و تو ای پاک ترین نام زمین
با تو ام !!
تو همانی که من نور تو را می طلبم !
تو ستاره و منی گرد تو سیاره شدم بی پروا !!
همه ی کامل خود را به تو دادم .. همین !!!
تو ندیدی .. ولی !!

من که چشم دوخته ام بسته به سویت .. بامید ..
بنمایی رخ خود !!
سهیل ... لب تشنه مثل خورشید ...
پ ن : یکی از دنده های قفسه ی سینه ام شکسته ... لذت نفس با درد کشیدن را قبلا چشیده بودم ... آن روزها که قلبم برای جریان دادن به خونم گرفتار دریچه ای تنگ شده بود !! اما .. اونو سر آخر آنقدر بی محلش کردم تا از رو رفت .. حالا .. اما دیگه دوران جوانی گشته و من پیر و فرتوت .. بی بوسه هایی که قدرت صبر و تحمل اهورایی ای را به جسمم بدهند .. باید .. مثل شکست خورده هایی از جنگی نا برابر ... زیر شلاق و تازیانه های دشمن پیروز .. خم به ابرو نیاورم .. و .. در این زندان درد .. در خود بپیچم .. خود پرستار خود باشم .. و .. و ..