درد
خاطره باز ۱۳۹۹/۰۵/۳۱ 17:20
درد در من همچنان کشور گشایی می کند ...
اما من سخت مشغول کار دیگری ام !

"همکتابی" باید ...
پ ن : خداجونم دوستت دارما... خیلی ...
درد در من همچنان کشور گشایی می کند ...
اما من سخت مشغول کار دیگری ام !

"همکتابی" باید ...
پ ن : خداجونم دوستت دارما... خیلی ...
497 صفحه درس زندگی را باید "مردانی" بخوانند که غیرت و شهامت را در روزهای سخت زندگی بخاطر خانواده به دوش بکشند ....
- مِرگان ِ بدون سلوچ ...
- پیر شدن یکشبه از ترس ... مکافات اگر نیست پس چیست؟
- خودکامگی "زنده ماندن" در سرشت آدمیست
- هاجر 13 ساله در خانه ی بخت ؟!!
- مَکینه و تراکتور و "خدا زمین" ...
- سلوچ برگشته ... !!
پ ن : خدایا هرگز منو از کتاب خوندن خسته و سیر نکن ! الهی دورت بگردم ... برای اینکه این چشمه از بینهایت چشمه های محبتت رو خدا به من گشوده ای ازت سپاس گزارم ... کتاب "جای خالی سلوچ" رو خیلی ها بهم توصیه کرده بودند برای خوندن من جلمه استاد میم و برادر کوچکترم الف و ... و حالا که بالخره توفیق تمام کردنش نصیبم شد چقدر راضی ام ...
پ ن : همیشه کسی هست که کاسه کوزه ها را سرش خالی کنی ... "خودت کجای کاری؟"
پ ن : دارم کتاب " ظهور و سقول «رایشِ سوم» را میخوانم" ... خوشحالم که نویسنده اش دشمن محتوای کتاب بوده و این بینش تازه رو به من میده. کتاب قبلی ایکه تا حدودی در این باره خوندم البته در باره زمینه هاش بوده و توی این کتاب هم اشارات زیادی به مطالب اون شده "نبرد من" توسط شخصیت اول محتوای کتاب نگارش شده و حالا دیدِ دشمنانه و هرچند به ادعای خودش که سعی کرده منصفانه باشد ... برایم خیلی جالب و جذاب است.
پ ن : اینروزا از برنامه تلوزیون "شهروند و مافیا" که شبکه سلامت ساعت هفت و تکرارش ساعت یازده نشون میده لذت میبرم. کاش جائی در این شهر بود یه رستورانی .. کافی شاپی ... معرکه ای .. پارکی جائی که این بازی توش انجام میشد ... دلم میخاس ... (شایدم یه روزی خودم راهش انداختم)
پ ن : چشمام درد میکنه حالا ... که کمرم یه کم بهتر شده
پ ن : خدایا شکرت . دوستت دارما.. خیلی
270 صفحه "کوری" رو خوندم... (توی همه ی وقت های تلف شده "وقت اضافه") خخخخ عاشق این احساسم که از تایمُرده ها استفاده کنم ... کتاب خوبی بود تعریفش را زیاد شنیده بودم... علرغم اونکه بعضی به طعنه میگیرند این مدل نویسندگی های خلاقانه رو که بدل واقعی یک در میلیارد میتونه داشته باشه ولی ... من پسندیدمش ! کوری ... مثل همین "کرونا" ی الانه ی ماهاست ... تازه این یه چشمه ی کوچیکشه ... وقتی همه ی شهر .. همه ی همه ی شهر کور بشند!!! جامعه به انحطاطی پست تر از حیوانی کشیده میشه... انحطاطی در تن دادن به هر ذلت و خواری ای برای فقط "زنده ماندن" ... "نظریه نسبیت" بدون حل معادله ای ثابت میشه و همسر دکتر "قاتل" میشه ... قاتلی که همه بهش حق میدند و حتی "من" ... یاد فیلم "سریع و کشته شده" می افتم که میگفت "بعضیا حقشونه که بمیرند..." ... چقدر این جمله باز "ثابت" میشه ... در جامعه ای که همه کور باشند .. یه لحظه تصور کن!! نه بهداشت هست .. نه رانندگی .. نه غذا پختن ... نه رئیس .... نه هیچی هیچی هیچی .. همه اش میشه ... "خوردن برای زنده موندن" و شاید "کمی هم تمایلات حیوانی" .. خلاص ... خیابانهای شهر مزین میشه به آرایش توده های زباله و پسماندهای انسانی و ... میشه گفت حتی سگهای ولگرد و گربه های خیابانی وضع سازماندهی شده تری دارند اونوقت !!! "کوری" برای من خیلی بیشتر از یک سرگرمی بود ... اینکه تا بحال خدا رو بخاطر "قدرت دیدن" که بهم داده یادم نمیاد چقدر عمیقا شکر کرده باشم ... حتی بخاطر اینکه بقیه مردم هم "نگاه" دارند... حس زنی که تنها چشمهای سالم شهر هست .. میانه هزاران "کور" ... دیوانه کننده است ...
جمله کلیدی این کتاب : زن دکتر گفت : « همه ی ما می دیدیم ولی در واقع "کور" بودیم »
لذتی داره فکر کردن به "درواقع کور بودیم"
پ ن : "عشق خاص و خیص و مخصوص و ... " که نیست ... لاقل کاش یه همکتابی ... داشتم ... تا خوانده ها و نخوانده ها را باهم سهم سهم می کردیم ..
پ ن : خدایا تورا سپاس که در جامعه ای که "چشمهایشان" کور نیست زندگی میکنیم ... خدایا هرگز نمیشه کرانه های نعمتهای توروا درک کرد حتی .. چگونه شکر گذار بود؟؟؟ آنهم با این روح های گستاخ و خودخاه امروزی ؟؟؟ "خودم را میگویم" ...
پ ن : همکتابی باید ..... وقتی هیچ همآوایی در این روزها و شبها ... "همنفسی" نمی کند ... "کتاب" ... آسمان من است ...
پ ن : از پس خاطره ها که گذر کنی ... "روح" از گیر و دار بودن و نبودن که برهانی ... می توانی ... آنگاه ... برای مردمان بی دریغ دعا کنی ...
پ ن : یک روزی شیش تا بچه خواهم داشت ... "بزرگ" خواهم کرد ... هر شش تایشان را اصلا باهم خواهم آورد ... قانونش را اصلاح کرده اند... می شود ... اینرا زائری به من نوید داده ... و من چشمانم برق شوقی از خود گذرانده اند ...
پ ن : همین
شوقی مرا به شعرِ "با تو بودن" نمی بَرَد
از بوسه و باران ِ در قاب خسته ام
من از شلوغ ترینِ تنهائی ها گریخته ام !
برای "کوچ" آمدن به ییلاقت آماده ام ...
آتش و خیمه و ساحلی منتظرند !
من سرخپوست بازی هایمان را آنجا نقش ... بسته ام ...
این همه احساس از من ... "هرزه های" اقیانوسیست ...
پُشت سدّ احساسم، "احساست" خفته است
که دوست داشتن برتر از عشق است "ای دوست" !
"خاطره ای اگر ..." از "با تو بودن" که من "راز دار ترینه عالمم"
پ ن : خدایا شکرت ... بخاطر نعمتهایی که به ما بنده های فراموشکارت میدی ... من از طرف همه ی آدما ازت تشکر میکنم! خداجون .. ماها خیلی بدبخت بیچاره ناتوان و خودخاه و مغرور و گستاخ و داغونیم .. تو به بزرگیت ببخش ... ماهارو در گذر .. کمکمون کن ... نزار بیراهه بریم.. خودم جمع و جورمون کن ... باشه ؟؟
پ ن : من از پیروزی ات ... "پیروز ام" ...
پ ن : همین
"هرگز عاشقم نشو"
خودخواهی هایت را بسیار دوست "نمی دارم" ... از عشق ...
مرا تنها "دوست بدار" ...
مثل دوس داشتن باران ... بی منت و بی انتها ..
بی آنکه از من "طلبی" دل کنی!
و پر از احساس
مرا تنها "دوست بدار" ...
از پس خاطره هایی که گذشت ... و "بساز" ... "خاطره" ای سهمگین را ...
و بدان !
خوشبختی ...
اضطرابی همه بیتاب ... از دلتنگیست ...
مستمر تا لحظه ی دیدار ...
"از پس «خاطره ای» دور" تکرار ...
و همین
پ ن : خدایا... ای دوست .. ای مهربان ... ای تو میتوانی و هیچکس نیست که بتواند جز تو!! مرا ... "من" را فادی خود گردان ... "من" را ...
پ ن : فردا را خداوند آفریده ... برای چه ؟ برای "خاطره" ای تازه ...
پ ن : هر مسئولی که لاقل دردی را دوا نکند یا لاقل دغدغه اش را نداشته باشد .. به درد لای جرز دیوار میخورد ... "تاکسی مستقیم سر پل صراط"...
پ ن : سرخه حصار منتظر من و توست ...
پ ن : دیشب خواب دیدم "پروزه وقت اضافه" موفق شده و از امریکا اومدن دنبالم ببرنم برای نواوریهای جهانی ... بعد من مثل موسی که هارون رو میخاست کنار خودش برای رفتن پیش فرعون .. داداشم ر ومیخاستم ... .... خاب عجیبی بود ... "عجیب"
پ ن : ...
منظورش از خون ، "جنگه" و عسل " عشق" ... جالبه که اولین فیلمی هست که دیدم در خصوص مظلومیت مسلمانها ، ترک ها ، و ... داستان جنگهای داخلی صربستان و بوسنی هرزه گوین هست ... خیلی خوب ساخته شده بود. دختره از مسلمانها بود و پسر سردسته ی صربها عاشقش شده بود. اینکه ته فیلم چی میشه اصلا مهم نیست .. اصلا و ابدا .. این مهمه : چقدر جنگ بده ... چققققققققققققققققققققدر بده ... توی جنگ همه ضرر میکنند ، حتی فاتحین!! و بیشتر قشر ضعیف و کوچیک جامعه ....
اما انتقاد من اینه : اگه توی این فیلم صربها بد بودند : خب زمان جنگ عثمانی و صربها هم ... عثمانی ها (مسلمانهای اونموقع) وحشی گری کردند !! اما چرا واقعا حتی توی این فیلم دسته ضعیف به فرار قناعت می کردند؟؟؟ شجاعت و غیرت کجاست؟ شاید باید جنمی از خود میزدند ....
پ ن : خدایا ... "جنگ" رو در خودشون بنداز ... واگر .. نعمتی هست در عافیت برامون بیار ... و اگر رضایتت در جنگیدنه .. شهیدت شدن رو ... فدای خودت شدن رو ... قسمتمون کن .. "قسمت من کن" .. الهی فدات بشم. دوستت دارم به خدا ...
پ ن : قدر کسایی که دوستت دارند رو ... بیشتر ... بدون ... وگرنه که هرکی که دوسش داری ... ببین برات تب میکنه که براش بمیری؟!!!!!!!!!!!!
پ ن : به ساعت صفر که میرسم ! قلبم زبان منظمی به خود میگیرد ... من زبانش را بلد نیستم ... به من یاد میدهی؟؟؟
پ ن : اگه قراره بمیرم ... از یه جفت کرونای نارنجی ... با اون برامدگی های منحصر به فرد خودش .... خب ... "بمیرم" خلاص ...
پ ن : سرباز که بودم .. یه بار پادگان رو دو در کردم رفتم "قم" ... زیارت .. نه که زیاده مسلمون باشم نه ... دلم هوای پرواز کرده بود ... توی گرمای جمکران به اسمون که نگاه میکردم .... ابرهای سیاه دوره کرده بودند خورشید رو ... اما ... وقتی حسابی دلشون رو خالی کردند ... مثل فرشته های عاری از هر گناه .. سپید و خاستنی ... رقاصی می کردند ... وای یادش بخیر ... اون پیکانه ...
پ ن : برای اول شدن باید : تاکتیکی نو زد ... سیستمهای ترکیبی ای از مدیریت حمله و دفاع ... بالهای دونده ... سانتر های بُرّنده ... باید مهاجم اول توپ رو رها کنه تا کاذب اصلی شماره ی 9 بتونه با یه بغل پای دقیق و حساب شده گل بزنه ... وای که اگه حریف چقر و بد بدن باشه چی؟؟؟ بلوک سنگ گرانیتی چیده باشه جلوی دروازه چی؟؟؟ ...
پ ن : همین.
به من گفتی "صداقت" پیشه کن تا ...
به تو گفتم ولی خورشید اگر همه ی نورش رو متمرکز کنه و طرفش عین غاری عمیق و گرسنه تمام اش رو ببلعه ... نمیشه !!!
صداقت در بازتابیدن های بسیار معنی میشه .. در ایثار ..
مثل آینه های تو به تو !!
خلاص
پ ن : ژان راک دی استفیانا میگه : >> اگه کسی گفت اینکارو کن تا دوستت داشته باشم ... "براش ابزار نباش" .
پ ن : به فرزاد میگه برو حلالیت بگیر ... !!! یکی نیست بهش بگه خودت برو از فرزاد حلالیت بگیر ...
پ ن : واتساپ دوس دارم. هم امن هست هم ساده و سریع ... باید یه گوشی بخرم ! این شاید اخرین فرصتم باشه .. شاید ...
پ ن : بیا باهم صادق باشیم.
پ ن : خدایا .. ای خدای همه ی دنیا ها... عظمتت لایتنهایی ... وسعت افرینشت ... بیکران ... مگه میشه باشی و تنها بمونم؟!! همیشه هستی.. دوستت دارم.
دیشب
از ماه بوی خوش می تراوید
و خورشید افسانه وار می سوخت !
بخاطر آن "خاطره" ای که مولود ... نیاورده بود ...
معجزه ی "دیدار" را ...
پ ن : "درک متقابل" مهمترین مهمترین مهمترین فاکتور در ایستائی یک رابطه است ... و اگه بخایم درست تشریحش کنیم اینه که از طرف مقابلت چیزایی بخایی که بتونه ... وای چی گفتم!! حتی خدا هم گفته از هر کسی به قدر توانش حساب میکشه ... فکر کن !!!!!!!!!!!! "درک متقابل" ... از من از قدر خودم قدری بخاه ...
پ ن : ساعت صفر منی ...
پ ن : تهران بودم! وسط راه دینام سوزوندیم** ... خخخ .. خیلی اذیت شدیم راه 4 ساعته رو 9 ساعته رسیدیم.. ولی هم تجربه ای هم خاطره ای شد ...
پ ن : دلم تنگ شده .. خیلی ...
پ ن : قدر آن "احساس" را دانستن .. خیلی هنره .. بخدا .. خیلی ...
پ ن : خدایا دوستت دارم. خیلی دوستت دارم .. اصلا میمیرم براتا ... مثل ماه می مونی .. بس زیبائه کارات ... خدایا شکرت به خاطر همه ی مهربونیات .. "گاهی چو مهر مادری ... با جان خود می پروری ..... گاهی چونان خشم پدر .. از هیبتی سرشار تو """"" ووو وای عاششششششششقتم خدا جونم.
** بیست کلیومتری قم بودیم ... تسمه برید .. دینام گیرپاژکرده بود ... از شانس جعبه آچار هم جا گذاشته بودیم ... دیگه گفتم خوبه دینام رو حذف کنیم کلا!! بعد یه تسمه رو اوردیم کوتاه کردیم .. انبردست هم نداشتیم وااااااااااااااای خدایا ... هیچی دیگه جلوی یه ماشین رو گرفتم گفتم داداش یه انبردست به ما بفروش... طرف فهمید که گیر افتادیم... دیگه انبردست داد و شماره تماس.. گفت برگشتی خبرم کن بگیرمش ازت... دیگه تسمه رو با سیم بست و چفت کردیم و دینام حذف کردیم ... تا قم جون ... کشیدیم ماشینو.... حالاصب جمعه همه خاب .. .به هر کاسبی زنگ میزدم باطری ساز کار درست بیا .. میگفت بابا ولم کن صب جمعه ای ... دیگه ساعتای ده بود یکی رو پیدا کردم گفت میاد ... یکساعت و نیم بعد اومد و ... خداییش وارد بود .. با جنس دس دوم هرچی شد ردیفش کرد ... دیگه ... قم رو بوسیدم و راهی شدیم ... هم خاطره ای بود .. هم تجربه ای .... بهم گفت "اگه آبانی نبودی .... اگه ..."
ساده بگم .. ساده بگم ...
ساده بگم .. دهاتی ام ...
اهلِ نه پول و نه تجَم مُلّاتی ام !!
من در قناعت از کویر پیشی زدم ...
در شرافت از رگ و خون پی زدم !
جوهرم "اشکِ عرق" از پشتکار ...
من امیدم قدر کیهان، لا انتهاست ...
سهم من از آفرینش یک "رسالت" است و بَس !
یک پیامی از خدواند "ثبت" و بَس.
پ ن : وای خدای من ... همه ی نگفته هایم را از من قبول کن ... من زبانم قاصر از گفتنی هاست .. خداجونم ... "کور" کن مرا ... جز تو اگر "امید" بَرَم ...
پ ن : زندگی باید کرد ... "عشق" فقط افسانه ایست ...
پ ن :
به تنها ترین "تابستان" ممکن
به سنگین ترین قلب های مدعی
به همه ی سنت های مدفون شده
به همه ی رسم های عَلَم شده
به تن های مقلوب شده در قاب خیابان
به قلب های منسوخ شده از نی نوازان
به برهوت خوشبختی در رسیدن های مجانی
به سر نا فرازی از قله های نا پیموده
به افتخاری از فرار
به بی مسئولیتی
به خدا "حق امان" است این همه "نامرادی" ....
خلاص
پ ن : خدایا.. خودم که میدونم . این توبودی که که تمام کردی سطح ششم را به کمال ... و بعضی ساده اندیش من جمله خودم گاهی فکر میکنم که "من بودم" ... وای چقدر میتونم حقیر باشم اگه به خودم غره* بشم ...
پ ن : خداجونم .. میدونی دوستتدارم... با اینکه بدم .. ولی ... عمیقا دوستت دارم .... به من توفیق خوب بودن بده ... نه "اخوندیسم" بودن ... به من لذت شهیدت شدن بده ... نه "شاهدت شدن" ... خدایا .. به من هرچه که دوست داری خودت .. همونو بده ... من راضی ام ... دورت بگردم الهی عزیزم.
پ ن : هنوز کرونا نگرفتم انگاری - یاد جنسش که می افتم .. زیر اون پوسته ی نارنجیِ اشرافی ... دلم میخاد اون کرونا رو بگیرم !! خخخخخ
پ ن : نزدیک دو میلیارد سرمایه میزاره ... میگه خب چه کنیم ؟ میگم : خب من پروزه طراحی میکنم و احرا ... هرچی ضرر شد من .. هرچی سود شد نصف نصف قبوله ... میگه قبوله ... مگیم ولی یه شر ط داره : هرچی من بگمه ؟!!! "می خنده" .... پاسخ از این تقاص تر؟!
پ ن : خدایا ممونم که بهم آبرو دادی. آبرومو نبر ... پیش خودت بی آبرو ام .. ولی تو آبرو نگه داری... مگه نه؟
پ ن : دلم شیش تا بچه میخاد... این لک لک های لعنتی کجا اند؟
پ ن : سرم به کار گرمه.. شدید...
پ ن : همین
* نوشته بودم "قره" .. خخخ ... استاد تنبه ام کرد ... و گفت ده بار از روش بنویسم ... غره - غره - غره - غره - غره - غره - غره - غره - غره - غره