مردود
خاطره باز ۱۳۹۲/۰۲/۲۴ 23:38
مردود
اهل آفتابم
روزگارم سخت است
تکه نانی اینجا .. قیمتش بیداد است
و پریشانی مفت
ذره ذوقی دارم
تا بسازم تابش
پر تلاش از ایثار
او به من می گوید
تو که خوب می رقصی
و پر از احساسی
و یتیمان شهر ، پدرت میخوانند
و همی می تابی .. به همه تاریکی
تو ولی مردودی
تو که خوب می فهمی!
من به او می گویم
نه ! ولی .. می فهمم
و همین
سهیل..لب تشنه مثل خورشید..
پ ن: مفتی گفت: شاید خداوند جای بهتری برای تو می خواهد .. بدو گفتم: من نیمی از عمرم گذشته است!! پس کی؟؟!! مفتی ساکت شد!! من ادامه دادم اما: من راضیم به رضای او .. هرگز روی از خواستنش بر نخواهم تافت. دقیقا همین.
پ ن: هرگز خسته نمی شوم.. اما .. بشدت دلم می سوزد .. از دست می روم .. بدون آنکه حتی طلوع کرده باشم!! می ترسم .. مدیون سرزمینم خاک شوم!! برایم دعا می کنی؟!!!
پ ن: آرامش .. امنیت .. این چیزیه که کمترین حق احساس منه .. میخامش ..!!
پ ن: باز ثابت می شوم .. نه نه .. باز هم ثابت شدم!
پ ن: همین.