ارباب و رعیت
خاطره باز ۱۳۹۸/۰۴/۳۰ 15:8
ارباب : من همین الان سیب میخام... از مزرعه ی خودم... پنج ساله هیچی سیب نخوردم!!
رعیت: حاجی! خداییش آفت زد و خشکسالی شد... قحطی زد و قوت قیمت خون شد... ... اما خدا رو شکر زمین پاکه... خاک پاکه ... ثمر کرده .. تا پاییز دیگه جیزی نمونده .. آخه سیب باییز بار میده .. وسطای آبان... طعم سیب نزدیکه ...
پ ن : خدایا ، دوستت دارم و راضی ام به همه ی تقدیرهام. از خطاهام بگذر.
پ ن : آخرِ هرکسی پولی میشه ... خدایا من نشما.. گفته باشم!!!!!!!!!!!!!
پ ن : حرفام.. به بابام .. شده استخوان در گلو.. به شان احترام، به زخم شمشیری گران !! مثل رعیت زیر بار حرف ارباب ..
پ ن : سخت است .. خدایا سخت است برای روز شمار .. صبوری کردن!! هرچند که حق است ... آدمی ضعیف است خدایا.. کمکم کن
پ ن : دیگه بریده ام.