پریشان

منی گر بوسه باران تو بودن !!

شعر پانزدهم –  3/3/1386

پرنده

يك پرنده با دلي تر از اميد

 يك پرنده در هياهو با اميد

در دلش هست فقط رنگ بهشت

بي ريا  و بي جفا، آبي سرشت

يك پرنده با دو بال پر توان

مي تواند پر زند در آسمان

آسماني صاف و آبي  از هوا

با نسيمي سرد و بي رنگ و ريا

در دو چشمش آرزو موج مي زند

موج مهر بر دام ساحل مي زند

آرزوئي تا كه او پر باز كند

بشكند بند قفس پرواز كند

از ميان ميله هاي آن قفس

نرده هاي پنجره تا يك نفس

در وجودش لذت پرواز هست

تا رهائي ميل يك پرواز هست

پر گشايد در دلش او آن زمان

بشكند تنگ قفس را در زمان

از ميان نرده هاي سخت و تنگ

پر زند يا پر كشد او بي درنگ

آسمان را هر نفس نجوا كند

هر طرف را با اميدي طي كند

در فراز شاخه اي خشك و بلند

لذت حس نسيم را طي كند

آن پرنده در دلش پرواز كرد

در قفس بود و ولي پر باز كرد

روي تلخ و سرد و سنگ زندگي

كِي تواند با سهيل اين بندگي 

وای

پر از حس سرودنم - لبریز از احساس - دلم میخاست اینجا نبودم ... !!!   

اما ...

چه احساسی آیا مرا می تواند اسیر کند اینجا ؟؟؟

من در پشت آن سوی افکار پرسه نمی زنم !!! دل می سوزانم و اشک می ریزم و پیر می شوم

تا شاید ... به آنچه که برایش آفریده شده ام ... نائل شوم ...

من برای ساختن آمده ام ...

برای آنکه کاری کنم که تا بحال کسی انجامش نداده است ...

برای نسل سوخته ...

برای حسی ناشناخته ...

برای تو ...

برای من ..

برای هر کی مثل ماست ...

سهیل

بیوگرافی
خاطره باز

همین
.
آخرین نوشته‌ها
آرشیو موضوعی
نوشته‌های پیشین
پیوندهای روزانه
دوستان