بریز عطر خیس و داغ مهربانی هایت را
قطره قطره از قندیل الماسین وجودت
روی تنِ سردِ تنهایِ وجودم
بگذار از میان آبشار سیاه شبِ آسمانت
خیره باشم به درخشدگی ماهیِ صورتت
مست شوم لایعقل شوم مجنون شوم
نوازش کن به نسیمی از امواج تنت
تمام سرزمین احساسم را
سخت لرزه بنداز لحظه های سکونم را
تو فقط یک سین نه از سفره ی هفت سینی
همه ی سین ها را فتح کن بر سر منِ میرا
لحظه هایم را خاطراتم را آرزوهایم را
پ ن : سهیل .. لب تشنه مثل خورشید ...
پ ن : هیچکس برای همیشه زنده نیست! حتی در افسانه ها هم قهرمانها می میرند... !!!
پ ن : خدایا مرا به هرچه که از تو میخواهم رسان!!
پ ن : میشود آیا تو "خدای" من باشی... تو را میگویم که خداوند هستی ات را به رُخ من کشیده... در آن آسمانهای بسیار خیلی دووووووووووووووووور .... نه حلال .. و نه حتی حلّال ... خوش بحال مسیح!! فقط همین.
پ ن : خدایا اما... به همه ی نعمتهایی که به من داده ای شکر... تمام.
پ ن : این دوران بنفش هم تمام می شود... خوش آن اثری که فهمیده می کند آحاد ...