پریشان

منی گر بوسه باران تو بودن !!

هفت سین .. بدون "س" نٍ "سهیل"

خاطره باز ۱۳۹۰/۱۲/۲۸ 13:16
 

این جا سفره ی قلب من است .. در میهمانی نوروز ..

تا بهار

سوز بوسه هايم

ساز خنده هايت

سايه عشق

سراب حضورت

سكوت آغوشم

سراي بيكران دلهامان     ...   و   ...

سوره هاي صدایت ...

 

همه هفت سين من اند ... "همین" !   

 

سهیل... لب تشنه مثل خورشید...

 


پ ن : سال نو غرق در هرآنچه از خدا میخواهی ...

 

 

وارونه !!

خاطره باز ۱۳۹۰/۱۲/۲۳ 19:12

 

و ببین دنیا را ...

همه وارونه شده ...

همه نه .. آنجا که منم ...

جاذبه اش .. تنها .. تو .. شده ...

سهیل ... لب تشنه مثل خورشید ...

 

چقدر و چگونه دلم برات تنگه ... محاااااااله بتونی تصور کنی !!

 

پ ن : پیشتر نسل مردانگی و انسانیت را دلهای هوس و حرص بر باد فنا داده بود .. و .. من .. نا امید از گذر حادثه ای که چونان گودزیلا سر از این قبرستان آدمیت برآورد .. دل به دستهای اندیشه ام بسته ام .. تا شاید .. آنجا .. دشتی را از گلها و بوته ها و درخت ها و چمن ها ... بیافرینم .. ... و در این بهبوهه ی میان جریان واقعیت و امواج رویاهایم ... تو .. آمده ای ..

رسالت !!!!!!!

خاطره باز ۱۳۹۰/۱۲/۲۱ 20:19

 

من با دستهای فقیرانه ام ...

خواهم عشق بخشید به همه روح های پاک ...

و همانها خواهند دید .. کمی !!

که عاشقانه بودن .. یعنی چه ... ؟؟

آری ...

من رسالتم را نیک میدانم ...

گنجشکها .. منتظرند ...

اما

...

دستهایم هم اکنون .. خالیست ... !!

 

 

سهیل.. لب تشنه مثل خورشید..

 

من ... یک زندانی ام .. در زندان .. خدا ...

خاطره باز ۱۳۹۰/۱۲/۱۶ 21:34

 

و تو ای پاک ترین نام زمین

با تو ام !!

تو همانی که من نور تو را می طلبم !

تو ستاره و منی گرد تو سیاره شدم بی پروا !!

همه ی کامل خود را به تو دادم .. همین !!!

تو ندیدی .. ولی !!

من که چشم دوخته ام بسته به سویت .. بامید ..

بنمایی رخ خود !!

 

 

 

سهیل ... لب تشنه مثل خورشید ...

 

 

پ ن :  یکی از دنده های قفسه ی سینه ام شکسته ... لذت نفس با درد کشیدن را قبلا چشیده بودم ... آن روزها که قلبم برای جریان دادن به خونم گرفتار دریچه ای تنگ شده بود !! اما .. اونو سر آخر آنقدر بی محلش کردم تا از رو رفت .. حالا .. اما دیگه دوران جوانی گشته و من پیر و فرتوت .. بی بوسه هایی که قدرت صبر و تحمل اهورایی ای را به جسمم بدهند .. باید .. مثل شکست خورده هایی  از جنگی نا برابر ... زیر شلاق و تازیانه های دشمن پیروز .. خم به ابرو نیاورم .. و .. در این زندان درد .. در خود بپیچم .. خود پرستار خود باشم .. و .. و ..

تیغی دو لبه !!

خاطره باز ۱۳۹۰/۱۲/۱۵ 7:29
 

من را که آنجا مصلوب در برهوت ای کاشها !

جلاد را که تیغی دو لبه  از نیام بر می آورد !

قاضی را که بزن گردن به هر لب که مصلوب می گوید ! .. که اگر راست بگوید .. نخواهد مُرد !!

 

 

پ ن : از یک آزمون دو سر باخت چه انتظاری می رود ؟؟ وقتی چه او را ببوسی میگوید چه بی پروائی و چه اگر نبوسی میگوید چه بی احساسی ؟!!  ... بیشتر غمم از آن است که آنجائی نیستم که بتوانم کاری کنم !! دستم از همه جا کوتاهه .. مثل مدفون شده ای در صلیب .. می بینم .. می شنوم .. اما .. دستانم بسته اند و من را یارای حرکتی نیست ...

 

 

قبله و نماز

خاطره باز ۱۳۹۰/۱۲/۱۳ 20:38
 

آری ...

قبله ی احساس من .. تنها توئی ..

و نمازم .. همه بوسیدن توست ..

سهیل... لب تشنه مثل خورشید ...

طعم ...

خاطره باز ۱۳۹۰/۱۲/۰۱ 19:50

 

طعم یک حس ناب ...

طعم بوسه ای جان کاه ...

طعم یک خیابان تنها ...

طعم تاریکی و نور تیر چراغ ...

طعم آغوشی بی هوا ...

چشیدن طعم آنچه از میان سفره ای رویایم بر میدارم و با قاشق عکسها و کلمه ها در دهان ذهن و روی زبان منطقم می گذارم ... بس ... حیرت انگیز است ... بس باور نکردنی .. بس دست نیافتنی ...

آری ...

این فقط یک عشق بازی نیست .. هوس نیست .. نیاز نیست ...

اگر این طعم از جائی برآمده باشد که آنرا ... "دل" .. می گویند ... غذای روح است ... یک روح اقیانوسی و نه حتی دریایی ...  !!!!!

 

پ ن : من روح اقیانوسم !

 

سهیل ... لب تشنه مثل خورشید ...

بیوگرافی
خاطره باز

همین
.
آخرین نوشته‌ها
آرشیو موضوعی
برچسب‌ها
نوشته‌های پیشین
پیوندهای روزانه
دوستان