پریشان

منی گر بوسه باران تو بودن !!

عمر من ...

خاطره باز ۱۳۸۹/۱۱/۲۱ 6:23

 

14/11/1389

تو نبودی

عمر من می رَوَدَش

و من آهسته نگاهم پیِ او هست هنوز

بایکی حسرت و آه

تکیه دادم به تن بدرقه از سمت نگاه

وقتی از سینه کش کوه گذشت ...

بغض من نیز شکست

تو نبودی که ببینی نفسم سخت گرفت

قامت هستیِ من زود خمید

من نه شعری که بدیدم ز تمامیِ وجود

من بهارم که برفت و من و این سوزِ زمستان شده غمخوارم و هم سنگ صبور

من و یک عمر بلندی که تمام رفته به باد

من و یک حس غریب !

که چرا رفته ام از یاد و هم از خاطره ها ؟

که چرا تشنه ام اندازه ی خورشید و سزاوار بلا ؟

که چرا شعر مرا چلچله ها شوق ندارند ... به فغان ؟

من که شعرم همه فریادِ دلِ چلچله هاست ... !!

از چه تقدیر مرا تنگ به زنجیر کشید ؟

من ندانم و نخواهم که بدانم ... چرا ...

تو نبودی فقط ...

تو نبودی ...

همین !

 

سهیل ... لب تشنه مثل خورشید ...

 

پ ن : امروز چلچله های ایرانی منتظرند تا منتقم خون خدا بیاید ... شاید هنوز نمیدانند ... منتظر واقعی در انتظار است تا چلچله ها برایش پر گشایند ... و به دورش حلقه زنند ... و همرائیش کنند ... او منتظر است ...

پ ن : روزهایی را می گذرانم که نه از مال من هستند و من در این فراقت کار و مشغله اندیشه به کدامین آوای قلبم لبیک گویم ؟ مانده ام ...

بیوگرافی
خاطره باز

همین
.
آخرین نوشته‌ها
آرشیو موضوعی
برچسب‌ها
نوشته‌های پیشین
پیوندهای روزانه
دوستان