پریشان

منی گر بوسه باران تو بودن !!

بودن

خاطره باز ۱۳۹۴/۰۴/۲۵ 19:34

 

بودنت
بخشی
از
حضورم
شده
نمیدانم
اگر
نباشی
چه
خواهد
امد
بر
سر
بودنم
؟؟؟؟

زندگی

خاطره باز ۱۳۹۴/۰۴/۲۲ 15:2
 

زندگی

 

گفته بودم که بباز

همه ی قلب خودت را تمام

تا به آغوش بگیرم مدام

زندگی را همین!

 

 

سهیل

..

لب تشنه مثل خورشید

..

 

پ ن : و به نیستی ! تو که نیستی !!

پ ن : خاطره ای اگر ...

پ ن : به آغوشم که می کشی !! پیکاسو پیش نقشت زانو می زند ...

پ ن : به آغوشت که می کشم !! شعر زندگی .. خواب زندگی .. مجسم می شود!!

تعبیر

خاطره باز ۱۳۹۴/۰۴/۱۷ 12:47
 

 

http://www.persiangroupbax.com/images/group/2012.08.11/love/love%20(21).jpg

تعبیر

من و تعبیر ! همین ...

ارزش قامت من فصل حضور است و ظهور

ارزش خیال من گستره ی باور توست

تو که پایان.. به تنهائی دستان منی

تو که شعرت همه توصیف شباهنگ من است

و مروری مثل یک خاطره ی مانده به جا

پر از حسرت و آه

تو که تعبیر مجسم به غزل های منی

ساعت صفر منی

دلم آزرده هم اکنون ز بیداد .. همین!!!

من و یک زخم .. پر از سوزش و درد

من و یک زخمه که آهنگ به شبهای من است

من و ققنوس ... همین!!!

تو کجائی و کجا این دل من ؟؟؟

تو فقط شعر بگو .. تو فقط واژه ببار .. پر از حس و یقین!

من خودم خط شکنم ... باخته پاک، جان و تنم...

مثل یک روحِ مُحَرَم شده با روح توام ...

تو بدهکاری به من !

حس آغوش پریشانی خود را به من !

 

سهیل... لب تشنه مثل خورشید ...

 

 

http://yasupload.ir/images/50665811063224079875.jpg

 

پ ن : تو بیا تا کمی آهنگ بزنیم !!

پ ن : ققنوس! یک پرنده ی افسانه ای که همیشه تنهاست .. و وقتی وقت مرگش فرا می رسد... ... ...

پ ن : خدایا ! دوستت دارم.

 

در آغوش پریشانی

خاطره باز ۱۳۹۴/۰۴/۱۱ 14:3
 

 

در آغوش پریشانی...

 

سهیل

لب تشنه مثل خورشید 
 
پ ن : وقتی طلوع می کنی ...  

عزم رفتن که می کنی

خاطره باز ۱۳۹۴/۰۴/۰۹ 10:8

ثانیه ها می دوند .. بهتر بود اگر برای سرعت ثانیه ها هم، گشت نامحسوس تعبیه می شد!! چه معنی دارد میان این همه پیچ و خم های عاشقانه ی جاده ی احساسمان ، در این شلوغی واژه های آینده و رونده .. ثانیه ها اینچنین بی احتیاط و بی مراعات برای احساسهایمان از پی هم بدوند !!؟ مگر نمی دانند تصادم هر واژه ای می تواند احساسهای فراوانی را مصدوم و معدوم کند !؟ تنها چیزی که این جاده ی شلوغ میان افکارمان را وقتی که پیشمی بی نظم می کند این ثانیه هاست ..  چقدر زود می گذرند ..دلم میخواهد چرخ زمان پنچر شود تا کمی در آرامش و سکون ثانیه ها بیاسایم..غرق می شوم در تلاطم اقیانوس حضورت ..  هنوز کلی احساس دارم که جاری نشده اند  و  از چشمه ی واژه هایم نجوشیده اند! نمیدانی که بهار می شوم وقتی تو کنارم هستی و در من واژه ها شکفته می شوند و چلچله ها نغمه سرایی می کنند و خورشید پرتوهای مستانه اش را از میان شاخ و برگ باغهای خیالم می رقصاند و نسیم ، هوا را به عاشقانه ترین زمزمه ها که از آرامش فرشته ها برداشته است  معطر می کند و ..  بهشت تجلی می یابد !! 

چقدر حرف زدن برای تو زیباست .. چه احساس خوبی دارم وقتی مقابلم نشسته ای و من همه ی آن ناگفته هایی را که مثل آرامشی قبل از طوفان درونم انباشته اند.. همچون یک ابر که تازه به سرزمین موعودش رسیده و از فرط خوشحالی اشک در چشمانش حلقه زده .. با تمام وجودم برایت می بارانم !! من معصومیت افکارت را دوست دارم، عمق خالی نگاهت را دوست دارم ، هیجانی را که  هر از چند گاهی از صورت صورتی ات سرخ می شود را دوست دارم ، چگونه قلبی را چنین پرورانده ای که  عقاب خیالم با آن شاه پر های افراشته اش و آن چشمان آسمان کاوش و چنگ های پولادینش مسخ  و مجنون کرده است .. که خیال از پرواز بریده چشم از آسمان پوشیده چنگ از شکار  بسته و مبهوت از "شنیدن هایت" چون طوطی ای به هزار و یک حرف آورده است!؟ .. کاش بدانی قدر و منزلت آن قلبی را که چون منی برایش چنین خالصانه احساسش را می تراود..

اما ..

عزم رفتن که می کنی .. تکه ای از وجودم گویا می رود .. قطبی از احساسم می رود ..  واژه هایم آخرین نفسها را می دمند .. بغض بر گلویم می تازد و بی  رحمانه حرفهایم را معدوم می کند .. و هیجانی خاکستری رنگ آهنگ آرام صحبتهایم را می لرزاند .. می ترسم که دَمهایم دیگر باز نگردند و کهکشانی از واژه ها که مثل ستاره ها در فضای احساسم محبوس شده اند فرصت حس افشانی را در پیشگاه حضورت از کف بدهند .. خوب میدانم باور نمی کنی وسعت اقیانوس وار احساسم را به جریان حضورت!! 

دل از حضورت نمی کَنم..  مثل غرق شده ای که برای نجات به هر خار و خاشاک دست می یازد برای ماندن در این احساس نایاب دست و پا می زنم و کافی نیست! باور کن قدرت ادراکت در من چنان نیرویی بر می انگیزاند که سرعت حرفهایم برای گفته شدن از سرعت نور پیش میگیرد و هجوم سیل گون واژه ها در آن کشمکش ثانیه ها به چرخهای گاری ای می ماند که در سنگلاخ های باور و تردید ، لنگ لنگان پیش می رود و از گوش و کنار آن گاری ، الفاض و اوصاف می ریزند و می بینم عقربه های زمان را که چه بی احساس و عاطفه پای بر آنها می گذارند و می روند!

در بروهوتی از ای کاشها انگار گم می شوم و هیچ دلم نمیخواهد پیدا شوم ، یک عمر تنهائی و سکوت را عاجزانه با تمام وجود تمنا می کنم تا شاید عاشقانه ای بسازم که آتش درونم را کمی رام کند و شعله های وحشی و سرکش بی قراری را به خیالت رام و اهلی کند و سرزمین وجودم را که به تصرف احساست در آمده است ، آرام کند..

آسمان خیالم در گرگ و میش غروبت کبود ترین رنگ آفرینش را به خود می پیچد و پرتوهای روشنی بخش خندانت در سکوتی ناشاد سایه های سکوت را بلندتر می کنند و گامهای پاورچین تاریکی و تنهایی تمام وجودم را پیایمال می کنند و اشک از گوشه ی چشمه ی احساسم می بارد و تن عریان خیالم را خیس از احساسی می کند که تو مجری آن هستی و نه مجرم!!

آندم آخر نگاهت میکنم و جریان هوایی را که از نسیم نگاهت به شش های دیدگانم وارد شده با فشردن پلکهایم محبوس می کنم و از ترس آن مبادا چشم بگشایم و هوایت باز پر بگیرد سر می گردانم و می گویم:

« برو !!! »

 

سهیل .. لب تشنه مثل خورشید ..

پ ن : دلم یک بی مسئولیتی مفرط را می طلبد ..

 

محبوس

خاطره باز ۱۳۹۴/۰۴/۰۷ 16:4
 

به هر فردائی قسم

دیروزهایی که گذشت ... هنوز جاری اند ..

 

 

سهیل.. لب تشنه مثل خورشید..

 

 

پ ن : محبوسم در آن روزهایی که با تو بودم !!...

عمریست لحظه هایم

خاطره باز ۱۳۹۴/۰۴/۰۷ 12:12
 

ای همنفس کلامی

محتاج یک سلامم

ای شعر پریده معنی

محبوس یک حبابم

 

هم لحظه های من باش

عمریست لحظه هایم

رفتن مرام من نیست

عمری با تو باااااااااااااید...

 

 

 

سهیل ...  لب تشنه مثل خورشید ..

 

پ ن : آره .. رفتن مرام من نیست !! حتی اگه بلاگفا خاطره هامو.. تاریخ و زخمه هام رو .. پاک کنه .. باز من موندنی ام .. فقط من .. آره .. بین روزهای سخت و آن انسان سخت ... روزها رفتنی اند.. "من" ماندنی ...

تو می فهمی

خاطره باز ۱۳۹۴/۰۴/۰۷ 12:8
 
تو بیا تا کمی آهنگ بزنیم
پنجه بر چنگ تن هم بزنیم
ناله ی دلکش و پی بوسه مدام
زخمه بر ساز لب هم بزنیم
 
سهیل
لب تشنه مثل خورشید
...
 
 

 
پ ن : فقط همین !! تو می فهمی مگه نه؟

از دست بلاگفا

خاطره باز ۱۳۹۴/۰۴/۰۷ 9:32
دیدی؟؟

هرچی از سال 92 به بعد نوشته بودم پاک شده؟؟؟؟ اه به بلاگفا ...

سیلی باد خزان ..

خاطره باز ۱۳۹۴/۰۴/۰۴ 11:55
چای سرد شده بود .. و هنوز حتی یک جمله را به آخر نرسانده بود .. بی اعتنا به راهزن ثانیه ها در آن لحظه که شش سال طول کشیده بود .. انگار گیر کرده بود!! ... سیلی باد خزان .. او را به خودش آورد ... 

 

سهیل.. لب تشنه مثل خورشید .. 

 

 

پ ن : همیشه زندگی روی خوشش رو به آدم نشون نمیده... تا هوا هست ، نفس باید کشید ... 

پ ن : کمی با خاطراتم ...

بیوگرافی
خاطره باز

همین
.
آخرین نوشته‌ها
آرشیو موضوعی
برچسب‌ها
نوشته‌های پیشین
پیوندهای روزانه
دوستان