صفحه تمام شد. 10 جلده... به نظرم به خوندنش بیارزه... خصوص که کاردینال نسخه قدیمیه روحانیه انگار خخخخ/.

پ ن : راز راه تعیین سرنوشت و تقدیر هر کسی .. رو پیدا کردم!!

بیوگرافی
خاطره باز

همین
.
آخرین نوشته‌ها
آرشیو موضوعی
برچسب‌ها
نوشته‌های پیشین
پیوندهای روزانه
دوستان