پریشان

منی گر بوسه باران تو بودن !!

شعر پانزدهم –  3/3/1386

پرنده

يك پرنده با دلي تر از اميد

 يك پرنده در هياهو با اميد

در دلش هست فقط رنگ بهشت

بي ريا  و بي جفا، آبي سرشت

يك پرنده با دو بال پر توان

مي تواند پر زند در آسمان

آسماني صاف و آبي  از هوا

با نسيمي سرد و بي رنگ و ريا

در دو چشمش آرزو موج مي زند

موج مهر بر دام ساحل مي زند

آرزوئي تا كه او پر باز كند

بشكند بند قفس پرواز كند

از ميان ميله هاي آن قفس

نرده هاي پنجره تا يك نفس

در وجودش لذت پرواز هست

تا رهائي ميل يك پرواز هست

پر گشايد در دلش او آن زمان

بشكند تنگ قفس را در زمان

از ميان نرده هاي سخت و تنگ

پر زند يا پر كشد او بي درنگ

آسمان را هر نفس نجوا كند

هر طرف را با اميدي طي كند

در فراز شاخه اي خشك و بلند

لذت حس نسيم را طي كند

آن پرنده در دلش پرواز كرد

در قفس بود و ولي پر باز كرد

روي تلخ و سرد و سنگ زندگي

كِي تواند با سهيل اين بندگي 

وای

پر از حس سرودنم - لبریز از احساس - دلم میخاست اینجا نبودم ... !!!   

اما ...

چه احساسی آیا مرا می تواند اسیر کند اینجا ؟؟؟

من در پشت آن سوی افکار پرسه نمی زنم !!! دل می سوزانم و اشک می ریزم و پیر می شوم

تا شاید ... به آنچه که برایش آفریده شده ام ... نائل شوم ...

من برای ساختن آمده ام ...

برای آنکه کاری کنم که تا بحال کسی انجامش نداده است ...

برای نسل سوخته ...

برای حسی ناشناخته ...

برای تو ...

برای من ..

برای هر کی مثل ماست ...

سهیل

لیلای من

خاطره باز ۱۳۸۹/۰۲/۱۷ 17:9
یک شبي مجنون نمازش را شکست

 بي وضو در کوچه ي ليلا نشست

عشق آن شب مست مستش کرده بود ...

فارغ از جام الستش کرده بود ...

گفت يارب از چه خوارم کرده اي؟

بر صليب عشق دارم کرده اي ...

خسته ام زين عشق دل خونم مکن...

من که مجنونم تو مجنونم مکن...

مرد اين بازيچه ديگر نيستم...

اين تو و ليلاي تو ...من نيستم

گفت اي ديوانه ليلايت منم ...

در رگت پنهان و پيدايت منم...

سالها با جور ليلا ساختي ...

من کنارت بودم و نشناختي

 

 

کاش من نیز لیلای خودم را بشناسم و بی هیچ شوم...

این کویر مال من است ...

خاطره باز ۱۳۸۹/۰۲/۱۷ 10:32

کویر انتهای زمین است ٬ پایان سرزمین حیات است ٬ در کویر گویی به مرز عالم دیگر نزدیکیم و از انست که ماوراء الطبیعه را ـ که همواره فلسفه از ان سخن میگوید و مذهب بدان میخواند ـ در کویر به چشم میتوان دید ٬میتوان احساس کرد و از ان است که پیامبران همه از اینجا برخاسته اند و بسوی شهرها و ابادی ها امده اند.(( در کویر ٬خدا حضور دارد )) این شهادت را یک نویسنده رومانیایی داده است که برای شناختن حضرت محمد و دیدن صحرایی که اواز پر جبرئیل همواره در زیر غرفه بلند اسمان بگوش میرسد٬ و حتی درختش٬ غارش ٬ کوهش ٬ هر صخره سنگش و سنگریزه اش ایات وحی را بر لب دارد و زبان گویای خدا میشود٬ به صحرای عربستان امده است و عطر الهام را ٬ در فضای اسرار امیز ان استشمام کرده است.

در کویر بیرون از دیوار خانه ٬ پشت حصار ده ٬ دیگر هیچ نیست ٬ صحرای بیکرانه عدم است ٬ خوابگاه مرگ و جولانگاه هول.راه تنها بسوی اسمان باز است.آسمان! کشور سبز ارزوها ٬ چشمه مواج و زلال نوازشها ٬ امیدها و انتظار و انتظار.

اسمان کویر سراپرده ملکوت خداست و بهشت! بهشت سرزمینی که در ان کویر نیست ٬ با نهرهای اب زلالش ٬ جوی های شیر و عسل و نان بی رنج و آزادی و رهایی مطلقش ..... 

دوزخش زمین و بهشتش اسمان و مردمی در برزخ این دو

خدا٬ انسان وعشق؛

اين است "امانتي" كه بر دوش آدم٬ سنگيني مي كند

واين است آن "پيماني"

كه در نخستين بامداد خلقت با خدا بستيم٬

و "خلافت" او را در كوير زمين تعهد كرديم.

ما براي همين "هبوط" كرديم٬ و این چنین است

که به سوی او باز می گیردیم

كاش آسمان حرف كوير را مي فهميد و اشك خود را نثار گونه هاي خشك كوير مي كرد.

كاش دلها آنقدر خالص بودند كه دعا ها قبل پائين آمدن دستها مستجاب مي شدند.

كاش مهتاب با كوچه هاي تاريك شب آشنا تر بود.

كاش بهار آنقدر مهربان بود كه باغ را به دست خزان نمي سپرد.

كاش در قاموس غصه ها ، شكوه لبخند در معني داغ اشك گم نمي شد.

كاش مرگ معناي عاطفه را مي فهميد

كاش كاش كاش

کویر

Image hosting by TinyPic

خسته ام از این کویر
 
خسته ام از این کویر، این کویر کور و پیر
این هبوط بی دلیل، این سقوط ناگزیر
 
آسمانِ بی هدف، بادهای بی طرف
ابرهای سر به راه، بیدهای سر به زیر
 
!ای نظارۀ شگفت، ای نگاه ناگهان
!ای هماره در نظر، ای هنوز بی نظیر
 
!آیه آیه ات صریح، سوره سوره ات فصیح
مثل خطی از هبوط، مثل سطری از کویر
 
مثل شعر ناگهان، مثل گریه بی امان
مثل لحظه های وحی، اجتناب ناپذیر
 
ای مسافر غریب، در دیار خویشتن
!با تو آشنا شدم، با تو در همین مسیر
 
از کویر سوت و کور، تا مرا صدا زدی
!دیدمت ولی چه دور! دیدمت ولی چه دیر
 
این تویی در آن طرف، پشت میله ها رها
این منم در این طرف، پشت میله ها اسیر 
 
 

تو نقشی را تصور کن تو از دل               تو آن گل هستی و من را کویر دل

کاش روزی عاشق شوی ...

سهیل

 

 

عشق عشق عشق عشق عشق عشق عشق عشق ...

خاطره باز ۱۳۸۹/۰۲/۱۴ 16:15
..::عشق اونیه که...::..

عشق اونيه که تو آسمون دلت بهترين ستاره تو به نام اون مي کني

عشق اونيه که به خاطره اون تموم قانونهاي روزگارو زيرپا مي ذاري و خاطرات شيرين رو جايگزينش مي کني.

عشق اونيه که وقتي خيلي ناراحتي يا دلت مي خواد مث ابر بهاري گريه کني اون ميشه سنگ صبورت و آغوشش مي شه پناهگاهت و شونه هاش تکيه گاهي براي اشکهات.

عشق اونيه که شبها با ياد اون مي خوابي با ياد اون غذا مي خوري ،حتي با ياد اون آهنگ گوش ميدي.

عشق اونيه که شبها قبل از خواب با روياي با او بودن چشماتو روي هم مي ذاري

عشق اونيه که شبها موقع خواب دوست داري سر اون کنار سر تو باشه

عشق اونيه که شبها دستاتو زير بالش يا زير بغلت پنهون مي کني تا کمبود دستاي گرمشو کمتر حس کني.

عشق اونيه که دوست داري بوي عطر بدنش بشه تک تک نفسهات.

عشق اونيه که مي خواي اون بشه مهتاب شبها و خورشيد روشن زندگيت.

عشق اونيه که دلت هميشه بهونه ي اونو مي گيره هر چند مي دوني که گاهي ديدارش ممکن نيست.

عشق ا ونيه که براش بي تابي مي کني و نا خود آگاه بدنت براش مي لرزه.

عشق اونيه که هر جا ميري دوست داري اونم همراهت باشه.

عشق اونيه که هرکجا ميري دوست داري براش سوغاتي بخري حتي اگر نتوني بهش بدي.

عشق اونيه که تمام حرفها و درد و دلت را دوست داري براي اون بگي.

عشق اونيه که تو دوست داري اولين کسي که از پيروزي هات با خبر مي شه اون باشه.

عشق اونيه که هر يادگاري يا دست نوشته اي از اون از دنيا با ارزش ترمي شه برات.

عشق اونيه که موقع درد وقتي اونو مي بيني دردت فراموشت مي شه.

عشق اونيه که به خاطر شنيدن صداش حاضري خيلي از زخم زبونها رو تحمل کني.

عشق اونيه که تو موقع شادي هات دوست داري اونم کنارت بود و سهمي از اين خوشي ها داشت.

عشق اونيه که به اون اختيار تام ميدي تا وارد حريم خصوصي زندگيت بشه.

عشق اونيه که موقع دلتنگيهات مث ابر پر بارون آسمون دلت رو تصاحب مي کنه.

عشق اونيه که براي ديدنش لحظه شماري مي کني.

عشق اونيه که از دوري اون قلم دست مي گيري و هر چه احساسه رو روي يه تيکه کاغذ مي آري.

و عشق اونيه که هيچ وقت نمي توني فراموشش کني.........

 

 

عشق ، یعنی …

عشق یعنی مستی دیوانگی   

عشق یعنی با جهان بیگانگی    

عشق یعنی شب نخفتن تا سحر   

عشق یعنی سجده ها با چشم تر   

عشق یعنی سر به دار اویختن        

              عشق یعنی اشک حسرت ریختن                  

عشق یعنی در جهان رسوا شدن  

عشق یعنی مست و بی پروا شدن

عشق یعنی سوختن یا ساختن

عشق یعنی زندگی را باختن

عشق یعنی دلبستگی

 

 

اما من میگم

 

 

عشق یعنی تا ابد دلسوختن

 

کویرم ...

خاطره باز ۱۳۸۹/۰۲/۱۳ 10:30

کویرم

منی خسته پر از شوق رسیدن

به زیر چتری از باران دویدن

وجودم را یکی شور و هیاهو

تمام ذهن من درگیر با او

که میدانم چرا تنهاترینم

که حسرت را همیشه من عجینم

کویری دیده ای هرگز نه تنها

پر از گلها ، پر از بو ها ، صداها

کویرم من همیشه بی بهارم

شکسته جام عشقم ، بی شرابم

ندیدم من یکی باران مهری

نبودم لحظه ای را بی صبوری

کویری دیده ای خشکیده صورت

پر از هر سو یکی تَرکیده قامت

چگونه گل شود یک لحظه پیدا

ز لای صُلبه ها یکباره تنها

تو گویی بغض دوران را شکسته

گل از اشکهای عاشق در خجسته

تو نقشی را تصور کن تو از دل

تو آن گل هستی و من را کویر دل

مرا شبها ستاره هم نفس باش

به روزهایم تو مهری تا ابد باش

تمامی جان و تن را بی بهانه

سهیل سازد برایت یک ترانه

 

 

 

 

ااین شعرو امروز گفتم - خیلی خوشم اومده ازش

امیدوارم که شماا خواننده عزیز نیز لذت ببرید

و همیشه  زندگیتون بهاری باشه

فوتبال آلمان ... فوتبال برتر ...

خاطره باز ۱۳۸۹/۰۲/۱۰ 17:29

سیتسم لیگ فوتبال آلمان

DFB - Deutscher Fussball Bund - Logo
DFB - Deutscher Fußball-Bund
                  
سیستم لیگ سراسری در آلمان تقریبا در تمامی ورزشها یکسان است. یعنی در راس آن بوندسلیگا (Bundeliga) قرار دارد، بعد Reginalliga و Oberliga، سپس Verbandsliga یا Landesliga یا Landesklasse.

در لیگ فوتبال آلمان هم، چنین سیستم لیگی وجود دارد. آنجا بوندسلیگا به دو دسته یک و دو تقسیم می شود. دسته سه که سطح سوم است، بنام لیگ منطقه ای (Regionalliga) شناخته می شود. این لیگ در دو منطقه شمال و جنوب بازی می شود. و بعد از آن نیز لیگهای Ober یا Oberliga قرار دارند.

بوندسلیگا
بوندسلیگا (Bundesliga) در واژه به معنی “لیگ فدرال” یا “لیگ اتحادیه” است. لیگ فدرال یا اتحادیه در آلمان به لیگی گفته می شود که در ورزشی خاص (مانند فوتبال) در سطح ملی-سراسری (فدرال) برگزار شود و در آخر یک قهرمان ملی معرفی گردد.

بخاطر اینکه سیستم دولت آلمان، دولتی فدرال است و فعالیتهای اجتماعی عمومی تحت اداره اتحادیه ها انجام می شوند، نام لیگ های ورزشی ملی آن، بنام لیگ فدرال شناخته می شوند. این موضوع در کشور اتریش نیز به همین شکل است. چرا که آنجا هم دولتی فدرال حاکم است و هم زبان رسمی اتریش نیز آلمانی می باشد. در کشور آلمان، هر ورزش یک لیگ سراسری ملی یا همان بوندسلیگا دارد. تمامی مسابقات بوندسلیگا در تمامی ورزش ها، به صورت حرفه ای و در سطح استانداردهای ملی برگزار می شوند. از نظر دسته بندی سطح تیمی، معمولا” رقابتهای بوندسلیگا به دسته یک و دسته دو تقسیم می شوند. در فوتبال، بوندسلیگای یک (1. Bundesliga) در بالاترین سطح است. قهرمان بوندسلیگای یک، قهرمان کشور آلمان (Deutscher Meister) محسوب می شود. بعد از بوندسلیگای 1، بوندسلیگای دو (2. Bundesliga) قرار دارد.

تیم قهرمان بوندسلیگای یک، بهمراه تیم دوم آن مستقیما به لیگ قهرمانان اروپا (UEFA Champions League) راه پیدا می کنند، در حالیکه تیم سوم و یا به همراه تیم چهارم (بسته به تصمیم UEFA) باید برای شرکت در این لیگ به دور Playoff بروند.

در بوندسلیگا، 18 تیم فوتبال سطح اول آلمان بمدت یکسال باهم به رقابت می پردازند.

Bundesliga - Logo
Fußball Bundesliga
علامت بوندسلیگا
دسته های بعدی دیگر جزو بوندسلیگا بشمار نمی روند چرا که آنها در سطح ملی انجام نمی شوند. دسته های بعدی در سطح منطقه ای (regional) برگزار می شوند و به آنها لیگهای “رگیونال” گفته می شود.

نوع انجام بازی در بوندسلیگا دقیقا” از نوع بازی در لیگ پیروی می کند. یعنی هر تیم با تیم دیگر در دو بازی رفت و برگشت (در خانه و بیرون از خانه) رقابت می کند. در یک لیگ همه تیمها می بایست با تمام تیم های دیگر دوبار بازی کنند. در آلمان، نام بوندسلیگا یاد آور بوندسلیگای فوتبال این کشور است. یعنی وقتی شما بگویید بوندسلیگا، همه پیش فرض را بر این قرار می دهند که منظور شما رقابتهای سراسری فوتبال این کشور است. این به دلیل اهمیت و علاقه آلمانی ها به ورزش فوتبال است.

تاریخچه بوندسلیگای فوتبال
اتحایه فوتبال آلمان (Deutscher Fussball-Bund) که بنام مخفف DFB شناخته می شود، در بیست و هشتم جولای 1962 تصمیم بر این گرفت که بازیهای سراسری فوتبال آلمان را تحت لیگی با عنوان Bundesliga برگزار کند. بدین ترتیب، تاسیس این لیگ معتبر را می توان 28 جولای 62 بشمار برد. اولین فصل بوندسلیگا فصل 1963 و 1964 بازی شد.

قبل از تاسیس بوندسلیگا، در سال 1932 فلیکس لینمان (Felix Linnemann) رییس سابق اتحادیه فوتبال آلمان (DFB) لیگ حرفه ای (Profiliga) فوتبال آلمان را تحت نام “لیگ شاهنشاهی” یا “لیگ سلطنتی” (Reichliga) تاسیس کرد. در این لیگ فقط بهترین باشگاه های فوتبال آلمان می توانستند بازی کنند. اما این لیگ مورد قبول برخی از باشگاه های محلی نبود چرا که با شرایط موجود، این باشگاه ها نمی توانستند در آن شرکت کنند.

تا اینکه در در تابستان 1962 - بعد از اینکه تیم ملی آلمان در یک چهارم پایانی جام جهانی شیلی حذف شد، هرمن نویبرگر (Hermann Neuberger) که بعدا رییس اتحادیه فوتبال آلمان شد، پیشنهادی برای بازسازی و ایجاد ساختاری جدید برای فوتبال و لیگ آلمان کرد. در 28 جولای همان سال، DFB در شهر دورتمند (Dortmund) تشکیل جلسه داد و تصمیم بر آن گرفت که فصل 1963 و 64 را تحت سیستم لیگ حرفه ای بوندسلیگا به اجرا در آورد.

DFB - Regionlaliga - Logo
Regionalliga
علامت رگیونال لیگا
Regionalliga
لیگ رگیونال، لیگ سطح (دسته) سه آلمان محسوب می شود. لیگی که یک سطح از بوندسلیگای دو (2. Bundesliga) – لیگ دسته دو – پایین تر است.

لیگ رگیونال (مردان) از سال 1963 تا 1974 به عنوان لیگ سطح دو بشمار می رفت، یعنی بعد از بوندسلیگا بود. بعد از آن حدود بیست سال چنین لیگی وجود نداشت. در سال 1994 این لیگ به عنوان لیگ سه بین 2. Bundesliga و Oberliga قرار گرفت. رگیونال لیگا به دو بخش شمال و جنوب (Nord und Süd) تقسیم می شود. چهار یا پنج تیم آخر هر بخش به Oberliga سقوط می کنند.

Oberliga
اوبرلیگا در آلمان شرقی (DDR) سابق از سال 1949 تا 1991 سال به عنوان لیگ سطح یک شناخته می شد. این لیگ با نام DDR-Oberliga معروف بود.

در آلمان غربی و در اصل آلمان کنونی، این لیگ از سال 1948 تا 1963 یعنی قبل از ایجاد بوندسلیگا، لیگ سطح یک بود.

امروزه این لیگ به عنوان لیگ سطح چهارم شناخته می شود. بعد از این لیگ، Regionalliga قرار دارد

امروز که من غمگینم

خاطره باز ۱۳۸۹/۰۲/۱۰ 9:26

امروز كه من غمگينم

امروز كه من دلگيرم

نه به آن خاطر اگر بوس نكردي غم چشمان مرا

نه به آن خاطر اگر مهر نديدي همه حرفهاي  مرا

كه من اين حادثه را پيش خبر ميدانم

كه تو  ميداني و  من در پس هر حادثه اي مي مانم

نه دگر نيست مرا قدرت رفتن به راه

نه دگر نيست مرا لحظه اي از غم جدا

نه كسي نيست كه بداند غم پنهان مرا

نه دگر نيست كسي همره و همراه مرا

...

سهيل

 

آنروزها یادش بخیر...

خاطره باز ۱۳۸۹/۰۲/۰۹ 14:54
بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم،
همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم،
شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم،
شدم آن عاشق دیوانه که بودم.

در نهانخانه جانم،گل یاد تو درخشید.
باغ صد خاطره خندید،
عطر صد خاطره پیچید:
یادم آمد که شبی باهم از آن کوچه گذشتیم
پر گشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم.

ساعتی بر لب آن جوی نشستیم.
تو،همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت،
من همه، محو تماشای نگاهت.

آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام.
خوشهء ماه فروریخته در آب،
شاخه ها دست بر آورده به مهتاب.
شب و صحرا و گل و سنگ.
همه دل داده به آواز شباهنگ.

یادم آید تو به من گفتی: «ازین عشق حذر کن!
لحظه ای چند برین آب نظر کن!
آب، آیینه عمر گذران است،
تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است!
باش فردا که دلت با دگران است!
تا فراموش کنی، چندی ازین شهر سفر کن!»

با تو گفتم: «حذر از عشق؟! ندانم
سفر از پیش تو؟ هرگز نتوانم،
نتوانم.

روز اول که دل من به تمنای تو پر زد
چون کبوتر،لب بام تو نشستم
تو به من سنگ زدی! من نرمیدم،نه گسستم.»

باز گفتم که: «تو صیادی و من آهوی دشتم!
تا بدام تو درافتم همه جا گشتم و گشتم!
حذر از عشق ندانم،نتوانم.»

اشکی از شاخه فرو ریخت!
مرغ شب ناله تلخی زد و بگریخت!
اشک در چشم تو لرزید
ماه بر عشق تو خندید!

یادم آید که دگر از تو جوابی نشنیدم.
پای در دامن اندوه کشیدم.
نگسستم، نرمیدم...

رفت در ظلمت غم آن شب و شبهای دگر هم!
نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم!
نه کنی دیگر از آن کوچه گذر هم...!
بی تو، اما، به چه حالی از آن کوچه گذشتم ...

 

آری آنروزها یادش بخیر

روزهایی که فرشته ای از آسمان مرا شاید از عمق وجودش می خواست...


عشق واقعا چیه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

خاطره باز ۱۳۸۹/۰۲/۰۹ 14:19

سوال تكراري است درسته؟ اگر با شنيدن اين سوال ضربان قلبت تندتر شده بدون اون
چيزي كه الان در قلب تو است؛ همون عشقه. به همين دليله كه تندتر مي‌زنه. ما از زمان
تولد با اين مفهوم سروكار داريم ولي اغلب خودم نمي‌دونيم. مي‌دوني چرا؟

جوابش خيلي روشنه. چون عشق يك مفهوم كليه! ولي ما اون رو به عشق زن و مرد محدود
كرديم. به خاطر همينه كه با اين واژه وقتي آشنا مي‌شويم كه هيجان جواني به سراغمون
مي‌آيد. اما واقعاً عشق چيه كه دنيا با قدرتش زير و زبر مي‌شه؟



عشق از چي تشكيل شده؟

اگه بخواهيم خيلي اون رو ساده ولي جامع بگيم. عشق يعني از خود گذشتن تا به معشوق
رسيدن. همه چيزهايي كه پيرامونون مي‌بينيم به نوعي مثل اين تعريف مي‌شوند. عشق هم
مثل همه مفاهيم عرفان، مراتب مختلفي داره. كمترين اون عشق به موجودات و بالاترين
اون عشق به معبوده. هرقدر درصد عشق به معبود تو دوست داشتن ما بيشتر باشه ميزان
دووم و موندگاري اون بالاتره. بذار ساده‌تر بگم. هممون مي‌دونيم كه روح خدا تو وجود
ماست كه تو بدن خاكي ما اسير شده. در نتيجه هرقدر كه عشقمون رنگ خدايي داشته باشه
بيشتر دوم مي‌آره ولي عشقايي كه اين ويژگي‌ها رو ندارن دوم چنداني هم ندارن. يك
مثال مي‌تونه كمكمون كنه. صداقت، اخلاق، گذشت، ادب و خيلي مفاهيم ديگه كه تو روحمون
خوب تعريف شدند، از مواد تشكيل دهنده عشق هستند. ولي چيزاي ديگه‌اي هم تو وجود ما
هست كه از روح خدايي نيستند بلكه از شيطان و نفس به روح ما تحميل مي‌شن. مثل غرور،
دروغ، خودخواهي، بي‌ادبي و ....

هر قدر كه مفاهيمي مثل صداقت، اخلاق و ... تو عشقمون بيشتر باشه پايداري اون هم
بالاتره. اما هر قدر دروغ، خودخواهي و اين جور چيزا بيشتر باشه پايداريش هم كمتره.
مجنون رو كه يادتون نرفته. مي‌دونيد چرا هنوز بيستون مونده؟ چون مجنون تو عشقش
اخلاق، گذشت و خيلي چيزاي ديگه دخالت داده بود. اونا بودند كه باعث ماندگاريش شدند.

نمونه ديگش شهدا هستند. اونا هم براي رسيدن به معشوقشون جونشون رو هم دادند. توي
عشق اونا هم اگه دقت كني گذشت، ايمان، اخلاق، ادب و احترام و ... موج مي‌زنه.
فهميدن اين مطلب خيلي سخت نيست. كافيست بري سراغ وصيت‌نامه هاشون. تو وصيت‌نامه
شهدا از اين جور مفاهيم موج مي‌زنه.



نشونه عشق چيه؟

يك راه ساده فهميدن نشونه عشق اينه كه دقت كني ببيني چقدر خودت رو مي‌بيني و چقدر
معشوقت رو؟ چقدر به نظر خودت اهميت مي‌دي و چقدر نظر معشوقت رو؟ چقدر به حرف‌هاي
خودت گوش مي‌دي و چقدر به حرف معشوقت؟ چقدر حاضري براي خودت خرج كني و چقدر براي
معشوقت خرج مي‌كني؟ به طور خلاصه نسبت بين خود و معشوق ميزان عشق رو تعيين مي‌كنه.

مولانا مي‌گه «رسد آدمي به جايي كه به جز خدا نبيند.» مي‌دوني يعني چي؟ يعني اينكه
آدمي تو اون جايگاه ديگه خودش رو نمي‌بينه، خواسته‌هاش رو نمي‌بينه، نظراتش رو
نمي‌بينه. اون چيزي رو مي‌بينه كه معشوقش مي‌خواد. تا حالا دقت كردي بعضي از مواقع
كه خيلي به همسرت عشق مي‌ورزي. يك احساس عجيبي به وجود مي‌آد. احساس مي‌كني همسرت
بخشي از وجود توست كه از تو جدا شده. تازه اين يك عشق زميني است كه كمي مشخصه‌هاي
عشق الهي باهاش قاطي شده.



دوام عشق

عشق تو بعضي خصوصيت‌ها مثل آتيشه. براي اينكه آتيش پايدار بمونه و زياد بشه و در
ضمن گرماش بيشتر بشه. بايد توش بدمي. عشق هم همين طوريه. براي اينكه عشق بتونه گرمي
بده و دووم داشته باشه بايد براش هزينه كني. هرچيزي رو هم نمي‌توني براش هزينه كني.
فقط چيزايي رو بايد هزينه كني كه از جنس اون باشند. مثل اخلاق، گذشت، ادب، احترام،
فداكاري و... زن و مرد هم اگه مي‌خوان عشقشون پايدار بمونه بايد براي عشقشون هزينه
كنند. اگر سري به دادگاه‌ها بزني و يا پاي صحبت اونايي كه طلاق گرفتتند بشيني
مي‌بيني اونا به جاي اينكه براي عشقشون هزينه كنند براي خودشون هزينه مي‌كردند خوب
معلومه كه ته مانده عشقشون هم يه روزي تموم مي‌شه.



عشق چه جوري خرج مي‌شه؟

مگه عشق هم خرج مي‌شه؟ بله كه خرج مي‌شه. باز هم مثال آتيش رو بزنم. آتيشي كه ما
توش مي‌دميديم؛ خونه عشق رو گرم مي‌كرده يعني انرژيش صرف گرم كردن خونه مي‌شده.
وقتي توش هيزم نريزي اين آتيش انقدر به خونه گرما مي‌ده تا تموم مي‌شه. تو زندگي زن
و مرد هم همين طوريه. وقتي كه دوتاشون براي عشقشون هزينه مي‌كنند. يك سرمايه مشترك
براشون به وجود مي‌آد. وقتي كه زن احساساتي مي‌شه و حرف‌هاي تندي مي‌زنه. مرد داره
از اون سرمايه خرج مي‌كنه به خاطر همينه كه سكوت مي‌كنه و حرف‌هاي بدي نمي‌زنه.
وقتي كه مرد نمي‌تونه بعضي چيزهاي مورد نياز زن رو بخره. زن داره از اون سرمايه خرج
مي‌كنه به خاطر همينه كه گذشت مي‌كنه و هيچي نمي‌گه. مرد وقتي كه زنش غذاي نيمه
سوخته همسرش رو مي‌خوره داره از سرمايه مشتركشون خرج مي‌كنه به خاطر همينه كه سر
زنش غر نمي‌زنه. وقتي يكي از اونا مريض مي‌شه و اون يكي شب‌ها براش پرستاري مي‌كنه
باز هم داره از سرمايه مشترك هزينه مي‌كنه.

خوب خيلي ساده است اگر اين سرمايه كه از اول زندگي جمع شده، تقويت نشه يك روز تموم
مي‌شه اون وقته كه زن و مرد نسبت به هم بي‌تفاوت مي‌شن. ديگه بود و نبودشون براي هم
تفاوتي نمي‌كنه. اينجاست كه اگر نفرتشون با غرور و خودخواهي و دروغ و چيزهاي بد
تقويت نشه زندگيشون همين طوري ادامه پيدا مي‌كنه ولي در غير اينصورت دير يا زود هر
كي مي‌ره دنبال يك نفر ديگه.

تو عشق به معبود هم همين طوريه. وقتي كه چيزهايي كه خدا دوست داره برايش انجام بديم
وقتي كه كارهايي كه دوست نداره كنار بگذاريم. سرمايه عشق هم روز به روز زياد مي‌شه.
خدا هم جايگاهمون رو پيش خودش بالا مي‌بره. از اون طرف وقتي كه تو زندگي مي‌خواد
راهمون كج بشه نمي‌زاره. وقتي كه شيطان تو كمينه كمكمون مي‌‌كنه. وقتي كه زندگي تو
پرتگاه سقوطه دستمون رو مي‌گيره. اگه مي‌خواهيم اين رابطه ادامه داشته باشه. بايد
براي عشقمون خرج كنيم.

يه چيزي رو مي‌دوني. خدا براي عشقش خيلي خرج مي‌كنه. براي بنده‌هاش غذا، نور و
سلامتي و رفاه و بي‌نهايت نعمت مي‌فرسته تازه مي‌گه من براي ديدن بنده‌ام و صحبت با
اون لحظه شماري مي‌كنم اون چون خداست عشق به بنده‌اش پايداره. ولي ما چي؟ ما چقدر
برايه عشق خدايمون خرج مي‌كنيم؟ براي خم شدن جلوي خدا(نماز) هزار تا توجيه شيطاني
مي‌آريم تا اين كار رو نكنيم ولي براي يك پول ناقابل جلوي بنده خدا تا كمر دلا
مي‌شيم. تازه نماز خوندن سرمايه عشق رو زياد مي‌كنه ولي خم شدن جلوي بنده خدا
سرمايه رو كم مي‌كنه.



عاشق چي بشيم؟

خدا لوازم اصلي رو تو وجودم گذاشته فقط بايد كمي عقل به كار ببنيديم و بدونيم كه
كجا بايد اون رو فعال كنيم و كجا بايد براش هزينه كنيم. آدما وقتي كه عقل را كه از
مهمترين لوازم يك عشق خوب است رو ناديده مي‌گيرن. عاشق چيزايي مي‌شن كه ارزشش رو
نداره. سرمايشون رو صرف چيزي مي‌كنند كه به جاي بالا بردنشون اونا رو پايين مي‌بره.
به طور خلاصه هر چيزي كه به صورت مستقيم و يا غيرمستقيم راه ما رو در رسيدن به خدا
هموارتر كنه ارزش عاشق شدن رو داره در غيراينصورت تنها ثمره اون تلف شدن زندگيه.
يكي از مثال‌هاش ازدواجه. ازدواج مهمترين نهاد مشترك در نزد خداست. پس كسي كه
ازدواج مي‌‌كنه در همون مسير رسيدن به خدا گام بر مي‌داره. حالا اگر ازدواجش با
استفاده از مفاهيم عشق خدايي عجين بشه سرعت رسيدن به خدا خيلي سريع‌تر مي‌شه و
باالعكس.

اين مسئله رو مي‌شه در تموم عرصه‌هاي زندگي تعميم داد. كافيه كمي براش وقت بزاريم و
روش فكر كنيم. مثلا كسي كه از خونه مي‌آد بيرون تا براي زن و بچه‌اش روزي حلال
بياره و يا مي‌آد بيرون تا به مردم خدمت كنه. مي‌تونه عاشق كارش باشه و براش هزينه
كنه. چرا؟ چون كارش اونو تو رسيدن به خدا خيلي جلو مي‌اندازه. يا مثلا كسي كه يك
خانواده بي‌سرپرست و يا يتيم رو سرپرستي مي‌كنه و يا كارهاي خير مي‌كنه؛ ارزش داره
عاشق عملش بشه. چون عملش اون رو تو رسيدن به خدا كمك مي‌كنه. كسي كه شب‌ها بيدار
مي‌مونه تا با خدا راز و نياز كنه و براش نماز بخونه، كسي كه قرآن مي‌خونه تا ببينه
خدا ازش چي مي‌خواد ارزش داره كه عاشق عملش بشه چرا؟ چون همون كاري رو مي‌كنه كه
معشوقش دوست داره.

فقط همين يك جمله: دنيا پست‌تر از اينه كه عاشق چيزي بشيم كه يك روز فنا مي‌شه.

تنها تر از سکوتم

خاطره باز ۱۳۸۹/۰۲/۰۹ 9:20

 

نه من دیگر تو را باو ندارم

نه مهری با دل دیگر ندارم

 


آنسوی دریا شهریست ...

خاطره باز ۱۳۸۹/۰۲/۰۸ 2:15
قايقي خواهم ساخت
خواهم انداخت به آب
دور خواهم شد از اين خاک غريب
 که در آن هيچ کسي نيست که دربيشه عشق
قهرمانان را بيدار کند
قايق از تور تهي
و دل از آرزوي مرواريد
 همچنان خواهم راند
نه به آبي ها دل خواهم بست
نه به دريا پرياني که سر از آب بدر مي آرند
و در آن تابش تنهايي ماهي گيران
 مي فشانند فسون از سر گيوهاشان
 همچنان خواهم راند
همچنان خواهم خواند
 دور بايد شد دور
مرد آن شهر اساطير نداشت
زن آن شهر به سرشاري يک خوشه انگور نبود
هيچ اينهتالاري سرخوشي ها را تکرار نکرد
چاله ابي حتي مشعلي را ننمود
 دور بايد شد دور
 شب سرودش را خواند
نوبت پنجره هاست
همچنان خواهم خواند
همچنان خواهم راند
پشت دريا ها شهري است
 که در آن پنجرهها رو به تجلي باز است
بام ها جاي کبوترهايي است که به فواره هوش بشري مي نگرند
دست هر کودک ده ساله شهر شاخه معرفتي است
مردم شهر به يک چينه چنان مي نگرند
که به يک شعله به يک خواب لطيف
خک موسيقي احساس ترا مي شنود
و صداي پر مرغان اساطير مي ايد در باد
پشت درياها شهري است
 که در آن وسعت خورشيد به اندازه چشمان سحرخيزان است
 شاعران وارث آب و خرد و روشني اند
پشت دريا ها شهري است
 قايقي بايد ساخت

 

این شعر از من نیست ولی قشنگه

شب بود، شبي آسمانش كاملا تاريك،  بدون ماه و ستاره ... سكوتي محض گوشها را نوازش مي داد ، و گهگاههي تنها صداي نسيم اگر خاري و خاشاكي را نرمشي مي داد؛

كانگ لائو از ميان تاريكي ها آهسته آهسته و قدم زنان مي آمد ، در آن سياهي ، سايه اي بيش از او نمايان نبود و تنها از سايه ي كلاهي كه به سر داشت مي شد او را شناخت، او كم حرف و بسيار جسور بود. قدِ بلند و دستان كشيده اش زير سايه ي لبه هاي تيز و بُرّان كلاهش ،  هيبت رعب آسايي به او داده بود و هر مبارزي از رويارويي با او به وحشت مي انداخت. ويژگي و خصيصه ي بارز كانگ لائو در كلاه اعجاب انگيزش بود،‌ كلاهي كه قدرت ماوراء‌ طبيعي به او داده بود. آن كلاه سياه، كه دور تا دور لبه ي آفتابگيرش، از پولاد سفيد بود... برنده تر از هر شمشير ! كانگ لائو بخوبي مي توانست از آن در مبارزاتش استفاده كند و او ميدانست كه عوام او را مرد كلاهي مي نامند...

كانگ لائو مي رفت تا به گروه رايدن  ملحق شود. گروهي كه  به مبارزه عليه خودكامگي ها و ستمكاري هاي شائو كان  برخاسته بود. كانگ لائو قصد داشت تا با نيروي مبارزه ي خود و قدرتي كه كلاهش به او مي داد ،‌ به آن گروه كمك كند. او تصميم داشت تا با نهايت وجود به مبارزه عليه ظلم و ستمي  بپردازد كه شائو كان و گروهش در حق مردم روا داشته بودند. او مي خواست  سهمي در ساختن جامعه اي آرام براي مردم داشته باشد ... اما...

در آن دشت تاريك و در آن برهوت و شبي كه هيچ از هيچش پيدا نبود ، صداي قدمهاي مرد كلاهي شايد تنها زمزمه اي بود كه با نوزاش فلوت نسيم همخواني مي كرد. طنين سكوت آن  ساز گويي آرامشي قبل از طوفان  بود...

كانگ لائو لحظه اي  ايستاد و نينجاي دودي دوان دوان از دور به مقابل او رسيد و در مقابلش ايستاد ...صداي نفسهايش  هر چند؛  با چهار تكرار خفيف شنيده مي شد ... لحظاتي به چشمهاي يكديگر خيره بودند تا اينكه از پشت و سمت راست نينجاي دودي ، ساب زيرو كه به نينجاي آبي معروف بود نمايان شد ، سپس از پشت و سمت چپ نينجا، رِپتايل يا همان نينجاي سبز بيرون آمد... نينجاي زرد ، اسكورپيون از سمت راست و پشت نينجا اِسموكي خارج شد و در كنار ساب زيرو ايستاد و شادُو، نينجاي سايه هم آنطرف كنار رِپتايل ايستاد... پنج نينجا در يك ستون طوري آمده بودند كه گوئي فقط يكي از آنها آمده است و البته هاله هاي دودي كه از اِسموكي خارج مي شد ، مانع از ديده شدن آن چهار تن شده بود... اسموكي سر دسته اين گروه پنج نفره از نينجاهاي حرفه اي بود، تمام بدن او در هاله هايي دود خاكستري بود... نينجاهاي مبارز ركن اصلي گروه شائو كان  بودند. آنها فهميده بودند كه كانگ لائو قصد بر پيوستن به گروه رايدن را دارد شايد به خاطر همين سر راهش را گرفته بودند. آنها مي دانستد كه حضور كانگ لائو در گروه رايدن باعث افزايش اعتماد به نفس آنها مي شود و از طرفي اگر بتوانند او را از ميان برداند باعث تضعيف روحيه رايدن و گروهش مي شوند.

 

شادو را نينجاي سايه مي خواندند ، چراكه تمامي بدنش چون سايه اي بر زمين، سياه بود و هيچ از لباس و بدنش نمايان نبود، تنها حجمي كاملا سياه بر پهنه ي صحرا.... گفته مي شد كه شائو كان با استفاده از قدرت ماوراي طبيعي اش او را در اثر يك خطا چنين مجازات كرده است، شائو كان حاكمي بس سخت گير و ظالم بود و حتي به زير دستان خود نيز رحم نمي كرد، نينجاي سايه از سردسته اشان اسموكي اجازه مقابله با كانگ لائو را خواستار شد! شايد مي خواست خودي نشان به شائو كان دهد!  قدرت سايه در حد بسيار بالائي قرار داشت ، مهارتهايي چون برآمدن در آسمان و فرو در آمدن بر زمين همراه با مشتي قدرتي به نام « بالا ، بالا » ، غلطيدن روي زمين و مشت قدرتي به نام «خشم قدرتي» و از همه مهمتر در آمدن از خود و حريف را به سمت خود پرتاب كردن «خشم» از خصيصه هاي اين مبارز بود. او علاوه بر اين بر تمامي فنون مبارزه اي نينجا ها مسلط بود.

اسموكي به شادو اجازه مبارزه را صادر كرد ...

تيغ آفتاب خطي زرد و سرخ بر صورت زمين انداخته بود ، تو گويي مهر از انتهاي درياي ماسه هاي بادي  سر بر آورده بود تا رويارويي كانگ لائو ، مرد صحرا و نينجاها را نظاره كند.... بذر افشاني خورشيد بر قامت شادو هيبت سياه او را در تيغه ي روشن خورشيد ترسناك تر مي كرد...

شادو چندين قدم برداشت و حالا در ده قدمي مردي قرار داشت كه كلاهي مي خواندنش...

چكمه هاي سياه  با ساقه هاي بلند كاملا از چرم ، شلوار آبي  و موج دار، روي بالا تنه اش تنها شنلي دو پهلو، بلند و به رنگي سياه انداخته بود و كمرش را گوئي با شالي بسته بود... روي سينه اش نقشي از يك علامت KL به رنگ قرمز به شكلي كه تصور مي رفت از آن قطرات خون چكه مي كند وجود داشت، مچ بندهاي  سفيد و بلندش تا نزديكي آرنج كشيده شده بود. كلاه سياه و معروفش سايه اي بلند روي صورتش انداخته بود.

 

كانگ لائو يك دور تمام به دور نينجاي سايه چرخيد و تا مي توانست بر و بالاي او را برانداز كرد، شادُو ذره اي هم به اين موضوع توجه نكرد و همانطور ايستاده بود...

كانگ لائو كمي پا بر زمين كشيد و پاهايش را به اندازه عرض شانه هايش باز كرد، كمي از كمر شكست و زانوهايش را خم كرد، دستهايش را گره كرده  به مقابل كشيد و دوراني در  پي هم از آرنج مي گرداند، لحظه اي بعد با حركت سر، نگاهش را از ژست خود به قامت شادو انداخت و همانطور تمركزش را بر گارد جنگي خود حفظ كرد...

شادو با حالتي تمسخر انگيز نگاهي به پشت سر و ديگر نينجا ها انداخت ، كمي به چپ چرخيد ... دست راستش را كه عقبتر بود تا نزديكي صورت بالا برد و دست ديگر را به جلو و بالا تا اندازه سينه كشيد... مشتهايش را محكم كرد و كمي آرام بالا و پايين تكان مي داد ،  ژستي بدون حركت پا !

موزوني ژست مبارزه اي كانگ لائو و حركات نرم دستان شادو در آن تيغ آفتاب يك توازن غمگين را رقم زده بود بشكلي كه هر بيننده اي را به سكوت و تفكر وا مي داشت...

شِنگ سونگ مردي كه  با قدرت جادوئي خود اين جنگ هاي خونين را براه انداخته بود از دل زمان بيرون آمد و در ميان دو مبارز حاضر شد... او در تمامي مبارزات هنگامي كه طرفين آماده نبرد مي شدند حاضر مي شد... و  نه  جوانمردانه شايد بتوان گفت مديريت مي كرد ، او توانايي تغيير شكل به تمام كساني را كه روحشان را مكيده بود ، داشت . در پايان هر جنگ شنگ سونگ روح فرد بازنده را با قدرت جادوئي اش از جسم او خارج مي كرد و به درون خود هدايت مي كرد...

لحظاتي بدين منوال گذشت و شنگ سون طرفين مبارزه را نظاره مي كرد ... نينجاهاي مبارز در پشت صحنه حركات آن دو را زير نظر گرفته بودند.

آفتاب بر آمده بود و ديگر هيچ چشمي را در هيچ زاويه اي نمي زد... ديگر نسيمي نبود و گويي زمان از حركت ايستاده بود... كانگ لائو و شادُو به يكديگر خيره شده بودند ... سكوتي محض خبر از غوغايي مي داد و آن غوغا منتظر دستور شروع مبارزه بود ، شنگ سونگ دستهايش را بالا برد ، چپ و راست را نگاهي انداخت ، دستهايش را پايين كشيد  و  نعره اي زد...

فايگت!

شادُو در شروع مبارزه با يك حركت خشم قدرتي فاصله اش را تا كانگ لائو روي زمين غلطيد و يك مشت قدرتي نثار او كرد... كانگ لائو كه فرصت حركت كردن پيدا نكرده بود! به عقب پرتاب شد و روي زمين افتاد ، شادُو  بسوي كانگ لائو حركت كرد به محض اينكه حريفش با يك حركت تايتانيك از زمين بلند شد ، به او رسيد... ضربات مشت و لگد شادو بر تن كانگ لائو مي نشست و او قدم از قدم به عقب مي رفت، كلاهي  هر چه تلاش مي كرد نمي توانست ضربات پي در پي و سريع نينجاي سايه را دفاع كند ، سر آخر در اثر يك لگد چرخشي بازهم به عقب پرتاب شد ... در حالي كه جهشي از خون در هوا زير نور خورشيد درخشيد و رو ي زمين نقش بست...

شادو ديگر ايستاد و از همانجا به تن  خسته ، خون و خاك آلود كلاهي نگاه مي كرد ... كانگ لائو آب دهانش را در حالي كه از زمين بر مي خواست به سوئي پرتاب كرد ،‌مشتي بر زمين كوبيد و ايستاد.... نگاه ها همه به سوي او بود... كلاهش را در جايش محكم كرد و انگشتانش را به لبه ي آن كشيد... كمي پاهايش را سر جايشان روي زمين كشيد و از كمر شكست ، زانوهايش را كمي خم كرد و دستان مشت كرده اش را مقابلش گردانيد... نگاهش را از گارد جنگي اش به آرامي حركت داد و پا تا سر شادو را نگريست... شادو شروع به حركت كرد ، شايد مي خواست دوباره كانگ لائو را به زير باد مشت و لگد بگيرد ولي كانگ لائو در يك حركت سريع دست راستش را به لبه ي سمت چپ كلاهش برد و آن را با تمان قدرت به سمت شادو پرتاب كرد ، كلاه در راستاي دستان باز و كشيده ي كلاهي به سمت شادو با سرعت خيره كننده اي مي چرخيد و جلو مي رفت ... هاله از نور به دور لبه هاي تيز كلاه شكل گرفته بود... شادو تا آمد گارد دفاعش را تكميل كند كلاه به او رسيد ... پس از اصابت به مچ بندهاي شادو كمانه كرد و زخمي عميق بر شانه ي سمت چپ نينجاي سايه وارد آورد... در يك لحظه، كلاه در هاله اي از نور در حالي كه بر كتف شادو مي چرخيد ناپديد شد ... همان زمان هاله اي به دور سر كانگ لائو چرخيد و كلاه گوئي از درون زمان  به روي سرش باز گشته بود... خشم كلاهي بر هدف گويا نشست... رنگ قرمز خون به روي هيكل كاملا سياه شادو جاري شد ... گوئي دست چپش از كار افتاده بود...

صدايي برخاست ... هاو استندينگ ...

 شنگ سونگ در ميان مبارزات با چنين جملاتي خون مبارزه را در رگهاي مبارزان به جوش مي آورد... گوئي از ديدن مبارزه ها لذت مي برد  و اين مبارزه ها  براي به اوج رسيدن هيجان او بوده است ، هر چند او نيز بيش از وزيري براي شائو كان نبود.

كلاهي از جا پريد ، يك حركت لگد جهشي را در حالي كه شادو گارد كاملي نداشت بر سينه اي او وارد كرد ... شادو در جا افتاد و كانگ لائو بالاي سر او بود، شادو از فرصت استفاده كرد  و با يك گردش نشسته زير پائي ، زير پاهاي كانگ لائو را خالي كرد ، كلاهي افتاد و اينبار نينجاي سايه بالاي سر او بود .... شادو ميدانست كه كلاهي مبارز تيز و سريعي است  و احتمال تكرار حركت زيرپاي از سوي او وجود دارد ... بنا بر اين درجا با يك حركت بالا بالا در بطن آسمان فرو رفت و در آنسوي كلاهي از دل زمين بيرون آمد و مشت قدرتي ِ‌ديگري بر كلاهي وارد آورد ...

صدايي برخاست : هووپّي ...

كلاهي باز هم به عقب پرتاب شد و لبخندي بر لبهاي شنگ سونگ نشست ، شادو باز هم چون همه ي نينجاهاي ديگر بدون وقفه به سوي كانگ لائو حركت كرد ، كانگ لائو در حالي كه از جا بلند مي شد  سرش را جلو آورد و به سمت راست كشيد ، در اثر اين حركت لبه هاي كلاهش بر گردن شادو نشت  و تيغه اي خون در هوا جهيد ... كانگ لائو در ادامه ي گردش سر و تنه اش با پاي مخالف يك لگد چرخشي نثار سر حريفِ تنومند خود  كرد،.. شادو به عقب پرتاب شد ... در اثر اين دو ضربه او كمي گيج شده بود ... شادو باز هم به سمت كانگ لائو حركت كرد وقتي به نزديكي او رسيد و تا خواست مشتي حواله ي صورت او كند ، كلاهي نشست و اينبار او بود كه يك مشت قدرتي را بر حريف خود وارد كرد ... شادو به عقب پرتاب شد ... قطرات خوني كه از صورت شادو در آسمان مي جهيد بر صورت ديگر نينجا ها نشت ... شادو با ز هم برخواست و اما ديگر نمي توانست گارد بگيرد ... اين نشانه ي خوبي براي گروه نينجاها نبود... سرش بدور خودش مي چرخيد و ديگر او كارش تمام بود.... كانگ لائو قدم از قدم برداشت تا به دو قدمي شادوئي رسيد كه ديگر تاب و نيروئي براي دفاع كردن نداشت ... كلاهي به شنگ سونگ نگاه كرد و از مجري مبارزات طلب پيروزي كرد ...

شنگ سونگ در حالي كه عصبانيت در نگاهش موج مي زد دست راستش را بالا برد ... به سمت شادو نشانه رفت ... با صدايي كه از آن رضايتي احساس نمي شد؛ اعلام كرد:

 فينيش هيم ...

كلاهي نگاهش را از شنگ سونگ به شادو برگرداند ، تمامي رو در روي او ايستاده بود... دست راستش را بر لبه ي سمت چپ كلاهش گذاشت ، چشمانش را تيز كرد ، بر لب زمزمه اي كرد ، كلاهش را از سر جدا كرد ... آنرا بشكلي كه تيغه اش عمودي باشد بالا برد و بر مياني از تمام رخِ شادو ،  تا پايين كشيد ... شادو از ميان به دو نيم تقسيم شد ... نيمي به راست افتاد و نيمي به چپ ...  خوني سرخ زير پاي كلاهي جاري شد ... كانگ لائو در حالي كه رو به روي نينجاهاي ديگر ايستاده بود، گويا مي خواست قدرتش را به رخ آنها بكشد ... دست چپش را از يك سمت و دست راستش را در حالي كه كلاه در آن بود باز كرد و كمي بالا برد و چند قدم در عرض صحنه خودنمائي كرد ... رضايت از پيروزي در اين مبارزه در چشمان آبي و ريزش موج ميزد. كانگ لائو كلاهش را بر سر گذاشت و با چرخاندن مشتهاي گره كرده اش و گرداندن آن به جلو و پهلوي خود گارد پيروزي اش را به رخ شنگ سونگ و ديگر نينجاها كشيد ... شنگ سونگ بسيار عصباني بود ... شايد نه به خاطر اينكه شادو بازنده ي اين مبارزه شد، بلكه بخاطر اينكه حركت آخر كانگ لائو اجازه گرفتن روح شادو را از شنگ سونگ گرفته بود.... حالا ديگر شنگ سونگ نمي توانست هرگز به شادو تبديل شود ... او كف دستانش را مقابل سنيه اش بر هم گذاشت ، سرش را پايين آورد ، چشمهايش را بست و زير لب زمزمه اي كرد و محو شد.

نویسنده : عباس قاسمی

همیشه راه دیگه ای هم وجود داره

خاطره باز ۱۳۸۹/۰۲/۰۲ 9:12

با این ترفند مفید میتوانید همزمان با چند آي دي وارد ياهو مسنجر شويد 1)ابتدا وارد رجيستري ويندوز شويد :

Start -à run -àregedit

حالا كاراي زير را انجام بديد .ok

2) وارد مسير زير شويد.

HKEY_CURRENT_USER-àSoftwareàYahoo-àPager-àTest

3)در صفحه سمت راست كليك راست کرده و از منوي New گزينه DwordValue را كليك کنيد.
3)اسم كليد جديدی كه ايجاد شده را Pluralبگذاريد .
4) بعد بر روي آن كليك كنيد تاپنجره Edit Dword Value باز شود Hexadecimal را انتخاب كرده . و درآن مقدار 1 ( یک) را تايپ كنيد .
اکنون بايد متن شما مثل متن زير شده باشد :

(plural REG_DWORD 0 00000001 (1

 

بیوگرافی
خاطره باز

همین
.
آخرین نوشته‌ها
آرشیو موضوعی
برچسب‌ها
نوشته‌های پیشین
پیوندهای روزانه
دوستان