ضمیر اول شخصِ سوم
من
به دروغی که شنید
و به راست
و به هر زمزمه ای را که نگفتی و ولی من حس کرد
و به نفرین
و به آن فاصله ها تا برود
و به قاموس
و به قانون که شب و روز تو را جسم جدا از گذر خاطره ات می رنجاند
و به آن فصل
که گفت هست برایش همه نیکی و نکو عمر
و به هر آنچه نگفتا که بدانند من و تو
اندیشید
به همه خوب و بدش تا ته اعماق نهان دست یازید
و به من گفت که هست
که بدانم که مَنَش دیگر ازم نیست همین
من برفت رو طرف خاطره ای را که فقط روح تو آنجاست همین
تو که روحت همه خوبی و جلاست
تو که آرامش قلبی
تو که آن هر نفست زمزمه ی شعر من است
تو که زیبایی و من را بگرفتی ز خودم
تو که نازی
تو که هستی
همین
پ ن : سهیل.. لب تشنه مثل خورشید ... بی پرده مثل فریاد ..
پ ن : لعنت به مخترع پول
پ ن : این شعرو 89/8/9 سرودم! و چقدر دوستش دارم .. "ضمیر اول شخص سوم" .. اسمشو الان انتخاب کردم بعد از 9 سال ... مرور که میکنم سالهای وبلاگ نویسیم رو میبینم چقدر ... چقدر .. چقدر پیییییییییر شدم و قراره بزودی دیگه بمیرم! خلاص ...
پ ن : ترسو شده ام ... نه هرگز ... میدونی ! خسته شدم .. از اینکه هرکسی را که آنقدر دوست داشتم که از جان عزیز تر شد .. خارِ چشم شد ... هیچ دَرک نکرد که در باتلاق افتاده ام .. پا روی چشمهایم گذاشت ... به خدا قسم ... اگر قید "شرافت" نبود ... ... ... تقارن سه عقرب را بر سرنوشتش جاری می کردم!!! خوب بدان ... من از همه ی "مال دنیایت" گذشته ام .. از همه ی همه ی همه اش ... از اینهمه زحمت و زجری که پای این شراکت کشیدم!!! هیچ چشیدن نمیخواهم ... فقط .. پایت را از روی گلویم بردار .. بگذار کمی نفس بکشم... مگر کسی از این دنیا در گوووووووووووووور چیزی بجز شرافت و انسانیت اش برده؟؟؟ تُند و وحشی شده همه ی احساسم!!! خودم میدانم... همه اش از انعکاس "رفتار" بزرگی کردنهایی است که "بی مسئولیتی" را رَدا و قانون "عهدهایشان" کرده اند ... من از "ادعا" بیزارم... من از "ادعا" بیزارم .. من از "ادعا" بیزارم .. وقتی ته اش که میرسی ... میبینی ... پا روی خرخره ات است آنهم بخاطر "یک مُشت دلار" ... آخ که باید فیلمش را ببینی .. وقتی "کیلینتی ایستوود" با صورت نتراشیده و خسته و ... هزار قید ... ناگفته .. "همه ی حق های نگفته و نگرفته را " در شلیک گلوله ای "تلافی" می کند. خلاص !!!
پ ن : مُستَند باید زیست ..
پ ن : و خداوند به هر کسی که بخواهد بی حساب می بخشد... "از خدا بخواه" .. خدایا از تو یاری میخواهم که این قدم های آخر را با شرافت بردارم.. و از همه چیز بتوانم همانطور که عهد کردم بگذرم و هیچ ... فقط خدایا.. آبرویم را مبر... این ته مانده ی زندگیم را ...به تو میسپارم خدایا ... مرا از شر مارهای رنگی در امان بدار و خدایا ... من... بنده ی روسیاه گناهکارت را به بخشندگی ات .. ببخشای ...
پ ن : دیدی هیچکی دوسم نداشت.