پریشان

منی گر بوسه باران تو بودن !!

چشمهایم

خاطره باز ۱۳۹۱/۱۰/۱۲ 10:23

چشمهایم

پله ها رو یک نفس تا پشت بوم دویدم .. صدای ضربان قلبم بیشتر منو یاد طبلهای دسته های زنجیر زنی ماه محرم مینداخت .. دستم رو به نرده های دور پشت بوم گرفتم و از بلندی پنج طبقه به چشم انداز شهرمون نگاه می کردم .. نسیم خسته ای در گوشم درد و دل می کرد .. هوای گرگ و میش غروب و یک آفتاب که حس می کردی بر باد رفته و ماه که از لابه لای آن کوهها دزدکی سر بالا می آورد مرا بیشتر پریشان می کرد .. درست مثل وقتی می دیدم راننده تاکسی مدیر عامل می شد برای ساختن حدودای صد دستگاه آپارتمان و مهندسهای عمران و ساختمان بیکار بودند!! فکر که می کنم اگر ماه هم مثل آن راننده تاکسی قرار بود آسمان را ساخت و ساز کند .. چه بَلوائی بپا میشد!؟ ستاره ها را همه در کیسه می کرد و لای دستار دور کمرش مخفی میکرد مبادا چشمکی از آنها نصیب کسی بشود و یا دنباله دار ها را همه از ترس آن .. مبادا جایش را بگیرند .. زیرآبش را بزنند .. زودتر به اصطلاح کله پا می کرد !!.. شاید حتی شبهایمان را دیگر سیاه نمی دیدم .. چون ماه رنگ ارغوانی یا نمیدانم صورتی را بیشتر دوست میداشت.. شاید اصلا دیگر روز نمی شد .. آن ماه .. خود را برتر از خورشید حتی می دانست .. و .. و .. بیشتر حرصم می آمد وقتی هیچ کاری از دستم بر نمی آمد نمی توانستم هیچ کاری بکنم .. هنوز لبه ی پشت بام  مبهوت مانده بودم  و نسیم درد و دلهایش تمامی نداشت .. هوا دیگر تاریک تاریک شده بود و مصابیح شهرمان سو سو کنان سمفونی نه چندان زیبائی از نور ساخته بودند .. دلم از شهر نمی کَند .. نه آنکه عاشقش باشم نه آنکه مالکش باشم .. اما دلم میخواست و میدانم این لیاقت شهر من است که شبهایش «شب» باشند و روزهایش زیر پرتوهای «ریاست» خورشید نور بگیرند و «چشمه ها» بجوشند و سنگ تنها «سنگ» باشد و هر ضمیری برای تناسبی سالم و صالح مقرر گردد .. آآآه .. کاش میدانستی حرکات سایه ی سیاهت روی پرده ی زرد رنگ پنجره ی اتاقت از نور آن لامپ ، وقتی نماز  میخوانی زیباترین تئاتر عاشقانه ای است که می توان به نظاره نشست  !! من چشمهایم را که آسمان کاوند برایت پیشکشی آورده ام .. بگذار نگاهت کنم !! ..

لامپ اتاقش خاموش شد و من رام و اما درونم بیداد .. پله ها را تا پایین میشماردم ..

 

سهیل .. لب تشنه مثل خورشید ..

 

پ ن : چشمه ها در زمین مثل استعدادها  در جامعه اند ..

 

 

پرواز را ..

خاطره باز ۱۳۹۱/۱۰/۰۶ 16:15



آرزوی یك بوسه را دارم!

آرزو داشتن زیباست
بوسه ای از سوی یك لب سرخ!

بوسه باران شدن زیباست
از سوی كسی كه زندگی

از سوی کسی که خود زیباست
من است و با تمام وجود دوستش دارم

دوست داشتنش زیباست
كاش و ای كاش آن بوسه از سوی تو بود

آن بوسه ها همه از سوی من اند
آرزوی پرواز دارم، پرواز از این سرزمین بی محبت

پرواز کن تا آغوش من
میخواهم سفر كنم، سفر بسوی سرزمین خوشبختی ها

و سفر بیا .. تا همینجا پیش من
و كاش همسفری بود، و آن همسفر من تو بودی

تا هم سفر شویم .. تا آخر عمر



همین 

لحظه های بی کلام

خاطره باز ۱۳۹۱/۱۰/۰۱ 11:54

 

 

گاهی کلام عاجز است ..

تنها "بوسه" می تواند بگوید !!

همین

 

 

پ ن : چه بی پروا شده اند خیالاتم ..

بیوگرافی
خاطره باز

همین
.
آخرین نوشته‌ها
آرشیو موضوعی
برچسب‌ها
نوشته‌های پیشین
پیوندهای روزانه
دوستان