پریشان

منی گر بوسه باران تو بودن !!

آنسوی خلیج

خاطره باز ۱۳۹۱/۱۲/۲۸ 21:23
 

 

پ ن: آنگاه که زمین بایر بود از فرهنگ و تمدن، سربازان پادشاهی ایران آبهای نیلگون را خلیج پارس نام نهاده اند.

چشمان کاملا بسته

خاطره باز ۱۳۹۱/۱۲/۱۵ 20:28
 

چشمان کاملا بسته

 

ساعت از یک بامداد نیز گذشته بود، تمام چراغهای خاموش خانه ترانه ای از خواب اهالی اش را زمزمه می کرد، با احتیاط تمام درب خانه را گشودم و بی آنکه هیچ صدایی ایجاد کنم وارد اتاق شدم، دستم را روی کلید لامپ گذاشتم و با یک مکث کوتاه از روشن کردن لامپ منصرف شدم، لباسهایم را هر کدام به آرامی روی مبل انداختم، صندلی چرخدار را از زیر میز بیرون کشیدم و آرام بشکلی که لذت نشستن بعد از دو سه ساعت پیاده روی آنهم زیر تازیانه های باد و باران را از دست ندهم؛ نشستم، تمام آنشب در ذهنم مثل یک فیلم سینمائی تکرار میشد و صورت آرایش نکرده و ساده و بکر و صمیمی ات که هر از چند گاهی با خنده های بس کودکانه ات مرا به وجد می آورد. آرامش و متانت قدمهایت را وقتیکه صدایت می کردم و با نیم گردش اندامت به سمت من همراه با لبخندی نسبتا عاشقانه و ساکت  که به من با دستان مهربان نگاهت هدیه می کردی را هزار بار در جای جای خاطرم حکاکی می کردم! خون احساس در تمامی  شریانهای وجودم سیل گون جریان گرفته بود و من یارای کنترل کردنشان نبودم ..  صفحه لپ تاپم را گشودم،  دکمه پاور را فشردم، صدای فن دستگاه در فضای ساکت اتاقم می پیچید و نور مانیتور جلوه ی نه چندان رمانتیکی به هوای افکارم می داد، صفحه وُرد را باز کردم  و انگشتانم را روی کی بورد چیدم.. چشمانم را بستم و در صفحه ی تاریک پشت پلکهایم نقش صورتت را تصویر کشیدم.. مدتی مبهوت نگاه مسکوتت مانده بودم و چشم از تماشای حضورت نمی جنباندم .. انگشتانم روی دکمه های کیبورد شروع به راه رفتن کردند و هرچه می گذشت به دویدن نزدیکتر میشد! صدای فشرده شدن ناموزون کلیدهای کیبورد زیر گامهای انگشتانم نظم شتاب دهنده ای به پر کشیدن پرنده ای احساسم میداد..

*****

به دخترک چوپانی می مانست که صحرا او را بزرگ  کرده بود.. طبیعت وحشی و دست نخورده و باکر و بی ریا و ساده و صمیمی و توام با زیبائی ذاتی اش کاملا گویاي آن بود كه به كَرات باغچه گونه هايش را به آب چشمه ي چشمانش آبياري كرده و بي  ثمر و مستمر اين عادتش را تكرار مي كند.. هر بار  که نگاهش می کردم خورشیدی را می دیدم که پرده اي از  ابرهای سفید و خاکستری را روی كشيده و پرتوهاي  محبتش را از دستان زمين كه بسويش دراز شده بودند، دریغ می نمود و مثل کودکان ترسیده و رمیده که به کنجی می خزند و صدای آرام هق هقشان نشان از بارش احساس شکسته اشان مي دهد، به کنجی خزیده و منتظر تلنگری تا به هق هق رعد آسایی اشکهای تنهائی و ملالتهای بيشمارش را  در پرده اي از حجاب و عفاف كه با آن روي پوشانده بود  بريزاند و روح تازه کند.. به چشمه اي می مانست .. یا سر قنات .. آب زلال و شفاف و سرد و جاری ای که هر سیرابی را بی هوا تشنه می کرد تداعي كننده تازگي نگاه سرد و لبخند گذران  او بود.. شَماي صورتش آرامش عصرهاي مراتع را  در ذهنم تداعي مي كرد.. هنگامه اي را مي گويم كه نسيم رام و نسبتا سردي امواج تابناك و گرم خورشيد را در خود غوطه ور مي كرد و فرصت  به آغوش كشيدن روح سرد و باير بيابان را از آنها مي گرفت و با آن  بازيگوشي هاي كودكانه اش مجال آرامش و آسايش را از  چشمها و گوشهاي ساكنان دشت مي ربود  و زمين را كه گوئي به اكسير محبت و نوازش آفتاب،  به طلا كيميا كرده بودند تمسخر مي كرد.. بوته اي از موهاي سياهش كه هرز انگار رشد كرده باشد از لا به لاي ديوارها و حصارهاي كوچه باغهای بالاي دهكده ي صورتش قد فرازي مي كرد و بي آنكه بخواهد ديده مي شد..   چشمه هاي آفتاب و مهتاب همچنان هر از چند گاهي زلال و پاك تراوش مي كردند و  آستان گونه هايش را حسي به رنگ و طراوت پس از باران مي بخشيدند.. وقتی که میخندید انگار از ميانه ي دِه سر و صداي كودكانه هايي به گوش مي رسيد كه بهانه هاي بي شمارشان را از زمزمه تا فرياد بي وقفه می دویدند  و خستگي برايشان بي معنا بود..

*****

اما باورم نمی کرد.. هوای خیالم چونان ابر سفیدی همه ی وجود و احساسش را واژه واژه در قطره های باران می گذاشت و لبریز از التماس و تمنا می بارید و بر سرزمین بکر و پوشیده از روئیده های تردیدش جاری می شد و کافی نبود. او باورم نمی کرد و نمی خواست که سبزه های اشتیاق و شوق، و درختان استوار و بلند، و پرنده های آزاد و رها، و گلهای رنگارنگ لبخند، و طلوع زندگی ساز خورشید، و هم غروب نمناک آفتاب را در آینه ی صاف و پاک احساس من بپذیرد و باور کند. برای گفتن یک «دوستت دارم» ساده که از تمام حضورش می بارید و نگاهش فریاد می زد و نفسهایش شهادت می داد؛ بشدت خودداری می کرد و نمیدانم میدانست یا نمیدانست که من میدانم!! حس می کنم، می فهمم! ولی من برای تکرار ابراز عاطفه و احساسم شوقی کودکانه داشتم وبی آنکه هیچ تقلایی برای خودداری کنم، بی محابا هر واژه ای را که فقط از قلبم بپا می خاست بروز میدادم و مثل مجاهدینی که بی باک به قلب دشمن می زنند، بی ترس از آنکه مبادا فدا شوم، همه ی قلبم را به خط مقدم جبهه می فرستادم به امیدی که فاتح قلبش بشوم!! آری .. حق من حکومت آن سرزمینی هست که جوانه های فهمیدن در خارزارهای باور و تردید و شاید هم اجبار خشکیده بودند و باید به دستان نوازشگر احساس من سیراب از واژه های زیبا شوند و هوا را به عطر گفتن ها و شنیدنهای بی پایان معطر کنند و آن آفتاب گمشده ی افکارش را هرجا که هست، به تدبیری شاعرانه و بیشتر عاشقانه پیدا کنم و مقدمات طلوع هایی به حس و رنگ ناب بیدار شدن یک کودک را فراهم کنم تا هنر ها و اندیشه های مطرود و در زنجیر شده اش را مثال مبتکران و مخترعان مصلوب عهد عتیق، از بند رها و خشنود سازم و اختیار تاخت و تاز در مشارق و مغارب  هنر و علم را برایشان قانون کنم و چشم انداز با شکوهی از دهکده ی جهانی ای که آنگاه من حاکم و فاتح و پرچمدارش  بودم بسازم تا آنکه هر غروب، از دور دستهای کبود مثل مشعل داران شب از راه برسد و آرامش و آسایشی همراه با شوق طلوع فردا برایش لالائی کند.. تا به خوابی مسیحایی سفر کند و در آن آفرینشی بهشتی؛ شاید مرا باور کند.. شاید ..

*****

چشمانم را گشودم،فوجی از آرامش بر شریانهای طغیان زده ی احساسم موستولی می شد، دستانم را از روی کیبورد برداشتم و با حرکاتی کششی سعی کردم حس خستگی و خمودگی اندامم را مرتفع سازم، صفحه مانیتور لپ تاپم را بستم.. نفسی عمیق که بیشتر به آه شبیه بود کشیدم و به اندیشه ی فردائی دگر..  به رختخواب رفتم.

 

 

سهیل.. لب تشنه مثل خورشید..

12/11/1391

 

 

پ ن: سزاوار سرزمین احساست

پ ن: من اقیانوسم .. تو ساحل امن / من فصل سردم .. تو آغاز بهار / ...

پ ن: همین

 

 

 

 

شرم آتش

خاطره باز ۱۳۹۱/۱۲/۱۵ 12:26

14/12/1391

شَرم آتش

باران وحشتناکی باریده بود و جاده ی تاریک و فرعی روبه قلّه بشدت لغزنده و خطرناک شده بود. تنها جاهایی را میدیدیم که نور چراغهای ماشین آنها را روشن می کرد. گهگاهی صدای غرش آسمان را می شنیدیم که از لابه لای کوهها فریاد می کشید و صدای ریزش قطرات باران روی سقف فلزی اتومبیل هوای خاصی را به سکوت میانمان داده بود. محو سمفونی نه چندان زیبای باران و رعد با زوزه های موتور ماشین و صدای گیربکس و شالاپ شلوپ های ناشی از حرکت اتومبیل در چاله چوله های پر از آب جاده بودم. ناصر و مسعود روی صندلی عقب مبهوت نشته بودند و با فشردن دستگیره های بالای دربها خودشان را محکم به صندلی چسبانده بودند و بهروز با خودش ترانه ی بی سر و تهی را زمزمه می کرد و مثل کودکانی که پشت فرمان بازی می کنند فرمان ماشین را بی محابا اینطرف و آنطرف می گردانید و گهگاهی هم دسته دنده را طوری که انگار بخواهد از جا بکند تکان میداد.. نمی دانم چرا هیچ کس هیچ حرفی نمی زد حتی من که از فرط پر حرفی به «رادیو پیام» شهره شده بودم؛ هیچ حرفم نمی آمد.. مثل یک آرامشی قبل از طوفان بود هوای آن ثانیه ها..

* * * * *

منظره ی عجیبی بود!! تا چشم کار می کرد کویر بود و یک دور دستِ لبریز از سراب.. خورشید گویا تمام توان سوزاندنش را روی من منظوم کرده بود بشکلی که حس می کردم دارم پخته می شوم!! لبهایم انگار به هم چسبیده بودند و یارای جنباندنشان نبودم. از لابه لای صُلبه های آن کویر شعله های آتش زبانه می کشید و هاله هایی از دود آسمان را سیاه و کبود کرده بود. پا برهنه بودم و پاهایم روی صلبه های زبر و خشک آن صحرای سوزان می سوخت!! من .. آنجا چه می کردم؟!! تشنه بودم و حس می کردم لبهایم از فرط خشکی زخم شده بودند. به دورم هرچه می چرخیدم فرقی نداشت و آن کویر به معنای واقعی بی سر و ته بود، نه تپه ای ، کوهی، درختی .. هیچی .. هیچی .. سمتی را پیش گرفتم و پاهای برهنه و سوزناکم را سعی می کردم روی صلبه های بزرگتری بگذارم تا مبادا روی میانه های زبانه کش آتش قرار بگیرند و پیش می رفتم ، هر چند ده قدمی که می رفتم تند باد سرخ و سیاهی آنچنان مرا زیر تازیانه های بی رحمانه اش می گرفت که بی اختیار به سمتی پرتاب می شدم و جای جای بدنم روی زبانه های آتش می سوخت!! گریه می کردم و کمک می طلبیدم اما انگار صدایم حتی از گلو بیرون نمی جهید .. دستم از همه جا انگار کوتاه بود و تنها امیدم به «خدا» بود!! باز بر می خاستم و سعی می کردم که محکمتر ادامه بدهم اما مسیر را دیگر از دست داده بودم.. مثل دیوانه ها دور خودم می پیچیدم و هذیان میگفتم ، شدت درد و عطش بحدی بود که بیرون شدن جسم را از روحم حس می کردم...!!

* * * * *

صدای آژیر آمبولانس و ماشین آتش نشانی درهم آمیخته بود و اجازه نمیداد تا کسی صدای کسی را بشنود. منظره ی شعله های سوزان و دو سه متری آن اتومبیل زیر بارش شدید باران در لابه لای درختهای غرق آتش سراشیبی آن دره هرچند غم انگیز اما با شکوه بود و چشم هر بیننده ای را محو و مبهوت می کرد. بلندگو میگفت:« لطفا راه را برای جرثقیل باز کنید .. لطفا راه را باز کنید .. !!».. در میان ازدحام جمعیت و هیاهو و همهمه لاشه ی اتومبیل سوخته را بالا کشیدند!!

سه جنازه چنان وحشتناک سوخته بودند که بسختی میشد فهمید جنازه انسان هستند. ولی آن جنازه تنها جای سوختگی های سطحی روی صورت و لباسهایش مانده بود!! ..

* * * * *

قبرستان بزرگ، خیابان هفتم،فرعی سوم،قطعه شانزده،ردیف دوم؛ چهار قطعه سنگ سیاه و خوشتراش ردیف یکدیگر قامت آراسته اند که روی سه تای اولی، تنها اسم و رسم متوفی را حجاری کرده بودند، نامهایشان را می خواندم؛ «بهروز ...» ، « ناصر ...» ، «مسعود ... » و اما آخرین سنگ توجهم را جلب کرد، چراکه چهره متبسم آرمیده اش را چنان تصویر کرده بودند که انگار ملتمسانه فاتحه ای را می طلبد .. کنجکاو شدم بدانم نامش چیست؟ نوشته بود: « محمد پیام ... » ..

سهیل.. لب تشنه مثل خورشید..

 

 

 

پ ن : به پاس حضورت.

اولین روز نمایشگاه عکس من ..

خاطره باز ۱۳۹۱/۱۲/۰۸ 10:14
 

سلام

دیروز اولین روز نمایشگاه عکس من بود!! عکسهای خاص از طبیعت.. حدودای ۴۰ تا عکس بود و روز تقریبا شلوغی هم شد. نظرات بازدید کنندگان آنقدر گوناگون و متنوع بود که نمیتونستم حتی جمع بندیشون کنم، بیشتر به این فکر می کردم که چه آفرینش با شکوه و زیباست .. و چقدر این تفاوتها باعث زیباتر شدنش میشه ..

از هر بازدید کننده ای با یکی از عکسایی که خیلی خوشش اومده یکدونه عکس یادگاری میندازم، دیشب فکر میکردم مثلا سی سال دیگه اگه زنده باشم همین عکسا خودشون میشن یه نمایشگاه نیست..!!

حالا اگه وقت کردم اگه حال داشتم بعدا عکسای نمایشگاهمو آپلود میزارم اینجا..

 

 

 

پ ن : روزهای شلوغ زندگی من خیال خلوت شدن ندارند..

ساحل امن

خاطره باز ۱۳۹۱/۱۲/۰۳ 13:58
 

۱۳۹۱/۱۲/۲

ساحل امن

 

 

سهیل .. لب تشنه مثل خورشید ..

پ ن : کاش من خلیج فارس بودم و تو آن ساحل ایرانی امن ..

 

بیوگرافی
خاطره باز

همین
.
آخرین نوشته‌ها
آرشیو موضوعی
برچسب‌ها
نوشته‌های پیشین
پیوندهای روزانه
دوستان