پریشان

منی گر بوسه باران تو بودن !!

و من محو تماشای وجودت مبهوت !

خاطره باز ۱۳۹۰/۱۰/۲۸ 8:26


و شبی را که هم آغوش هوایت بودم

نیک بیاد می سازم

که هوایت چه بیداد به همه هستی من می بارید ...

تو که خاموش ... و من محو تماشای وجودت مبهوت !

و سخن ...

تا همه ی عمق وجود ها جاری ...

و همی بوسه در این کشمکش رویاها ...

منتظر هست ... هنوز ...


سهیل ... لب تشنه مثل خورشید ...


پ ن : دو سه روزی از بهشت را روی زمین خواهم کشید ...

آفتاب لب بوم ...

خاطره باز ۱۳۹۰/۱۰/۱۹ 22:8

آفتاب لب بوم !!

چه تعبیر شاعرانه ای ... چقدر بهم میاد ...




پ ن : ندارد.

افسانه ی حقیقت

خاطره باز ۱۳۹۰/۱۰/۱۸ 12:2




18/10/1390

افسانه ی حقیقت

دیشب که دلم عشق تو را می نوشید

هر جرعه ای از جام تنت را بوسید

عاقبت شهد هم آغوشی تو من را مست

از لعل شرابت که چه رسوا می گشت

من را که رها کرده مرا بی پروا

 از دام همه وسوسه ها می گفتا

تا بوسه شود زخمه ی لب ها را چنگ

می زد به تمنای دلم این آهنگ

من را که نفس زمزمه ی شعر تو بود

هر آینه تصویر همه  مهر تو بود

رسوا شدم این لحظه به نامت افسون

کی دیده کسی را چو سهیلت مجنون



 
سهیل ... لب تشنه مثل خورشید ...
 
 
 
 

این بیان را قلب من جان می دهاد ...

خاطره باز ۱۳۹۰/۱۰/۱۵ 13:51
 

 

دلم تنگ شده است ...

گاهی بی بهانه دلم برایت می گیرد

نمیدانم دل ها بهانه گیرند  یا بهانه ها دلگیر...!

آسمان روی سرم سنگینی می کند

هرچه خودم را به کوچه ی بی خیالی میزنم

باز سر از کوچه دلتنگی در می آورم

وایی از شب ها !

هوای آغوشت دیوانه ام میکند

موهایم بد جوری بهانه ی دست هایت را میگیرند

تک تک نجوا های شبانه ات لا به لای موهایم مانده اند

اصلا چطور است کوتاهشان کنم هان؟؟؟

کاش لا اقل میشد

فقط شب بخیر ها را بگویی تا بخوابم

لالایی ها پیش کش...!

این همه بهانه ای بود ... که ببوسی مرا ...

 

پ ن : کاش ...

سهیل... لب تشنه مثل خورشید ...

وقتی بزرگ شدی .. یادت باشه ..

خاطره باز ۱۳۹۰/۱۰/۱۰ 8:38

 

بدون شرح !!

تشنه ی جام لبت ...

خاطره باز ۱۳۹۰/۱۰/۰۹ 0:9

 

گفتمت :

ای امیدم همه آغوش خوشت ...

من سهیلم ! تشنه ی جام لبت ...

 

سهیل... لب تشنه مثل خورشید ...

پ ن : ستاره ها را شبها من می شمارم اما ... ستاره ی من ... میانشان پیدا نیست ... گویا خواب برده همه بخت مرا با خود ... کاش که این شب نرود ...

پ ن : ادامه مطلب هنوز اماده نیست .

بهارم ... بی تو من خزانم ...

خاطره باز ۱۳۹۰/۱۰/۰۵ 11:16
 
 
در قدمت سربنهم تا که بیایی
دل برده ای از دست من جانا کجایی
بیاای نسیم آرزو برای دلم قصه بگو از خاک کویش
که من بیقرارم کوه به کوه در جستجویش
به شهر غمت خانه کنم
کجابی تو کاشانه کنم
که شد در رهت جان من بیقرار رسیدن
که شد در رهت جان من بیقرار رسیدن
چه آتش زدی در دل من
که دل میدرد جامه ی تن
بگو ای نسیم سحری
کی برسرم میگذری
خدارا پریشان توام بر من بیفکن نظری
بهارا کنار من بمان
مگر باشم از جور خزان
همسایه ی تو در سایه ی تو
نداری خبر از لاله ها پریشانی آلاله ها
نداری خبر از لاله ها پریشانی آلاله ها
کزین غم بگریم که دارم بجان بار گران
به لطف خیالت به شهر وصالت دلم رهسپارت
به شوق بهاران چنان باد و باران دلم بیقرارت
دلا مژده دادی که این بیقرای نشان بهار است
دلا مژده دادی که این بیقرای نشان بهار است
نشان بهار است
 
 
 

پ ن: این شعر از من نیست .. فقط خوشم اومد خیلی ...
بیوگرافی
خاطره باز

همین
.
آخرین نوشته‌ها
آرشیو موضوعی
برچسب‌ها
نوشته‌های پیشین
پیوندهای روزانه
دوستان