مرام
خاطره باز ۱۴۰۰/۱۰/۱۹ 20:57
تقصیر "من" اگر نیست ...
چرا این همه تقدیر "سزاوار مرام" محروم است؟!!
پ ن : خاطره باز ... یعنی ... "خاطره باز" ... مثل خورشید که "میسوزه" ولی همه فکر میکنند که داره می تابه
پ ن :
توی خیابان ما یه زن و شوهری هستند که هر دو "دکتر" اند و مطب دارند... هر صبح یکی یک ماشین شاسی بلند میان جلوی مطب پارک میکنند "مبارکشون باشه حقشونه که بعد بیست و اندی سال درس خوندن این حداقل رفاه اجتماعی رو بچشند" .. اما .. حرف من اینه "مسئولیت اجتماعی" چرا ندارند؟ نکردند مطب رو توی یه خیابون فراخ بزارند که بیچاره ها که بچه بیمار و مادر ناتوان رو میارن با اون همه درد و این همه مخارج تحمیلی ... لاقل دغدغه ی جای پارک نداشته باشند.. حالا فکر کن اونا که حتی ماشین ندارند چی؟؟؟ یه تاکسی اونجا میخوره؟؟ دربستی هم که مدام بهونه اشه که جای پارک نیست ... این همه پول رو تا کجا می خواهین با خودتون ببرین؟؟؟؟ تا کجا ...
پ ن :
این وظیفه ی ما مهندس هاست که برای دیگران شغل آفرینی کنیم .. رونق اقتصادی ایجاد کنیم... به سهم خودمون در تعادل افزائی بازار مصرف و عرضه قدمی برداریم ... مگه ما مسئولیت اجتماعی نداریم؟؟؟ همش که مسئولیت های مدنی و قانونی نیست !! ... اینه که حالا حالا ها فاصله داره کشور من تا اون جامعه ی تکامل یافته ... تا روزی که آحاد جامعه "مسعولیت اجتماعی" پیدا کنند. نه مسئولیتی جیبی ...
پ ن :
دلم واقعا گرفته. خیلی ...
بس که تنهام
توی همه چیز
دارنده شلوغ ترین تنهایی ... نه که نخوان اطرافیانم که هم تکاملی ای کنند .. نه ... بعضی نمی تونن! بعضی مرامشون نیست! بعضی شرایطشون نیست! بعضی اعتقادی ندارند! بعضی ...
پ ن :
می ترسم که "دلم بمیره" و دیگه نتونم دلی بسوزونم...
پ ن :
چشمانم از شیشه ی شب زده اما کِز کرده ی ماشین ... تو را تا آخر پیچ بدرقه کرد ...
انتحاری ز خداحافظی هم تجربه کردم!
غبطه ای ناهمگون .... جنس گلی از گلهای بهشت ... حدّ سهم من از این بیشتر از رایحه هاست ...
و پریشانیِ شب !
دور ِ قمرِ قرصِ نقاب بَر زده ی مآه ... بی بَزَک ... طعنه زده به همه دژخیم ، از افسونیِ شهر ...
پُشت آن پیچ، سر کوچه ی مُلا ... که اذان از قفس ناقوس حقیرش خاموش بود !
دلهره ی وَجد سرآمد زدن از خاطره ی یک تصمیم!
غمِ تقدیر که پیچیده میان غل و زنجیر
و کمی اطمینان...
طُرِّه را بآد مَدِه !
قدحی شعر مرا نوش بده زآن شبِ تفسیر به ناب
که فرا رفته فرو ریخته ز سمتی "بیتاب"
تو ندیدی ولی
شهرِ چشمان منی را که پُر از حسرت دیدار تو "سوخت"
مثل خورشید... که هنوز .. می سوزد ...
تا ابد خواهد سوخت
همین!