سیلاب
خاطره باز ۱۳۹۸/۰۱/۲۴ 18:21سیلاب
98/1/24
همه جا سیل آمده! انگار آسمان بغضش ترکیده باشد... شاید در سوگ عزیزی چنین زمین و زمان را به هم ریخته ... هان؟؟ نکند فردا خورشید هم بر چشمش سرمه ای تار بَزَک کند... تا حتی سنتزپترزبورگ که شبهایش نقره ایس... روزهایش سیاه و کبود شوند؟؟!!! مگر نه اینکه اهواز سیل آمده.... کرمان ، بَرِّ بیابان در تیرس آماج این بغض ترکیده است؟ آری... حال من خوب نیست... حالِ دلم خوب نیست ... اینستاگرام هرگز نصب نکردم بَس بی حجاب است این لامذهب!! هیچ میدانی بی حجابی چیست؟ نه که طره ای گیسوی بافته ... یا خمی از اندام الهه ای چشم انداز ... ها را نمی گویم!! بی حیایی ها... بی "تک پری" ها ... بی دلی ها .. آری .. حال دلم خوب نیست ... از تگرام و واتساپ و گروه پسرخاله ها و نفیسی ها و ولایتی ها و غیره و غیره ... هر شب کنج می کنم به این کوچه باغ دلم! اینجا... که میتوان زلال مثل چشمه ای جوشان بنویسم!! هر باری که نوشتن بر من و انگشتهایم پشت می کند... ناچار پَس زده از دروازه ی تنهائی خودم سر به کوچه پس کوچه های این شهر مجازی میزنم! پشت ویترینها نمی مانم... از زیر پنجره هایی که شلوغ و پر هیاهو و طرب و مستی اند می گذرم ... انگار گم شدم.. نه انگار گمشده ای دارم ... پای تیر چوبی درست همانجا سر گذر عمر تکیه میدهم به انتظار... تا که چه پیش آید. روی برگ برگ های باغچه ای می خوانم : "
مرسي خدا...
يادش بخير ٥ سال پيش در چنين روزي زيباترين سفرم رو رفتم ... سفري كه نمي دونم شايد هيچ وقت تكرار نشه ... مثل ي رويا بود ، مثل ي خواب .... حتي انگار بعضي لحظاتش انقدر باور ناپذير بوده كه فك مي كنم چطور من اونجا بودم .... خدايا مطمينم اونجا بودم اما چرا حتي جزييات يادم رفته ....
خدايا كاش ميشد ي بار ديگه.... كاش...
"
انگار خودم این واژه ها را نوشته باشم ! بُهتی عمیق سراپای احساسم را در می نوردد! انگار من این واژه ها را نوشته باشم!!! باید ردّی چیزی بیابم .. آن روح بلندی که چنین زلال و آینه مرا به خودم می نمایاند... با غرورکی دلنشین ژست دهه شصتی گرفته و رنگهای بهشتی را به خود پیچیده! او را نمی شناسم... من قبلا خودم را هم نمی شناختم! دل به دریا زدم...
پ ن : سهیل .. لب تشنه مثل خورشید
پ ن : یه مهندس قطعات مکانیکی چطور میتونه با احساس باشه؟ خصوص اگه ار مرزِ رد شده باشه؟
پ ن : رفیق حالا نوبت توست
پ ن : امروزها باختهای بسیاری دارم . اما خدا نزدیک است و سخت فهمیده ام که عمر کوتاه و زندگی بی ارزش و پول بی ارزش تر از آنهاست.. اما خب... هر چیزی به اعتدال زیباس. عمر،زندگی،پول
پ ن : صنعت خودرو سازی رو بدین دست سپاه ، همینطور واردات و صادرات رو .. و نفت رو ... و مدیریت شهری رو ... و ضعیت مسکن رو ... و نرخ طلا و دلار و .... .... نمیخاد لباس سپاه بپوشین بیاین خیابون شعار بدین ! اقازاده ها از امریکا برگردند.. خودش میشه فحش به اونا .. زنده باد ایران.
پ ن : هر کسی کافیه فقط رسالتی که به دوش خودش هست رو درست انجام بده. مثلا من.. کافیه فقط همینی که هستم خوب باشم. نه؟ وای کاش این فرهنگ ریشه ای بود .. کاش..
پ ن : گذرِ شتر از چشمه سوزن بسی آسانتر از رسیدن ثرومندی به ملکوت آسمانهاست (لئون تولستوی - کتاب جنگ و صلح ) بخشی از نامه ماریا به دوستش
پ ن : بدبختی جوامع از دو چیز است : 1- بیکاری 2- خرافات (یک رو دولت باید حل کنه دو رو ملت)
پ ن : من و بشناس که همیشه .. نقش سنگم.. نقش شیشه ... باغ بارون زده زیر... بوسه های تند تیشه ...
پ ن : همین