شب بود، شبي آسمانش كاملا تاريك، بدون ماه و ستاره ...
سكوتي محض گوشها را نوازش مي داد ، و گهگاههي تنها صداي نسيم اگر خاري و خاشاكي را
نرمشي مي داد؛
كانگ لائو از ميان تاريكي ها آهسته آهسته و قدم زنان مي
آمد ، در آن سياهي ، سايه اي بيش از او نمايان نبود و تنها از سايه ي كلاهي كه به
سر داشت مي شد او را شناخت، او كم حرف و بسيار جسور بود. قدِ بلند و دستان كشيده اش
زير سايه ي لبه هاي تيز و بُرّان كلاهش ، هيبت رعب آسايي به او داده بود و هر
مبارزي از رويارويي با او به وحشت مي انداخت. ويژگي و خصيصه ي بارز كانگ لائو در
كلاه اعجاب انگيزش بود، كلاهي كه قدرت ماوراء طبيعي به او داده بود. آن كلاه
سياه، كه دور تا دور لبه ي آفتابگيرش، از پولاد سفيد بود... برنده تر از هر شمشير !
كانگ لائو بخوبي مي توانست از آن در مبارزاتش استفاده كند و او ميدانست كه عوام او
را مرد كلاهي مي نامند...
كانگ لائو مي رفت تا به گروه رايدن ملحق شود. گروهي كه
به مبارزه عليه خودكامگي ها و ستمكاري هاي شائو كان برخاسته بود. كانگ لائو قصد
داشت تا با نيروي مبارزه ي خود و قدرتي كه كلاهش به او مي داد ، به آن گروه كمك
كند. او تصميم داشت تا با نهايت وجود به مبارزه عليه ظلم و ستمي بپردازد كه شائو
كان و گروهش در حق مردم روا داشته بودند. او مي خواست سهمي در ساختن جامعه اي آرام
براي مردم داشته باشد ... اما...
در آن دشت تاريك و در آن برهوت و شبي كه هيچ از هيچش پيدا
نبود ، صداي قدمهاي مرد كلاهي شايد تنها زمزمه اي بود كه با نوزاش فلوت نسيم
همخواني مي كرد. طنين سكوت آن ساز گويي آرامشي قبل از طوفان بود...
كانگ لائو لحظه اي ايستاد و نينجاي دودي دوان دوان از
دور به مقابل او رسيد و در مقابلش ايستاد ...صداي نفسهايش هر چند؛ با چهار تكرار
خفيف شنيده مي شد ... لحظاتي به چشمهاي يكديگر خيره بودند تا اينكه از پشت و سمت
راست نينجاي دودي ، ساب زيرو كه به نينجاي آبي معروف بود نمايان شد ، سپس از پشت و
سمت چپ نينجا، رِپتايل يا همان نينجاي سبز بيرون آمد... نينجاي زرد ، اسكورپيون از
سمت راست و پشت نينجا اِسموكي خارج شد و در كنار ساب زيرو ايستاد و شادُو، نينجاي
سايه هم آنطرف كنار رِپتايل ايستاد... پنج نينجا در يك ستون طوري آمده بودند كه
گوئي فقط يكي از آنها آمده است و البته هاله هاي دودي كه از اِسموكي خارج مي شد ،
مانع از ديده شدن آن چهار تن شده بود... اسموكي سر دسته اين گروه پنج نفره از
نينجاهاي حرفه اي بود، تمام بدن او در هاله هايي دود خاكستري بود... نينجاهاي مبارز
ركن اصلي گروه شائو كان بودند. آنها فهميده بودند كه كانگ لائو قصد بر پيوستن به
گروه رايدن را دارد شايد به خاطر همين سر راهش را گرفته بودند. آنها مي دانستد كه
حضور كانگ لائو در گروه رايدن باعث افزايش اعتماد به نفس آنها مي شود و از طرفي اگر
بتوانند او را از ميان برداند باعث تضعيف روحيه رايدن و گروهش مي شوند.
شادو را نينجاي سايه مي خواندند ، چراكه تمامي بدنش چون
سايه اي بر زمين، سياه بود و هيچ از لباس و بدنش نمايان نبود، تنها حجمي كاملا سياه
بر پهنه ي صحرا.... گفته مي شد كه شائو كان با استفاده از قدرت ماوراي طبيعي اش او
را در اثر يك خطا چنين مجازات كرده است، شائو كان حاكمي بس سخت گير و ظالم بود و
حتي به زير دستان خود نيز رحم نمي كرد، نينجاي سايه از سردسته اشان اسموكي اجازه
مقابله با كانگ لائو را خواستار شد! شايد مي خواست خودي نشان به شائو كان دهد!
قدرت سايه در حد بسيار بالائي قرار داشت ، مهارتهايي چون برآمدن در آسمان و فرو در
آمدن بر زمين همراه با مشتي قدرتي به نام « بالا ، بالا » ، غلطيدن روي زمين و مشت
قدرتي به نام «خشم قدرتي» و از همه مهمتر در آمدن از خود و حريف را به سمت خود
پرتاب كردن «خشم» از خصيصه هاي اين مبارز بود. او علاوه بر اين بر تمامي فنون
مبارزه اي نينجا ها مسلط بود.
اسموكي به شادو اجازه مبارزه را صادر كرد ...
تيغ آفتاب خطي زرد و سرخ بر صورت زمين انداخته بود ، تو
گويي مهر از انتهاي درياي ماسه هاي بادي سر بر آورده بود تا رويارويي كانگ لائو ،
مرد صحرا و نينجاها را نظاره كند.... بذر افشاني خورشيد بر قامت شادو هيبت سياه او
را در تيغه ي روشن خورشيد ترسناك تر مي كرد...
شادو چندين قدم برداشت و حالا در ده قدمي مردي قرار داشت
كه كلاهي مي خواندنش...
چكمه هاي سياه با ساقه هاي بلند كاملا از چرم ، شلوار
آبي و موج دار، روي بالا تنه اش تنها شنلي دو پهلو، بلند و به رنگي سياه انداخته
بود و كمرش را گوئي با شالي بسته بود... روي سينه اش نقشي از يك علامت KL به رنگ
قرمز به شكلي كه تصور مي رفت از آن قطرات خون چكه مي كند وجود داشت، مچ بندهاي
سفيد و بلندش تا نزديكي آرنج كشيده شده بود. كلاه سياه و معروفش سايه اي بلند روي
صورتش انداخته بود.
كانگ لائو يك دور تمام به دور نينجاي سايه چرخيد و تا مي
توانست بر و بالاي او را برانداز كرد، شادُو ذره اي هم به اين موضوع توجه نكرد و
همانطور ايستاده بود...
كانگ لائو كمي پا بر زمين كشيد و پاهايش را به اندازه عرض
شانه هايش باز كرد، كمي از كمر شكست و زانوهايش را خم كرد، دستهايش را گره كرده به
مقابل كشيد و دوراني در پي هم از آرنج مي گرداند، لحظه اي بعد با حركت سر، نگاهش
را از ژست خود به قامت شادو انداخت و همانطور تمركزش را بر گارد جنگي خود حفظ
كرد...
شادو با حالتي تمسخر انگيز نگاهي به پشت سر و ديگر نينجا
ها انداخت ، كمي به چپ چرخيد ... دست راستش را كه عقبتر بود تا نزديكي صورت بالا
برد و دست ديگر را به جلو و بالا تا اندازه سينه كشيد... مشتهايش را محكم كرد و كمي
آرام بالا و پايين تكان مي داد ، ژستي بدون حركت پا !
موزوني ژست مبارزه اي كانگ لائو و حركات نرم دستان شادو
در آن تيغ آفتاب يك توازن غمگين را رقم زده بود بشكلي كه هر بيننده اي را به سكوت و
تفكر وا مي داشت...
شِنگ سونگ مردي كه با قدرت جادوئي خود اين جنگ هاي خونين
را براه انداخته بود از دل زمان بيرون آمد و در ميان دو مبارز حاضر شد... او در
تمامي مبارزات هنگامي كه طرفين آماده نبرد مي شدند حاضر مي شد... و نه جوانمردانه
شايد بتوان گفت مديريت مي كرد ، او توانايي تغيير شكل به تمام كساني را كه روحشان
را مكيده بود ، داشت . در پايان هر جنگ شنگ سونگ روح فرد بازنده را با قدرت جادوئي
اش از جسم او خارج مي كرد و به درون خود هدايت مي كرد...
لحظاتي بدين منوال گذشت و شنگ سون طرفين مبارزه را نظاره
مي كرد ... نينجاهاي مبارز در پشت صحنه حركات آن دو را زير نظر گرفته بودند.
آفتاب بر آمده بود و ديگر هيچ چشمي را در هيچ زاويه اي
نمي زد... ديگر نسيمي نبود و گويي زمان از حركت ايستاده بود... كانگ لائو و شادُو
به يكديگر خيره شده بودند ... سكوتي محض خبر از غوغايي مي داد و آن غوغا منتظر
دستور شروع مبارزه بود ، شنگ سونگ دستهايش را بالا برد ، چپ و راست را نگاهي انداخت
، دستهايش را پايين كشيد و نعره اي زد...
فايگت!
شادُو در شروع مبارزه با يك حركت خشم قدرتي فاصله اش را
تا كانگ لائو روي زمين غلطيد و يك مشت قدرتي نثار او كرد... كانگ لائو كه فرصت حركت
كردن پيدا نكرده بود! به عقب پرتاب شد و روي زمين افتاد ، شادُو بسوي كانگ لائو
حركت كرد به محض اينكه حريفش با يك حركت تايتانيك از زمين بلند شد ، به او رسيد...
ضربات مشت و لگد شادو بر تن كانگ لائو مي نشست و او قدم از قدم به عقب مي رفت،
كلاهي هر چه تلاش مي كرد نمي توانست ضربات پي در پي و سريع نينجاي سايه را دفاع
كند ، سر آخر در اثر يك لگد چرخشي بازهم به عقب پرتاب شد ... در حالي كه جهشي از
خون در هوا زير نور خورشيد درخشيد و رو ي زمين نقش بست...
شادو ديگر ايستاد و از همانجا به تن خسته ، خون و خاك
آلود كلاهي نگاه مي كرد ... كانگ لائو آب دهانش را در حالي كه از زمين بر مي خواست
به سوئي پرتاب كرد ،مشتي بر زمين كوبيد و ايستاد.... نگاه ها همه به سوي او بود...
كلاهش را در جايش محكم كرد و انگشتانش را به لبه ي آن كشيد... كمي پاهايش را سر
جايشان روي زمين كشيد و از كمر شكست ، زانوهايش را كمي خم كرد و دستان مشت كرده اش
را مقابلش گردانيد... نگاهش را از گارد جنگي اش به آرامي حركت داد و پا تا سر شادو
را نگريست... شادو شروع به حركت كرد ، شايد مي خواست دوباره كانگ لائو را به زير
باد مشت و لگد بگيرد ولي كانگ لائو در يك حركت سريع دست راستش را به لبه ي سمت چپ
كلاهش برد و آن را با تمان قدرت به سمت شادو پرتاب كرد ، كلاه در راستاي دستان باز
و كشيده ي كلاهي به سمت شادو با سرعت خيره كننده اي مي چرخيد و جلو مي رفت ... هاله
از نور به دور لبه هاي تيز كلاه شكل گرفته بود... شادو تا آمد گارد دفاعش را تكميل
كند كلاه به او رسيد ... پس از اصابت به مچ بندهاي شادو كمانه كرد و زخمي عميق بر
شانه ي سمت چپ نينجاي سايه وارد آورد... در يك لحظه، كلاه در هاله اي از نور در
حالي كه بر كتف شادو مي چرخيد ناپديد شد ... همان زمان هاله اي به دور سر كانگ لائو
چرخيد و كلاه گوئي از درون زمان به روي سرش باز گشته بود... خشم كلاهي بر هدف گويا
نشست... رنگ قرمز خون به روي هيكل كاملا سياه شادو جاري شد ... گوئي دست چپش از كار
افتاده بود...
صدايي برخاست ... هاو استندينگ ...
شنگ سونگ در ميان مبارزات با چنين جملاتي خون مبارزه را
در رگهاي مبارزان به جوش مي آورد... گوئي از ديدن مبارزه ها لذت مي برد و اين
مبارزه ها براي به اوج رسيدن هيجان او بوده است ، هر چند او نيز بيش از وزيري براي
شائو كان نبود.
كلاهي از جا پريد ، يك حركت لگد جهشي را در حالي كه شادو
گارد كاملي نداشت بر سينه اي او وارد كرد ... شادو در جا افتاد و كانگ لائو بالاي
سر او بود، شادو از فرصت استفاده كرد و با يك گردش نشسته زير پائي ، زير پاهاي
كانگ لائو را خالي كرد ، كلاهي افتاد و اينبار نينجاي سايه بالاي سر او بود ....
شادو ميدانست كه كلاهي مبارز تيز و سريعي است و احتمال تكرار حركت زيرپاي از سوي
او وجود دارد ... بنا بر اين درجا با يك حركت بالا بالا در بطن آسمان فرو رفت و در
آنسوي كلاهي از دل زمين بيرون آمد و مشت قدرتي ِديگري بر كلاهي وارد آورد ...
صدايي برخاست : هووپّي ...
كلاهي باز هم به عقب پرتاب شد و لبخندي بر لبهاي شنگ سونگ
نشست ، شادو باز هم چون همه ي نينجاهاي ديگر بدون وقفه به سوي كانگ لائو حركت كرد ،
كانگ لائو در حالي كه از جا بلند مي شد سرش را جلو آورد و به سمت راست كشيد ، در
اثر اين حركت لبه هاي كلاهش بر گردن شادو نشت و تيغه اي خون در هوا جهيد ... كانگ
لائو در ادامه ي گردش سر و تنه اش با پاي مخالف يك لگد چرخشي نثار سر حريفِ تنومند
خود كرد،.. شادو به عقب پرتاب شد ... در اثر اين دو ضربه او كمي گيج شده بود ...
شادو باز هم به سمت كانگ لائو حركت كرد وقتي به نزديكي او رسيد و تا خواست مشتي
حواله ي صورت او كند ، كلاهي نشست و اينبار او بود كه يك مشت قدرتي را بر حريف خود
وارد كرد ... شادو به عقب پرتاب شد ... قطرات خوني كه از صورت شادو در آسمان مي
جهيد بر صورت ديگر نينجا ها نشت ... شادو با ز هم برخواست و اما ديگر نمي توانست
گارد بگيرد ... اين نشانه ي خوبي براي گروه نينجاها نبود... سرش بدور خودش مي چرخيد
و ديگر او كارش تمام بود.... كانگ لائو قدم از قدم برداشت تا به دو قدمي شادوئي
رسيد كه ديگر تاب و نيروئي براي دفاع كردن نداشت ... كلاهي به شنگ سونگ نگاه كرد و
از مجري مبارزات طلب پيروزي كرد ...
شنگ سونگ در حالي كه عصبانيت در نگاهش موج مي زد دست
راستش را بالا برد ... به سمت شادو نشانه رفت ... با صدايي كه از آن رضايتي احساس
نمي شد؛ اعلام كرد:
فينيش هيم ...
كلاهي نگاهش را از شنگ سونگ به شادو برگرداند ، تمامي رو
در روي او ايستاده بود... دست راستش را بر لبه ي سمت چپ كلاهش گذاشت ، چشمانش را
تيز كرد ، بر لب زمزمه اي كرد ، كلاهش را از سر جدا كرد ... آنرا بشكلي كه تيغه اش
عمودي باشد بالا برد و بر مياني از تمام رخِ شادو ، تا پايين كشيد ... شادو از
ميان به دو نيم تقسيم شد ... نيمي به راست افتاد و نيمي به چپ ... خوني سرخ زير
پاي كلاهي جاري شد ... كانگ لائو در حالي كه رو به روي نينجاهاي ديگر ايستاده بود،
گويا مي خواست قدرتش را به رخ آنها بكشد ... دست چپش را از يك سمت و دست راستش را
در حالي كه كلاه در آن بود باز كرد و كمي بالا برد و چند قدم در عرض صحنه خودنمائي
كرد ... رضايت از پيروزي در اين مبارزه در چشمان آبي و ريزش موج ميزد. كانگ لائو
كلاهش را بر سر گذاشت و با چرخاندن مشتهاي گره كرده اش و گرداندن آن به جلو و پهلوي
خود گارد پيروزي اش را به رخ شنگ سونگ و ديگر نينجاها كشيد ... شنگ سونگ بسيار
عصباني بود ... شايد نه به خاطر اينكه شادو بازنده ي اين مبارزه شد، بلكه بخاطر
اينكه حركت آخر كانگ لائو اجازه گرفتن روح شادو را از شنگ سونگ گرفته بود.... حالا
ديگر شنگ سونگ نمي توانست هرگز به شادو تبديل شود ... او كف دستانش را مقابل سنيه
اش بر هم گذاشت ، سرش را پايين آورد ، چشمهايش را بست و زير لب زمزمه اي كرد و محو
شد.
نویسنده : عباس قاسمی