پریشان

منی گر بوسه باران تو بودن !!

با من حرف بزن

خاطره باز ۱۳۹۶/۰۲/۳۱ 18:26
 

آری..
به چشمهایت می آیند..
حتی وقتی حرفهایت از گلو بیرون می آمد...
من در چشمهایت تسخیر بوده ام ...
خوب می فهمم

 

 

به سکوت لبهایت قسم
همان لبهایت که برایم از آفتاب دست نیافتنی تر است
به هر جمله از اشکهایت قسم
من تشنه ی آبشار حرفهایت هستم
مرا بخوان..




پ ن: به خدا اول آمد حدیث ... ز مهر و بخشش بیامد حدیث ...
پ ن: سرنوشت هیچ ملتی تغییر نمی کند.. مگر به دست خودشان ...
پ ن: من از وطن فروشها بیزارم.
پ ن: دشمنی که برایم شمشیر کشیده .... تنها "شمشیر" پاسخ است !!!!!!!!!!!!!!!!!!!

من تشنمه...

خاطره باز ۱۳۹۶/۰۲/۲۹ 11:51
 

 

پ ن: به احساسی که از من با تو بودن!!

پ ن: دختره گفت: ما به اندازه کافی آزادی داریم... هرکاری دلمون بخاد می کنیم... ما شغل می خوایم..

پ ن: فردا .. همین امروز است.

تنها تر از سکوتم

خاطره باز ۱۳۹۶/۰۲/۲۲ 0:57
 

پ ن : هیچ وقت اینقدر احساس تنهایی نکردم!!

اعتبار

خاطره باز ۱۳۹۶/۰۲/۱۷ 23:55
 

من چه کردم؟

که این چنین ... بی اعتبارم می کنی؟!!؟؟

 

 نتیجه تصویری برای اعتبار

 

پ ن : چشمام انگار شده کویر قم... دریاچه ی نمک

پ ن : خدایا .. چرا صدامو نمی شنوی؟؟؟ من رو روسفید کن...

پ ن : نصف عمرم رفته

پ ن : آریا رو باید ببینم!! باید بهش بگم که دوسش دارم...

پ ن : همین.

نتیجه تصویری برای ‪the damned united‬‏

داستان یک خصومت شخصی که از بی احترامی شروع میشه .. به نظرم محور اصلی این فیلم بود. که در سایه ی شور و هیجان فوتبالیش کمی کمرنگ شده. اوج فیلم وقتی بود که برایان کلاف فهمید هدف بازیکنان لیدز مصدوم کردن بازیکنانش بوده تا بازی با یوونتوس رو از دست بدن.... اونجا بود که پِی به اشتباهش بُرد.. اما... اون لحظه به نظر من تصمیم گرفت که لیدز رو داغون کنه ...

کاش اینطوری بود

دنتیجه تصویری برای ‪the damned united‬‏

 

نتیجه تصویری برای ‪the damned united‬‏

 نتیجه تصویری برای ‪the damned united‬‏

این فیلم رو خیلی دوس داشتم. خیلی.

داستان تلاش تا موفقیت

از زیر صفر تا بیست!!!

 

ناتینگهام فارست... در قعر جدول دسته سه .. 1974 تا صدر فوتبال اروپا 1979 و تکرارش در 1980

 

پ ن: روزهای لعنتی...

کلیدر .. تمام شد...

خاطره باز ۱۳۹۶/۰۲/۰۷ 20:20
Image result for ‫کلیدر‬‎

من همین کلیدر رو خوندم.. کتابش رو امیر بهم داد... دومین رمان بلند جهان... و چقدر خوندنش برام خاطره ای خاص شده حالا... گل محمد... در آغوش سرنوشت ... و جنگ برای زنده ماندن... برای آذوغه زمستان... برای دنیای اربابها برای رعیت ها برای خوش نشین ها برای زنها برای همه ی آنهایی که در جمع .. میشوند "جامعه".... وای کتاب جالبی بود... و نقطه عطفش به نظرم اونجا بود که گل محمد به خان محمد برادر بزرگترش میگه : "  ما توی خرسف باختیم" ... آره .. جایی که مردم اونا رو تنها میزارن .. ازشون حمایت نمی کنن ...

3016 صفحه بود این کتاب. حدود 3 -4 ماه طول کشید تا توی وقتهای مُرده خوندمش. آخه خب .. وقتم کمه.. و اینکه چقد ردلم میخاس شغلم فقط کتاب خوندن بود... اینروزا حس تازه ای از زندگی ندارم .. اما... زندگی.. همچنان جاریه..

فرداها طلوع خواهد کرد...Related image

وای نمیدونستم این رمان واقعیه.... اگه این عکس واقعی باشه ... که انگاری هست...

 

Image result for ‫کلیدر‬‎

این کتاب خیلی عالی بود و گل محمد شایسته ی دوست داشته شدن!

 

 

 

پ ن : دلم رهایی میخاد.. از همه چیز...

بیوگرافی
خاطره باز

همین
.
آخرین نوشته‌ها
آرشیو موضوعی
برچسب‌ها
نوشته‌های پیشین
پیوندهای روزانه
دوستان