پریشان

منی گر بوسه باران تو بودن !!

بیداری

خاطره باز ۱۴۰۵/۰۴/۲۴ 7:45

بیداری ای که در طول یک "آگاهی" باشه...

نه فقط خواب نبودن!

به نظرم:

همه ی اونها که از "ترس جنگ" به "سیاست التماسی" رای دادند...

در "بیداری" نبودند...

مثل خوابگردهایی "نا آگاه" از آنچه در جریان است...

حتی نمی دونند:

حالا چقققققققدر بدهکارند...

/.

راستی که برهه ی خیلی سختی از عمر اجتماعی انسانها شده...

دیگه مثل قدیم مدیما نیست که عوام پیش خدا بگن ماکه کاره ای نبودیم!!

همه ی اونها که به "روحانیسم" و "سیاست التماسی" کنونی رای دادند... پیش درگاه خدا "مسئولند" ...

و ان شالله عقوبت خواهند شد...

به ماهائی که:

از مذاکره می ترسیم

اما از جنگ نمی ترسیم...

چون:

تجربه های مذاکره از زمان خاتمی و روحانی و پزشکیان یادمونه : همش باعث تحقیر و تحریم و بدتر شدن شده...

ولی پاش بیوفته اگه بجنگی: لاقل "شرف" و "رگ" داشتن رو عیان کردی...

/.

با من حرف بزن

خاطره باز ۱۴۰۵/۰۴/۲۳ 9:31

خدایا

به زبان نشانه ها...

الهی شکر

خاطره باز ۱۴۰۵/۰۴/۲۳ 7:51

خدایا...

اگه منو "درمانده" میخوای... ببین این "حدّ" از درماندگی را... و شکر

به من نه!

اما

به اونهائی که از بابت من "رنج" می کشند... "رحم" کن.. الهی آمین .. و شکر

/.

۲۰ جمله شکرگزاری مثبت و کوتاه روزانه‌ _ ماه خاتون

چقدر خسته ام و تنها...

خاطره باز ۱۴۰۵/۰۴/۲۲ 21:32

تنهای تنهاتر زمن ... تنها "خداست" .. آه.. خدایِ من...

/.

پ ن : خسته ام ازینکه مدام و مستمر من "مسئول ام" ... دیگه ازاینکه بهم بگن "یه کاری کن" واقعا حال دلم بد میشه...

/.

سرباز حتی وقتی به آخر برسه

نمیتونه شاه بشه!

اما من همه ی زندگیم نقش شاه شطرنح رو داشتم

با اینکه فقط یه "سرباز" بودم

عکس پروفایل خستگی و خسته ام + متن و جملات خسته شدن از زندگی

رگ ترس

خاطره باز ۱۴۰۵/۰۴/۲۲ 9:41

رگ داشتن چیز خوبیه در کل! کیه که انکار کنه؟!! اومدم بگم آهای مثلا مسئول که از مسئولیت فقط چاپیدنشو بلدی... یه کم رگ داشته باش... دِ لامصب زدن کشورتو ترکوندند... میناب 168 باید بشه شعار تمام بقیه ی عمرت... رهبر کشور رو شهید کردند (حتی اگه مخالفش فکر میکردی باید رگ داشت باشی براش) چقدر جوون و خانواده و پیر و نوزاد از کشور رو شهید کردند!!! دِ لامصب اون کره شمالی ها رفتند تصویب کردند هر تعرضی به کشورشون بشه جوابش حمله ی اتمی و هسته ای هست... اونوقت شما بی رگ ها هنوز میرین دیپلماسی التماسی؟؟!!! "کاش همتون بمیرید" بس که بی رگ و غیرتید... والا تعریف می کرد میگفت: یادمه بچه بودم با مرتضی پسر همسایه دعوام شد... داداشش مهدی سنگ زد شیشه امون رو شکست... یه شیشه کوچیک... دقیق یادمه که هرچی نگه ام داشتند که تلافی نکنم هعی میگفتند شیشه نو میارند برامون باباش تازه مغازه سوپری داشت میگفت بیا خوراکی بهت بدم... من اصلا گوشم بدهکار نبود اینقدر تقلا کردم تا در رفتم و با سنگ زدم شیشونو شکستم!!! هنوزم که هنوزه برام یک نقطه عطف در شخصیتم بوده... /. خلاصه که خدایا: استدعا داریم مارا از شر وجود بی رگ ها نجات بده.

ما از مذاکره می ترسیم... ولی از جنگ هرگز نمی ترسیم. "مردم رگ دار کشورم" اینطوری اند...

اما یک مشت "بی رگ" شدن مسئول!!! خدایا... خودت به دادمون برس

/.

یعنی خاک بر سرتون روحانیسمهای بدبخت و نفهم ... (البته که شما سنگ اجنبی ای به سینه میزنید که خودتون می پرستید احتمالا)

وگرنه که:
هر ایرانی ای میدونه دیگه که:

- امریکا دوبار وسط مذاکره به ایران حمله کرد -- پس دیگه چه مذاکره ای؟
- امریکا زده بچه های کودک میناب رو شهید کرده -- دیگه چه مذاکره ای؟

- تا رسید به جام جهانی اتش بس کرد نفت رو اورد پایین تفاهم نامه ی بی اساس و بی اثر رو امضا کرد جام جهانی رو برگزار کرد با نفت مفت و خرش که از پل گذشت زد زیر همه چیز باز شروع کرد تجاوز نظامی -- پس دیگه چه مذاکره ای؟
- چپ و راست ایران و ایرانی رو فرهنگ غنی و عمیق ایرانی رو آماج توهین قرار میده ... -- دیگه چه مذاکره ای؟؟؟؟؟؟

چرا این روحانیسم ها بهشون بر نمی خوره؟؟؟ خب معلومه چون خودشون "عامل اند"...

اخه یکی گفت:
نمیدونم چرا امریکا : پزشکیان و روحانی و ظریف و .. رو نمیزنه ...

اون یکی گفت: ینی خود زنی کنه؟؟؟!!!
والام!!

ترسناک ترین جای دنیا... جائیه که مسئولینش رگ نداشته باشند. وگرنه که دیگه بعد 50 سال انواع تحریم، انواع ترور ، انواع ظلم، انواع جنگ... و قص علی هذا... فقط یه راه داریم: بجنگیم... با تمام توان... حتی بریم سلاح هسته ای بیاریم... بسازیم.. بگیم هرچی گفتیم نمیخوایم نفهمیدید پس میخواهیم تا لاقل بازدارندگی داشته باشیم. خلاص./.

بچگی

خاطره باز ۱۴۰۵/۰۴/۲۰ 10:38

پای درد دلهاش نشستم... غمگین و تکیده و تنها.. گفت:
- وقتی کلاس چهارم ابتدائی بودم اولین پولم را در آوردم... پشت یه وانت قرمز نمک می فروختم! بزار حساب کنم چند سالم بود! آه.. هفت بعزافه چهار میشه یازده سالم بوده

- یادمه از پنجم توی نونوائی کار می کردم.. نونوائی آقا ماشا... پشت اون استخر سیمانی خرابهه.. که از مسیر کنار درختهای سنجد میگذشت. اون درخت سنجد کجه که میرفتم روش مینشستم تا میتونستم ازون سنجدهای بچه خفه کن می خوردم.. نرسیده و رسیده...

- یادمه که بعد رفتم دوسه سال توی گلفروشی کار می کردم... هنوزم بلدم... اگه بیشتر نه کمترم هم نه از بیشتر گل فروشها... سبدو دسته و تاج و ماشین و هرچی که گل لازمشه.. دیگه از همه ی گلها بدم میاد...

- یادمه توی کوره اجر پزی میرفتم و آجر بار کن بودم. البته فقط برای اون دهچرخ نارنجیه که شاگردش بودم. قبلشم اون دهچرخ عراقی طوسیه... رانندگی رو با اون طوسیه یاد گرفتم.. یه کامیون گنده ی درازتر از معمول... باهاش پارک دوبل تمرین میکردم.. درست جلو سینما شهرداری... با همون ماشینه سنگ آهن از بزرگترین معدن سنگ آهن ها میبردیم ذوب آهن اصفهان.. تمام راه برگشت رو من مینشستم پشت کامیون... با اون دمپائی ابرهای زرد و سیاه... آه.. یادش بخیر...

- یادمه توی دبیرستان ریاضی درس میدادم .. اتحادها و حل معادلات و پیوستگی و سهمی ها و ... و ... اجرت میگرفتم

- یادمه که دیگه رفتم برای خودم زندگی کنم .. حالا که قراره خودم خرج بدم

- یادمه...

- یادمه...

آره من از وقتی یادم میاد در حال بزرگی کردن بودم... به بچگی هام نخند!

/.

.

.

.

پ ن : خاطره باز .. یعنی .. "بتونی رها باشی" اونحد از کرانه ها رو از سر طی کنی.. و سربلند پیش خدا باشی...

پ ن : روزهای سخت زندگیمو دوست ندارم.

پ ن : پای خاطرات آدمها که میشینی... بیشتر باورت میشه که "این دنیا امتحانکیه فقط" و زودی تموم میشه. همین/.

پ ن : نمیدونم کیا این "بی رگ" ها رو تایید صلاحیت و گزینش کردند واقعا... موندم.

پ ن : بگو مرگ بر "کاخ سفید"

دوچرخه

خاطره باز ۱۴۰۵/۰۴/۱۳ 7:44

پسرک می فهمید... چون می دید... برای بزرگتره این دومین بار بود که دوچرخه خریده میشد! اونهم یک دوچرخه 26 نوِ نو! با قاب زنجیر کامل و ترک بند دو ستونه و زنگ و رینگ برگشته لب گرد و گلگیرهای قایقیِ خط دار... و برای کوچیکتره... یه دوچرخه کوچلوی صندلی راحتی دار زرد و سبز با فرمون دسته موتوری و نوارپیچی شده و سه تنه... یادش میاد قبلنترها یکی از همین سه تنه های طوسی با فرمون کورسی برای بزرگه گرفته بودند که دیگه پنچر منچر و لاستیک خراب شده بود حالا که مناسب قد و سن پسرک شده بود حتی درستش نکردن براش و همونطور خراب پراب گاهی باهاش دور دور میزد روی طوقه اونم بین اونهمه بچه های دوچرخه سوار محله... آخرش نمیدونم اصن چی شدن دوچرخه ها... چون یه روز دیگه پسرک نبود که بدونه عاقبت چی شدند!!!

+عکس اون دوچرخه طوسیه هسش.. هنوز.. من دیدمش! با همین چشمام.

+هر عاقبتی به حدّ دوست داشته شدن بر میگرده

+اگه حتی "نمیشه" لاقل هر هفته خاطره ای "از زندگی" داشت... پس همون بهتر که اینطور بیمارستانی بودن. لاقل یه معنائی به زنده بودن میده.

خیال

خاطره باز ۱۴۰۵/۰۴/۰۷ 12:21

کاش..

به "خیالی" که منَش بود... آن قطب وجوب... افق و دید...

شده کانون همه ی خاطره ها از جنس وجود...

زندگی کافی نیست...

"عشق" باید ورزید... "بی دریغ" ... "بی دریغ" ... "بی دریغ تر حتی"... باز ...

آه...

بیوگرافی
خاطره باز

همین
.
آخرین نوشته‌ها
آرشیو موضوعی
برچسب‌ها
نوشته‌های پیشین
پیوندهای روزانه
دوستان