پنجره ها
خاطره باز ۱۳۸۹/۰۹/۱۴ 11:20

پنجره ای بود اگر کاش فقط آن طرف کوچه ی تو
روبرو بود اگر کاش فقط با یکی از پنجره ی خانه ی تو
من ببینم همه روزها افقت
و بشینم همه عصر ها که بیایی ... بزنی پرده ی گلدار اتاقت به کناری ... همین
و ببینی که سهیل
که نفس تشنه ای از جام رُخَت
منتظر تا که ببیند هنر خالق هستی به همین قامت تو
به رخ سرخ شده از تابش خورشید غروب
به نسیمی که بنازد همه گیسوی تو را ...
و پرستو که بخواند همه نجوای دلم را به در پنجره ات
و به حرمت .... یقین
و حجاب از سر دین ...
و حریمی که نشاید شکند با لبه ی تیغ هوس
و همین
که سهیل منتظر است ...
پ ن : من امروز بادبانهای کشتی ام را بر افراشته ام ... و دیر نیست که دل به دریا گذارم ... امیدم همه اینست که هجوم غیور ایرانیان را برای نجات از منجلاب فقر و تنگدستی ... گرانی ای که نتیجه ی سودجوئی ثروتمندان است ... را همراهم ببینم ... و این کشتی نه کشتی نوح است ... اما نوح را قرآن فرمود تا سرلوحه کنیم ... و من نوح نیستم اما ... بلد راه ... به سوی همه نیکی و نکو عمر ...بسی ... من هستم ...
سهیل ... لب تشنه مثل خورشید ...