طلاق
خاطره باز ۱۳۹۱/۱۱/۲۶ 19:8طلاق
تلنگری کافی بود تا بغضم بشکند. بدون آنکه چیزی بگویم از جای برخاستم و بطرف اتاق رفتم. در حالی که مادرم صدایم می کرد کلید را در جایش چرخاندم و همانجا پشت درب نشستم. رودی از آتش بروی گونه هایم جاری شده بود و من تنها سعی می کردم که صدای هق هق هایم را کسی نشود، که چندان هم موفق نبودم. صدای مادرم که از پشت درب نامم را صدا می کرد، به همراه صدای در زدنهایش در گوشم می پیچید و من فقط گهگاهی مخلوطی از گریه و صدا را بروز می دادم؛ که میخواهم تنها باشم!! غرورم شکسته بود، مثل یک سدّ که بشکند و انبوهی از ذخایر با ارزشش را که قطره قطره در طی فصلها جمع شده، بی اختیار هرز می دهد.، ذره ذره های شخصیت و وقار و احترامم انگار هرز می رفت. غروری را در هاله های حجاب و عفاف زیر سایه ی مهر و محبت والدینم ساخته بودم شکست. من احترام را از آن آفتاب که روزها برای تابیدن، بام تا شام کار می کرد و عرق می ریخت و از آن مهتاب که شبها برای تابیدن، تا صبح نمی خوابید و مرا نوازش می کرد به ارمغان آورده بودم. دلم می خواست بگویم که تقصیر آنهاست. چرا تنها غنچه ی باغچه ی عشقشان را که حتی هنوز خنده بر لبهای گلبرگهایش نیامده بود، برای دسته گل شدن چیدند؟! چرا گَز نکرده قیچی کردند و حاصل عمری روزها را و شبها را زحمت و اشتیاق در صندوقی شکسته و نامطمئن سپردند؟! و چراهایی که برای گفتنشان تنها قدرشناسی زحماتشان مانعم می شد!! صدای گریه و گلایه همچنان از آنسوی دربی که بدان تکیه داده بودم افکارم را منحرف می کرد. اشکهایم مهلت نفس کشیدن نمیدادند و من برای کنترلشان هیچ راهی پیدا نمی کردم! یادم که می آمد تکیه گاهی را که برای تکیه کردن برایم انتخاب شده بود یا نمی دانم انتخاب کرده بودند، باد بوده و من حتی نمی توانستم آنرا لمس کنم، وحشتنزده می شدم. سخت بود فهمیدن و باور آن که حتی معمول ترین وقایع زندگی ای که قرار است برای من باشد و او.. انگار برای او بود و خانواده اش.. دیوار بود حتی، تکیه که میدادم رهایم نمی کرد!! بخاطر خساست و خصومت نبود هرچند هم خسیس بود و هم خصیم !! بخاطر اطرافیان حسود و فضول هم نبود!! بخاطر وسعت شوره زار احساس و گذشت و صداقتش هم نبود!! آنکه مرا بشکلی زننده کوچک می نمود و احترام را محترم نمی شمرد.. او تکیه گاه نبود.. .. قلبم را حس میکردم که درون مغزم جای کرده و بی وقفه و مستمر بر در و دیوار افکارم می کوبید. تمام وجودم داغ بود و در کوره هایی از نفرت و عصیان مانده بودم. کمی آرام که می شدم یاد کوتاه آمدن هایم نمکی تازه بر زخم زبانهایش میشد!! «خوبی که از حدّ بگذرد.. ..» مَثَلی بود که من را برای هر سرزنشی سزاوار می کرد.. نگاهم به حلقه ی دست چپم افتاد.. با حرص و خشونتی توامان آنرا بسوئی پرتاب کردم، اما آرام نشدم.. هر چه خود را و دیگران را و بیشتر او را و خانواده ها را سرزنش می کردم ، آرام که نمی شدم هیچ، بر شدت غم و اندوهم افزوده می شد.. دفتر آفرینش را گشودم و فهرستش را مرور کردم شاید تکیه گاهی بیابم.. «قلم»[1].. «طلوع»[2].. «پارسایان»[3].. «ستایش»[4].. «سرزمين»[5].. «مردم»[6].. «..».. «طلاق!!»؛ نقطه چینها را دنبال کردم: ............................................................. صفحه 558» ..
به نام خـدا اول آمد حديث
ز مهر و ز بخشش بيامد حديث[7]
چه داني تو شايد كه يكتا خدا پس از آنكه گشتند از هم جدا
دگر باره در قلب آنان پديـــد آورد ميل يك ازدواج جديد[8]
خداوند بخشنده و مهربان باز هم دربهای موهبت و رحمت خودش را برای من گشود.. آرام شدم!!
سهیل.. لب تشنه مثل خورشید..
[1] سوره مباركه قلم
[2] سوره مباركه فجر
[3] سوره مباركه مومنون
[4] سوره مباركه حمد
[5] سوره مباركه سرزمين
[6] سوره مباركه ناس
[7] «بسم الله الرحمن الرحيم»
[8] لا تَدري لَعَلَّ اللهَ يُحَدِّثُ بَعْدُ ذَالِكَ اَمراً – سوره مباركه «طلاق» صفحه 558 – قسمت آخر آيه اول- ترجمه منظوم قرآن مجيد (اميد مجد) با کمی تصرف.

