رادُّنی کوچ کاها
رادُّنه کوچ سونا
دُ بی سُم بی خَبَل
بارِگَل .. اُهُهو ... بارِگَل ...
آیی هِه چاندُنی
موچ سِه گِهِ نِ گَهی
مِرِگَلِ مِرِگَل ...
بارِگَل .. اُهُهو ... بارِگَل ...
گاتاهو گا پاتا
پاتُ گاها گهی
دِل نَ دیه مِرِه
ساتُ چاهُ گهی
یِک اشارایِهِ ... دِل پُگارایِهِ
اِستِک چورایا نَظَل
بارِگَل .. اُهُهو ... بارِگَل ...
بارِگَل .. اُهُهو ... بارِگَل ...
پ ن : خاطره باز .. یعنی .. "بارِگَل .. اُهُهو ... بارِگَل ..."
پ ن :
ماه چیزی گفت
و شب هم شنید
تو نشنیدی مگه؟
که گفت "عاشق شو"...
مهتاب اومده تا بگه
به خیابان و خونه من تا بگه
ای بی خبر! : "عاشق شو"
چه می تونم بگم
چه کار می تونم بکنم
این چیز عجیب چیه
که اتفاق افتاده برای دلم!!
یک اشاره کافیه که دلم دیوانه بشه
که میگه با یه نگاهی دزدکی از او "عاشق شو"
"عاشق شو" اوهوهو "عاشق شو"
نمیتونم توصیف کنم ولی
مطمئنم یک نفر هست
اون یه جایی توی رویاهای منه
اما نمی تونم ببینمش
من اینجا هستم اون یه جای دیگه است
پس این صدای کیه که میگه:
"عاشق شو"