پریشان

منی گر بوسه باران تو بودن !!

ترسیدن

خاطره باز ۱۳۹۹/۰۹/۳۰ 18:42

 

من از

"ترسیدن"

... هرگز هرگز هرگز ...

"نمی ترسم"

!!

 

 

 

 

 

پ ن : خاطره باز یعنی "نترسی" به همین واضحی! همین.

تریستان و ایزولد

خاطره باز ۱۳۹۹/۰۹/۲۶ 19:48

 

از اثرات شاهنامه خوانی نیست! من هرموقع که دلم مثل سیر و سرکه برای "عشق و عاشقی" می جوشه... باز این فیلم رو نگاه میکنم. ولی قصد کردم هرگز دیگه کاملشو نگاه نکنم... فقط تیکه تیکه .. و الان که از اولش شروع کردم و تا نصفه رسیدم .. دقیقا تا اونجا که میان بُهت و تردید ایزولد که تریستان برنده ی جایزه ی همسرش شدنش، بشه اونم در جنگی گلادیاتوری که خیلی جذاب ساخته شده ... و جمله ی "آیم یورز...." و پاسخ "نات ایزولد... تریستان آراگون هَز وون یو تو  کینگ آو آنگلَند" ... ... ... آره دقیقا تا همینجا و ... سخته  آلت و اِف چار بزنی بعدش ... سخته ... ولی زدم...

اگه درام عاشقانه می خوای "یالا" این جلوه ای از خون و عشقه ... من بارها کل این فیلمنامه رو توی ذهنم باز نویسی و ساختماندهی کردم... دلم میخاس اونقدری پولدار بودم که درامی که مد نظر خودمه از محتوای این فیلم رو میساختم! هرچند آخرِ جفتشون قراره تریستان بمیره ... کشته بشه ... "اونوری که من دلم میخاس همیشه" ... پُر از پرچمی مفتخر از خون و عزت نفس و ایثار و شهامت ... پر و لبریز از "عشقی عاصی" ... از "تنهائیِ فهم" ...

 

پ ن : دلم میخاد "کُشته بشم" ... "تریستان آسا از عشق و وظیفه" ... و .. برایم "گریه کنی" ...

پ ن : بگو به کی بگم گفتنیامو ... ؟؟!!!!

پ ن : خاطره باز ... یعنی ... وقتی کم میاری ... خاطره هات ... برات تپیدنه ...

 

 

 

رگبار

خاطره باز ۱۳۹۹/۰۹/۲۳ 20:30

 

رگبار بود... همین!

اوج  احساس اونجائی که محاله کسی بتونه اونطوری حساسش کنه! "عشق کافی نیست" ایثار باید کرد .. جَنَم باید داشت .. خون باید جوشاند .. عزت نفس باید گماشت ..

 

پ ن : "خاطره باز" یعنی ... صرف فعلی از "خطر" آنقدر تا خاطره ای باشد "خاص" و "مخصوص" ...

پ ن : "شاهنامه" خیلی کُند پیش میره .. خصوص که کارم یه کم زیاد شده .. و سخته .. و سنگین .. و من میخام عمیق باشم توش ... "کنیز ملکه مصر" رو همراهش کردم.. ص 100 رسیدم الان. و یک عالمه حرف دارم از عمق دلم براش.. کاش بشه برسم و بگم ..

پ ن : بیشتر از همیشه تشنه ی از دل خوندنم! "بنویس" ...

پ ن : شیراشیرو .. پهلوانای دوست داشتنی من اند که توی شاهنامه متاسفانه توصیف کمی دارند.

پ ن : دیشب... اونهمه "خلاقیت زدم و تاریکی و گل و کادو و ...." و شب فهمیدم که همه اش خیال بوده و خیال و خیال و خیال ... صبح از شدت کمر درد و بیتابی و بی خوابی .. رفتم چٌمباتمه زدم پای بخاری ... تا بسوزه ... لاقل از حرارت شعله های "ناخاکستریش"...

پ ن : گاهی به لبهایی فکر کن که بوسیدی. به شهد علاقه. به لحظه های نور. به آن چند ثانیه فکر کن که چشمها را بسته بودی، آتش در رگ هایت می دوید، و در مصاف حماسی لبها پرنده شده بودی، بدون پر و بال و بدون شوق رفتن... روزگار مرگ آلودی است. حتما گاهی به زندگی فکر کن. مخصوصا قبل از خواب. که یاد گرفته ام خوابیدن، شکل کوچکی از مردن است. همان طور که فکر کردن به محبوب، شکل کوچکی است از زیستن.. (این خاص و مخصوص منه)

 

 

سرنوشت تشنه ی عشق

خاطره باز ۱۳۹۹/۰۹/۱۷ 18:41

 

شاهنامه ایرانی (فردوسی)

4- تهمورس

حالا دیگه شعرِ فردوسی رو خوندن برام شده تقریبا شبیه روانخوانیِ نثر! گویا و لطیف و شیرین. پادشاهی تهمورس که فردوسی توی 4 صفحه سروده رو باید ازش یه فیلم سینمائی در حد "گلادیاتور" ساخت. زمانه  ای که ریسندگی از پشم گوسفند و بافتن لباس اختراع میشه، آموزش حیوانات و پرورش حیوانات رسم میشه، زمانه ای که پس از یه جنگ بزرگ بین سپاه تهمورس و دیو ها، که با پیروزی تهمورس توام میشه، دیوهای اسیر شده بهش میگن اگه به جان ما امان دهی به تو سود خواهیم رسوند، تهمورس بهشون امان میده و اونا به تهمورس خواندن و نوشتن یاد میدن و نه فقط یک زبان بلکه سی زبان از جمله فارسی و تازی و چینی و هندی و تاجیک و رومی و سغدی و پهلوی و غیره و  غیره ... (به نظرم مقصود از دیو در شاهنامه جنیان بوده چون به استناد تواریخ مذهبی از ابتدای افرینش تا بعد از حکومت سلیمان و داود جنیان روی زمین هویدا و آشکارا بودن و بعد از اون از چشم انسان نادیده می شند)

5- جمشید

پادشاهی جمشید به قلم فردوسی مثل تیرِ از چله رها شده در رشد و نمو جامعه است! از دوختن لباسهای وزین و طراحی و ساخت کلاه خود و جوشن و زین ، به کمک دیوها و اختراع گِل و کشف گَچ و ساختن کاخ و دیوارهای رفیع، استفاده از گیاهان داروئی در درمان،  ساختن کشتی و سفرهای دریائی و تفکیک طبقات اجتماعی بر اصول شغلی موبدی و پیشگی و جنگاوری و .. و پایه گذاری آیین نوروز و جشن باستانی سال نو تا آنقدر نوآوری و تازگی که جهان قبل از اون به خودش ندیده (شاید منظور فردوسی حکومت هخامنشیان بوده) تا آنجا که جمشید "منم" میزنه! یعنی ادعای نعوذباله خدایی می کنه! و این ناسپاسی اونو از عرش به فرش میاره ...

منی چون بپیوست با کردگار                          شکست اندرآورد و برگشت کار

چه گفت آن سخن گوی با فَرّ و هوش                 چو خسرو شدی بندگی را بکوش

به یزدان هرآنکس که شد ناسپاس                     به دِلش اندر آید ز هر سو هراس

به جمشید بر تیره گون گشت روز                    همی کاست آن فر گیتی فروز

6و7 مرداس و ضحاک

مرداس پادشاهی بود که دوره پادشاهی کوتاهی داشت و در آن دوره کوتاه دوشیدن شیر گاو گوسفند و بز و  استفاده از آن را برای مردمانش فرهنگ کرد اما او را پسری دلیر و نابخرد بود به نام ضحاک که از داستانهای پُر آوازه ی شاهنامه فردوسی است.  نظمِ داستانی چگونگی فریفته شدن ضحاک به دست ابلیس و کُشتن پدر و گوشتخوار شدن ضحاک و روئیدن دو مار سیاه روی کتف های ضحاک از جای بوسه های شیطان ِ خوالیگر و خورانیدن مغز انسانها به مارها برای آرام نگه داشتنشان به توصیه شیطانِ در قالب پزشک و پدید آمدن خروش در گوشه گوشه ی ایران از این ظلم بسیار زیباست. در پایان این قسمت فردوسی داد وصف میده از سرآمدن روزگاری که جمشید برای ایرانیان پی ریزی کرده بود.

به خون پدر گشت همداستان                           ز دانا من شنیدم این داستان

که فرزند بَد گر شود نَرّه شیر                          به خون پدر هم نباشد دلیر

مگر در نهانش سخن دیگر است                      پژوهنده را راز با مادرست

(گفتار فردوسی توی این سه بیت بی نظیره به نظرم، مصرع دوم دو تا قول میتونه داشته باشه اول که ضمانت درستی ِ کُشته شدن پدر به دست ضحاک هست و دوم تاییدیه هست برای دو بیت بعدی که: فرزند بَد تا کجاها میره و مصرع آخر تلنگری به خواننده می زنه که راز بَد بودن پسر رو باید از مادرش پژوهش کرد- شاید منظورش حرامزادگی بوده- البته این نظر منه) ضحاک دو دختر باز مانده از جمشید به نام های آرناز و شهرناز رو به حرمسرای خودش برده.

ضحاک ماردوش

چقدر داستان خواب دیدن ضحاک و مشورت با آرناز و جمع کردن موبدان و بخردان و جادوگران و اخترشناسان برای تاویل خوابش شبیه داستان فرعون و موسی(ع) هست!! ضحاک می فهمه که "فریدون" قراره به دنیا بیاد و تخت و تاج اش رو بگیره ازش. حالا دیگه شب و روز نداره "واژه ی لاژرود" که فردوسی استفاده کرده معنی دقیقشو نمیدونم. احتمالا معنی سیاهی و تباهی و کبودی بده... وقتی فریدون  به دنیا میاد مادرش "فرانک" اونو پس از اینکه سه سال از شیر گاو توسط باغداری نگهداری کرده به کوهستان میبره و به پیردانایی میسپاره تا بزرگ بشه و سفارش میکنه که این پسر قراره بزرگمردی باشه. و سرانجام بعد از "دو هشت" سال + سه سال در باغ و بیشه روی هم فریدونه 19-20 ساله میاد و از فرانک اسم و رسم خودشو می پرسه، فرانک میگه که "آبتین" نام پدر توست که از تخمه ی تهمورس پادشاه بوده و ضحاک بعد از اینکه تورو پیدا نکرده اونو کشته و مغز سرش رو برای مارها خورش کرده. و فریدون رو سفارش میکنه که جوانی نکنه و ضحاک رو نمیشه که هفت کشور براش لشکر می فرستند رو به سادی از پای در بیاره. و دادخواهی کاوه آهنگر که دیگه گفتن نداره:

بدان بی بها نا سزاوار پوست                          پدید آمد آوای دشمن ز دوست

و فریدون با انبوهی از مردم ظلم دیده و جوانهای البرزکوه (همانها که قرار بوده خورش مارها باشند) از اروند گذر می کنه و به بغداد (سمت بیت المقدس) میرسه جائی که کاخ ضحاک هست و وقتی کاخ رو فتح می کنه می بینه ضحاک فرار کرده. شهرناز و آروناز رو میاره پیش خودش و اونا میگن از ترس جانشون با ضحاک بودن. و فریدون اونا رو تصاحب میکنه چون شاهزاده بودند و خوب روی. ضحاک میفهمه که فریدون اونا رو گرفته لباس آهنین می پوشه و همراه سپاه دیو های نَر به کاخ حمله میکنه که سپاه دیوها توسط مردم شکست میخوره و ضحاک وقتی میبینه که شهرناز و آروناز پیش فریدون دلبری می کنند و از ضحاک بد میگند خونش به جوش میاد و با فریدون در گیر میشه. فریدون با گُرزی که سرش جمجمه ی گاو داشته به فرق ضحاک می کوبه و اسیرش میکنه. بعد اونو به دماوند میبره و توی یه غار سر و ته آویزونش میکنه طوری که تا اخر عمرش عذاب بکشه. (یه داستان عروسکی ساخته بودند از ضحاک ماردوش که با متن شاهنامه متفاوته – یاد فیلم مردی با نقاب آهنین افتادم که از روی سه تفنگدار ساخته شده بود و با اصل کتاب فرق داشت ولی اون دیگه خیلی فرق داشت – کلا توی ایران هرجا داستان یه کم شمای عشقی داشته باشه... سانسور میشه . اَه به این فرهنگِ تحمیلی ِ تحریفی) جالبه که ضحاک با دو خواهر بوده و خودش حرامزاده بوده به نظر من. این جریان به گفته ی شاهنامه که انگاری گفتارِ تاریخ ایرانزمین از شروع هست در لفافه ی نامهای مستعار وقتیه که هنوز زرتشت نیامده. همیشه میگفتم اصل در کتابه و فرع در فیلم. اینه که نهضت نظام سلطه روی آورده به فیلم چون میدونه در اصل نمیشه انحراف ایجاد کرد ولی در فرع هر غلطی دلشون بخاد می کنند کما اینکه دارند می کنند دیگه!! اگه یه فیلم دیدی که توش حد اعتقادی بالاتر از اخلاق و فداکاری توش بود آفرین داری! "اعتقاد" به محبت (عشق) که جوهره ی ایثار در وجوده مُرده خلاص. خوشحالم که "شاهنامه ایرانی (فردوسی)" رو شروع کردم به خوندن و این فرصت رو پیدا کردم. واقعا خوندنش محشره... و .. ایرانی ها نمیدونن چه لذتی و چه ارتقائی رو در وجود دارند از دست میدن با چشم پوشیدن از این گنجینه ی فوق العاده. یعنی خاک بر سر سردمداران مسئولی که قدر ارزن خون و غیرت ندارند.

 

پ ن : آخ کلی از نوشته های بالا باید اینجا می بود. خخخ ولی این "آنی" ها رو دوس دارم و از اصلاح بدم میاد در کل چون بکر بودن احساسمو خدشه دار میکنه مگه اینکه واقعا اشتباهی باشه یا نقصان. نمیدونم.

پ ن :  کَسی وَر مرا شعر و شوری دهاد            غم و غصه و قصه ها را چه باک    (تُرشی نخورم – خخخ)

پ ن : خوب میدونم که این "خلاء" بزرگترین و عمیق ترین امتحان زندگی منه! چه بده که آدمی بدونه که چقدر ضعیفه و تنهایی از پسش بر نمیاد ... "خدایا کمکم کن" من میترسم.

پ ن : از خودم خسته ام.

پ ن : "خاطره باز" یعنی: بیا باز خاطره ای بسازیم ... بیا خاطره بازی کنیم ... بیا حرف بزنیم ... بیا ... "بخواه"...

پ ن : الان بالای چهارده روزه که کمرم تیردرد می کشه .. تقصیر کیه؟ آقا مسئولین چرا پاسخگو نیستند! اینم شد وضعیت اقتصادی اجتماعی؟؟

پ ن : تقریبا یکسال و نیم دیگه مونده تا جام جهانی 2022 قطر! داشتم فکر میکردم هر طور شده باید هزینه لاقل بیست روز قطر بودن رو برای خودم و خاطره ای که خواهد شد این عطف از سر نوشتم ردیف کنم. این بهم امید و قوت و انرژی میده! من میتونم. مطمئنم. اگه شده همه اش رو نون خالی بخورم و آب معدنی... من باید این "خاطره" رو توی سرنوشتم داشته باشم...

پ ن : وقتی که نوشتن زیاد میشه ... "یه چیزی کمه" ... و اون "کم" از باهم بودنه که به "کفایت" میرسه ... اینه که میگن "یکدست صدا نداره!"

پ ن : دلم می خواست "گل محمد" بودم توی کتاب "کلیدر"... اگه من "یاغی" ای بود جای اون ... وساطت ستوان رو می پذیرفتم و یه باج که از گُرده ی خان ها کشیده بودم به دولت میدادم و "خان" میشدم بعد دست زیور و مارال رو میگرفتم و برای مَدگُل یه عالمه خاهر برادر میاوردم و آنچه از داد رو که اگه در سطح سرزمینم نمیشد در محدوده ی خانی ِ خودم به مردم روا می کردم. آره ...

پ ن : ایران رو دوست دارم "خیلی". ولی از نهضت "روحانیسم" و این "جهنم روحانی" و تدبیر "بی عزت نفسی" بیزارم". اصل مشکل کشور من گماشتن بی تدبیرترین آدما و بی خون ترین وجود ها و بی احساس ترین روح ها در مساند تصمیم گیری و خط مشی گذاری اجتماعی اقتصادی فرهنگی کشورمه. آهای "من"!... یادت باشه که مجوز نشریه الکترونیک بهت ندادن چون "دلت یه عشق خاص و خیص و مخصوص و خالص و محرمانه و همیشگی و فهمیده و پرایثار و پرشور و پرشکوه و پرسادگی و بی آرایش و بی آلایش و لبری از دلتنگی و سینوسی و کسینوسی و ... و ... می خواست" ... اینه که لایقشم که بشم "خاطره باز" نه؟؟؟؟

پ ن : آنقدر درگیر ِ اشتیاق با تو بودنم که دیگر حتی "خواب نمی برد مرا" .. مانده ام حیرانِ این احساس... این همه تشنگی چرا؟!!  

پ ن : غم چشمان آهو را تو می فهمی .. عبور از نور جادو را تو می فهمی .. غریق و موج و پارو را تو می فهمی .. سکوتِ هر غزلگو را تو می فهمی .. تو می فهمی .. تو می فهمی .. تو می فهمی .. .. ..  "آه" که "فهم" تو از همه ی "واژه" ها بیشتر است ..  "تو" سزاوارِ "فدایت شومی" .. .. ..

پ ن : من این "احساسِ بیتاب و تشنه" را .. "زندگی" خواهم کرد .. .. .. تا .. سرنوشتِ تشنه ی عشق .. پرچمی از زخم هایم را بیرق کند! آنگاه .. پیش درگاه احساسم در "پیر ترین روزهای جوانی" سر فراز  و عاری از حسرت خواهم زیست! چرا که قدرِ تپیدنی را تباه نکشیده ام. هر چه بوده اشتیاق از ایثار ... درست مثل آخرین دیدار .. مثل .. سه گانه از ایثار ..

 

 

 

 

شاهنامه ی ایرانی (فردوسی)

خاطره باز ۱۳۹۹/۰۹/۱۶ 19:4

 

شروع شاهنامه

990915

نزدیک چهل صفحه "فهرست"! این اولین کتابیه که قبل از شروعش مفصل و دقیق فهرستش رو خوندم. انگار خودش یه فصل بود و نکته ی جذابش اینه که فهمیدم شاهناLه چقدر گسترده است چقدر شخصیتهای فراوانی داره و تاسف خوردم که با اینهمه داستانهای گوناگون که عناوین فهرستیشو تازه خونده بودم چرا "اداره فرهنگ و ارشاد اسلام ستیزی" و "سازمان صدا و سیمای غیر اسلامی" از این منبع گرانبها استفاده نمی کنند که خودش به تنهایی برای هزار سال لاقل کفایت موضوعی داره در همه ی زمینه های فرهنگی اجتماعی سیاسی اقتصادی و غیره و ذالک... و آخر فهرست وقتی عناوین داستانی به خسروپرویز و یزدگرد سوم میرسه تازه فهمیدم که مقطع تاریخی "شاهنامه" کجاست! واقعا خاک بر سر وزارت آموزش و پروش که وضعیت شاهنامه شناسی ما ایرانی ها اینطوریه.. از اول دبستان تا فوق دکتری هزار بار باید بینش اسلامی و تاریخ معاصر پاس کنیم ولی این منبع عظیم فرهنگی هنری اجتماعی که قطعا تاثیر شخصیتی میلیاردها بالاتری روی پرورش نسل آینده ایرانی داره رو بزاریم کنار! هعی روزگار.. یعنی بشه یه کاندیدی بیاد و شعار انتخاباتیش "رویکرد شاهنامه ای" باشه؟!! و وای بر مردمی که معیار انتخابشون "آزادی حجاب و ورود دختران به ورزشگاه و دوستی با آمریکا" باشه ... ممممم همین.

990916

شاهنامه با مدح پروردگار و آفرینش و پیامبر گرامی اسلام و چهار خلیفه اول مسلمانان و تشریح جایگاه حضرت علی(ع) و خاندان رسول خدا (ع) در نظمی شگفت شروع میشه. اولش یه کم سخت بود خوندنش  ولی کم کم با عادت شدن در وزن منظوم شاهنامه و همخون شدن و هم نفس شدن با کلمات و مصرع ها تونستم لذت کافی و نه کامل آنچنان که سِزای شاهنامه هست رو ببرم و نقص از کم سوادی من هست قطعا.

در شروع شاهنامه که انگاری اسب و شمشیر هنوز کشف و اختراع نشده و البسه ادما از پوست حیواناته اولین پادشاه شاهنامه که به گفتار شاهنامه پلنگینه پوش هست  و در کوهستان زندگی و پادشاهی (کدخدایی) می کنه کیومرث که جان در گروه جانِ فرزندش سیامک داره و وقتی سیامک و دیو سیاه باهم می جنگند، کشته میشه! بعد "هوشنگ" که معنی "هوش+فرهنگ" داره به زعم شاهنامه در قامت سپهداری دلاور سر دیو رو جدا میکنه! و بعد از پدر بزرگش کیومرث، پادشاه هفت کشور میشه. او هست که با استفاده از آتش گوهر "آهن" رو از سنگ جدا می کنه و و بعد در جنگیدن در دل کوه با مارژدها، به ضربت شمشیرهای آهنین دل سنگی شکافته و اولین آتشگاه بوجود میاد و پیش خودش میگه این عظمت از سوی خداست و پرستیدنیست... و بعد آیین جشن "سده" رو بنیان گذاری مکنه توی اون آتشگاه و بعد از کشف آهن، ابزارهای متنوع تیشه و کلنگ و بیل و غیره و غیره میسازه و آب دریاها و رودها رو با کانال کشی به مزارع می رسونه و بخشی حیوانات رو مثل خر و اسب و گاو و گوسفند رو اهلی میکنه و بخشی حیوانات رو که پوست و موی نرم دارند برای البسه شکار و مُد سازی میکنه. داد و آبادی رو در هفت کشور گسترش میده و هر کسی حاصل دسترنج خودش رو میخوره. شروع شاهنامه علیرغم سرعت بالای پیشروی در داستان، تاریخ نگاری بی نظیر و افتخار آفرینی رو برای هر ایرانیه خواننده ای ایجاد می کنه گو اینکه شَمای داستانی شاهنامه هنوز شکل نگرفته. به نظرم شاهنامه تجلی تاریخ و فرهنگ ماست که مثل قران در تاقچه... در کتابخانه ها خاک می خوره و مردم سرشون توی "گوشی" و "مد" و "مشکلات اقتصادی" و "شعارهای روحانی" و ... گرمه و چونان "عشق" که فراموش شده جای خودشو به "تجلل" داده.

(غصه خوردم که تا همینجا شاهنامه میشه یه تاریییییییییییییییییخ به بزرگی تمام ادعای شرق و غرب از عظمت تاریخ ایران به تصویر کشید)

 

 

 

پ ن : خوشحالم که شاهنامه رو شروع کردم.

پ ن : دلم خیلی گرفته از "خودخواهی" و به تعبیر مدرن اِش "لیبرالیسم" و تعبیر خودم "آخوندیسم" !! داشتم فکر میکردم که چقدر افکار آدمای جامعه هم آخوندی شده... از این منظر که هر کسی میگه "اینکه من میگم درسته و هرچی تو بگی غلطه و کلا هم نباید هیچ لذتی ببری فقط باید هرچی من میگم باشه". و واقعا سخت هست اینطوری نبودن خیلی سخت. خودم رو میگم که برای اینطور نبودن گاهی مجبورم چقدر دندونام رو روی هم فشار بدم. اینکه تلاشم رو بکنم و مجبور نکنم! روی پای خودم بایستم و مسئول خودم باشم و کسی رو مجبور نکنم! اینکه خاهش کنم و تشکر کنم و تحمیل نکنم! اینکه بخام و بخام که بخاد و ولی نگم باید بخای! سخته.... سخته ... خدایا کمکم کن.

پ ن : هوس شیر کردم. الان داره برف میاد. شیر گرم و حتی داغ می چسبه! با طعم کِرف و رگِ تلخه انتهای شیرینش... هعی این شیرهای "یارانه ای" مفت نمی ارزند.

پ ن : کتاب "کنیز ملکه مصر" رو هم پی دی اف اش رو دوست خوبم م.ر بهم داده. وسطای شاهنامه هرجا خسته بشم از "نظمش" میخام اینو بخونم. "به کتاب برگشتم" انگار!! این روزها و شبهای "پُر درد" را باید طی کرد... مسئولین پاسخگو باشند... همه اش که این دنیا حساب نمیشه ! راستشو بخای "اصلش" اون دنیا حساب کشیده میشه نه؟!! آه .. از این کشیده ها...

پ ن :  آخ یاد این دیونه افتادم که اومده بود ماشینشو ببره ولی جلد سوم و چهارم کتاب "ظهور و سقوط رایش سوم" رو نیاورد. میخاسم خودم پی دی افش کنم و بزارمش اینترنت برای همه. آخه هرچی گشتم این دو جلدش پی دی اف پیدا نکردم. همینطور نصفه مونده! و واقعا کتاب پُر ارزشی هست برای خوندن. میخام حتی بگم ارزشش از "سه تفنگدار" بیشتره... جنگ و صلح که اصلا لای کتابا حساب نمیاد. مسخره ترین کتابی بود که خوندم. عمرم رو تلف کردم براش.

پ ن : بزرگتین ستم انسانها چیه ؟؟؟ به نظرم "دریغ" کردن... اونم دریغ چیزایی که هزینه ای نداره .. مثل "مهربانی" .. مثل "خوش خٌلقی" .. مثل "یاد" .. مثل "ساختن خاطره ای ماندگار" .. مثل .. "زندگی"...

پ ن : کاملا مغرضانه: سیر تکاملی عمر در فرهنگ تحمیلی و تحریفی ایران: تا پنج الی هفت سالگی (تحت تلاش افراطی دو والد برای زنده نگه داشتن زنده ای در حال زندگی) پنج الی هیجده سالگی ( تحت حکومتی عقده آسا و آخوندیسم گون دو وارد برای تحمیل همه ی نداشته های آندوره ی خودشان بدون در نظر گرفتن تغییرات فرهنگی و مناسبات زمانی و اجتماعی و تربیتهای غیر اصولی و لجام گسیخته و بدون نظارت و چهارچوب ساختاریافته بر مبنای مصالح عمومی و حتی در بیشتر موارد دوری گزینی با گذشتن فرزندان در مراکز نگهداری به اسامی مختلف و عدم سعی و تلاش در آماده سازی ذهنی و روانی نسل آینده بدون توجه به نیازهای اساسی و اصلی او و افراط در تحمیل آینده در الان او) از پانزده تا سی سالگی (لجام گسیختگی شدید احساسی و بروز عقده های تربیتی و حیثیتی و احساسی و عشقی در قلب انسان و بروز آن در تصمیمهای رفتاری و اقتصادی و اجتماعی و انتخابی در حد بینهایت منحرف و تحریف و حتی در واقع معترضانه تا آنجا که همه ی بندهای رفتاری و اصولی را پاره و به قیدِ نهائیِ "بی قیدی" می رسد) از سی الی چهل و پنج سالگی (دست و پا زدن در دریای بدهکاری ها و مشکلات اقتصادی و شغلی و رفاهی و درآمدی و پشت کردن به همه ی احساسها و نیازهای احساسی و دلی و مهربانی حتی تا آنجا که به حس خنثی بودن رسیده و ریشه های خودخواهی و آخوندیسم واقعی در این برهه بروز می کند) از چهل تا شصت سالگی (رسیدن به بینش نسبتا صحیح و پخته ای از زندگی و آلام و آرزوها و تلاش برای ارتباط با ادمهایی که هنوز زنده اند و شمه هایی از انسانیت در وجودشان وجود دارد و تلاش با شعار "مگه چقدر دیگه زنده هستیم" برای زندگی کردن و نه فقط زنده ماندن ) از پنجاه سالگی تا آخر عمر (حسرت.......... برای همه چیزهایی که حالا دیگه فهمیدی پولی نبودند... خلاص)

 

 

 

هیچ کاری و مشکلی "آسون" نمیشه ... فقط اینکه به قدر کفایت که بگذره و براش تلاش کرده باشی ... تو "قویتر" شده ای ... همین

 

 

 

پ ن : هرچند که آدم بجز از آه و دمی نیست     یک دم ز تو یک آه ز من چیز کمی نیست!

پ ن : وقتی 5 ساله باشیم برای نداشتن "بستنی" گریه می کنیم... وقتی 10 ساله برای نداشتن "دوچرخه" وقتی 20 ساله برای از دست رفتن "عشق" وقتی 30 ساله برای نداشتن "خانه و شغل" وقتی 40 ساله "برای نداشتن "حد کفایت از رضایت از زندگی" وقتی 50 ساله "برای نداشتن "یک عالمه بچه و نوه و نتیجه" وقتی 60 ساله برای "از دست رفتن مفتِ عمر" وقتی 70 ساله "برای سرآمدن عمر"... و ... همیشه همین بوده بی اونکه تجربه ای بشه... که آنچه در لحظه براش غصه میخوریم چیزیه که کمتر از یک دهه بعد اگه براش تلاشی کرده باشیم اونقدر قوی میشیم که بچه 10 مشکل بستنی خریدن نداره و آدم 20 ساله مشکل دوچرخه و 30 ساله مشکل از دست دادن عشق و 40 ساله مشکل خونه و شغل ولی به 50 که برسی دیگه چیزایی هستند که اگه دقت کنی "پولی" نیستند .... هیچ حواست بود؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ دیگه همیشه حسرت خواهند موند و روزها و شبها کارمون میشه "حسرت خوردن همیشگی برای فرصتهایی که با بی رحمی و خودخاهی هرچه تمام سوزوندیم بدون ذره ای ایثار" و دیگه برگشتنی نیست ... هعی خدا .. من دَرد هامو به کی بگم که باهام "همدردی" کنه؟

پ ن : کاش میشد این "تابوی" فرهنگیِ تحمیلی رو به آتش کشید...

پ ن : یوو ویل بی اِسترانگر زَن بیفور ..  ایف تِرای وِل فور یور اِیمز .. مای مایند ایز دَت اِیمز واز سُ هارد اَند آوت آف یور هَندز اَرایود توو دِم... بیکاز آف یوو واز نات ایناف اِسترانگ فور دِم.

پ ن :  کاش به این حد از "شعور" برسم که از ته دلم بتونم بگم : "خدایا شُکرت بخاطر چیزایی که ندارم و میخامشون" ... نه که فقط صُوَری...

پ ن : "عشق" کافی نیست ... هرچند "لازمه ی" حیات است... اینه که باعث میشه آدم بتونه یک عمر به یه کسی یه چیزی یه دارائی ای یه خیالی یه موهومی "عشق" داشته باشه ولی براش تلاش نکنه... چون وجودِ عشق لازمه .. .ولی "کافی" نیست ... و خیلیا می تونن فقط "عشق" رو داشته باشند بی اونکه براش و بخاطرش کاری کنند... صرف داشتن عشق چون لازمه ی حیاته ... حد کفایت رو براشون پُر میکنه ... ولی ... به هفتاد که برسی .. دیدگاه چقدر فرق خواهد داشت ... و قشنگ حسش میکنم که جنس درد و حسرت توی اون سن چققققققققدر عمیق خواهد بود ... چون حسرت چیزایی خواهیم خورد که هرگز "پولی" نبودند... هرگز...

پ ن : ای عشق اگر زخم زده ای کافیست ... این همه "نمک" چرا ؟؟؟

پ ن : "خاطره باز" بودنم را اینبار قاب خواهم کرد ... روی دیواره ی عمرم خواهم آویخت ... بالاتر و والاتر و بزرگتر از همه ی وجهه های دیگر زندگی ام!

پ ن : خسته ام. "از بی کسی" ... از اینکه کسی بخاطرم ... "باشد"... نه که مال من باشد یا مالک من باشد ...

پ ن : "قدرت عشق" ... سال هشتاد یه ترانه گوش میدادم از "سیلین دیون" به اسم The Power of Love هنوزم حفظمش... این تجلی احساس منه در این لحظه ... خصوصا که اون موقع ها "شو" هنوز مُد بود .. اینو بصورت "نماهنگ" (طعنه به فارسیسازی) تماشا میکردم... هعی .. اولین حس انگلیسی ای بود که به حروف فارسی می نوشتمش مدام... و ... الان که مرورش میکنم توی ذهنم ... توی دلم ... چققققققققققققققققدر برام ... واقعیه ... اون موقع ها نمی دونستم که به این سطح از احساس خواهم رسید روزی که بفهمم "قدرت عشق" چیزی که قلب رو می تتپونه ... زمین رو میگردونه ... خورشید رو می تابونه و آفرینش... رو ... به و جود آورده .... وااااااااااااای من مطمئنم... حتی!

پ ن : راهکار تازه : اونقدر "ناراحتیم" رو میخورم تا تموم بشه ... خوشبختانه باعث چاقی نمیشه ...

پ ن : سیاست دولت ایران با مردمش : "از هفته دیگه خوب میشه" خخخخ هر جمعه که میشه میگه : "گفتیم که از هفته ی دیگه" و نمیدونه چه هفته  هایی داره میگذره به جونِ مردمش

پ ن : میگم اگه این "روحانی" تایید صلاحیت شده و با شعار "آزادی رابطه دختر و پسر" و "کدخدای جهانی" و "صد روزه" و "کلید" و "اگه من نباشم  جنگ میشه همتون میمیرید" و "تدبیر دارم" و "امید میدیم" و "یه کاری میکنیم یارانه اصلا به چشمتون نیاد" و ... کوفت و زهر مار ... رای آورده ... خداوکیلی به جان خودم مطمئنم که الان که "ترامپ" بیکار شده .. بیاریمش .. هم تایید صلاحیت تره از روحانیِ بنفش هم لاقل به وعده هاش عمل میکنه ... والا

پ ن : بد ترین زجر ها .. زجری که آدم بخاطر کارایی که میتونسته راحت بکنه و نکرده ... می کشه! وقتی که به حد کفایت گذشته باشه از تاریخش از عمرش از زندگیش...

پ ن : همین

 

 

 

 

 

"خیال" تا کجا ...

خاطره باز ۱۳۹۹/۰۹/۱۰ 21:0

 

+ آن بیشتری از تنه ی وجودم که مُنفَک از وزن احساست بود برای آن کمتری از تنه ی وجودم که لاینفک از وزن احساست بود "تیزی" می کشید...

+ ابرهای "پریشان" و اتمسفر "مِه" نوشیده ی جاده ی ویندن!

+ سه گانه ی مهربانی

+ یادِ سِکانسِ صندلیِ عقبِ خودرویِ کلاسیکِ انبارِ کشتیِ تایتانیک و جای دستِ "رُز" رو شیشه ی عقب!

+ لذت "محبت ورزیدن" خیلی بیشتر است از "محبت چشیدن" وقتی حق انتخاب مهیا باشد...

+ انگشتانم تا "ابد" نیازی مبرم  و حیاتی دارند به نوازش "خیس" انگشتانت ...

+ لبریز از "حسرت" برای "خیال" تا کجا ...

 

 

 

 

پ ن : دلم برای کتاب تنگ شده .... "گاهی لازمه آدم که دلش تنگ بشه" این شعار و اعتقاد قلبیه منه ...

پ ن : مستند "تولد یک نوزاد" یکی از جذاب ترین استنادهایی بود که خوندم! حتی براش نمناک شدم (قطعا تولد هر کودک شکوه و عظمت آفرینش رو چون سیلی ای به صورت آدم میزنه اگه فقط یه کم بهش عمیق فکر کنیم)

پ ن : اصول تربیتی خداوند "بهترینِ اصول تربیتهاست" و تا آنسان رویکرد نگیرند جوامع "کرونا" حقشونه ... خلاص!

پ ن : "به وجد آوردن کسی" !!!

پ ن : من آدم "رادیکالی" هستم به همین واضحی که به حجاب اعتقاد ندارم ولی به "بی آرایشی" اعتقاد دارم... شاید واسه همینه کسی دوسم نداره اونقدری که "باید" ... اونقدری که "لایقشم" .... شاید ....

پ ن : من از "ترسیدن" نمی ترسم! این اصلِ زندگی منه

 

 

 

 

سنگ تمام

خاطره باز ۱۳۹۹/۰۹/۰۴ 17:5

 

فکر کردم اگر "من" باشم آن در کفن پیچیده که برایش یکی یکی سنگها را چیده تا تاریکیِ آخرین سنگ تمام .... !!! "آخرش جای منم آنجاست ..."

 

آخه خب... رفته بودیم دو روز پیش خاکسپاری یکی از دائی ها. دیدم تجربه های قبلیمو که خودم قبر رو میکندم... می کندند ... دیدم که خودم کفن پیچ شده در گور میزارم ... میزاشتند ... دیدم که خودم سنگ میچیدم .. میچیدند... دیدم که خودم خاک میریختم ... می ریختند ... دیدم که خودم پارچه سیاه می کشیدم روی تل خاک .. می کشیدند .. دیدم .. دیدم .. دیدم ...

 

و فکر میکردم که آخرِ عمر من همینه! زیر تلی خاک ... گفته ام وقتی مُردم منو کنار عمو مجیدم خاک کنند!! حتی یه بار رفتم برای خودم سنگ قبر سفارش دادم ولی طرف نساخت... گفت برای آدم زنده سنگ نمیسازیم خخخخ ... اما ...

 

توی اون قبرستون روستایی روی بلندی کنار لحد شهیدی ایستاده بودم! مدام برای همه اهل قبول فاتحه میخوندم و فکر میکردم ... با خودم میگفتم : "دنیا برای چی خوبه اصلا؟؟؟؟؟؟" ... آخرش ... مگه چقدر دیگه اس... بیشتر از نصف گذشته .. کمترش مونده ... جمع کردن... ریاست کردن ... فخر فروختن ... افتخار داشتن ... موفق بودن ... واقعا برای چی/؟؟؟؟ آخه واقعا کدومیک از دارائی ها ارزششو داره وقتی آخرش اینه داستانِ زندگی....هان؟!؟

 

نه نه ... داستان این نیست ... نمیتونه این باشه ... آره خب .. هرچی دارائی باشه و افتخار ... باشه ... بین ورثه تقسیم میشه و هرکی سهمشو میبره!! اما یه کسایی هستند که وقتی که برم زیر خاک ... تا سالها .. حتی شاید تا آخر عمرشون .. هر روز برام استغفار کنند!! اونا کسائی اند که "محبت" رو میفهمند! مگه نه؟؟ آره ... تنها چیزی که ارزش میده به روزهای زیستن "محبت" هست... محبت والاتر از عشقه ... ولی خب تعبیر عامیانه اش همون "عشق"میشه ... آره .. عشق و محبت ... البته خالصانه اش تنها ارزش زیستن رو داره ... وگرنه که هیچکسی از این دنیا با خودش دارائی ای نمی بره .. بجز "عشق" بجز "محبت" ... و هرچی برای ورثه بزاره بجز عشق .. بجز محبت ...  اون دنیا به دردش نخاهد خورد ...

 

پ ن : هیچ کس برای همیشه زنده نیست! "سهیل" یادت باشه زیاد سخت نگیری ... محبت کنی بی دریغ ... و بگذری از همه ی سختی ها ...

 

 

 

 

جاده ویندن

خاطره باز ۱۳۹۹/۰۹/۰۲ 14:41

 

دنیا دار مکافاته ...

اگه یکسره بخای ازش بگیری ...  ازت مگیره ...

اگه ولی بهش ببخشی از دل ... بهت می بخشه از دل ...

 

دیگه "خودت" تفسیرش کن و بسطش بده که اگه بفهمیش که بُردی و اگه نه که "نمیمیری" بلکه جان میکَّنی ...

 

 

پ ن : این محتوای پیروزی امروز منه! در گفتگو با مدیر عامل شرکت الکترونیک صنایع مخابراتی و ارتباطات شبکه ای ایرانیان کوشا

پ ن : باعث شد یه داستان بنویسم ... یه داستان کوتاه ...

پ ن : تا دو هفته ی آیندده رو بیشترشو تنهام!

پ ن : سرم درد میکنه

 

 

 

"من" رفت ...

خاطره باز ۱۳۹۹/۰۹/۰۱ 20:34

آه... آری ...

"من" رفت و رسید از باریدن برگهای خزانی... "آذر"... ... ...

 

 

 

 

 

 

 

 

پ ن : "خسته ام" هم از شدت کار ... هم از "روحانی" هم از طرز تفکر "بی عزت نفس" هم از ... ... ... "اینهمه دلتنگی"....

همین

 

 

بیوگرافی
خاطره باز

همین
.
آخرین نوشته‌ها
آرشیو موضوعی
برچسب‌ها
نوشته‌های پیشین
پیوندهای روزانه
دوستان