پریشان

منی گر بوسه باران تو بودن !!

11- جراح دیوانه

خاطره باز ۱۳۹۶/۱۱/۳۰ 22:50
 

جراح دیوانه

Image result for ‫جراح دیوانه‬‎

327 صفحه

فایل پی دی اف اش را از اینترنت دانلود کردم و ... دوروز طول کشید خوندنش...

یک نابغه آلمانی...

از جنگ جهانی اول .. تا .. بعد از جنگ جهانی دوم

اولین جراح قلب...

اولین پیوند زننده اعضاء بدن...

بیش از صد عنوان نو آوری در علم جراحی...

فوق العاده بود این کتاب.. خیلی عالی بود.. با اینکه قسمتهایی از کتاب واقعا ادم رو متحیر می کنه و حتی میترسونه و حس انقعاد و انزجار رو میاره ولی ... این جراح نابغه با دستاوردهای بسیار زیاد... فوق العاده بوده... عالی ... از صد نمره ی نود و پنج به این کتاب میدم. کاش فقط از موفقیت هاش بیشتر و شاخص تر نوشته شده بود.. و بار علمی کتاب با اینکه قابل قبول ولی دلم میخاست بیشتر بیشتر بود... من عاشق مسائل علمی ام کلی احساس می کنم که دانستنیهای پزشکیم زیاد شده مثلا اینکه غده ی روی کلیه روی رنگ پوست تاثیر داره و اگه ترشحش قطع بشه اول بدن سرخ میشه و بعد از یه مدت بدن سیاهِ سیاه میشه مثل سیاه پوستها... جالبه نه؟؟؟؟؟؟؟

قطعا کتاب خوندن یکی از بهترین لذتهای دنیاست.. حتی "زائر بروخ" هم کتاب می خونده...

 

 

پ ن : عشق کافی نیست

پ ن : اقیانوس منتظرت است .. "ماهی" ... !!!

پ ن : هیچکس به اندازه ی من تشنه نیست

پ ن : منو باید بزارن توی یه کتابخونه با هزار کتاب.... فقط آب و نون بهم بدن به خدا...

پ ن : امروز ماشینم رو فروختم. از سر بدهکاری.. همچین ماشینی هم نبود.. یه پراید هشتاد و هفت که حسابی مثل خودم خط خطی بود... حیف... میخاسم باهاش برم شیراز .. تخت جمشید....

پ ن : "لایف ایز فایگت"...

پ ن : در نبود شیر.. بعضی به شغال "سلطان" می گویند ... شاید "رابینهود" که "لیاقت" را درست نشانه رفته بود ... چشمهایش اینبار بسته بود

پ ن : خدایا .. سپاس ... همین.

برگشت از کلمبیا

خاطره باز ۱۳۹۶/۱۱/۲۹ 14:51
Image result for ‫هواپیما یاسوج‬‎

پرواز را بخاطر بسپار

با هواپیماهای روحانی

که برگشته اند تازه نفس از کلمبیا !!

ایران هم رفت جام جهانی

مچکریم روحانی!!!!!!!!!!!!

 

 

 

پ ن : تسلیت تمام مردم ایران . یاسوج .. تازه ترین زخم این وطن است... آه وطنم.. چه سالهای پُر زخمی را تحمل می کنی...

پ ن : سر کوچه ی ما یک کلید سازی وجود دارد... بنده ی خدا بخاطر گرونی دلار همان دکه ای حقیرش هم از کسب افتاده است... راستی کسی کلیدش را گم نکرده؟؟؟

بیشعوری

خاطره باز ۱۳۹۶/۱۱/۲۷ 23:6
 

بیشعوریImage result for ‫بیشعوری‬‎

"بیشعوری" نام یک کتاب است.. کتابی که در ایران هرگز اجازه چاپ پیدا نکرده است..170 صفحه دارد و در آن نگاهی جالب به بیشعوری دارد... نگاه نویسنده کتاب اقای خاویر کرمنت به بیشعوری شبیه نگاه امروزی به معتادان مواد مخدر است... "بیماری" .. آری.. این دکتر به بیشعوری به شکل یک بیماری نگاه می کند و ادعا می کند که برای درمان آن راه کارهای چنان و چنان وجود دارد...

کتاب "سختی" بود برام. نگاه سخت گیرانه ای به دنیا و آدماش داره .. که متاسفانه ... درصد نسبتا بیشتری از نصفش .. به نظرم درسته. "حتی به خودم شک کردم"....!! خخخخخ

Image result for ‫بیشعوری‬‎

 

پ ن : کتاب خواندن یکی از بهترین لذت های دنیاست

پ ن : عشق کافی نیست

پ ن : دلم "آرامش" می خواهد.

لعنتی

خاطره باز ۱۳۹۶/۱۱/۱۸ 23:51
http://bia2skin.ir/theme/621/header.jpg

 

لعنتی

کاش حتی من "لعنتی" بودم...
من که بینهایت "چای" را دوست دارم...
تا نزدیکم شوی
عطری ندارم اما... تمام احساسم را مثل "دارچین" استنشاق کنی
"توی چشمهایم زل بزنی"
"عطر هل" نمیدانم چیست!!
ببوسی مرا !! می بوسی مرا !؟؟
زخمهایم را...
همین

 

 

 

سهیل... لب تشنه مثل خورشید...

 

 

پ ن : "با من حرف بزن" قهر نباش...

پ ن : هرچه امشب "چای" مینوشم .. کافی نیست...!!!

پ ن : ما دهه شصتیا ... بَد سوختیم ... همه اش تقصیر کیست؟؟؟  "هنوز نوبت ما نشده"؟؟؟

Related image

پ ن : زمستان است.
پ ن : همین.

قلعه حیوانات

خاطره باز ۱۳۹۶/۱۱/۱۵ 10:42
 

Image result for ‫قلعه حیوانات‬‎

 

قلعه حیوانات.... به نظرم هرکی لیسانس گرفته باشه و این کتاب کوچیک و 50 صفحه ای رو نخونده باشه .. واقعا در ندانستن عظیمی باقی مانده... داستان یک انقلاب در انگلستان... داستان عمرِ انقلابی ها .. داستانی که خواننده را مسحور واقعیتهایی می کند که کمتر به آن توجهی شده است ... داستان "دروغ بزرگ"...

این کتاب را بردار کوچکم به من سفارش کرده بود که بخوانم!! کتاب کوچک و اما عمیقی بود... بسیار برایم جالب و مثل نمودارهایی که باعث فهم سهل و آسان جداول و ارقام و مقایسه ها می شوند.. این کتاب تصویر ساده و قابل فهمی از "عمر انقلاب" می دهد... به گمانم پاسخ همه ی آنهایی که می پرسند "چه شُد آن آرمانهای انقلاب؟... " د راین کتاب هویدا می شود... هرچند من معتقدم که اگر خوک فرمانده ی بدی است ... تقصیر "بی سوادی" انقلابی هاست... که شعارهای انقلاب را یکی پس از یکی به نفع خود تغییر داد  و تغییر داد... انقلابی ها فقط یاد گرفته بودند رای بدهند... اما یاد نگرفته بودند چگونه رایی درست بدهند... !!! داستان قلعه حیوانات.. داستان انقلاب برای جیره ی غذایی در سرزمینی که سراسر سبز است نقل می گردد  .. اما چه میشود که در این بستر سبز... انقلابی ها... فقط اربابانشان عوض می شوند؟؟؟؟ چشمها را باید شست...

پ ن: همیشه خوکها تصمیم می گرفتند و سایر حیوانات نمی توانستند تصمیم بگیرند اما رای دادن را یاد گرفته بودند...

پ ن: حیوانات با هم برابرند .. اما برخی برابرترند...

پ ن: باکستر فقط حروف الفبا را تا "ت" یاد گرفته بود ... برای همین نمی توانست به یاد بیاورد که برای چه انقلاب کرده بودند چون "هفت فرمان" را نمی توانست بخواند... به همین دلیل وقتی "فرمانها به نفع خوکها" تغییر یافت" متوجه نشد!!

پ ن: "..." ؟؟

 

 

سهیل... لب تشنه مثل خورشید...

من زنده ام

خاطره باز ۱۳۹۶/۱۱/۱۲ 10:21

 

 

 

  650 صفحه... "من زنده ام" .. نوشته سرکار خانم آزاده معصومه آباد. این کتاب را استاد غفاری به من هدیه کرده و بینهایت از ایشان بخاطر همه ی زحمات و کمکهایی که به بنده می نماید سپاسگزارم و امیدوارم روزی بتوانم زحمات این بزرگوار را جبران نمایم. اما کتاب... کاش حداقل در دوران دبیرستان برای هر دانش آموز یک کتاب از "جنگ" می باید بود!! آنچه که فرزندان ایران نمیتوانند تصور کنند دقیقا "همین آزادگی و ایستادگی" است... مطالعه چنین روایتهایی که در قالب رمان و داستان است باعث میشود که خواننده با ذهنی خلاق آنچه را که می تواند به بند خیال بکشد و تصویری نسبی از واقعیت برای خودش بسازد!! کاش "روحانی" این کتاب .. این کتابهایی را خوانده باشد... کاش... که اگر خوانده بود محال است برجی یک میلیارد حقوق از گلویش پایین برود!!! و فلان وزیر و مدیرکل ... و فلان نماینده مجلس که برای تصویب قوانین هرگز هرگز هرگز نمی توانند زحماتی که بپای این ایران کشیده شده است را تصور کنند!!!

به نظرم مشکل اول نظام آموزشی کشور است که خودِ من تا کنون چنین کتابی را نخوانده بودم/؟؟ کاش این سیستم فقط آموزشی... واقعا "آموزش و پرورش" بود.. کاش .. کاش .. کاش ... که پروریدن انسانها کاری بس دشوار تر از آموزش ایشان است و این نهال باید در سنین کودکی و نوجوانی شکل بگیرد!! متاسفم برای همه ی مدیرانی که در این راه مسیر "ایران" را گم کرده اند.. آخَر چگونه فلان مسئولی که در دانشگاه های انگلستان و فرانسه و امریکا و .... تحصیل کرده میتواند خدمات "آموزش و پررورشیِ" مناسب و درستی به فرزندان ایران برنتامه ریزی کند؟؟؟ مثال وزیر راهی که برای رسیدگی به جاده های کشور با هواپیما سفر میکرد و چه میدانست این رانندگان زحمتکش چه مصیبت هایی می کشند در این جاده ها ... "وای خدای من" ...

معصومه آباد... در سن 18 سالگی به اسارت دشمن بعثی در می آید .. همان روزهای اول از شروع جنگ!!! و قریب 2 سال در سلولهای امنیتی و مخوف به همراه سه خواهر آزاده دیگر به سر می برد... شرح مشقتها و سختی های این دوسال فرای تصور است !!! به همه ی آنهایی که از فقدان "آزادی" در کشورشان گله می کنند باید گفت.... سپس قریب 2 سال هم در زندانهای بغداد شاهد شکنجه های روزانه اسیران ایرانی بوده اند... و بعد از آن با تلاشهای مقامات ایران و صلیب سرخ جهانی موفق به آزادی و بازگشت به وطن می گردند. خواندن این کتاب علی رقم به تصویر کشیدن صحنه های رقت انگیز و و حشی گری های دشمن بعثی اما آگاهی تازه ای به خواننده می دهد .. که چگونه آزاده های ایرانی حتی در آن شرایط سخت و دشوار که هرگز به توان قلم آوردن آن نیست به یکدیگر کمک می کرده اند و  برای "ایرانمان" از جان گذشتگی ...

از خودم خجالت می کشم اگر دلم برای وطنم نکوبد... اگر در هر انتخاباتی به کسی "رای" بدهم که دلسوز وطنم نباشد....

 

 

پ ن : یکی از بهترین کتابهایی که خوانده ام. "من زنده ام" ...

پ ن : زندگی کافی نیست ...

پ ن : دلخراش ترین لحظه های این واقعیت تلخ نه شکنجه ها بود و نه اسارت ناموس ایرانی و نه و نه و نه و نه .... برای من دلخراشت ترین جای کتاب همانا بی خبری پدری و مادری و برادری و خواهری بود که نمیدانستند اصلا چه اتفاقی افتاده است !!!  و آن تکه از خانواده هم اکنون کجاست؟؟؟ آنهم به مدت دو سال....

پ ن : رقت انگیز ترین احساسی که در تمام عمرم به من دست داد : ایرانی های خود فروخته ای که به قیمت چند نخ سیگار .. وطن فروشی می کردند.... ..... باید مراقب بود... همیشه هستند کسانی از نسل ایشان که با چند نخ سیگار... لشگری را از کشورشان به مسلخ کشیده اند... اگر به ایشان با تریلی سیگار و اسکناس داده شود.. کل کشور را به باد می دهند... چشمها را باید شست ...

پ ن : همه ی کتاب را در روزهایی که برای آوردن آجر به کوره آجر پزی می رفتم در صف و در لحظه های انتظار برای به نوبت رسیدن بودم خواندم.  

پ ن : سهیل... لب تشنه مثل خورشید ...  

 

بیوگرافی
خاطره باز

همین
.
آخرین نوشته‌ها
آرشیو موضوعی
برچسب‌ها
نوشته‌های پیشین
پیوندهای روزانه
دوستان