پریشان

منی گر بوسه باران تو بودن !!

صبحِ آخرین روزِ دو صفر

خاطره باز ۱۴۰۰/۱۲/۲۹ 8:0

 

و گذشت

همه ی آنچه نگفتی و دلم سخت شنید

و گذشتم

 

 

پ ن : خاطره باز ... یعنی ... "ویس"

پ ن : گفته بودم که شبی بوسه زنم بر لب تو      شبی آغشته کنم عطر تنم با تن تو

پ ن : بی دریغ ... مثل آب نطلبیده

پ ن : قَرنی که گذشت ...

پ ن : "دلبهار" با صدای حداکثری ... و چشمهای نمناک ..

پ ن : کف دست چپم می خاره

پ ن : کاش بدونم الان دقیقا توی آلمان چه اخباری و خبرهایی هست

پ ن : دوتا تخت یک نفره

پ ن : دور دور ، تنهایی ، گریه

پ ن : بلاک؟

پ ن : هیچ وقت دلت برای خودت سوخته؟!؟! عمقیا  ...

پ ن : میگن توی بهشت حوریا مسابقه رقص میدند برای اینکه اول مهربانی کنند

پ ن : کاش بشه که دیگه دلم از هیچ رفتارِ کَجی نگیره

پ ن : شهر زیر پای چشمها... برف گرفته تمام صحرا را ... سرما "شو"  گرفته ... درهای ماشین تا انتها باز ... بخاری روی آخرین خط قرمز! ..  صدای سیاوش می پیچید ... جای پاهای روی برف ... گوله برفی های سرد ... همینقدر "سرد" ... اونقدر که بیدار میشی از لرز ...

 

 

دَربیکلاسیپولیس

خاطره باز ۱۴۰۰/۱۲/۲۷ 10:9

 

از دو هفته پیش شروع کردند این "بیکلاسیپولیسیا" ... داوری ... میدونستند راهی به جائی نمی برند!!! بازی رو که آنالیز میکنی لاقل یک پنالتی دقیقه 8 به نفع استقلال گرفته نشده و میبایست همون ده نفره میشدند با آرنج زد توی صورت هافبک استقلال! اگه این اتفاقها برعکس بود الان حکم اعدام میدادند برای داور نه؟؟؟

از همه بدتر : رفتار ناشایست و دور از شخصیت و شان کشور و فوتبال لیگ برتر و تیم و هوادارانی که شاهد رفتار سرمربی تدبیر و امید پرور سرخ بود .. کیه که ندونه چطوری شده که یه تیم 5 بار پشت سر هم قهرمان شده اونم توی ایران!!!!!

کیه که ندونه و ندیده باشه اینقدر داوری های لیگ برتر به نفع این "بیکلاسیپولیسیا" بوده که کلا دیگه شده ضرب المثل "خوبی که از حد بگذرد نادان گمان بد کند" و "لطف مکرر میشه حق مسلم" حالا دیگه کلا منتظرند همه ی داوریها به نفعشون باشه .. از بازی های آسیایی گرفته که دیگه گزارشگر توی پخش زنده گفت: "فکر کردند اینجام ایرانه که هر زمین خوردنی رو براشون خطا بگیره؟" ... "بازی ژاپن و رامین نارضاییان و زخمی که به دل کی روش و کشور زد" رو که هیچکی یادش نمیره که ... کلا این "بیکلاسیپولیسیا" اینقدر که درگیر داوری اند درگیر تاکتیک نیستند!!

من که از نتیجه راضی نیستم! استقلال باید می بُرد! ولی داور نگذاشت هرچند که درک میکنم واقعا تحت فشار بود و این حجمه از فشار از 2 هفته قبل روی کولینا هم بود .. مثل بازی آرژانتین انگلیس جام جهانی 2002 .. اشتباه می کنه! این روش "این ها" است ... ولی ..

 

 

پ ن : باید بنویسم : کتاب "همیشه پای یک پرسپولیسی در میان است"

پ ن : استقلالی "سه آتیشه" ... چقدر دوس داشتنی!

پ ن : با حامد کلی حرف زدیم ... بهش گفتم "اون قسمت از بدِ اخلاقشو" .. انشاله موثر بشه

پ ن : ساعد دستام درد میکنه

پ ن : پایانِ قرن! پایانِ من! به نظرم 401 رو باید خط بکشم روی آن یک "اولویت" ... من اونشب در جاده ویندن ... من اون عصر رگبار خاطره ها ... من اون "نیرنگ" و بر فراز گردنه ی ای سرد و شب! ... لاقل به خودم ثابت کردم که میتونم از اون یک "اولویت" بگذرم ... شایدم اینه که: "خدا دوست نداره که من یه چیزی رو زیادی بخوام" ...

پ ن : "عقب مونده"

 

 

چاقو کِش

خاطره باز ۱۴۰۰/۱۲/۲۴ 23:5

 

چاقو کِش

 

می بَری

همه ی روزهای باقی مانده را ...

آنسان که پیشتر بُرده ای ... خاطره های زخمی و مجروح را ..

این شهر دیگر زورش به به آن دشنه نمی رسد!

خون می چکد از پنجه هایی که "مهربانی" ساماند ..

پرچمت بالا!

خیالی نیست این سرازیری را .. از عمر .. "دنده خلاص" ..

من "عادت شده ام دوش کش بغض طویل"

به درازای همه فاصله ها ..

حالِ من دستِ خودم نیست!

قصدِ این ویرانه از آوارِ عشق، سخت "بی رحمیست"!

تو فقط "راحت باش"

بی خبر از من و از زخم دل و "هفتم" باش ...

چلّه بُگشا "فاتح"...

دشنه دشنه ...

منِ کور و منِ کَر ، کعی لایق!

چشمه ای باید گَشت...

پُرِ از خیره به تنهائی من ! بی آلایش ..

مرزِ تقدیر من اینجا رمقی نیست دگر!

نفسی نیست ثمر!

بسته امید پرستار به روی همه ی پنجره ها باز هوایی تازه!!!

و فُتُوَّت بیدار

این هوا منتظر آن "ناجی" است ..

 

 

 

پ ن : خاطره باز .. یعنی .. "دنده خلاص" ...

پ ن : بی آب و دانه .. بی دیدن و شنیدن !

پ ن : اوکراین! من رو یادِ ایرانِ زمان جنگ جهانی دوم می اندازه ... روسها از شمال .. آمریکا و انگلیس از جنوب! دولتِ بی عزت نفسِ وطن فروشِ غرب زده! ... "واضحه اگه چشمهایی بخوان که ببیند" !!

پ ن : نظام مهندسی : گرگ دره .. .صد رحمت به مراد بیک و حسام بیک ..! "کاش مرصاد کمکم کنه تا بنیه ای دره رو گِل بمالیم .."

پ ن : خسته و تنهام. این ظلم بزرگیه به من .. حق من این بُعد نبود!

پ ن : (ادامه پ ن قبلی): خدا کلا دوست نداره که آدمی یه چیزی رو زیادی دوست داشته باشه! این خیلی سنت جالبیه ها ... یک عالمه مثال براش دارم ولی خدا بَری از مثاله ... وای خدا دوستت دارم .. ضعف از منه میدونم! کاش بتونم "اونطوری" باشم که خداجونم تو خشنود باشی.

پ ن : نماز .. با مٌهر ِ کربلائی .. پُر از پی نوشتهای اساسی ..

پ ن : تو میدانی هوایِ یادِ مشهد ... شهیدی را برای تو دلم تنگ

پ ن : هیچ کس برای همیشه زنده نیست

پ ن : سید جمال الدین اسد آبادی: اسلام دیدم مسلمان ندیدم! .. مسلمان دیدم اسلام ندیدم! خوبه نظام آموزش پرورش کشورم حیا کنه ... و رها کنه این سیستم ِ داغون رو .. و .. فکر کردن رو به جای کپی پیست کردن افکار نهادینه کنه .. آحاد یاد بگیرند آنقدر قرآن رو بخونند تا بتونن خودشون تحلیل کنند و خداوند خودش توی قران فرموده هرکسی را به اندازه ظرفیتش عقوبت می کنه! یه زمانی همه بی سواد بودند ... حالا همه سواد دارند و مسئولند بخاطر پیروی های کورکورانه ... دقیقا اونایی که به شعار "ازادی حجاب" و "تسلیم آمریکا" شدن رای دادن .. حق ندارند طلبکار باشند که چرا وضع شده "جهنم روحانی" که هیچ! بدهکارند به همه ی اونها که به این بی تدبیری و بی امیدی رای ندادند... خلاص.

پ ن : میدونم! اونقدری دوس داشته نمیشم که لایقشم...

پ ن : لبه های علم .. دشمنِ چندم!! غرق نگاهِ مردم ... دشمنِ چندم!!

پ ن : کربلا منتظر ماست .. بیا تا برویم ..

پ ن : 1402 ... یا 1404 ... سال سقوط ... سال فرار .. سال گریز و انتظار .. "صهیونیست" آماده باش.. "سلیمانی" یک سردار بود ... اما .. "تفکر و ایدئولوژی و بشارتش" یک ارتش!

پ ن : مشکل اصلی اینجاست: همه دنبال وسیله اند برای اینکه برسند به اهدافشون... فقط همین!

پ ن : چهارشنبه سوری آخه چیه!!! این چه رویکردیه با دولت برای جمع کردن این افتضاح ِ رسمی!!! چاقو دست بچه 2 ساله باشه بخای بگیریش باید یه چیز جاش بدی دستش .. خب " چهارشنبه بوسی" رو بدین دست بچه ها ... بخدا حله ... دیگه خطر که نداره هیچ! یه چیزایی داره نگفتنی .. نپرسیدنی ...

پ ن : محبت کردن .. بلدی میخواد ... همونقدر هم "محبت دیدن" هم بلدی میخواد ... وای یاد کتاب "وضعیت آخر" می افتم... توی این باینری به قوه ی 2 ... چهار حالت بوجود میاد که فقط و فقط وضعیت آخر درسته .. وضعیتی که (بلدی-بلدی) باشی ...

پ ن : آخرین تیرِ در چله ...

 

 

 

 

 

 

رنج

خاطره باز ۱۴۰۰/۱۲/۱۸ 19:8

 


و رنج من نه در چشمان تو بلکه از چشمان توست ...
در هزار توی زندگی!!
میانه ای از آینه های تووو به تووو ...
و هیچ نگاهی از تو نیست!
من این رنج را بوسیده ام... از کرانه ها تا کرانه ها ...
و هیچ دیگر تلنگری که هیج!
شاید
"مرگ" هم بیدار نکند مرا از این "خواب"

 

 

 

پ ن : خاطره باز ... یعنی ... "مرگ هم بیدار نکند مرا از این خواب" ...

پ ن : به او که چشمه ی واژه های بیدارِ مرا خشکاند ... "حالا راحتی" ... پر از نورهای بیشتری از خورشید ... "میبینی"

پ ن : خورشید های اساطیری

پ ن :

تشنه ام مثل کویر

و پر از زخم ز دلتنگی تو

همه جا تاریک است

و سکوت می تازد

روح من خسته از این گردش بی وقفه ی عمر

به خدا می ترسم

که بمیرم و زود

نکند باز نیائی به سراغی .. از این تشنه پرستوی سپید

که سفر کرده ز آنسوی حقیقت به سرای تو خیالی ز بهشت

و پریشان .. ببین

آریا .. تشنه اَمَت مثل کویر!

چشمه باش و تو بجوشان مهر بی حد حصار

پَر بده باز به پرواز خیال

به زمان و به مکانی که پُر از یک خلاء ثانیه ها باشد و طول

بچشان کام مرا

که سزاوار سهیل است یقین

و همین!

 

پ ن : خاص و خیص و مخصوص و خالص و بی آلایش و بی آرایش .... .... "اینه که فاصله ها رو .. نمیشه با گریه پر کرد ..."  

 

 

من پیش از تو

خاطره باز ۱۴۰۰/۱۲/۱۴ 13:12

 

من پیش از تو

صفحه 152، این دفعه سومه که چشمام نمناک شد... حتی اشکم .. در اومد ... "دیگه زورم به چشمام نمیرسه" ... همش تقصیر این حس افسانه ای هست .. همه ی همش ... آخه دِ لعنتی ... این چه احساسیه .. "عشق" ... جوهره ی هستی ... که گُم شده دقیقا "ابزاری" در دست آدما برای نیل به خودکامگی .. نیل به اهدافشون ... نه مثل من.. نه مثل کلارک ... "لوئیزا کلارک" که ویل "لو" صداش میزد .. دختره ی بی همه کمالاتی بجز سرشار از اکسیر "عشق" ... آره .. من دیگه زورم به چشمام نمیرسه ...

صفحه 208 توصیف تجربه ی کنسرت ! راسش من تاحالا کنسرت نرفتم. دوستم "ف" میخواست منو ببره ولی قسمت نشد. توصیفش عالی بود و من احساس غریبی دارم که چرا هنوز کنسرت رو تجربه نکردم... وصف ... صدای سه بعدی ِ زنده!

وای صفحه 209 ... جمله کلارک به ویل: "ممنونم که مرا بردی" .. واااااااااااااااای موهای بدنم راست شد.. به خدا ... یاد کارتن "ماشینها 3" افتادم... استیو مک کوئین .. یاد دکتر هادسون میکنه و کاری که براش کرد .. حالا نوبت اون بود .. باید شمارش رو میداد به کروز رامیرز.... ... باید زندگی ببخشه ... وای... چه حسیه .. "زندگی بخشیدن" ... این چیزیه که دیگه فقط توی افسانه ها هست .. آدما خودخواه تر از اونی اند که "زندگی بخشی" کنند...

صفحه 210 : دِ لعنتی دشنه از چشمای من بر دار ... "من فقط ... فقط می خواهم حس مردی را داشته باشم که در یک کنسرت شرکت کرده و یک دختر قرمز پوش هم همراهش بوده و گردنش را میانه ی جمعیت بوئیده ... حداقل برای چند دقیقه بشتر " .... باید "سنگ" باشی .. از جنس "آذرین" که اشکت در نیاد ... خوشحام که هق هق ام رو همکارم نشنید... سخته وسط جمع گریه کردن .. "یواشکی" .

و لعنت به اونی که "فیلم" رو اختراع کرد ... و حس ناب کتاب خوندن رو از آدمای "مصرفی و تن پرور" گرفت.

صفحه 215 : اولین نامه ویل به لو .... "فقط دیگه وقتی زور آدم به چشماش نرسه این حس رو میفهمه" ... شعاعی از محبت ... گاهی جهانی رو کیمیا می کنه ... فقط شعاعی .... مثل حس مرصاد که خوب میدونی مگه نه؟ "."

صفحه 231: آخ .. جوراب شلواری زنبوری ... سفارشی ... "کسی که دیگر زورش به چشمهاش نرسد" این محبت را می فهمد .... او که "بی محبتی" بسیار چشیده باشد ...

صفحه 246: ویل: "میدانی لو ... هر روز به این امید که تورا ببینم بیدار می شم".

صفحه 274 : ویل: " بیا و فقط برای رضای خدا بنشین کنار من کلارک .. آنجا تو از من دوری .."

صفحه 282 : ناتان: " ببین لو، ویل فقط هر کاری را انجام میدهد تا تو خوشحال باشی ... " مقصود ناتان واضح بود! لوییز دیگر نمیتوانست فکر کند که خودش بوده که جانفشانی کرده!! وای چه جنگ مغلوبه ای.. قرار بود لوئیز کسی باشد که ایثار می کند ... اما داستان و ورق کاملا برگشته بود ... وای خدای من .. "عشق" عجب اکسیر کیمیاگری هست ... چه می کند با قلبهای آخته از نیامِ خودخواهی... وای خدای من .. ممنونم که منو به این "درک" رسونده خداجونم. ممنونم.

صفحه 299: شاید اوج کتاب ... قرار بود لو به ویل زندگی ببخشد ... اما ... در هر وازه ای لو اعتراف میکند ویل زندگی ای به لو بخشیده که مگوی!!

صفحه 302: دستمریزاد به این نویسنده (حتی مترجم)! که اینگونه میتونه احساسات خواننده رو منقلب کنه. آدما به روزهایی میر سند توی زندگیشون که هر چیزی رو میتونن به خودشون تطبیق بدند... حکایت منه و این صفحات ... ...

صفحه 321: "دوست داشتن" ، "عشق" ، تنها موجودیتی از آفرینش (شاید جوهره و اصل و منشا آفرینش) که قدرت و ارزشش حد بینهایت را معنی می کند ...

صفحه 330:  فقط گفت: "دلم برایت تنگ شده" ... و من ... چشمام بهاری ترین ابرهای موسمی مدیترانه ای رو ویترین کردند ...

"تمام"

 

 

پ ن : خاطره باز ... یعنی ... "آمده باشد که بسازدت ... ولی بسازیش ... برایش"

پ ن : چه خوب است اگر کسی خیالش از پی "آپیدن" وبت باشد ...

پ ن : میفهمم برای کسای که "حق انتخاب" دارد ... چقدر سخت از گذشتن از "هزینه ی فرصت" اگر بفهمد

پ ن : کتاب... واقعا بهتر است.

 

 

زور

خاطره باز ۱۴۰۰/۱۲/۰۹ 23:46

 

بخدا یاد خواهم گرفت

مُردن را

حالا که دیگر زورم به چشمانم نمی رسد ...

و پای هر "احساسی"

نمناک می شوند بی اجازه !

 

 

پ ن : خاطره باز .. یعنی ... "من مُرده .. تو زنده " به حسرتهایم خواهی رسید...

 

 

سرعت

خاطره باز ۱۴۰۰/۱۲/۰۴ 18:24

 

سرعت عمر از سرعت زندگی بیشتره ... خیلی بیشتر .... اینو حتی انیشتین هم کشف نکرد!! حالا هعی آسمون و ریسمون بباف

 

 

 

پ ن : خاطره باز .. یعنی ... "مرگ تدریجی یک زندگی ... از دویدن دنبال عمر..."

بیوگرافی
خاطره باز

همین
.
آخرین نوشته‌ها
آرشیو موضوعی
برچسب‌ها
نوشته‌های پیشین
پیوندهای روزانه
دوستان