پریشان

منی گر بوسه باران تو بودن !!

چه باید می گفتم؟

خاطره باز ۱۳۹۱/۱۱/۱۵ 10:5
 

چه باید می گفتم؟

مدت طولانی ای بود که چشمانش را به من دوخته بود .. فاصله ی نه چندان زیاد بین من و او مواج بود از سکوتهایی که چشمهایمان به ساحل های فکر و اندیشه می راندند!! سر نمی توانستم بگردانم چراکه جام غیرت و غرور مردانه ام پیش خودم ترک می خورد!! در حیرت  مانده بودم از این همه  صبر و حوصله اش!! چطور می توانست اینقدر خونسرد  و بی اعتنا باشد به اطرافش!! بیشتر حرصم می گرفت وقتی که سعی میکرد با آن دلیل و منطقهای فضائی اش مرا هم متقاعد کند که اینطور و آنطور!! چشمهایم به خارش و سوزش آمده  بودند و من همچنان مصر بودم که اول «او» پلک بزند.. ساکت و آرام مقابلم نشسته و خیره در نگاهم مات و مبهوت مانده بود.. مثل مجسمه ای که حتی نفس هم نمی کشد... موهای ژولیده و شانه نکرده اش همچنان آزارم می داد و هیچ راهی برای آنکه همیشه مرتبشان کند انگار وجود نداشت!! صورت کاملا جا افتاده و خسته اش  کاملا گویای فهمیدگی و بلوغ فکری او بود..بخوبی می شد فهمید که سالهایی را پر از مسئولیت و زحمت توامان بر دوش کشیده است،چشمانش سرخ و سفید می نمود!!  انگار گدازه های آتشفشانی را با همان حرارت و التهاب سرد نکرده  و نگاه پر شور و شرّ او را از تابش آن گدازه ها در کوره ی چشمان بر افروخته اش ساخته باشند!! همچنان نگاهمان در هم گره ای کور از کلاف افکار بیشتر من خورده بود و خیال آسودگی نداشت ، دلم برایش می سوخت!! چه معصومانه بذرهای عاقبت بهشتی اش را بخاطر بلند پروازی های من بر زمینی شخم نکرده و بایر کاشته بود!! او که می توانست جاده ی ابریشمی و زمردی سرنوشتش را با قدمهایی آسوده و آهسته و آراسته بپیماید و آن قطعه از بهشتی را که برایش مقدر شده بود ، به حضور کامل کند.. اما.. پرواز را که بالهای جوانی و نوجوانی من برایش پر می کشید را تاب تحمل نداشت!! آری.. دلم برایش می سوخت که در آتشی می سوخت که من ساخته بودم و نه او!! لب خواستم باز کنم که حرکت لبهایش مرا ساکت کرد ، منتظر شدم تا او حرفش را بزند  اما او هم مثل آنکه مانده باشد تا من بگویم، باز ساکت و مبهوت همچنان خیره در چشمان من منتظربود تا شاید من بگویم!! انگار منتظر بود تا به او بگویم «دوستت دارم»!!  با خودم فکر می کردم آخر شنیدن «دوستت دارم» چه حسی را برایش ایفا می کند که هیچ کلام دیگری برایش آنگونه نبود؟! گیج می شدم و کلاف افکارم را هر چه بیشتر وارسی می کردم بیشتر به هم می پیچید و گنگ تر می شدم برای آنکه جمله ای را برای شروع سر هم کنم!! او که خود می دانست برایش چه شعرها سروده ام و نغمه ها سر داده ام و نقاشی ها کشیدم و خاطره ها ساخته ام و او را در همه ی داستانهای نوشته و ننوشته ام نقش اول سپرده ام .. من شکستن قامت هستی را به معمول ترین شکستهای او تشبیه کرده ام .. حق او را که من بام دماوند گفته ام.. گستردگی اش را به اقیانوس و عمقش را کهکشان و  وزنش را آن کتابخانه گفته ام.. تا محیطش را به قطره های آن اقیانوس مرطوب و به نور ستاره های آن کهکشان روشن و به علم آن کتابخانه معلوم کند... تا بر بام دماوند پرچم بیافرازد و قامت بیاراید و قهرمانانه همه نقش خاطره هایش را نغمه سرائی کند .. و شعری از زبان طلایه دار روز بسراید که سایه گستر بروی از گذشته باشد تا هنوز.. چه باید می گفتم؟!

...

سیلابی از سقوط بر کویر وحشی صورت سرخ و سیاهش جاری شد!! نمیدانم پلک زده بودم یا نه!!  اما انگار که همه ی این فکرهایم  را شنیده باشد، همچنان به من نگاه می کرد.. بی اختیار دستم روی صورتش رفت و جریان شکستن شیشه ی عمرش را زدود...

...

نفسی عمیق کشیدم و شانه را برداشتم ، موهای ژولیده و شانه نکرده ام را کمی سامان دادم .. دیر می شد.. باز وقت صبحانه ام را پای آینه از دست داده بودم.. از سفره ی صبحانه  لقمه ی درشتی برداشتم و لیوان چای را با دو سه جرعه فرو دادم و بدون آنکه کسی را بیدار کنم از خانه بیرون شدم!!

 

سهیل.. لب تشنه مثل خورشید..

12/11/1391

 

پ ن : هیچکس تنهائیم را حس نکرد ..

بیوگرافی
خاطره باز

همین
.
آخرین نوشته‌ها
آرشیو موضوعی
نوشته‌های پیشین
پیوندهای روزانه
دوستان