حدیث عاشقی
خاطره باز ۱۳۹۵/۰۸/۲۰ 23:52شهر شبهایت ازدهام کوچه های افکارم را پر از دلواپسی کرده... ای که شهر چشمهایت یا از من دریغ می کنی! من هنوز با همه ی کارهایی که کرده و میکنم "بیکارم"!! و چه واژه ی بی احساسی. هنوز منتظرم تا آتش بگیرد تمام انبار وجودم... که تلنباری از باروتهای به تاریخ رسیده است... تو که هر جرقه ات چونان شهاب سنگی که سینه ی سیاه شب را می شکافد .. اعماق تاریک ناامیدی هایم را می شکافی... آه.. این چه حدیث عاشقی است که حرارت وجودت از اینهمه فاصله جسم خام مرا پخته می کند؟؟
پ ن : فرداها روزهای مهمی اند برای من .. برای بودنم .. برای اعتقاداتم
پ ن : من از مردن نمی ترسم...
پ ن : قرارمون یادته نره!
پ ن : همین.