650 صفحه... "من زنده ام" .. نوشته سرکار خانم آزاده معصومه آباد. این کتاب را استاد غفاری به من هدیه کرده و بینهایت از ایشان بخاطر همه ی زحمات و کمکهایی که به بنده می نماید سپاسگزارم و امیدوارم روزی بتوانم زحمات این بزرگوار را جبران نمایم. اما کتاب... کاش حداقل در دوران دبیرستان برای هر دانش آموز یک کتاب از "جنگ" می باید بود!! آنچه که فرزندان ایران نمیتوانند تصور کنند دقیقا "همین آزادگی و ایستادگی" است... مطالعه چنین روایتهایی که در قالب رمان و داستان است باعث میشود که خواننده با ذهنی خلاق آنچه را که می تواند به بند خیال بکشد و تصویری نسبی از واقعیت برای خودش بسازد!! کاش "روحانی" این کتاب .. این کتابهایی را خوانده باشد... کاش... که اگر خوانده بود محال است برجی یک میلیارد حقوق از گلویش پایین برود!!! و فلان وزیر و مدیرکل ... و فلان نماینده مجلس که برای تصویب قوانین هرگز هرگز هرگز نمی توانند زحماتی که بپای این ایران کشیده شده است را تصور کنند!!!
به نظرم مشکل اول نظام آموزشی کشور است که خودِ من تا کنون چنین کتابی را نخوانده بودم/؟؟ کاش این سیستم فقط آموزشی... واقعا "آموزش و پرورش" بود.. کاش .. کاش .. کاش ... که پروریدن انسانها کاری بس دشوار تر از آموزش ایشان است و این نهال باید در سنین کودکی و نوجوانی شکل بگیرد!! متاسفم برای همه ی مدیرانی که در این راه مسیر "ایران" را گم کرده اند.. آخَر چگونه فلان مسئولی که در دانشگاه های انگلستان و فرانسه و امریکا و .... تحصیل کرده میتواند خدمات "آموزش و پررورشیِ" مناسب و درستی به فرزندان ایران برنتامه ریزی کند؟؟؟ مثال وزیر راهی که برای رسیدگی به جاده های کشور با هواپیما سفر میکرد و چه میدانست این رانندگان زحمتکش چه مصیبت هایی می کشند در این جاده ها ... "وای خدای من" ...
معصومه آباد... در سن 18 سالگی به اسارت دشمن بعثی در می آید .. همان روزهای اول از شروع جنگ!!! و قریب 2 سال در سلولهای امنیتی و مخوف به همراه سه خواهر آزاده دیگر به سر می برد... شرح مشقتها و سختی های این دوسال فرای تصور است !!! به همه ی آنهایی که از فقدان "آزادی" در کشورشان گله می کنند باید گفت.... سپس قریب 2 سال هم در زندانهای بغداد شاهد شکنجه های روزانه اسیران ایرانی بوده اند... و بعد از آن با تلاشهای مقامات ایران و صلیب سرخ جهانی موفق به آزادی و بازگشت به وطن می گردند. خواندن این کتاب علی رقم به تصویر کشیدن صحنه های رقت انگیز و و حشی گری های دشمن بعثی اما آگاهی تازه ای به خواننده می دهد .. که چگونه آزاده های ایرانی حتی در آن شرایط سخت و دشوار که هرگز به توان قلم آوردن آن نیست به یکدیگر کمک می کرده اند و برای "ایرانمان" از جان گذشتگی ...
از خودم خجالت می کشم اگر دلم برای وطنم نکوبد... اگر در هر انتخاباتی به کسی "رای" بدهم که دلسوز وطنم نباشد....
پ ن : یکی از بهترین کتابهایی که خوانده ام. "من زنده ام" ...
پ ن : زندگی کافی نیست ...
پ ن : دلخراش ترین لحظه های این واقعیت تلخ نه شکنجه ها بود و نه اسارت ناموس ایرانی و نه و نه و نه و نه .... برای من دلخراشت ترین جای کتاب همانا بی خبری پدری و مادری و برادری و خواهری بود که نمیدانستند اصلا چه اتفاقی افتاده است !!! و آن تکه از خانواده هم اکنون کجاست؟؟؟ آنهم به مدت دو سال....
پ ن : رقت انگیز ترین احساسی که در تمام عمرم به من دست داد : ایرانی های خود فروخته ای که به قیمت چند نخ سیگار .. وطن فروشی می کردند.... ..... باید مراقب بود... همیشه هستند کسانی از نسل ایشان که با چند نخ سیگار... لشگری را از کشورشان به مسلخ کشیده اند... اگر به ایشان با تریلی سیگار و اسکناس داده شود.. کل کشور را به باد می دهند... چشمها را باید شست ...
پ ن : همه ی کتاب را در روزهایی که برای آوردن آجر به کوره آجر پزی می رفتم در صف و در لحظه های انتظار برای به نوبت رسیدن بودم خواندم.
پ ن : سهیل... لب تشنه مثل خورشید ...