به قولم وفا کردم و هر روز یک قسمت از دارک بیشتر نگاه نکردم!
بعد هر روز رو توی یه وُرد تایپ کردم و امروز وقت شد که بزارمش اینجا! اینهم "خاطره" ای هست فوق العاده خاص
دارک 4 – فصل دوم
واااااااااااااااااااااای یوناس در 1921 !!!! .... و ... چهره ی کریح یوناس در سال 1921 وقتی که حسابی پیر شده و سفر در زمان روی بدنش تاثیر گذاشته (به گفته فیلم) – سرعت این فصل از داستان چندان دلچسب من نیست! داستان شده این بره اون بیاد... ولی محور اصلی داستان در خصوص چرخه ی حیات... خوب پیش میره! شارلوت بالاخره آگاه شد و تقریبا کم کم همه داره آگاه میشند... "ویندن" عجب شهریه به قول بازرس پلیس ویژه .. شهری که هرکسی سعی داره یه چیزی رو مخفی نگه داره ... دوس داشتم آینده رو بیشتر نمایش میداد... در کل فصل دوم قدر فصل اولش جذاب نیست!
+ همین
+آها که اگه قراره چرخه به دنبال تشدید موالید نامشروع باشه...
+ نوح آ .. و .. یوناس پیر (که انگار آدم باشه .. اگه دروغ گفته باشه چی؟) در یه چرخه ی تازه؟؟؟؟
+ یه تابلوی جهنمی... اره این بهترین توصیفه براش ... "جهنمی"
پ ن : امروز کارمو پیش بردم! یه عالمه آماده سازی کردم برای ضد زنگ
دارک 5- فصل دوم
بالخره این فصل یه چیز جذاب رو کرد! تکامل فناوری سفر در زمان .... از 1921 به هر تاریخی !!! فلسفه اولیه فیلم رو به چالش می کشه (یاد فلسفه دوگانه باور پذیری کردن اذهان توی کتاب 1984 می افتم. که میگفت : هرچیزی رو که بگن و بخوان . ناچاری باور کنی) ... حدسم اینه که اون .. یوناس پیر نیست!! البت این نظر منه!!
+ شارلوت اگه طبق حدس اول من نقش محوری ای باشه!!! مممم حدسم اینه که خودش مامان خودشه !! مگه میشه؟؟!! یا بهتر بگم دخترش مامانشه !! آره بهتر شد ... یه همچین چیزی
+ توی این قسمت ها آدم خوبا بد به نظر میان و آدم بدا... خوب
+ نظریه "خدا زمان" است ... به نظرم ... خیلی مسخره اس .. چون خدا در واقع "همه چیز است" ... البته خب این فیلمه ...
+ فرایند جنگ در پیشروی داستان رو دوس داشتم
+ داستان از حالت شخصیت محور به حالت داستان محور گذر کرده!! پسندیدنیه ...
+ مثلا یوناس اگه باباشو نجات بده چطوری باعث بشه؟؟؟؟ که نشه ... بی ربط بود به نظرم ... اگه قرار بود نقطه ی شروعی باشه ... چرا باید یوناس اول اونو بدونه؟؟؟ و چرا اون نقطه؟!! در هم آمیختگی فناوری 2020 در 1921 برام نامانوس بود اما اینکه بخاد به منِ بیننده القاء بشه که هیچ چیزی از سیطره ای مخصوص خارج نیست!! می پذیرم. گو اینکه طبق تحقیقات شخصی خودم و باورها و عقل و منطق خودم و آنچه که بوده تا حالا و نگاشته شده به نظرم "مگر میشود از چنبره ی سیطره قدرت خداوند عالم خارج بود؟" هرگز!! کافیه که تلاش کنیم تا بفهمیم برای چی آفریده شدیم!! واقعا برای چی؟!!! اونوقت دیگه بی معنی میشه در خصوص زمان و مکان و دارائی و خوشی و ناخوشی و این چیزا اونم توی این "خوابِ چنده ده ای" دل ناگران باشیم!؟ " وای آرامش و رضایت و صبر .. پس از اطمینان و عشق و آگاهی .. خیلی زیباست... خیلی .... یعنی بشه یه روزی آلمانی ها بر این محور فیلمی بسازند اینطوری؟!! حیف.. اونجا نیستم و واونقدر گم ام که نگو ... "اما راضی ام" . و اما سوال اینه : چرا در چرخه قبلی همون یوناس پیر کریح که اونموقع جای این یوناس زرد بوده اینکارو نکرده؟؟؟؟
پ ن : بعضی روزها باید تموم شند! همین.
پ ن : کاش بتونم توفیق از خود گذشتن رو پیدا کنم! من واقعا نیاز دارم که تمام "خاطراتم" رو نو کنم... تمامشو ...
دارک 6- فصل دوم
خب چرخه به آغاز رسیده ! صحبت از "آخرین چرخه" هست ... یه چیزی قراره اضافه بشه یا کم بشه؟؟؟!! یوناسِ بیچاره... پیچیدگیِ ساده ی محتوای داستان رو دوست دارم.
+کاش حدود شرع رو توی "ویندن" می دونستم! هرچند...
+ همیشه یه عشقی وجود داره
+آدام (اگه همون یوناسِ کریح باشه) همینو میخاسته؟؟ که بره و بگه چیکار کنه؟! یا... این اجبار زمان بوده؟! (یاد فیلم این تایم می افتم.. اونجا هم همه چیز وابسته ی به زمان بود) اما سطح ارزشی زمان توی دارک خیلی بالاست در نهایته .. حتی
دارک 7 – فصل دوم
همیشه آگاهی باعث تعادل میشه و به نظرم این ماجرا به یک تعادلی داره نزدیک میشه! ولی چرا "یوناس"ِ جوون تونست توی زمانِ خودش وقتی میاد اون یکی یوناسه هنوز باشه؟؟؟ این درست نبودا و فیلنامه نویس اینجا به نظرم "گاف" داده ... و حالا که هرکی یه چمدون دستش بگیره و راه بیوفته ... چقدر خوبه ... "هانا" به دنبال شروعی تازه توی 1921 وای فکر کن!!
+پیچیدگی رو دوس دارم!
+قرار نیست خوب باشه... حتی شاید قراره بد باشه ...
+آینده ...
+آها... خودکشی مایکل نقطه نیست به نظرم ... انتقال میکل هست که نقطه هست ...
دارک 8 – فصل دوم
+وای حدسم درست بود! دختر شارلوت میشه مادرش... واااااااااااااااااااااااای
+پایان فصل دو چقدر هالیودی بود... آدم خوبا بد بودند و آدم بدا خوب ... عین وقایعی که در آخر الزمان پیش بینی شده منهای آخرین وقوع!!!!1
+یوناسِ کریح
+همون دوگانه باوری ای که ازش حرف زدم واقعا پیام اصلی فیلمه به نظرم!! درواقع روح های بدون باور
+کلا تخیل قشنگی بوده این "دارک" هرچند هنوز به نظرم گذرگاه و ماشین زمان و ذرات سیاه ... به دلم ننشسته .. خصوص وقتی که آخر هر فصل دریچه ای گشوده میشه !!
+و القای عدم "اختیار" به بیننده رو دوس نداشتم.
+نکات مثبت فیلم به نظرم شدت فیلمبرداری های ساده و ساکن باعث میشه سرگیجه نگیری و سرعت متناسب پیشروی داستان بجز دوسه قسمت اول فصل دوم. آروم آروم باز شدن محتوای اصلی! و "ویندن" ... که کم کم کمرنگ میشه و فقط آدما پیدا هستند هم در مجموع برام جالب بود.
+نوح آ ... آدم خوبه بود؟ چرا اول داستان آدم بده بود پس؟! و یوناس کریح !!
+ موالید نامشروع .. فاتح بودند !
تخیل من: به نظرم گذرگاه ...
پ ن : باید یک عالمه رنگ کاری کنم حالا
پ ن : یه نوار کاست گوش کردم! اونم با پیکان وانت ...
پ ن : از اینکه دارک رو دیدم خوشحالم! و ... چقدر واقعا از روایاتی که خوندم در خصوص آخر الزمان توی این فیلم بوده ... حتی میشه بگی خیلی! خیلی بیشتر از خیلی ... و انگار نویسنده اش یک عالمه کتاب خونده و تونسته همه ی اونها رو باهم ترکیب کنه و این فیلمنامه رو بنویسه! سکانس آخرش که میگه " مساله این نیست که از کِی اومدم .. مساله اینه که از کدوم جهان خلقت اومدم" ... وای که ناخودآگاه جمله ی "مگر میشود از سیطره قدرت پروردگار عالم بیرون بود؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟" رو در یادم می کوبه. اگه غایت این سریال تفکری صهیونی یا لائیک و یا شیطان پرستی داشته باشه ... این جمله آخر ... پتکی سنگین بر کل تلاششه و اگر هدفی : در مسیر ارتقاء سطح آگاهی اجتماعی هرچند تخیلی (چون آخر الزمان درگیر با موضوعات و وقایع کمابیش غیر عادی است در روایات) پس چرا اینقدر پیشروی محتوای داستان شبیه موالید صهیونی و شیطانی هست؟!
پ ن : این همه رو می نویسم برای خودم. همین.
دارک 1 – فصل سوم
+دنیای دیگه !!!
+ جهان های مساوی ؟!!!
+ دنیای که توش "یوناس" نباشه ... اما داستان همون داستانه ... فقط پارامترها عوض شدند... یه فیلیپِ هوریزونتالیه انگار...
+یاد شخصیت الاق توی کتاب قلعه حیوانات نوشته جورج اورول می افتم!! که یه جمله مدام داشت اینکه " از وقتی یادم میاد هر دوره ای که اومده همینطوری بوده و همینطوریه و همینطوری خواهد بود.." آخه الاغه سیصد سال عمر کرده بود ...
+ هانا به اولریک رسیده ولی اولریک حالا با شارلتوت ... (وای خدای من) ... همیشه قلب عشق دوتا قله داره و یک دره!!!
+ باز هم همون دوگانه باوری
+ نقطه آغاز قراره کجا باشه؟؟؟
+ در کل تخیل داستان رو خیلی دوس داشتم... خیلی به خلاء زمان و مکان که من رویاهای عمرمه نزدیکه این داستان!
+"ویندن"... با اون ساختموناش.. خیابوناش.. جنگلاش... آدماش...
+ سال 1888 اووووووووووووه ...
+ من فکر میکنم آخرش قراره اینطوری بشه که ... راه گریزی نیست و همینه که هست ... به چالش کشیدن فلسفه ی اصیل آفرینش!!
+ یاد فیلم "وکیل مدافع؛ شیطان" می افتم .. که ... آخرش اینو توی مخ بیننده می کوبه که هر مسیری که بری در چنگال و سیطره نفوذ منی .. اعی آدمی ...
پ ن : پنداره های من از "تقدیر" همان مکشافه های پناهندگی در سه اصل " آگاهی و ایمان و محبت" هست ... خلاص
دارک 2 – فصل سوم
+ همونکه گفتم! مثل فیلم "وکیل مدافع؛ شیطان" به این مضمون تاکید داره که هر انتخابی کنی آخرش همینه که هست !! و در سیطره کنترل هستی .. اما نکته اینجاست.. در سیطره ی چی؟ کنترل از کجا؟ (مبحثی که توی سلسله مکاشفات مقدرات بشری کشفش کردم) ولی توی اینمدل فیلمهای هالیوودینگ ... همین فلسفه ی الفاء جاریه
+ موالید نامشروع
+خوبها بد بودند و بد ها خوب بودند و آخرش همه باهم بد اند و همه باهم خوبند و "دوگانه باوری" هر دم بیشتر میشه .. وای جورج اورول توی 1950 این قضیه رو پیش بینی کرده بوده!!
+دیگه همه در هم قاطی پاتی شدن! لجام گسیختگی جامعه رو خوب تصویر کشیده...
+ ولی ولی ولی ... آنچه در این معرکه پیداست "محوریت عشق" است... انگار !!
پ ن : به جلد چهارم "سه تفنگدار" رسیدم... واقعا کتاب خوبیه... حیفه که "داریان تن" ... باید صدر اعظم می بود... اما یه ایتالیایی بی کفایت شده صدر اعظم فرانسه.... مثل الانِ ما... یه پاسپورت دارِ کانادیی شده بنفشه ی ما ... تاریخ تکرار میشه .. عین فیلم "دارک" با این تفاوت که فلسفه ی داستانی دارک انگار میخاد ثابت کنه که این تکرار تاریخه و تغییر نا پذیر در قالب یه داستان تخیلی سفر در زمان که عینیت داشته باشه و چنین کتابهای تاریخی ای رو اگه تطبیق بدیم با حالاها.. و ادوارها .. همونه که بوده .. عین روایت جوج اورول توی کتاب "قلعه حیوانات" .. همیشه همین بوده.. و خاهد بود ... فقط قیافه ها و تجملات و مد ها و تکنولوژی ها و ... عوض میشند.. همین
دارک 3 – فصل سوم
آینده ی صحراییه مارتا ... من آینده ی یوناس رو بیشتر دوس داشتما... پیچیدگی داستان رو دوس دارم علی رغم اینکه اکثر آشناها در خصوص این فیلم میگن خیلی قاطی پاتیه ولی من دوس داشتمش! تخیل خوبیه ... و اینکه اگه همه چیز رو به آدم و حوا ربط بدن .. اون تابلوعه که عکس آدم و حوا هستند که به هم دیگه دارند سیب میدن!! به نظرم اقتباس خوبی میتونه باشه که "تقصیر اول" رو چاشنی همه ی این تخیلات کنند...
+حیف که اون دختره در آینده ی 2053 یِ یوناس دیگه نیستش. اونو دوس داشتم.
+ آدم..
+ خوب و بد (معنای مطلق یا نسبی) همون دوگانه باوری ای نمیدونم باید چه نظری در موردش داشت...
+ حالا پُل یا همون گذرگاه از 1888 تا 2053 وصله ...
+ "عشق" .. نامیراست ... "همون که گفتم"
پ ن : دندونم از صبح درد گرفته. و گردنم!
پ ن : امروز خیلی کار کردم خیلی.. احتمالا چند روز آینده پُر از درد باشم.. دیگه پیر شدم قشنگ ... و اون "عشق نامیرا" رو پیدا نکردم مثل یوناس ... خخخخ
پ ن : امروز خدا رو کم شکر کردم. خدایا غلط کردم ... خدایا شکرت. خدایا شکرت.. خدایا شکرت.. که امروز کارام پیش رفت .. یه خطاطی خاطره انگیز داشتم... و دیگه دارم به آخرای دارک میرسم. سخت بود روزی یه قسمت دیدن! کاش میتونستم روی همه چیز اینقدر کنترل داشته باشم.
پ ن : کتاب "ملت عشق" ... وای چه خاطره ای باید باشه...
دارک 4- فصل سوم
همون که حدس زدم! یوناس و مارتا ... آدم و حوا هستند... و پسرشون ... هر طوری فکر میکنم به حقیقت "مثلث" عشق نزدیکتره! سرعت داستان به حداکثر سرعت اتوبانهای آلمان نزدیک شده ... اینقدر ذره ذره های محتوای اصلی داستان خوب و از اول پرداخته شده که حسش نمی کنی! حالا سوال اون سه تا کشیش پیر و جوان و نوجوان هستند! چیکاره اند؟؟!! و .. اون دختره از آینده ی 2053 رو یک سکانس نشون داد!
پ ن : جلد چهارم "سه تفنگدار" هم تمام شد ... دارتن یان حق اش رو به زور گرفتم.. به زور ولی دلیرانه و نجیبانه ... سوالم اینه که چرا توی صورت مازران نگفت که این کرد و آن کرد ... و هیچ؟!!! در کل راضی ام از خوندنش..
آتوس : بزرگمردی فرای روزمرگی
پروتوس : پهلوان ِ شریف
آرامیس : در گیر و دار
و دارتن یان : باید...
حیف که کارهای بزرگ دست انسانهایی بی ادعا و بی منسب ...
و مناسب بزرگ دست انسانهای پر مدعا و کوچک... (البته بیشترشان)
پ ن : دومین بار خواب دیدم خداوند متعال برام "نعمتی" بخشیده...
پ ن : همین.
دارک 5 – فصل سوم
+ تکرار هوریزونال .... اینبار حوا ... یوناس رو می کُشه ... (جالب میشه اگه هانای باردار 1954 که اسکوفیر رو داد به دختره توی اون مطب.. اون دختره مامان کاتارینا باشه ... که اسکوفیر رو وقتی جنازه کاتارینا رو میندازه توی دریاچه ... روی ماسه های ساحل جا میزاره... و اسکوفیر بین یوناس و مارتاس حالا .. )
+ شارلوت 1921
+ "عشق" ...
پ ن : خدایا شکرت بخاطر چشمهایی که دیدنشون امیده و افتخار ... خدایا شکرت به خاطر بینهایت بخشندگیت.. اونقدر که ااز سر من زیاده ... خدایا شکرت خدایا شکرت .. خدایا شکرت ...
دارک 6 – فصل سوم
چه تخیل فوق العاده ای ! ترسیم علامت بینهایت و تقاطع و دوگانگی!! چه استفاده باحالی از داستانهای آدم و حوا در سرآغاز دین! در هم آمیختگی بینهایتی از راستی و دروغی! اینکه قراره روشنائی چی باشه و تاریکی چی ... و اون دختره توی آینده که ازش خوشم میومد!! "برگزیدگان" خخخخ ته اش که خب یه داستان تخیلیه ولی نمیدونم چرا دلم میخاد همش منطقی باهاش برخورد کنم! شاید از اون جهت که اگه مثل فیلمهای هالیوودی به دنبال القاء یه مفهوم به بیننده باشه... یه مفهوم غیر عقیدتی... که دست تو نیست و تو مجبوری و همینه که هست و آخرش هیچه و اولشم هیچ بوده خصوصا از عبارت و اشاره به "ذره خدا" اصلا خوشم نمیاد.. بهر حال من خیلی خدا رو قبول دارم. اینکه اگه قراره تحت القاء باشم رو دوس ندارم اصلا و ابدا.. این باعث میشه که هر فیلمی رو که نگاه میکنم به قول استاد "پ" از منظر خواست و دید سازنده ها بهش نگاه کنم که هدفی بوده یا نبوده؟!!
+ محوریت "عشق" !!! (اما عشق واقعا چیه؟ رابطه! دلتنگی! خواستگاه! ایثار! ... یا .. تعامل و تکامل؟؟!!)
+به نویسنده باید دست مریزاد گفت واقعا! نکات ریز مربوط به هم در داستان که نویسنده تونسته همه رو به هم مربطو بگیره برام جذاب بوده... تنها نقطه ضعف فیلم به نظرم این بوده که حتی توی تخیلی که آدم دلش میخاد باورش کنه .. نباید دو شخص همزمان در یک مکان باشند.... خب حالا اگه بخایم بگیم از دو دنیا موازی بودن باز قابل قبول میشه ولی این مساله توی داستان یوناس وجود نداشت.
+ آدم و حوا
+ من آخر الزمان رو دوست دارم ! ولی اعتقادات من یه شکلی دیگه داره ... یه شکلی شبیه "بزرگترین گرد همائی انسانی که در جهان شکل میگیره" اونم خیز خواسته از بطن انسانها و نه القاء دولت ها یا حزبها ... "قدرت واقعی در اراده ی ملت هاست" !! هرچند بلوغ اجتماعی ملت ها هنوز پایینه... اینه که هنوز مرزبندی کشوری وجود داره ... و ...
+ به نویسنده داستان باید آفرین گفت! بخاطر انتخاب موضوعی تخیلی "سفر در زمان" که با استفاده از اون به بحث و جدل و شاید القاء برای نظم و نظام آفرینش پرداخته! در کل واقعا باحاله .. هرچند تخیلی بیش نیست. مثل قدرتهای شخصیت های بازی مورتال کمبات که واقعا دوسش دارم.
+ویندن ... مثل جامعه نمونه در مباحث آماری ..
+ من عمیقا معتقدم نه "زمان" وجود داره و نه "مکان" .. اینها در بعد بینهایت واقعا بی معنی اند.. و فقط یه تعریف نسبی و قانونگذاری شده ی بشری براشون هست که باعث فهم ساده ی انسانی بشه و نهایتا در روزمرگی مثل سایر ابزارهای رفاهی ازشون استفاده بشه و همین.
پ ن : با من حرف بزن "..."
دارک 7 – فصل سوم
واااااااااااااااای ... خوشحالم که آخرش پر از سوپرایزه! سیلیا اون دختره اس که در آینده ازش خوشم میاد! میشه مامان هانو (نوح آ) و (اگنس) ... سیطره چرخش و بازخورد به قول مهندسای فناوری رو نویسنده توی فیلم خیلی خوب رعایت کرده! مثل شارلوت و الیزابت!!! تنها نقطه ی کور برای من هنوز "هانا" هست... یوناسِ ساده ِ خنگ که ملعبه ی دست حوا بوده انگار توی آخرین سکانس انگار اینو می فهمه ... گاهی خوب گاهی بد... و کلودیای بنفش (به لحاظ دستنشاندگی میگم بنفش) و حوا !
+ ریتم میان زمانی به قول کارگردان دارک برام جذاب بود که برای اولین بار توی فیلم به نمایش اومد
+ شارلوتِ نوزاد رو چرا دزدیدند؟؟ همیشه یه سوال برای مخاطب باقی میزارند.. این روش خوبیه برای فیلم
+ سیلیا .. دختر هانا بود و اون پلیسه ... که دائم الخمر بود به قول اولریک
+ یوناس ِ کریح مامانشو کُشت! واقعا چرا؟ و چی رو میخاست نشون سیلیا بده؟؟ حدس من ارسالش به بعد از 2020 باید باشه
+ استفاده از داستانهای مذهبی که در کتابهای آسمانی (قرآن و انجیل و تورات – اشاره به داستان آدم و حوا) در ایده اصلی این فیلم و تضاد اونها و حتی فریفته شدن آدم به دست حوا به نظرم نشونه نکته سنجی نویسنده ها و سازنده های فیلمه که از یک واقعیت عقیدتی انسانها شروع میکنند و در نهایت القاء های مورد نظر خودشون رو در هاله های وهم و خیال و تخیل در پسا ذهن مخاطب جای میدن و توی این فیلم جمله ی " انسان مختار در انجام اراده هاست ولی آیا مختار در انتخاب اراده هست؟" به نظرم مهمترین هدف ساخت این فیلم بوده که بخاد القاء کنه که "آهای آدمیزاد... خیال نکن دست توعه .. بلکه دست منه که تو چیکار کنی"... و این رو در وهله ی اول آدمی به خیالشه که در سرنوشتش اینه اما تصور و حتی باور من اینه که مقصود اینه که نظام سلطه ... چقدر قدرت اراده سازی داره! کما اینکه استفاده از ایده آدم و حوا .. بعنوان سلطه گرانی که منشا نامیِ عقیدتی دارند و اما در واقعیت القاء "نظام سلطه ی بیرحمی" هستند کاملا مٌثبِتِ این ادعای منه...
پ ن : چقدر من هر از خاطره ی آلمانی رو دوست دارم !
دارک 8 – فصل سوم (قسمت آخر)
+دنیای اصلی (لگوی سفر در زمان همه سه دنیا رو از اول نشون میداد چرا حواسم نبود؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ - هرچند یه جاییی یادمه در خصوص دنیاهای موازی نوشته بودم)
+ همونکه گفتم استفاده از عقاید انسانها که تقریبا توی کل دنیا همینه (آدم و حوا) برای القاء حاکمیت نظام سلطه!
+ تخیل در چگونگی ایجاد گذرگاه جالب بود! استفاده از دانشمندان بنام در ایده داستان جالب بود! حتی تصاویر کامپیوتری مربوط به چگونگی درونیه گذرگاه که اولش یه کم نامانوس و حتی بشدت توی ذوق میزد نسبت به کل ماجرای فیلم! در نهایت طراحی جالبی بود که یوناس و مارتا (ریشه های آشنا پنداریشون رو در لحظه ای که گذرگاه برای اولین بار شکل گرفته کشف میکنند) و مسیر عبور به دنیای اصلی رو انتخاب میکنند!
+ هانا ... باز یوناس رو به دنیا میاره ...
+ خوشحالم که "هالیوودی" تمام نشد .. و آخرش "من" بعنوان یک مخاطب از اینکه تخیلی شیرین رو سپری کردم و به واقعیت اکنون برگشته ام راضی ام "خاطره" ی آلمانی فوق العاده ای شده توی تاریخ عمرم ! سرعت داستان مثل ماشینهای آلمانی صفر تا صد رو در کمتر از ده ثانیه پیمود و بعد اونقدر آیروداینامیک و تعادل در حد اعلی بود که با حداکثر سرعت هم که به ته داستان میرسی احساسم خطر و ناهمگونی نمیکنی! وای.... یاد اتوبانهای بدون تیرچراغ برق آلمان که می افتم! دلم لبریز از یک احساس دوگانگی میشه.. گفتم دوگانگی... چقدر جالب بود که در متن داستان اشاره به "دوگانگی" بسیار صریح و واضح شده ... اونجا که کلودیا به یوناس کریح میگه: دوگانگی در خیر و شر – روشنائی و تاریکی – زندگی و مرگ .... به نظرم اقتباس از همون مساله دوگانه باوری در کتاب 1984 هست! و مخاطب واقعا باورش میکنه... کاش میشد نویسنده این فیلم رو در موردش اطلاعات کسب کنم! شاید همت کردم و یه سرچی توی اینترنت زدم براش... شایدم نزدم...
+ هنوز از نوع طراحی گذرگاه ها کلا ناراضی ام ... میشد تخیل های باورپذیرتر و زیبنده تری زد... به نظرم ماشین زمانی که دست کلودیا و یوناس بود و توی ساک حمل میشد هنوز بهتر از بقیه بود.. گذرگاه اصلی که هم توی غار بود اگه درب ساخت بشری نداشت به نظرم بهتر بود .. کلا قوه تخیل من توی اینچیزا خیلی زیادی فعاله... مثلا من فکر میکنم غار هزار توئی باید می بود که هر درونی ایش یه گذرگاه بشه... بدون اینکه بشر توش دستکاری کرده باشه و فقط مثلا همون نیروگاه روش تاثیر داشته بوده! ماشین زمان هم جالب بود طراحیش ولی باید مثلا افرادی رو که باهاش تماس فیزیکی داشتند رو منتقل میکرد... و نوع گرافیک انتقال رو هم دوس نداشتم. بجز ... قسمت آخر که از بین رفتن دنیاهای دوگانه ی مارتا و یوناس رو نشون میداد! اون رو پسندیدم.
پ ن : خدایا شکرت که لذت داشتن این خاطره از آلمان رو به من بخشیده ای! کاش قدر لازم توفیق فهمیدنشو داشته باشم.
پ ن : دلم برای فیفا آنلاین تنگ شده و یک کم هم برای شطرنج
پ ن : "سه تفنگدار" کتاب خوبیه خصوص اینکه تاریخ واقعی ای انگار هست. اینو دقیق نمیدونم اما در کل جالبه.. به سلطنت برگشتن چارلز دوم اونم به دست دو اصیل زاده فرانسوی که نقشی راهبردی دارند برام خیلی جالب بود. کاش صاحب منسبان ایران یه کم تاریخ بخونند. بخدا اگه 10 کتاب بخونند قراردادهایی بهتر از "برجام" خواهند نوشت. وای برجام منو یاد تقابل ابو موسی اشعری و عمروعاص در قراداد جنگ صفین می اندازه ... دیگه معلومه ابو موسی اشعری کیه و عمروعاص کیه نه؟؟؟
پ ن : ماشین داداشم یه کم دردسر شده . نگرانم
پ ن : همین.