پریشان

منی گر بوسه باران تو بودن !!

آغوش صحرا

خاطره باز ۱۳۹۸/۰۴/۳۱ 18:9

 

تاکه تاریخ دلم تاریخ ذهنت را ربود...
عمر من کامل بشد.. آغوش صحرا را گشود....

 

 

پ ن : بعدا میام می نویسم!

پ ن : (یعنی اینکه من میمیرم) .

پ ن : ملت عشق - ص427 - فصل "خلاء" .. همون عنصر پنجم!! وااااااااااااااااای یکی از بهترین کتابهایی که توی عمرم خوندم. و فکر میکنم هر آدمی باید حداقل یه بار اینو بخونه. "هرچند بعضیا میخونند و همون "اِلا" قبل از چهل سالگی میموند. بهتره اونا  اصلا این کتاب رو نخونند."  اما بعد. برای من که فوق العاده جذاب بود. دلم نمیاد تمومش کنم. بعضی صفحات رو چندین بار میخونم. معانی. حقایق. عشق. وجووود.. گذشت. ایثار. احساس. اطمینان. شعور. شور. همه چیز توی این کتاب هست. دلم میخاد همه ی ماها همه ی همه ی ادما .. از لایه سطح اول به لایه سطح دوم سفر کنیم. این حداقل پیشرفت برای فرهنگ اجتماعی بودنمونه. هرچی بیشتر کتاب میخونم. بیشتر شیفته باز خوندن میشم. و .. جالبه مسیر کتابهایی که خودم انتخاب می کنم برای خوندن همه تا یه جایی به بعد رها میشه.. مثل کتاب جنگ و صلح.. که وقاعا پیشیمونم که اصلا شروع کردم خوندنشو. کدوم احمقی به این کتاب جایزه نوبل داده؟؟؟ مزخرف محضه... ولی.. کتابایی که خودشون میان. بی اینکه هیچ عقیده ی قبلی ای پشتش باشه.. فوق العاده اند... و یه چیزی به ادم اضافه می کنند.. من عاشق این احساسم.. عاااااااااشقشم...

پ ن : متاسفم برای کسایی که هرگز رشد نمی کنند.. "منظورم پولی و  اقتصادی و تجملاتی و مسندی نیست" منظورم ارتقاء و تکامل روحه...

پ ن : خدا اقیانوسه. ما همه نوعی آب هستیم. بعضی برکه.. بعضی رود.. بعضی باران. بعضی برف.. بعضی خلیج.. بعضی دریاچه.. بعضی تالاب. بعضی مرداب.. بعضی یک لیوان اب.. بعضی.. بعضی..بعضی... ولی نهایتا.. همه به اقیانوس میرسیم... "مهم اینه: جنس ما ... "خدا" بودنه" ... بفهم. خدا منفعت طلب نیست. خدا پر از عشقه.

پ ن : سطح اول قران کلامی میگه : مردها را در ازدواج بر زنان برتری دادیم ، به انها مهریه و .. که حقشان است به انصاف بدهید و اگر حرفتان رو گوش نکردند.. تنبیه کنید به بی مهری ، بی خوابی، تنبیه بدنی حتی ....                      سطح دوم: بلا فاصله بعدش میگه: و اگر رضایتی (تعاملی) بین زوج باشد برای شما بهتر است   (به نظر شما منظورش چی بوده؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟)          (منبع: ملت عشق- اون قسمتی که شمس تبریزی سوره ی نساء رو تحلیل می کنه برای مخاطبش). شمس و مولانا وقتی به همدیگه میرسنند... مثل آینه های روبرو.. تو درتو... انعکاس درونی همدیگه می شند. و این براشون بینهایت جذاب و عشق محضه... "فهمیده شدن" ... وای خدای من "فهمیده شدن" .. ای خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا منم میخام "فهمیده شدن" ... و اولین سوالی که شمس از مولانا می پرسه و مولانا ج میده.. به قلم نویسنده: شمس لبخند میزنه که این اولین باره که کلام و احساس خودشو از زبون کسی که اونو میفهمه میشنوه .. و این والاترین قسمت لذت بردنشه.. وای خدایا منم میخام .. و... ج لذتی بالاتر از این که من "بعضی چیزایی که از ملت عشق میخونم" .. همین احساس رو بهم میده. .. دقیقا همین احساس...  کاش هیچکس "توی اِلا" موندم گیییییییییییر نکنه. که زندگی تباههه.. بیچاره دلم برای الا های گرفتار میسوزه...

هر کسی کو دور ماند از اصل خویش ... باز جوید روزگار وصل خویش !!!

پ ن : میشود مرا "متولد" کنی؟؟؟؟؟ هیچ مرا مفهمی؟

خدایا بر من ببخش..

خاطره باز ۱۳۹۸/۰۴/۳۰ 22:0

کویر

 

تشنه ام مثل کویر  (خب از کویر دیدی بارون چقدر بباره آخه؟ .. انگاری بارونی برای کویر نیست که نیست...)

و پر از زخم ز دلتنگی تو  (وای زخم های کویر رو دیدی، صلبه های خشک و شکسته؟)

همه جا تاریک است (این روزگار .. همه چیش لامصب تاریکی شده.. )

و سکوت می تازد (هیجکی نه حرف حساب سرش میشه .. نه حرف حساب میزنه دیگه)

روح من خسته از این گردش بی وقفه ی عمر (دیگه بریدم.. خسته شدم)

به خدا می ترسم ! (خب این احساس درونیه واقعیه منه)

که بمیرم و زود ... (که عمرم تموم بشه.. زودتر از .... )(اینکه .. ... )

نکند باز نیائی به سراغی زِ از این تشنه پرستوی سفید  (نکنه اون احساس دیگه سراغِ منِ تشنه ِ پُرپروازِ مهاجری که سعی میکنه آدم خوبی باشه ... نیاد؟؟؟)

که سفر کرده زِ آنسوی حقیقت، به سرای تو خیالی ز بهشت (که اومده از این دنیای مجازی که حقیقی نیست به دنیای تو ... که ربنا آتنا فی الدنیا حسنه و فی الآخره حسنه ... هستی براش)

و پریشان ! ببین (میبینی چقدر آشفته ام ... حیرانم!؟ )

آری .. آ .. تشنه اَمَت .. مثل کویر .. (آره واقعانی من تشنه ام خب... تشنه ی تو ... مثل کویر تشنه باران)

چشمه باش و تو بجوشان مهرِ بی حد و حصار (مثل چشمه باش .. بجوش... بی حد و حصار .. بی دریغ)

پَر بده باز به پرواز خیال (تو بال و پر بده به پروازکردنم... به ارزوهام.. به غایتم.. به نهایتم..)

به زمان و به مکانی که پُر از یک خلاء ثانیه ها باشد و طول .... (منو ببر.. بفرست.. به جائی که که نه زمان توش باشه نه مکان .. نه ثانیه ای نه طول و عرض جغرافیای ای .. نه اندازه ای ...)(اون دنیا)

بچشان کام مرا ... ( به من لذتشو بده ... لذت بهترین آفرینشها رو .. اون دنیا رو )

که سزاور سهیل است یقین ( به خدا من لایقشم)

و همین ! (تمام)

 

 

 

 

 

 

 

 

پ ن : لعنت بر اون نامردی که خشت بنای فرهنگ ایران رو بر بی فرهنگی گذاشته .. لعنت (بشمار)

پ ن : باید از اول راهنمائی .. چهل قانون مولانا پاس میکردیم.. شاید  آدمتر بودیم (خودمو میگم)

پ ن : هنوز عصبی ام ..

پ ن : خدایا ... ربنا .. آتنا... ... ... ... ... ... و غنا عذاب النار...

 

ازدواج

خاطره باز ۱۳۹۸/۰۴/۳۰ 19:42

معمولا زنها خواستار ازدواج اند...
مستبدانه و دیوانه وار می خواهند ازدواج کنند.

مردها انگار ازدواج را متحمل می شوند،
مثل شروع یک کار جدید، زندگیِ جدید را شروع می کنند. قوانینش را مثل بچه ای که درسش را یاد می گیرد، با غُرغُر می آموزند.

از آنجایی که انتظار چندانی از ازدواج ندارند، از آن ناامید نمی شوند و حتی اگر ناموفق باشد نمیخواهند تمامش کنند،
"مثل چسبیدن به کاری که برایتان لذت بخش نیست ولی در پایان ماه، نیازتان را تامین می کند."

در مورد زن ها ماجرا متفاوت است.
مردها مثل همه اند،
زن ها مثل هیچکس...

کریستین‌بوبن

 

 

 

سهیل: راحت نوشت:

آره واقعا دختر ها خواستار ازدواجند ، مستبدانه و دیوانه وار میخواهند ازدواج کنند و "ته همه ی عشقهای درست و سالم دنیا را در ازدواج می بینند بی انکه به جنبه های دیگرش اندیشه کنند مثل تعهد و مسئولیت و مهمتر از هر چیز .. عشق "

آره مردها .. بیشتر ازدواج را انگار متحمل می شوند  مثل سربازی "مجبوریِ قدیم خودمان" ولی چون به آن اتفاق بعنوان نقطه پایان عشق نگاه نمی کنند ... حواسشان به جنبه های دیگرش بیشتر است .. مثل تعهد و مسئولیت و مهمتر از هر چیز .. عشق "

زنها پس از ازدواج اکثرا : به پایان عشق میرسند و با دنیای مسئولیت و تعهد و اینروزها چشم هم چشمی و تجملات و ... دست و پنجه نرم می کنند. و ... این است پایان قصه ی عشقشان .. و فکر می کنند خاص هستند و مثل هیچکس نیستند... اره خب... دقیقا مثل هیچ کس نیستند مثل موجودات ناشنتاخته اند...
مردها: چون انتظاری غایت مند از عشق  در ازدواج نمی بینند و همچنان ادامه می دهند و تا آخر پای تصمیمی که گرفتند می مانند چه درست چه غلط ...

 

 

در مجموع : کلا ازدواج به این سبک و سیاق مرض مطلق است !
اگه توانستی بی هیچ خودخاهی ای .. پر گذشت از همه چیز .. باشی .. ادعای عشق کن ... و نهایت و غایت عشق به نظر من در جاودگانی آن است باوجود هر اتفاقی هر حادثه ای .. هر مساله ای .. هر چیزی

کسانی که تضمین در عشق بخواهند.. منفعت طلب اند .. عقل گرا... به درد لای جرز دیوار میخورند چه مرد چه زن
کسانی که پول بخواهند از عشق به درد ...

کسانی که هرچه بجز "عشق" بخواهند.. در هر شرایطی...

ملت عشق بخوانید.. مدعی ها... نه مثل ابو موسی اشعری .. مثل الا... یک زن ساده ی کاملا غربی... یا حتی مثل عزیزِ هلندی.. مثل آن مادر آلمانی .. مثلِ .. هرکسی .. بجز اشعری ها...

 

 

 

 

پ ن : عصبی بودنم پیداست .. نیست؟ (ببخشید: بی پرده مثل فریاد)

ذات من

خاطره باز ۱۳۹۸/۰۴/۳۰ 19:26

 

 

برکه ای هستم ... عاشق و زلال
آخوندی دم به دم در  تکه سنگی می اندازد و از اشوب من لذت میبرد...

این است مذهب او


آشوب شدنم .. ذات من نیست!!!

ملت عشق - ص121

خاطره باز ۱۳۹۸/۰۴/۳۰ 19:4

ملت عشق میخونم! ( با یه استخوان در گلو - با یه زخم عمیق از جنس کارد آشپزخانه روی دست چپ - با یک عالمه حسرت و آه از جنس «ربنا  .. آتنا .. فی الدنیا حسنه ... » )

ص 121 . فصل نمیدونم چندمه برام مهم نیست :

درویش (شمس) به قونیه میرود در پی دیدن رومی (موالانا)

زمستان را تا بهار... و بهار را تا پاییز .. فقط برای اجازه ی رفتن "صبر" ستوده ... درس بزرگیست...

جان کلام: به عقل از کندوی عسل دوری کن .. نیش دارد ... به عشق ... لامصب شیرین است ! وای از این کُفرِ شیرین!!!!!!!!!!! ... (خودم نوشت بود اینجاش: اصلش مودبانه تر بود)

قرآن 4 لایه داره

1- آخوند  (روخوانی)

2- ایمان (فهم سطح اول معانی)

3-اولیا ( فهم لایه های باطنی قرآن)

4- مقربین (پیامبران و امامان) : به قول مولانا: در وصف نمی گنجد

 

 

خدایا: تقدیرم کن هر نفسی هر واژه ای هر حرکتی به عشق رضایت تو باشه احساسم...

پ  ن : خدایا سطحمون.. سطح هممون از یک بالاتر باشه ها.. التماس..

پ ن : هنوز غمگینم شدید

پ ن : یه کم هم عصبی ام ... آخه شک دارم این حقیقت رفتارش باشه .. یعنی میشه فاتح انتهای عشق ، سر به زیر و چشم باشه؟

ارباب و رعیت

خاطره باز ۱۳۹۸/۰۴/۳۰ 15:8

 

ارباب : من همین الان سیب میخام... از مزرعه ی خودم... پنج ساله هیچی سیب نخوردم!!

رعیت: حاجی! خداییش آفت زد و خشکسالی شد... قحطی زد و قوت قیمت خون شد... ... اما خدا رو شکر زمین پاکه... خاک پاکه ... ثمر کرده .. تا پاییز  دیگه جیزی نمونده .. آخه سیب باییز بار میده .. وسطای آبان... طعم سیب نزدیکه ...

 

 

 

پ ن : خدایا ، دوستت دارم و راضی ام به همه ی تقدیرهام. از خطاهام بگذر.

پ ن : آخرِ هرکسی پولی میشه ... خدایا من نشما.. گفته باشم!!!!!!!!!!!!!

پ ن : حرفام.. به بابام .. شده استخوان در گلو.. به شان احترام، به زخم شمشیری گران !! مثل رعیت زیر بار حرف ارباب ..

پ ن : سخت است .. خدایا سخت است برای روز شمار .. صبوری کردن!! هرچند که حق است ... آدمی ضعیف است خدایا.. کمکم کن

پ ن : دیگه بریده  ام.

تنفر

خاطره باز ۱۳۹۸/۰۴/۳۰ 2:7

 

 

دیریست
سخت تشنه ام
برای جرعه ای حرف دل
امشب
تو به من گفتی
ازت "متنفرم"

 

 

 

پ ن : او گاو نبووووووووووووووووود... قطعا روح بزرگی بود.. تمام قلب مرا شخم زد... و ... رفت ... ولی باید میامد...

معجزه

خاطره باز ۱۳۹۸/۰۴/۲۹ 18:38

 

با آبجی ع... صحبت می کردم. هرچند خیلی ازش دلخورم. اما خب... وسطای حرفمون کتاب "ملت عشق" رو بهم معرفی کرد. و گفت حتمتا بخونمش. من توی دلم گفتم خدایا حالا چقدر طول میکشه که این کتاب دستم برسه.. مگه ن هاینکه من عهد کردم کتاب باید خودش بیاد...

و معجزه:

امرزو صبح ساعتای 10 بود اینا رفتم پیش اقای زکی ... همینطوریا فقط برای اینکه بهش یه سری بزنم وب اری کتاب مادر که بهم داده بود ازش تشکر کنم. بعد یهو از زیر میز.. یه کتاب نو و تازه در آورد.. گفت بیا: اینو برات دارم:

هیچی دیگه فکر کن منو : "وااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای خدای من ... " یکهفته هم نشد که اینو رسوندیدستم.. خداجونم...

بقیه: "واااااااااااای اینو نگاه.. دیونس از دیدن یه کتاب" ..خخخخخخ

خلاصه هنوز خودش کتابو نخونده مامور و دست خدا بوده که برسه به دستم. و جالبتر رسیدم به م.ص ... وسطای راه و کتاب و دید و گفت که خوندتش و عالیه و بخونش و کلی ذوقم  رو کرد و انگار وای خدا کلا دوستت دارم خدا جونم. که حتی برای معرفی یه کتابی که من باید بخونمش .. کتاب رو از طریق ابجی .ع سر راهم قرار دادی . کسی که بشدت از دستش دلخورم. و .. شاید نبخشم. حتی. خخخخ ولی من دلرحمم شدید.. هرچند آبانیا .. بَد انتقامند... دستم به اون آ.پ برسه .. نصفش می کنم.

پ ن : خدایا دوستت دارم

پ ن : خدایا ممنونم که به من عمر دادی

پ ن : خدایا عاشقتم. خدایا منو از همه چیز رها کن ... فقط به عشق خودت پیوند بده .. میشه اینم معجزه کنی؟

پ ن : لعنت به مخترع پول.

پ ن : فهم مثلث رابطه اونقدر ها هم سخت  نیست!

پ ن : سهیل

لب تشنه مثل خورشید.. بی پرده مثل فریاد...

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

الان 67 صفحه خوندم: باورم نمیشه کسی این کتاب رو بخونه و بجای عشق و دل از عقل و تضمین حرف بزنه!! شک ندارم کتاب فوق العاده ای هست ... پر از خواندنی : کُفرِ شیرین - قرآن متحرک  ...

   ***   عمر که بیش عشق رفت ، هیچ حسابش مگیر ***

                          *** آب حیاتیست عشق ، در دل و جانش پذیر ****

پ ن : شعر بالا از مولاناست .

پ ن : هرکی معنیشو بفهمه ... اون زنده و برنده ی واقعیه عمرشه.. و هرکی نفهمه : "نفهمه"

مادر

خاطره باز ۱۳۹۸/۰۴/۲۹ 18:31

بازم ممنونم دوست خوبم آقای زکی
این چندمین کتاب محشریه که بهم دادی "مادر" 270 صفحه بود انگاری .. فوق العاده .. اموزنده.. زندگی کننده .. محشر... محور ... هرچی فکر کنی از زندگیه این کتاب بر میآد.. مناسب برای همه ی مدعی های زندگی ..

هرکی که ادعای شعور عشق داره:

هیچ لذتی بالاتر از کتاب خوندن نیست (البته بعد از  زندگی را زندگی کردن)

پ ن : خدایا ممنونم به خاطر همه لطفهایی که بهم داری

پ ن : دوستت دارم خدا

پ ن : سهیل.. لب تشنه مثل خورشدی .. بی پرده مثل فریاد ...

 

 

من که دهنم آب افتاده ...

خاطره باز ۱۳۹۸/۰۴/۲۹ 18:15

خوشمزه اگر به دل باشه ...

 

 

پ ن : من گشنمه ..

قیامت ... نزدیک است ...

خاطره باز ۱۳۹۸/۰۴/۲۹ 8:18

پیامبر (ص) :

حضرت فرمودند: عملی را به شما هدیه می کنم که اگر انجامش دهید:

1- توبه‌ شما قبول می شود.

2- گناهانتان آمرزیده می شود.

3- خُصمای شما (کسانیکه از شما ناراضی هستند) در روز قیامت از شما راضی می گردند.

4- با ایمان از دنیا می روید.

5- دینتان حفظ می شود.

6- قبرتان گشاده و نورانی می شود.

7- والدینتان از شما راضی می شوند.

8- مغفرت الهی شامل حال والدین و فرزندان شما می گردد.

9- رزق و روزی شما افزایش می یابد.

10- ملك‌الملك (عزرائیل) در هنگام مردن با شما مدارا می كند.

11- در لحظات مرگ جانتان به آسانی بیرون می شود.

12- و ...

ایشان گفتند : این عمل شریف را جبرئیل در شب معراج به من آموخت.

 

کیفیت و چگونگی انجامش به این نحو است که در روز یکشنبه ماه ذی قعده:

1- غسل نمایید.

2- وضو بگیرید.

3- چهار ركعت نماز بجا آورید. (دو تا دو رکعتی) در هر ركعت یك بار (سوره حمد)، سه بار (سوره توحید) و یك بار معوذتین (سوره ناس و سوره فلق) بخوانید.

4- بعد از نماز هفتاد بار استغفار کنید (استغفرالله ربی و اتوب الیه)

5- سپس (لاحول و لاقوة الا بالله) بگویید.

6- و در انتها بگویید:

«یا عزیز؛ یا غفار؛ اغفرلی ذنوبی و ذنوب جمیع المؤمنین و المؤمنات فانه لا یغفر الذنوب الا انت، ای عزیز؛ ای بخشاینده؛ گناهان من و گناهان تمام مردان و زنان مؤمن را ببخش كه جز تو كسی گناهان را نمی‌بخشد.»

 

منبع: کتاب مفاتیح الجنان و المراقبات؛ اعمال ماه ذی القعده

 

 

 

 

پ ن : چه کسی از ما این زمان "بیگناه" هست هنوز؟

پ ن : بی هنر ترین مردم "نفهم" ترین آنان است .  (منبع: کشف جامعه الحقایق و الانفاس توالیه)

پ ن : انشاله مخترع پول بمیره .

پ ن : اینجا بی رهگذرترین وبلاگ همه ی قصه هاست ..

پ ن : پرواز را به خاطر بسپار !!

پ ن : آخه آدم مگه چقدر عمر می کنه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟  دِ لعنتی زندگیتو کن ...

پ ن : کتاب مادر رو یکفته ای هست تمومش کردم. هنوز ثبت وب نکردم. اما یه نکته جالب داشت : زندگیشونو کردند.... شدید..... شدید... شدید....

پ ن : به درک که اگه کسی دوسم نداره.

پ ن : همین.

خوب .. دیوانه .. ماندگار ..

خاطره باز ۱۳۹۸/۰۴/۲۷ 13:56

 

خخخ

عنوانش شده شبیه فیلم : خوب ، بد ، زشت... فکر کن!!!

خوندم که : خوب بودن کار هرکسی نیست .. کارِ دل دیوانه هاست .. دیوانه های ماندگار ...

من هم دلم میخاد خوب باشم هم دیوانه .. هم ماندگار

 

 

 

پ ن : من اگر در نیل تعمید شوم به مذهب احساس ، کیمیا می شود این تن زخمی و پیرم به راد ...

پ ن : قمیشی میگه : جوان ز حادثه ای پیر می شود گاهی .. شاید حکایت منه اگه همنطوری بقیه عمرمم بی نمک بگذره ...

پ ن : از عمر من افسانه ای بیش نماند..

زندگی

خاطره باز ۱۳۹۸/۰۴/۲۶ 18:20

 

رویا پردازی می کنم مدام
تلاش می کنم مستمر
تا "حقم" رو از کف ندم....
و اگه باختم!
راهِ تازه ای خواهم ساخت ...
مثل منی "رویا پردازِ تو"
قرین برد و باخته تمام عمرمون
زندگی زیباست
همین..

 

 

 

پ ن : کاش در "نیل" ... تعمید شوم... ... ای نییییییییییییل ... مرا به آغوش ِ احساست بگیر .. همین

پ ن : به قول مادربزرگه : قسمت، قسمت جنبون میخاد... یعنی تلاش باید کرد..

پ ن : تمام

با لبخند وارد شوید

خاطره باز ۱۳۹۸/۰۴/۲۵ 12:0

با رفتن هر آدمي، بخشي از كيفيت سبك زندگي ما تغيير مي كند. چيزي به نام تنهايي ناب وجود ندارد؛ لااقل درين جهان وجود ندارد. ما و شخصيت و افكار و رفتار و سبك زندگي مان، چيزي نيستيم جز انتگرال اجزائي كه تكه تكه از اين ور و آن ور، از اينجا و آنجا، از عمرو و زيد، خواسته و ناخواسته، در ما جمع شده است.
بسيار پيش مي آيد كه مي بينيم حتي در خلوت ترين خلوتهامان هم، زمزمه ها و فكرهايمان، متاثر از "ديگري" به ظاهر فراموش شده اي است كه روزگاري پيش، چند صباحي را با او سپري كرده ايم. اما دقيقا در همان لحظه، در همان لحظه اي كه "صورت" زندگي مان تغييري نكرده، يادمان مي افتد كه ديگري موردنظر، در آن روزگار كذايي، چقدر پررنگ تر و كاري تر حضور داشته در كالبد زندگي.
من كتاب مي خوانم، اما كسي را داشته ام كه وقتي بود، شايد به خاطر همان بودنش، بيشتر و ديوانه وارتر كتاب مي خواندم. من فيلم مي بينم اما كسي در گوشه اي از زندگي ام بوده است كه فيلم ديدن در كنارش معنا و مفهوم ديگري داشته است. من اهل كوبيده و ميگوام. اما نمي توانم انكار كنم كسي را كه فقدانش، انگيزه هايم براي بلعيدن تكه هاي نان چرب و تخم مرغ هاي روي ميگو را به حداقل رسانده است. من قهوه مي خورم، اما همنشيني كسي را تجربه كرده ام كه نوشيدن قهوه با او طعم ديگري داشته است. من احتمالا باز هم "دوست" خواهم داشت، اما كسي در حوالي دوست داشتنهايم بوده است كه آخ. من اهل بحث هاي جدي و فكري چندين ساعته ام، اما فراموش نمي كنم كه با رفتن يكي از همان آدمها، نه كيفيت بحثهايم همان گونه مانده و نه كميتش. حتي گاهي آدم رقصم؛ اما نبودن كسي كه روزگاري برايش در ميهماني شلنگ تخته مي انداخته ام، چرخاندن ولنگار دست ها در آسمان و كوبيدن ريتميك پاها روي زمين را برايم از معنا تهي كرده است.
سرجمع اين سلسله ي در هم تنيده ي جزئيات، جزئياتي كه يك سرشان متصل است به كساني كه روزي، جايي، نفس به نفسشان بوده ايم، همان چيزي است كه اسمش را مي گذاريم سبك زندگي.   
خودخواهانه اگر بخواهم تحليل كنم، تلاش ما براي نگاه داشتن ديگران در كنار خودمان، در بهترين شرايط، چيزي نيست جز تلاش براي حفظ بقاياي آن گونه اي از زندگي كه به آن دل بسته ايم و در متوسط ترين شرايط، كوشش براي جلوگيري از تغيير چيزي كه بدان "عادت" كرده ايم.
بعد از آن آدمها، اگر صرفا مقلداني نبوده باشيم كه ادا در مي آورده ايم، احتمالا باز هم كتاب خواهيم خواند، فيلم خواهيم ديد، كوبيده و ميگو به بدن خواهيم زد، قهوه خواهيم نوشيد، بر سر انتخابات و ويتگنشتاين و سعدي و "خبر ويژه"هاي كيهان بحث خواهيم كرد، دوست خواهيم داشت و احتمالا، به احتمال زياد، خواهيم رقصيد. اما چيزي كه اين وسط حسرتش را خواهيم خورد، چيزي نيست جز "كيفيت".
كيفيت همان عنصري است كه سبك زندگي ما را تغيير مي دهد؛ حتي اگر چارچوبهايش به همان گونه اي باقي بماند كه پيش از اين بود.
از بيرون كه نگاهمان كنند خواهند گفت: "اين كه زندگي اش فرقي نكرد؛ اتفاقا برايش بهتر شد؛ سر و مر و گنده كتاب مي خواند و فيلم مي بيند و كوبيده مي لمباند و مي رقصد. وضع جيبش هم كه توپ شده. دورش هم كه شلوغتر است. پس خوشي زير دلش را غلغلك داده". اما نخواهند دانست كه اين اندوه، اين ملال، جنسش هراس از آينده و پناه بردن به گذشته موهومي كه قرار است امنيت بيافريند و از هيبت ناشناخته ها مصونمان بدارد نيست. پوست آدميزاد كلفت تر از اين حرف هاست. كنار مي آيد؛ با همه چيز كنار مي آيد. ما نمي ميريم. دق نمي كنيم. حتي زندگيمان را با رفتن كسي تعطيل نمي كنيم. شايد هم موفقتر و پيروزتر، دروازه هاي فردا را فتح كنيم. اما لا و لوي اين زيستن ها و موفقيت ها و پيروزي ها و قهوه خوردن ها و رقصيدن ها و دوست داشتن ها، پنهان و يواشكي، ياد آن كيفيت از دست رفته مي افتيم، انگشتهاي پايمان گر مي گيرد، قلبمان مچاله مي شود، پلكمان خيس مي شود، نفسمان بند مي آيد و در جواب ديگريِ ديگري كه در برابرمان ايستاده و مي پرسد: "چي شد؟"، مي گوييم: "هيچي عزيزم، هيچي".

 

 

 

 

پ ن : آدما همه خوبند. من هم خوبم   "وضعیت آخر"

پ ن : عشق کافی نیست ... تلاش باید کرد.. گذشت باید داشت .. عاشق دریا را جامه خیس باید بود

پ ن : اگه بی نمک باشم ... به چه درد این عمر میخورم؟

پ ن : من طرفدار حق ام ... و میتونه حق این باشه : بیا همه چیز نصف نصف ...  نه؟

پ ن : هرکی که فقط یکطرف کِش باشه ... به درد میاره .. به درد نمیخوره .. "وای چی گفتم"

پ ن : گردنم درد می کنه همچنان

پ ن : دلم برای یه داستان افسانه ای تنگ شده ...

پ ن : اینجا شهر من ... انگار هیچ کس زنده نیست ...

پ ن : همین


سهیل..
لب تشنه مثل خورشید ... بی پرده مثل فریاد ...

به "..." سوگند

خاطره باز ۱۳۹۸/۰۴/۲۲ 23:35

شعری خواهم سرود
یک شعر قبیح
پر از واژه های رکیک حتی
بر وزن احساسی برون آمده از درون
و تقدیمش خواهم کرد
به کسی که نه کسی طی کرده خیالش را تام
و تو خواهی دانست...
فرقِ بینِ بد و خوب ... آن "حس" است...



پ ن : یواشکی اگه منو ببوسه : "بَد" ....
         اگه هر صبح تا شب بی وفا باشه و بَد ... : "بَد" ....

سهیل..
لب تشنه مثل خورشید ... بی پرده مثل فریاد
 

با من حرف بزن

خاطره باز ۱۳۹۸/۰۴/۲۱ 19:44

هوای گرگ و میش ...
سایه ی الهه ای بر آغوش شهر...

اینجا سایه ها حکومت می کنند ... آدما ... برای زنده ماندن می جنگند ... عشق بر دارِ فرهنگ آویخته مانده

 

 

پ ن : به تمام تاریخ احساس قسم... "قران-سوره ی نساء" انسانها را به عشق فرمان داده است...

پ ن : دلم در سرودنی گیر کرده است ...

پ ن :

در هجده سالگی، نگران تفکر دیگران در مورد خودتان هستید

وقتی چهل ساله میشوید، اهمیتی نمی دهید که دیگران در مورد شما چه فکر میکنند

و زمانی که شصت ساله میشوید، پی میبرید که اصلا هیچکس در مورد شما فکر نمیکرده است!

وای که چه آسان هدر میدهیم عمر خویش را فقط برای دیگران و طرز فکرشان...

تا فرصت زندگی داری جانانه زندگی کن

مثلث رابطه

خاطره باز ۱۳۹۸/۰۴/۱۹ 21:11

 


 
پ ن : خوبه آدم بدونه... که کجاست.. و بهتره کجا باشه...
پ ن : نمیدونم کی این مثلث رو طرح زده ولی خب خیلی به نظرم به واقعیت نزدیکه
پ ن : مهمترین مشکل ارتباطات امروزی به نظرم عدم آگاهی و جوانب سنجیه

 

زندگی در وقت اضافه...

خاطره باز ۱۳۹۸/۰۴/۱۶ 17:40

 

وااااااااااااااااای عاشق این احساسم... "وقت اضافه"...

پرده ی اول : فکر کن فینال یورو 96 ... توی قلب بریتانیا... آلمان با یه ناپنالتی آخرای بازی از چک عقب میوفته... بعد.. توی "وقت اضافه"... اولیور بیرهوف با ضربه سر دقیقه 93 گل میزنه.... گگگگگگگگللللللللللللللللللللل .... وقت اضافه.. باز هم آلمان در وقت اضافه ..  فقط گل در وقت اضافه هست که "لذتش فرق داره" .. لعنتی

پرده ی دوم: صب تا شب سر کار.. سر درس.. اینور اونور... داغون.. بعد.. خسته و تنها.. .توی تاکسی.. مترو .. صف نونوائی... هر جا.. .. وبلاگتو باز می کنی : نوشته "نظرات تایید نشده 5" وااااااااااااااای مست میشی... که اون 4 شده حالا 5 .. بازش می کنی.. که اگه یه کامنت درست اساسی از ته دل یه آدم "وقت اضافه ای " دیگه باشه... یا یه "مخاطب خاص"  که بهتر... بعععععععععععد... دِ لعنتی "فقط این وقت اضافه های زندگیه که لذتش فرق داره" ... بقیش که خداییش فقط عمر سر کردنه .. نیست؟

پرده سوم: میخام "زندگی در وقت اضافه ام" رو بیشتر کنم. اونقدر که از همه ی وقتهای دیگه ام بزنه جلو... ای خدائی که هر بخششی ، شعاعی از تابش بخشندگی توست... به من ببخش... به من عطیه کن این موهبت الهی رو ... من رو غرق کن در  "زندگی در وقت اضافه" ... من این احساس رو میخام.

 

 

 

پ ن : از هرچی پوله متفنرم. کاش عهد مبادله های کالا به کالا بود.. فکر کنم اون موقع هنوز "دلال" نبود.

پ ن : چرا مهمترین چیزها . همیشه داغونند... کاش میشد هیچی مهم نباشه تا همه چی عالی بشه.. آخه لامصب هرچی بی اهمیته برات.. ببین چقدر خوب پیش میره...

پ ن : یه قالب خوب باید پیدا کنم. گم شدم انگار توی یه لباس ناموزون

پ ن : هنوزم معتقدم توی دنیایی که عمر ساختمونا از آدما بیشتره... بهتره بیشتر آدم بسازیم.. تا خونه.... و مهمتر اینکه به کسایی رای بدیم که فهم  " منحنی عرضه و تقاضا" رو داشته باشند تا .. اینمدلی سرسام آور نشه قیمت ها

پ ن : خدایا.. دوستت دارم.

برای آن گمشده

خاطره باز ۱۳۹۸/۰۴/۱۵ 23:19

 

بوسه باران خواهم کرد
زخم هایت را
و
جای کبودی بر جای مانده بر تن خسته و رنجورت
اگر خیال بودنم
اوج بگیرد در آسمان ذهن آبی و آسمانی ات
و بر ساحل دریای دلت کشتی حضورم سکنی گیرد
به تلافی تمام روزهای تنهایی ات
و لحظه هایی که در خلوت پریشانی ات
درد کشیدی
برایت زندگی را نقاشی خواهم کرد
اگر....

 

 

 

 

 

پ ن : میشود من را بخواهی؟

سادگی

خاطره باز ۱۳۹۸/۰۴/۱۴ 19:47

 

ﺳﺎﺩﻩ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﮐﻦ ﺍﻣﺎ ﺳﺎﺩﻩ ﻋﺒﻮﺭ ﻧﮑﻦ ﺍﺯ ﺩﻧﯿﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺗﻨﻬﺎ ﯾﮑﺒﺎﺭ ﺗﺠﺮﺑﻪ ﺍﺵ ﻣﯽ ﮐﻨﯽ ...





پ ن : توی دنیای زندگی می کنیم که عمر ساختمونا از آدما بیشتره.... فکر کن چه خونه ای میسازیم... چه عمری طی می کنیم..
پ ن : وقتی خدا "آغوشش" رو بهت عطیه می کنه... بدون ... داره نگاهت می کنه...

پ ن : میخام فیلم  interstellar  رو ببینم.

پ ن : ؟؟ willst du mich haben

اعدام

خاطره باز ۱۳۹۸/۰۴/۱۳ 17:36

 
امروز شاهد یک اعدام بودم
و فهمیدم:
1- مرگ چقدر ساده و نزدیک است...
2- همین
 
 
 
پ ن : کاش دنیای مادی ای نبود
پ ن : کاش پر از "عطر بهار نارنج" شوم .. کاش..
پ ن : کاش سکوتِ مرا لمس کنی...

کمی دیرتر

خاطره باز ۱۳۹۸/۰۴/۱۰ 22:55

 
وااااااااااااااای خیلی قشنگ بود خیلی..
کمی دیرتر... باز تلنگری به مدعی های پُر زرق و برق و ژن خووووووووووووووووووب ...
دوست خوبم آقای زکی .. ازت ممنونم بخاطر کتابهای فوق العاده ای که بهم دادی. هرگز نمیتونم جبران کنم. دیشب تا خود صبح بیدار بودم و کتاب 267 صفحه ای "کمی دیرتر" نوشته (آقای شجاعی) رو خوندم. خیلی عالی بود خداییش قلمش محشره... و از دل برآمده ناگاه بر دل نشست...

 دروغ گوهای مدعی ... در این کتاب پرده برداری میشوند.پ ن : لب تشنه مثل خورشید : هیچ حسی نمی میرد مگر آنکه "تنها" باشد...پ ن : بی پرده مثل فریاد : آخه دِ لعنتی منحنی عرضه تقاضا رو همه بلدند اگه میخای قیمت درست بشه باید عرضه رو به میزان تقاضا زیاد کنی - برای ساخت و تولید مسکن نیاز به هیچ واردات نیست - نیروی کار بیکار توی ایران که از ریگ بیابون بیشتره ... مشکل چیه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ آها ...  ژنهای خوب سر کارند.
پ ن : شرکتشون داره تعدیل نیرو می کنه .... اینه جنس وارداتی ...
پ ن : لعنت به پدر و مادر کسی که در این "مکان" آشغال بریزد...  (آشغال: فعل بد)پ ن : خدایا به من . به همه .. ببخش...
بیوگرافی
خاطره باز

همین
.
آخرین نوشته‌ها
آرشیو موضوعی
برچسب‌ها
نوشته‌های پیشین
پیوندهای روزانه
دوستان