هفت سین .. بدون "س" نٍ "سهیل"
خاطره باز ۱۳۹۰/۱۲/۲۸ 13:16
میخواهم بعد از تحویل سال .. حال امروزم را اینجا بنویسم .. با افعال ماضی !!
آسمان
مثل گرگ و میش دم غروب .. رنگ در رنگ فرو برده بود
و مهاجران .. نه مسافران .. چمدانها را بسته .. برای در آب انداختن پولهایشان .. میرفتند
و .. من .. همچون مترسگی !
اشکهایم را بدرقه ی این حماقتشان می کردم ...

اما !
وقتی آن رنگین کمان غروب .. از نفس افتاد
و
تیرگی و سیاهی شب .. همه ی آن جلوه های خیالی و زرق و برقهای غیر واقعی را در خود فرو برد
من
در انتظار طلوع ماندم !
و نزدیکی های سپیده .. در آن میانه ی تهی .. و آرامش سکوت .. و جلوه ی خیالاتم ..
نشته بودم !

در اندیشه ی آن یک نمیکت خالی
که دیگر تو آنجا نبودی !
و به جایت من .. همه ی شکوفه ها و گلها را نشانده بودم ..
و
و با تکرار خیالاتم عاشقانه ام ..
همه ی تلاشم این بود که واقعیت را در خیالم محو کنم !!

و
نشد !!
پشت پنجره ی دنیا که ایستادم
و در پس آن شیشه ی زرق و برق !!
و پیش از انوار و اشجار که با هم یک "پارتی" گرفته بودند
و حرکات موزونشان گاهی ذهنم را مشوش می کرد ...
در آن میانه ای که هیچ نبود ...
من
خودم را دیدم !!
که
مبهوت !
و در کار خود نه ..
مانده از این افسار رها .. و نمیداند که ساربان کجاست !!
و
همین.

آری
زمین مثل یک راس رمیده ای که از گله جدا افتاده
و ساربانش نیست
در چراگاه منظومه ی خود رها
و بی هدف و بی آگاه و حتی بی شعور
به گرد نوری که نمیداند حتی چیست !!
می گردد..
نه !!
چه می گویم ؟؟
زمین مثل یک چراگاهی بزرگ که ساربان برای این گله ی اذهان قرار داده
همچنان از نور دلسوزی و توجه او برخوردار است
و
این اذهان کودن و نالایق
حتی نمیداند که در این چراگاه .. باید چرید .. و نه هیچ کار دیگر !!
همین.
آن روز رفت و
این روز آمد ..
می اندیشم !
روزها می روند
و
می آیند !!
و این است چرخه ی زندگی !
پ ن : این نوشته ها را همینطور بی آنکه متمرکز کنم ذهنم را نوشتم .. حتی نخواندم که ببینم چه شده .. اما .. احساس عمیقی دارم .
پ ن : سالی که گذشت .. سال نود .. از بهترین نه .. واقعا "بهترین" سال زندگی من بود. و امیدوارم که سال جدید .. به امید خدا .. بهتر از آن باشد.
پ ن : با این بهار زندگی بخش ! میخواهم شروع کنم .. و .. به همه ی آنچه که باید .. دست یابم !
پ ن : سال نو .. مبارک !
سهیل ... لب تشنه مثل خورشد ...