تک و تنها
خاطره باز ۱۳۹۱/۰۷/۱۶ 20:21
تو نبودی و من اینجا تک و تنها .. و سکوت ..

تو نبودی و من اینجا تک و تنها .. و سکوت ..

و پر از شعر و شعور
همه ایمان من اینجاست ببین
همه فرش است دلم مثل کویر، ترکیده
و خزانی همه گلهای دلم ارکیده
و همیشه جاری
تا بهار آورمت فصل به رویای دلت
به هوائی که بسازم همه جانت عاشق
بخدا می فهمم... همه احساس تورا
و چه بیداد به دنیا زده ام ... همه اشعار من اند ... که نبودی هرگز!!
همه بیداد توام
و یکی گوش شده ام در عطش صوت تو بیمار خودم
که بخوانی و بخواهی مرا
که پر از واژه شوی .. و بباری همه اشعار مرا
و همی سیل شوی بر گذر دفترک کهنه ی من
و تو میدانی و من .. که منم شاعر آن حس که کسی نشناخته
مثل دریا همی .. مثل طوفان یقین
و تو آن ساحل امن
تا برویت همه امواج شوم
و بگیرم تو را سخت به آغوش خودم
و بخوابیم و بباریم همی
همه جا پر شود از غنچه و گل
باز همین
سهیل.. لب تشنه مثل خورشید ..
پ ن : فاصله ام تا آن ساحل امن .. شاید باندازه ی یک عمر باشد .. هان؟
هر شب
به امیدی که لبهایمان هم آغوش برقصند ..
رویا می زنم بر بوم خیالم !!

سهیل
لب تنشه مثل خورشید
...