پریشان

منی گر بوسه باران تو بودن !!

یاد آن روز که من بودم و یک راز بلند ...

خاطره باز ۱۳۹۰/۰۴/۳۰ 12:14

مرز 20/4/1390

این تو بودی

تکیه دادی به تن حس و خیال

پای آن جوی ...

که می رفت طرف آنهمه خوبی  و خیال

و سپردی همه ی تاب و تب و ترس  و تمنا ... به فنا ...

و گذشتی ز خود

مثل آرش که کمانش همه قانون من است

تو کشیدی همه ی هوش و حواسم چو یکی تیر جنون

طرف خاطره هایی که هنوز آمده نیستند هنوز...

و تو آرش بزنی حد به سراپرده ی این راز ... یکی مرز بلند

به بلندای تو ای قامتی از بوی بهار

به فراسوی مکانی که فقط چشم تو دارد ... همین

تو گذشتی زخودت

و گشودی به یقین

چشمه ای از دامن پر مهر و وفا را  که ندیدست کسی

و منم

آنکه تو را دیده تمام جنس بلور

مثل منشور ...  که مرا رنگ بَرَدم تا همه طیفی به ظهور

تو طلوعی ... همین

همه شبهای مرا تیره و تارا ... تو سهیلا کنی از عمق وجود

تو بخواهی اگر ...

 

سهیل... لب تشنه مثل خورشید ...

 

پ ن : روزهایی هستند که ما در آن غوطه وریم و نه آنکه آنها را سپری کنیم .. از این روزها متنفرم ...

 پ ن : بخواب ای آفتاب بی غروبم ... شب تنهائی دلها دراز است ... دعایت می کنم هر شب همین  وقت ... که درهای دعا تا صبح باز است ...

پ ن : بی خوابی شبهایم را به چه تعبیر کنم که شب آرامش نگاه تورا برایم زمزمه می کند. آرام بخواب من بیقرارم ، بیدارم تا تو آرام بخوابی...  (خواندنت را شبها من آرزوست)

بیوگرافی
خاطره باز

همین
.
آخرین نوشته‌ها
آرشیو موضوعی
برچسب‌ها
نوشته‌های پیشین
پیوندهای روزانه
دوستان