خسته از رنگ کبود
خاطره باز ۱۳۹۴/۰۵/۳۰ 16:12امشب را که تو نیستی
و من تنها کنار خودم کنار راه زمان دراز کشیده ام
خواهم که بسان نسیمی
از روی خودم برخاستن
امشب را که همپای طنین تنهایی تو هستم
خسته ام
هرجا که بی تو باشم
انگار که بیراهه را راه رفته باشم
امشب را که تو نیستی
و من تنها کنار خودم کنار راه زمان دراز کشیده ام
خواهم که بسان نسیمی
از روی خودم برخاستن
امشب را که همپای طنین تنهایی تو هستم
خسته ام
هرجا که بی تو باشم
انگار که بیراهه را راه رفته باشم

شباهنگ
مَرد درحالیکه زیر لب به زمین و زمان بخاطر همه ی دربه دری هایی که کشیده بود بد و بیراه میگفت، از چند قدمی دخترکی که زیر بارش بارانِ حاصل از آبپاشی مادرش، از روی پشت بام جشن شادی گرفته و خواهرش را که کمی آنطرف تر در ایوان خانه اشان مشغول تکنولوژی تازه ای از اینترنت بود با التماسی کودکانه به این جشن دعوت می کرد، گذشت. انعکاس و شکستهای رنگارنگ پرتوهای خورشید ناشی از برخورد با قطرات آب معلق در هوا فضائی زیبا و معطر را بوجود آورده بود. چشمهای کم سوی مَرد در پشت همه ی این نور پردازی های روزگار جریانی از زندگی را که مشاهده می کرد در ذهنش نفسیر می کرد... سمفونی خروشیدن آب روی برگها و پشت بام در آمیخته با جیغ و فریادهای دخترک با زمینه ی جازِ سکوت خواهرش و البته ملودی لبریز از ناز و نوازش مادرش و ... و ... مَرد لنگ لنگان راهش را ادامه داد تا به خانه ای که تازه اجاره کرده بود رسید. از پله های ایوان به سختی بالا رفت و روی صندلی که به تنهائی ایوان پناه برده بود خودش را وِلو انداخت. چشمهایش را بست و در تاریکی پشت پلکهایش سعی می کرد رقصیدن نورها را در میان قطرات آب معلق در هوا و شاخ و برگ درختان ، در سمفونی جیغ و فریاد دخترک و جازِ سکوت خواهرش و ملودی پر از ناز و نوازش مادرش را تجسمی دوباره نکند. مَرد که رنج سالیان زیادی را به دوش کشیده بود خسته و ملول از کشیدن هر نقاشی دیگه ای از خاطراتش سعی می کرد فقط خوابش ببرد! چقدر دلش میخاست یک نخ سیگار وینستون لایت را از جعبه ای کهنه و قدیمی لای کتابخانه ی نسبتا عریض و طویلش به آتیش بکشاند و به بازی بوسه ی مرگ با لبهایش بگیرد... نفس عمیقی که مَرد کشید، بیشتر شبیه آه بود... با انگشتانش روی دسته ی صندلی ریتم ناموزونی را می نواخت و با تکانه های سرش انگار آهنگ مورد علاقه ای را از زمانهای خیلی دورِ جوانی اش در ذهنش مرور می کرد. صدای مادرش به گوش می رسید که دخترک و خواهرش را به سفره ی شام فریاد می زد. هوا تاریک شده بود و ماه پرتوهای مهربان خودش را بی هیچ دریغی به روی ازدحام خالیِ شهر می پاشید! صدای جغدها از جزیره تنها و مرموزی که در نزدیکی ساحل بود بسختی به گوش می رسید... نسیم تمام خستگیها را آرام آرام از هر گوشه و کناری جمع می کرد و با خود همسفر می ساخت. هرچه جیرجیرکها تلاش می کردند مَرد را بیدار و از این واقعه ی شب آگاه و آکنده از احساس کنند... افاقه نداشت!! ...
مَرد که حتی هنوز وارد خانه ی تازه اش نشده بود با نوای پیانو که از خانه ی همسایه اش به گوش می رسید بیدار شد! روی همان صندلی که خودش را وِلو کرده بود با تمام بی حالی و بی حوصلگی حتی چشمهایش را باز نکرد و فقط سعی کرد در آن تاریکی پشت پرده ی پلکهایش بیشتر دل به آهنگ آن شب از خاطراتش بسپرد. چقدر دلش میخواست کمی آن نوا را واضحتر می شنید یا شاید بیشتر دلش می خواست ریتم نه چندان واضح آن نوای پیانو که از خانه ی همسایه اش می آمد نوای به رقص در آمدن بازی مرگ لبهایش و یک نخ سیگار وینستون لایت قدیمی باشد همان سیگارها که تن سوخته از شعله های شهر داستانهایش شده بود!! چندی به همین افکار گذشت و مَرد هنوز مُرَدد از آنکه خواب است یا بیدار ... خیال به شباهنگ زیبایی که از حنجره ی پیانو خوانده میشد سپرده بود و به یاد جیغ و فریادهای دخترک که زیر بارش باران ناشی از آب پاشی مادرش از پشت بام ، هر سو جست و خیز میکرد و میخندید، مادرش را دید که در آن خنکای دم صبح زنده داری کرده و در ایوان خانه اش حنجره های شباهنگش را به نوازشهایی مادرانه کوک می کرد. تنهائی غمگینی به قافیه ی این شعر از خاطراتش گره می خورد. مَرد نفس عمیقی از مزرعه ی آسمان چید که بیشتر به آه می مانست و باز چشمهایش را به امید به آغوش کشیدن خواب روی هم گذاشت.
سکوت به درازا کشیده، اما خوب شنیده میشد؛ حجم همه ی حرفهایی که از لبهای خاموش جاری شده بودند! انگار زبان نگاه در این کارزار پیروز و فاتح ... پرچم افراخته و حکمرانی می کرد... هرچه امواج دست و پا می زدند تا به نزدیکی اشان برسند و از حُرم نفسهایشان کمی خشکی بگیرند، نمی توانستند... دخترک را خواهرش همان نزدیکی به بازی تازه ای تکنولوژی گرفته بود و مَرد مبهوت از شاخه های موهای طلائی مادرش که زیر پرتو افشانی های ماه و مستانگی های نسیم به رقص در آمده بودند به آینده می اندیشید! و همه خاطره هایی که هنوز آمده نیستند هنوز!! هرچه هوا خنک تر میشد گرمای حاکم میان طغیان احساسهایشان بیشتر شعله می کشید... تا سخن به انتهای شباهنگ رسید... دخترک را خواهرش به طعم تازه ای از زندگی آشنا می کرد و مادرش دستهای زخمی و خسته ی مَرد را گرفته و به بازی لِی لِی آنه ای در زمین امواج کشید و در آن برهوت ای کاشها که ماه نظاره گر عاشقانه ترین قافیه های رقص تانگوئی بود که تا آنزمان از زمینی ها روئیده بود... بازی رقصشان که در تلاطم امواج به انتها رسید مَرد صورتش را میان آغوش دستهای خیس سرنوشت حس می کرد، صدای خنده و شادی دخترک که خواهرش اورا به دنبال خود می دواند به گوش می رسید و نرمی لبهای مادرش را که روی لبهای خسته ی مَرد می خزید، خوشایند تر می کرد.
مَرد.. هرچند که از روزگار لَنگ شده بود اما هنوز دستهایش زنده بود! ارتش انگشتهایش را هنوز وقتی روی صف های کیبورد لب تاپش خط می کرد اُبُهَت و صلابت از انسجام رژه اشان می بارید. سالها گذشته بود و حالا داستان تازه ای از دستانش آفریده میشد! داستان یک دخترک که خواهرش او را به فصل های بعدی تری از سرنوشت هر دم آشناتر می کرد .. و مادرش! که آهنگ شب های شهری آکنده از ازدحام خیالهای به خواب رفته را می نواخت. و ارتش انگشتهای مَرد که در صفهای منظم کیبورد لبتاپش رژه می رفتند طعم با شکوهی از فتح یک تاریخ را تداعی می کرد.
دخترک که خواهرش او را به هرچه می توانست از بازی های سرنوشت آگاه کرده بود خواندن «شباهنگ» را به آخر رساند. مادرش نگاه خیس خود را به فاتح تاریخ خیالش سپرد و صورت مَرد را به آغوش دستهایی خیس از زدودن اشکهایش کشید و نرمی لبهایش را بدرقه ی راهش کرد ...
پایان
سهیل.. لب تشنه مثل خورشید ..
پ ن : مفهوم تازه ای از زندگی رو در هر تکرار از بهار و خزان .. باید چشید ...
پ ن : تا کی من باید تنهایی شطرنج بازی کنم؟
پ ن : هنوز وقتی سکانسی از دوست داشتن و دوست داشته شدن می بینم!! اگه از ته ته ته دل باشه ...
هرگاه دشمن پیدا کردی ... بدان موفق بوده ای در مسیر رسیدن به هدفهایت !!
و
هرگاه پشت سرت حرف زدند ... بدان به تو و توانمندیهایت حسادت می کنند !!
و پر از حادثه ی عشق خیالم طوفانیست ...
آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآه .. خاطره هایم ...!!!!!

کاش بودی
دلم میخاس فردا پیش پیشگاه قامت پاک حضور هم زانو میزدیم
شاخه گلهای سرخ و سفید را به نیت پیوند خون و خیالمان به هم تقدیم میکردیم
چشم در چشم هم میباختیم
ونفس ها را همه قربانی نفس های هم میکردیم
!!
پ ن : هر چه خون است قربانی خیال ...
پ ن : من هنوز مرتد این احساسم ... که کسی منتظرم هست؟؟!!؟؟
پ ن : دلم نوشتن می خواهد.
پ ن : همین
جنس خیالم اما...
پر از ازدحام کوچه های بی کسی !!
و دلم یک بوم می طلبد
و یکی عالمه از رنگهای خیال
و چندی قلمو .. کهنه و خسته از پیمودن بوم
قلموهای کهنه لبریز از احساسند
و تجربه های شاد و غمگین
دلم میخاد باهاشون قدم بزنم
همه ی پس کوچه های خلوت خیالم رو
و نقش بزنم
سمفونی تازه ای از زندگی رو ...