حصار ..
خاطره باز ۱۳۹۱/۰۸/۰۷ 16:12
و حصار
کاش در دام تو افتم .. همی .. !!
و حصار
کاش در دام تو افتم .. همی .. !!
آنشب
که سکوت می بارید
و صدای سخن عشق ز هر موجودی .. منتظر بود به یک فرصت فریاد ! همین ..
آسمان سخت شلوغ از گذر ستاره ها
و نسیم زندانی
برکه ای گشته صداقت هر چند .. بوده یک وقت یکی اقیانوس
خاطراتم همه پرپر شده اند ..
و کویر .. شده صیاد به همه جنگلها ..
و سقوط ..
ولی اما دل من !!
هم چنان عاشق احساس تو جاری .. همین!

سهیل.. لب تشنه مثل خورشید ..
پ ن: دلم یک قیامت میطلبد .. لذت قیامت را هیچ تصور کرده ای؟؟
امروز ...
خوابیده بودم ظهری .. از بس که خسته بودم ..
خواب دیدم که توی خونه دارم بخاری نصب می کنم !! که یه هو سرم میخوره به کنج میزکامپیوتر .. خلاصه همون توی خواب از درد بیدار شدم .. "باورم نمیشه" .. سرم درد میکرد شدید .. انگاری که واقعا به میز خورده بود ... دورو برم رو نگاه کردم ببینم چیزی نیوفتاده رو سرم .. دیدم هیچی نیست .. !!
پ ن: این چندمین باره که خوابهام رو توی واقعیت می بینم .. . همین