پریشان

منی گر بوسه باران تو بودن !!

رقابت

خاطره باز ۱۳۹۲/۰۲/۱۴ 12:29

14/2/92 ساعت 2 بامداد

رقابت

بازی سخت و رمق گیری بود،با اینکه اول سه تا گل عقب افتادیم و احسان دفاع اصلی تیممون غایب بود، اما کم کم تونستیم به خودمون مسلط بشیم و چندین تا گل بزنیم. سرتاپا خیس عرق شده بودم از بس که دویده بودم، اما شدت هیجان مسابقه فوتسالمون به حدی بود که دلم باز میخواست که بدوم و گل بزنم. اما بازی تمام شده بود و دیگر دویدن معنایی نداشت..

*****

هوا ابری و سرد بود.  وارد اتاقم که شدم پشت میز همیشگی ام نشستم،دفتر احساسم را گشودم و خودکار طلای بهشتی را به آغوش دستانم کشیدم. یک بسم الله گفتم و شروع کردم به نوشتن! باران شروع شده بود و خودش را به در و دیوار می کوبید. شیشه ی پنجره اتاقم رو زیر مشت و لگدهای بی شمارش گرفته بود و .. و به این زبان به من می گفت که به من توجه کن، منم باران! اما من می نوشتم.از دلتنگیهایم! گویا دل باران  هم تنگ شده بود. یا نه دلش بحال دلتنگیهای بی حد و حصر من می سوخت .. برای من اشک می ریخت؟! انگار فهمیده بود که چه دلتنگ گشته ام و احساس بهشتی ام در قفسی از فرهنگ، اسیر و مصلوب در زنجیرهایی از جنس فراق گرفتار شده  بودند! من احساس دلتنگی ام را در واژها می گذاشتم و او دلسوزی اش را در قطرات!  چندی گذشت و من و باران در رقابتی تنگاتنگ به  باراندن احساس بودیم. او قطراتش را می باراند و من واژه هایم را .. هر چه بارید من نوشتم بدون آنکه لحظه ای خسته شوم، مکرر شوم، بارش احساسم را به رخ باران کشاندم و به او فهماندم که من لبریز ترین احساس آفرینشم! او مبهوت بی کرانی احساسم گشته بود و من این را بوضوح حس می کردم. هوا روشن بودکه رقابت شروع کرده بودیم  و حالا در تاریکی و سکوت، تنها مانده بودم و باز واژه هایم می بارید! دیگر صفحه دفترم احساسم را نمیدیدم اما هنوز حرفهایم و احساسم و واژه هایم به پایان نرسیده بودند. باران خسته و شکست خورده به خانه اش باز گشته بود اما من نفهمیده بودم. آنقدر غرق دلتنگی ات گشته بودم که هیچ گذر زمان و رفتن باران را نفهمیده بودم. ولی باز شدت دوست داشتنت و هیجان دیدنت و دلتنگی بی اندازه ات به حدی بود که دلم باز میخواست که ببارم و احساسم را در واژه ها بگذارم و بر سرزمین فهیمه ی ایثارت ببارانم، رقابت اما تمام شده بود و باران باخته و خسته رفته بود، من  باز می نوشتم چرا که احساس من به تو .. بی پایان است. زمان و مکان نمی شناسد! از جنس ملکوت است...

*****

کاش فردا بیائی. و سرزمین تاریک و تشنه ی احساسم را به چشمه ی تابان احساست روشن و سیراب کنی. سخت بی قرارم، همین.

 

سهیل.. لب تشنه مثل خورشید ..

پ ن : ببار باران، هیچ کس حتی نگاهت نمی کند! بنگر!! چتر هایشان را افراخته اند مبادا نگاهشان به اشکهایت خیره شود! من و تو هم درد یک حادثه ایم.. زبان اشکهایمان را کسی نمی فهمد ..

بیوگرافی
خاطره باز

همین
.
آخرین نوشته‌ها
آرشیو موضوعی
نوشته‌های پیشین
پیوندهای روزانه
دوستان