پریشان

منی گر بوسه باران تو بودن !!

من تنهائی ات را حس کردم... حس نکردی؟؟

خاطره باز ۱۳۹۷/۰۵/۰۴ 18:5
 

 

هیچ کس تنهائی اش را حس نکرد...

ادعا می زد ...

ساعت صفر که رسید ... روی تنِ حباب شبنمی می رقصید... نوازش می سرود... عشق می چکید...

و من !!

خیالم کناره ی آتشی غمگین ... خیالات می بافت ...

و واژه ها همچنان منتظر یک طغیان !!

انتظار زیباست

و بدانی کسی منتظرت است ... زیباست...

و امروز ...

خورشید از لابه لای زمین و زهره و عطارد ... به ماه چشمکی زد !! که نگو ...

زندگی کافی نیست...

همین.

 

 

 

پ ن : "التماس" را به خاطر بسپار ... "عشق" ستودنیست...

پ ن : سهیل... لب تشنه مثل خورشید ..

پ ن : امروز باز رسیده ... و من و حسرتی به آغوش کشیده ... فشرده ... نفسی باید... همسفری باید...

پ ن : من دلم آلمان می خواهد...

پ ن : یک رووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووز .. مال من باش حداقل!!

پ ن : همین

 

 

پ ن :

وتوای شعر دل انگیز و بلند

آخرین قافیه عشق
عمر دلتنگی من

منم آن شاعر بی دل
منم آن مست و پریشان نگاهت

که تو را میخواهد

 

بیوگرافی
خاطره باز

همین
.
آخرین نوشته‌ها
آرشیو موضوعی
نوشته‌های پیشین
پیوندهای روزانه
دوستان