پریشان

منی گر بوسه باران تو بودن !!

احساست می کنم

خاطره باز ۱۳۹۲/۰۲/۲۷ 21:24

 

 عکس عاشقانه

احساست می کنم

مرا دوست داری

اما

چشمهایت را ببند!!

و بگو

"دوستت دارم"

اگر وقتی نگاهم می کنی زبانت بند می آید

من تشنه شنیدنم

همین

 

 

 

سهیل

لب تشنه مثل خورشید

...

 

پ ن: چه بگویم .. که گفتن دیگر نه دلتنگیهایم را آرام می کند و نه برای کسی اهمیت دارد! خوب میدانم هر قلبی خود به اندازه کافی غم و اندوه دارد که توقعی باقی نمی گذارد. فاصله هامان یک گام شاید بیشتر نباشد یا یک یک روز اما .. انگار میلیاردها سال نوری از هم فاصله گرفته ایم.. هر کسی سر در گریبان افکار خویش فرو برده تنها سر می کند! چقدر دلم می سوزد که حتی من هم دیگر آن "من" که بودم نیستم. بالهایم شکسته اند و سخت خسته از پرواز. از آن بالا هرچه دیدم سیاهی بود و کبودی های نگاه .. هیچ دلی نای رسیدن ندارد .. یکی دل نیست یکی دل هست اما دلدار نیست و جایی که هم دل باشد و هم دلدار .. فرصت دلبری نیست .. و .. و .. همین.

مردود

خاطره باز ۱۳۹۲/۰۲/۲۴ 23:38

مردود

اهل آفتابم

روزگارم سخت است

تکه نانی  اینجا .. قیمتش بیداد است

و پریشانی مفت

ذره ذوقی دارم

تا بسازم تابش

پر تلاش از ایثار

او به من می گوید

تو که خوب می رقصی

و پر از احساسی

و یتیمان شهر ، پدرت میخوانند

و همی می تابی .. به همه تاریکی

تو ولی مردودی

تو که خوب می فهمی!

من به او می گویم

نه ! ولی .. می فهمم

و همین

 

سهیل..لب تشنه مثل خورشید..

 

 

 

پ ن: مفتی گفت: شاید خداوند جای بهتری برای تو می خواهد .. بدو گفتم: من نیمی از عمرم گذشته است!! پس کی؟؟!! مفتی ساکت شد!! من ادامه دادم اما: من راضیم به رضای او .. هرگز روی از خواستنش بر نخواهم تافت. دقیقا همین.

پ ن: هرگز خسته نمی شوم.. اما .. بشدت دلم می سوزد .. از دست می روم .. بدون آنکه حتی طلوع کرده باشم!! می ترسم .. مدیون سرزمینم خاک شوم!! برایم دعا می کنی؟!!!

پ ن: آرامش ..  امنیت .. این چیزیه که کمترین حق احساس منه .. میخامش ..!!

پ ن: باز ثابت می شوم .. نه نه .. باز هم ثابت شدم!

پ ن: همین.

دلت که میگیرد ..

خاطره باز ۱۳۹۲/۰۲/۲۰ 12:14

دلت که میگیرد ..

 

آری ..
دلت که میگیرد ..
سخت به آغوشم می فشارمت ..
و بر گونه هایت بوسه می پاشم ..
پریشانت می کنم ..
و رها ..

 

سهیل.. لب تشنه مثل خورشید..

 

 

پ ن : اگر رهایی می خواهی .. دروازه ی رهائی ایت اینجاست .. چشمهای احساست را بگشا .. همین!

باز باران ...

خاطره باز ۱۳۹۲/۰۲/۱۸ 12:43

باز باران

با ترانه

با گهر های فراوان

و یکی خلوت خالی ز هیاهوی خیابان شلوغ

من و تو

مست باران و بهار

طعنه بر عاقل دنیا بزنیم !!

 

 

 

سهیل

لب تشنه مثل خورشید

...

 

 

پ ن: هر بامداد که می آید .. محبوب من آنقدر هوای خیالم را به بوی حضورش معطر میکند .. که مست می شوم!! یادم می رود که واقعیتی هم هست .. همین!

رقابت

خاطره باز ۱۳۹۲/۰۲/۱۴ 12:29

14/2/92 ساعت 2 بامداد

رقابت

بازی سخت و رمق گیری بود،با اینکه اول سه تا گل عقب افتادیم و احسان دفاع اصلی تیممون غایب بود، اما کم کم تونستیم به خودمون مسلط بشیم و چندین تا گل بزنیم. سرتاپا خیس عرق شده بودم از بس که دویده بودم، اما شدت هیجان مسابقه فوتسالمون به حدی بود که دلم باز میخواست که بدوم و گل بزنم. اما بازی تمام شده بود و دیگر دویدن معنایی نداشت..

*****

هوا ابری و سرد بود.  وارد اتاقم که شدم پشت میز همیشگی ام نشستم،دفتر احساسم را گشودم و خودکار طلای بهشتی را به آغوش دستانم کشیدم. یک بسم الله گفتم و شروع کردم به نوشتن! باران شروع شده بود و خودش را به در و دیوار می کوبید. شیشه ی پنجره اتاقم رو زیر مشت و لگدهای بی شمارش گرفته بود و .. و به این زبان به من می گفت که به من توجه کن، منم باران! اما من می نوشتم.از دلتنگیهایم! گویا دل باران  هم تنگ شده بود. یا نه دلش بحال دلتنگیهای بی حد و حصر من می سوخت .. برای من اشک می ریخت؟! انگار فهمیده بود که چه دلتنگ گشته ام و احساس بهشتی ام در قفسی از فرهنگ، اسیر و مصلوب در زنجیرهایی از جنس فراق گرفتار شده  بودند! من احساس دلتنگی ام را در واژها می گذاشتم و او دلسوزی اش را در قطرات!  چندی گذشت و من و باران در رقابتی تنگاتنگ به  باراندن احساس بودیم. او قطراتش را می باراند و من واژه هایم را .. هر چه بارید من نوشتم بدون آنکه لحظه ای خسته شوم، مکرر شوم، بارش احساسم را به رخ باران کشاندم و به او فهماندم که من لبریز ترین احساس آفرینشم! او مبهوت بی کرانی احساسم گشته بود و من این را بوضوح حس می کردم. هوا روشن بودکه رقابت شروع کرده بودیم  و حالا در تاریکی و سکوت، تنها مانده بودم و باز واژه هایم می بارید! دیگر صفحه دفترم احساسم را نمیدیدم اما هنوز حرفهایم و احساسم و واژه هایم به پایان نرسیده بودند. باران خسته و شکست خورده به خانه اش باز گشته بود اما من نفهمیده بودم. آنقدر غرق دلتنگی ات گشته بودم که هیچ گذر زمان و رفتن باران را نفهمیده بودم. ولی باز شدت دوست داشتنت و هیجان دیدنت و دلتنگی بی اندازه ات به حدی بود که دلم باز میخواست که ببارم و احساسم را در واژه ها بگذارم و بر سرزمین فهیمه ی ایثارت ببارانم، رقابت اما تمام شده بود و باران باخته و خسته رفته بود، من  باز می نوشتم چرا که احساس من به تو .. بی پایان است. زمان و مکان نمی شناسد! از جنس ملکوت است...

*****

کاش فردا بیائی. و سرزمین تاریک و تشنه ی احساسم را به چشمه ی تابان احساست روشن و سیراب کنی. سخت بی قرارم، همین.

 

سهیل.. لب تشنه مثل خورشید ..

پ ن : ببار باران، هیچ کس حتی نگاهت نمی کند! بنگر!! چتر هایشان را افراخته اند مبادا نگاهشان به اشکهایت خیره شود! من و تو هم درد یک حادثه ایم.. زبان اشکهایمان را کسی نمی فهمد ..

فقط گوش کن!

خاطره باز ۱۳۹۲/۰۲/۱۴ 11:56

فقط گوش کن

!

مثل یک شب .. وقتی چشمهایم را می بندم را می گویم .. همچنان آرام و ساکت .. و در استتار غروب .. وارد می شود .. همه ی اطرافها را به نرمی به آغوش می کشد .. بی آنکه حتی حس کنی در آغوش کشیده می شوی .. و سکوت .. نم نم .. کم کم .. صحنه ی اصوات را بر میگیرد و سمفونی شلوغی ها .. خسته از تکرار .. به خواب می رود .. آری .. شب وقتی میرسد شهر من تاریک و امن ! سخت پژمرده می گردد و همه چراغها گویا نام نجوا کننده ای را سو سو می زنند .. شب وقتی می آید همه ی مشغله ها را به لالایی نیسم می خواباند و تنها چشمان بیدار من هنوز روی پشت بام خانه امان میان سرما و سکوت مانده است .. شب که می آید میعادگاه من و ستارگان است که هر شب خاطره ای را از تو با یکی شان دردودل کرده ام .. و گهگاهی قطرات اشکشان را می بینم که دلسوزان بحال فراق و جدائی من از تو .. از دور دست آسمان شب میچکند و نرسیده به خاستگاه زمین می سوزند .. شب که می آید صدای من بر اسبان نسیم سوار می شوند و میان همه ی شاهراهای احساس جولان میدهند و نعره های عاشقی ام را سر میدهند و شاعران را بیخواب می کنند .. واژه هایم همه ی خیابانهای ذهنم را شلوغ کرد ه اند و در آن قیامت اذهان .. .. .. !! قلب من .. تنها کورسوهای امیدم را به سوی تو دنبال می کنند .. مثل یک زندانی انفرادی که همه ی روزنه های سلول تنگ و تاریکش را حفظ نه فقط میداند و بدنبال امیدش به رهایی خستگی ناپذیر روزنه ها را می شکافد .. ذهن من .. نه .. قلب من .. مثل یک اقیانوس پریشان ... بیتاب تو هست ..

سهیل

..

لب تشنه مثل خورشید

..

 

 

پ ن : گاهی مست بودن بهتر از هر عاقلانه ایست .. هیچ یادت هست!!؟؟

همین

خاطره باز ۱۳۹۲/۰۲/۱۲ 16:3

 

به آغوشم که می کشی

شعله می کشد همه ی احساسم 

هر چند هوای روزگارم سرد است

و خشکیده همه ی اطرافم

میان جاده ای از سرنوشت

خیره می شوم به شکوه پروازت

و تو را می بینم

و خودم را

که آن بالا روی شاخه ای از بهشت

همین.

 

 

 

 

سهیل... لب تشنه مثل خورشید ...

 

 

 

پ ن : آرام تو بخواب ، من بیدارم ! صدم ثانیه ای از احساسم هرز نمی رود! سرزمینم.

 

 

بیوگرافی
خاطره باز

همین
.
آخرین نوشته‌ها
آرشیو موضوعی
برچسب‌ها
نوشته‌های پیشین
پیوندهای روزانه
دوستان