پریشان

منی گر بوسه باران تو بودن !!

 

این تو بودی

و من این خاطره را نیک خودم می دانم

 

خیس خیس از خود باران

این تو بودی و من از دور تو را می دیدم

زیر آن تیر چراغ

تکیه دادی تو به آن پیر درخت

و برفتم نه بسویی که بدانم هدفم را

نه به جایی که ببینم طرفم را

به سرا مِه زده ی آن طرفِ دور ... همین

نه کسی هست حوالی همین یک اطراف

و منم

یکه و تنها


 

 

 

 








 

 

 

 

پرم  از این همه احساس پریشانی و من

پرم از زمزمه ای از پس آن خاطره ای را که تو را می دیدم

پرم از این همه خیسی ز تمامی وجود

پرم از هر سخنی را که شود از ته اعماق وجودم ... فریاد...

پرم از زمزمه ی نام تو ای خاطره ای را که تو را می دیدم

پرم از تو

و بیادی ...

که نه این اشک نبود

این یکی قطره ز جامی که لبالب همه از عشق تو بود

این یکی بود و همه باقی آن قامت من ...

و تو بودی

و بدان هستی من ...

این تو بودی که مرا قامتی از عشق خدا می دانی

نگران از پس هر زمزمه ای

نگران از پس هر حادثه ای

نگرانی و همین از همه ی عمق وجودت پیداست

 

سهیل ... لب تشنه مثل خورشید ...

 

 







عکسهایی

از

توماس مولر

و

همسرش

(دوست دخترش)

...

در ادامه مطلب

حس غریب

خاطره باز ۱۳۸۹/۰۶/۲۶ 11:1
  •  من نه عاشق هستم و نه محتاج نگاهی كه بلغزد برمن

  •  من خودم هستم و تنهایی و یك حس غریب كه به صد عشق و هوس می ارزد...

  • (غریبه)


    این بیان از من نیست ... یکی از دوستان درخواست کرده که بزارم روی وبلاگم ... 

    من در قفس

    خاطره باز ۱۳۸۹/۰۶/۲۶ 11:1

     

    من میبینم و حسش می کنم ... نزدیکتر از هر نفسی که در یاد تو ام ...

    من در قفس  ...

    ساحلی میخاهم از باران و شن ...

    با صدای جاز موجها روی سنگ ...

    جای پایم را ببن بر گرد خود ...

    روی شن ها من چقدر گردیده ام بر دور تو ...

    تو تمام ذهن من ...

    تو تمام شعر من ...

    ای تو آتش من تو را آتش پرست ...

    تو شمع و من تو را پروانه مست ...

    من تو را عاشقترم ...

    از هر نفس ...

    ...



    سهیل ... لب تشنه مثل خورشید ...

     

    معرفی توماس مولر ( پدیده جدید فوتبال آلمان و جهان)

     

    چشمان دنیای فوتبال به ساقهای خوش آتیه ترین فوتبالیست حال حاظر جهان

    توماس مولر(به آلمانی: Thomas Müller) (زادهٔ ۱۳ سپتامبر ۱۹۸۹ در ویلهایم، باواریا) بازیکن فوتبال آلمانی است.او در باشگاه بایرن مونیخ به عنوان مهاجم یا هافبک هجومی بازی می کند.

     

    دوران باشگاهی

    مولر سال ۲۰۰۰ زمانی که تنها ده سال سن داشت به باشگاه نوجوانان بایرن مونیخ پیوست.او پس از هشت سال بازی کردن برای تیم های جوانان بایرن مونیخ در لیگ دسته سه آلمان و بایرن مونیخ دو و پس از بازیهای درخشان و گلزنی در ۱۶ بازی به تیم اصلی بایرن فراخوانده شد.چندین بازی درخشان از مولر در ابتدای فصل ۱۰-۲۰۰۹ از مولر در رقابتهای لیگ قهرمانان و بوندس لیگا نام وی را به عنوان ستاره ای جوان و آینده داره در فوتبال آلمان بر سر زبان ها انداخته.

    دوران ملی

    وی تا تاریخ ۱۲ جولای سال ۲۰۱۰ پنج بازی ملی انجام داده است که در این بازیها ۸ گل را نیز به ثمر رسانده است.وی در جام جهانی ۲۰۱۰ برنده کفش طلایی و همچنین صاحب عنوان بهترین بازیکن جوان جام شد.

    کسی که مثل هیچ‌کس نیست

    توماس مولر عجیب‌ترین بازیکن تیم عجیب‌وغریب یواخیم لوو است. او از یک سو از پائینِ پائین به جام جهانی فوتبال راه یافته است: از تیم بایرن مونیخ در لیگ دسته‌ی سوم آلمان که تا تابستان ۲۰۰۹ در آن بازی می‌کرد. و از سوی دیگر از بالای بالا: از فینال چمپینزلیگ. مولر پاهای نازکی دارد، اما شوت‌های سنگینی می‌زند؛ بازی فریبنده‌ای ندارد، با وجود این، حریفان را به راحتی جا می‌گذارد. او خیلی قوی نیست اما آن‌قدر لجوج است که تا به حال هرگز بیشتر از یک یا دو هفته در بستر مصدومیت نمانده است. به گفته‌ی خودش، «وقتی عضله‌ای وجود ندارد، دردی هم در کار نیست.»

    مولر نه تنها عجیب‌ترین، بلکه آرام‌ترین بازیکنی‌ست که تیم ملی فوتبال آلمان در حال حاضر در ترکیب خود دارد. این هم از آن خصوصیات منحصر به فرد مولر است که او را از دیگران متمایز می‌کند. خصوصیت دیگر او سبک فوتبالی‌ست که نمی‌توان آن‌را با سبک بازی دیگران مقایسه کرد.

    مولر خود می‌گوید: «فوتبالیستی که به مسخرگی من فوتبال بازی کند، وجود ندارد.» جالب این‌که او خود هم به سبک بازی خود می‌خندد؛ سبکی که البته نمی‌توان آن‌را توصیف کرد. به اعتقاد برخی از کارشناسان، توماس مولر توانایی ویژه‌ای در شناسایی فضاهای خالی زمین دارد، معنی حرکت بدون توپ را می‌داند و بازی‌ساز است. او می‌تواند هم سمت راست بازی کند، هم چپ و هم وسط؛ هم دفاعی، هم نیمه‌دفاعی و هم در صورت نیاز، کاملا جلو.

    یک هنرمند پنهان

    البته این "همه‌فن‌حریفیِ" مولر نیست که او را برای مربیان جذاب و برای حریفان خطرناک می‌کند. بلکه توانایی منحصر به فرد او در پنهان‌ماندن در زمین است. به گفته‌ی کارشناسان فوتبال، توماس مولر سرکش و سریع است، حمله می‌کند و در نبردهای تک‌به‌تک پیروز می‌شود، اما هم‌زمان این توانایی را دارد که از دید حریف پنهان بماند و در زمان و مکان مناسب سربرآورد؛ البته در جایی که "تصادفا" هم توپ هست و هم دروازه‌ی خالی. مولر از این نظر یک "روی ماکای" مدرن است (مهاجم هلندی تیم بایرن مونیخ تا سال ۲۰۰۷)، با این تفاوت که با حرکت‌های بدون توپ خود آرامش تیم حریف را برهم می‌زند، نه بازیکنان خودی. به گفته‌ی مولر، «این توانایی به احتمال زیاد در وجود من است. من فضاهای خالی را می‌بینم.»

    یواخیم لوو می‌تواند از این بابت آسوده‌خاطر باشد که بازیکنی در میان شاگردانش دارد که هیچ کدام از همکارانش نظیر آن را ندارند. او تنها باید تصمیم بگیرد که می‌خواهد این گلزن بی‌جا و مکان را از ابتدا در ترکیب تیم قرار دهد یا او را برای تهدید حریف از روی نیمکت به میدان بفرستد. مولر خود مسلما گزینه‌ی نخست را بهتر می‌پسندد.


    او لایق شماره ی سیزده ... یاد آور بم افکن آلمانها ست

    گل زیبای او به تیم آرژانتین ... آغازی برای طوفان ژرمنها

     

    پوشیدن لباس تیم ملی برازنده ی او...

    بازیهای او در بایرن ... یوگی را ناگزیر به فیکس کردن او کرد ...

    مولر ... به سوی آینده ای درخشان

    تاثير یکدست بودن بازیکنان آلمان در پیشرفت و تعالی مولر انکار ناشدنی ست

    لو ... میداند چه گنجینه ای دارد ... باید اورا ستایش کند ...

     

     بقیه عکسها در ادامه مطلب

    سهیل

    دوست دارم عقابی باشم بر فراز آسمان آلمان

     
    سرمربي تيم ملي فوتبال آلمان گفت:
    با ارائه فوتبالي رو به جلو كه حكايت از پختگي داشت، از تماشاي بازي تيمم لذت بردم.

    به گزارش خبرگزاري فارس و به نقل از كيكر، يواخيم لو اظهار داشت: حتي وقتي با سه گل از حريف پيش افتاديم، به بازي رو به جلو خود ادامه داديم و كارگروهي زيبايي داشتيم. در اين دقايق از تماشاي بازي واقعا لذت بردم.آن موقع هرشخصي بازي تيم را مي‌ديد، قطعا تاييد مي‌كرد تيم ما اكنون به پختگي رسيده كه همه چيز را بصورت خودكار انجام مي‌دهد.
    آلمان با 6 گل آذربایجان را درهم کوبید
    لو كه با تيم جوانش به مقام سومي جام‌جهاني رسيد، افزود: در اين بازي پودولوسكي خوش درخشيد. وي با عزمي و اراده‌اي قوي، بازي كرد و بسيار دويد. او نشان داد مهره‌اي غيرقابل چشم‌پوشي در تيم ملي است.
    تيم تحت رهبري وي با نتيجه 6 بر يك آذربايجان را در ورزشگاه شهر كلن شكست داد.

    آلمان‌ در ورزشگاه شهر كلن برابر آذربايجان قرار گرفت و با گل‌هاي هايكو وسترمان 28، لوكاس پودولوسكي 44، ميروسلاو كلوزه 45، 90، راشد سيدو (بازيكن حريف)53 و هولگر باداشتوبر 86 با نتيجه 6 بر يك حريف خود را شكست داد. آذربايجان كه توسط برتي فوگتس هدايت مي‌شد، تك گل خود را توسط واقف جوادوف 57 به ثمر رساند.


    لیست بازیکنان آلمان  به شرح زیر است :

    دروازه‌بان:
    رنه آدلر - بايرلوركوزن
    مانوئل نوير- شالكه
    تيم ويزه - وردربرمن

    خط دفاع‌:

    هولگر باداشتوبر - باير‌ن ‌مونيخ
    مارسل يانسن - هامبورگ
    فيليپ لام - بايرن‌ مونيخ
    پرمرته‌ ساكر - وردربرمن
    ساشا ريتر - ولفسبورگ
    هايكو وسترمان - هامبورگ

    خط مياني:
    سامي خديرا - رئال مادريد
    توني كروس - باير‌ن‌ مونيخ
    ماركو مارين - وردربرمن
    توماس مولر - باير‌ن‌ مونيخ
    مسوت اوزيل - رئال ‌مادريد
    لوكاس پودولوسكي - كلن
    باستين‌ شواين‌ اشتايگر - بايرن‌ مونيخ
    كريستيان تريش - اشتوتگارت

    خط حمله:
    كاكائو - اشتوتگارت
    ماريو گومز - بايرن‌ مونيخ
    ميروسلاو كلوزه - باير‌ن‌ مونيخ
    اشتفان كيسلينگ - بايرلوركوزن

    و حالا عکسهایی از بازیکنان بهترین تیم جهان ...


    چنانچه مسئولان فوتبال در كشورمان ، آلمان را سرلوحه كار خود قرار دهند ،‌ نوع مديريت و برنامه ريزي دقيق را از آنها بياموزند ... آريايي هاي ايراني مي توانند مثل ژزمنها باشند اما و اما ...
    آلمانها ثابت كردند كه هرگز خسته نمي شوند از زيبا بازي كردن ...
    از پيوسته بر تيم حريف تازيدن ...
    گلهاي بيشمار زدن ...
    رقصيدن...
    آلمان سرزمين روياهاي من است ...
    دوستت دارم آلمان من ...

    سهيل ... عقابي از آسمان آلمان !!

     

    شعر  هشتاد و پنجم   13/3/1388

    پيمان شكن

    نه من ديگر تو را باور ندارم

    نه ميلي با دلِ ديگر ندارم

    نگفتي با دلم همواره هستي

    ولي با هر سخن مهرم شكستي

    مرا سازي خَموش از بي نوايي

    ولي لبريز از مِهري خيالي

    تو بودي سوزي از سازِ شكسته

    طنين اندازِ بر قلبي خجسته

    نديدي تو يكي رقصنده با عشق

    به روي صحنه اي از قلبِ عاشق

    نه بِشكن سوزشِ سازِ شكسته

    نسوزان اين دلِ خاموش و خسته

    مرا اي آسمان تاريك و سردي

    سهيلم من ولي كو روشنايي


     


    ...

    غمگینم به اندازه ی همه ی بارانهای زمین ...

    او مرا تنها گذاشت ...

    پیمان شکست ...

    از من گذشت ...

    مرا ندید ...

    من را ...

                                

    سهیل ... غمگین تر از ابر و باران ... دلخون تر باد و طوفان ...



    نمیدانم که چرا امروز ... هرچه می نویسم خالی نمیشوم ...

    دل من پر شده است ...

    به اندازه ی تمام روزهایی که نبوده ام ...

    روزهایی که نبوده ای ...

    و چه می گذرد این قافله ی عمر...

    پیر  شدم نیست ...

    چشمانم دیگر سوئی ندارند...

    زانوان سست شده اند...

    دستانم می لرزند...

    صورتم چروک شده است ...

    شانه هایم حس مردی را دارند که تمامی عزیزانش را  از دست داده است ...

    اشکهایم  بی  پروا شده اند ...

    میان آماجی از خاطراتم ...

    و کسی نمیداند ...

    چه کسی قلبم را شکست ...

    آری...

    من کویرم ...

    لب تشنه مثل خورشید ...

    تو بهاری ...

    پر محبت مثل باران ...

    حس پنجره ای را دارم به سوی آسمان ...

    کاش اینجا اتاق من بود ...

    حتی در حسرت داشتن یک اتاق ماندم ...


    سهیل ...

    غمگین ترین مرد زمینم...





    دلشکسته

    خاطره باز ۱۳۸۹/۰۶/۱۶ 10:52

     

    نمی گویم کسی مرا دوست ندارد...

    حرف من این است ...

    کسی قدر مرا نمی داند ...

    پیدا نیستم... دلم شکسته...

    از همه چیز و همه کس غمگینم...

    هر که را دوستش می دارم مرا دوست دارد میدانم ...

    ولی چرا قدر من اینهمه کم است و ناچیز ...

    چرا نیستم ...

    دلم حتی از خودم میگیرد...

    که خودم هم قدر خویش را ندانستم ...

    چقدر دل میان میگذارم و تنها من ...

    چقدر من ...

    گلهای ذهنم را در واژه هایی از احساسم برایشان پیچیدم ...

    چشمان را رو به آسمان بستم تا شاید آنکه فقط او میداند بر من بنگرد ...

    چشمانم را بستم تا بی بهانه باشم ...

    تا تمام ذهنم فریاد سر دهدکه من هستم ...

    اما اشکهایم ...

    وقتی باریدن آغاز کرد که خاطراتم را مرور می کردم ...

    خاطراتی که سر آمده از رویاهای من بود ...

    آنجاکه فقط من بودم و آنکه چشمانم را شاید از شرم برایش بسته بودم...

    و به او گفتم که مرا از همه هیچم رها کن و به خود برسان ...

    به همانی که فقط او می داند و بس ...

     

    اما من ...

    می روم در حالی مقصدی نیست ...

    نه اینکه ندانم کجاست ...

    مقصدی نیست ...

    من پر از زمزمه ی عشقم ...

    پر از مهربانی ...

    پر از سوختنم مثل یه شمع ...

    و لطافت مثل یه رز ...

    اما من ...

    همچنان می روم ...

    می شکنم ...

     

    تا جایی که من می مانم و بغض ...

    که چرا نیست مرا هم نفسی...

    هم قفسی ...

    که من اینجا تک و تنها بی همه چیز ...

    بی همه آن شور و هیاهو و خیال ...

    بنشینم به کناری ...

    من ..

     

     

     

    سهیل ... لب تشنه مثل خورشید ...

     

     

    حسی از باران

    خاطره باز ۱۳۸۹/۰۶/۱۵ 14:49

     

    نميخام بنويسم

    ميخام ببينين و احساسش كنين

    http://www.picbaran.com/files/cgcymfgcd0fct8lxv1nb.jpg


    من طرفدار حسي از بارانم

    بهار

    بر من ببار

    مي خواهم خيس باشم زير تو

    بي نهايت را ببين



    -*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-

    وقتي دلم ميگيرد وقتي حس مي  كنم نيستي وقتي باورم نداري وقتي به من شك مي كني وقتي خودم را گم مي كنم وقتي زبان نمي تواند بيان كند وقتي تشنه ام وقتي غمگينم وقتي مي خندم وقتي از سر خستگي ... از اينكه شبها بيدار بموني كه بتوني دستت توي جيب خودت باشه ... وقتي بودنت پيدا نيست ... وقتي خودم هستم وقتي خودم نيستم وقتي نميدانم ...

    تورا مي خواهم

    كه زير باران چتري گشوده اي تا خيس نباشي

    من دستانم را گشوده ام نه از براي باران

    كه بيايي در آغوش من

    خسيي مرا به خشكيهايت در بياويزي

    مرا از صميم قلب بفشاري

    ببوسي

    ...

    رهايم نكن

    نميخاهم از پشت قاب شيشه ي پنجره اي

    اشكهايم را ...

    باران را بدرقه راهت كنم

    ...

    سهيل

    ...

    خلوت

    خاطره باز ۱۳۸۹/۰۶/۱۳ 10:48

    گفتم:خسته ام

    گفتی: لاتقنطوا من رحمة الله


    از رحمت خدا نا امید نشید(زمر/53)

    گفتم: هیشکی نمی‌دونه تو دلم چی می‌گذره

    گفتی: ان الله یحول بین المرء و قلبه


    خدا حائل هست بین انسان و قلبش! (انفال/24)

    گفتم: غیر از تو کسی رو ندارم

    گفتی: نحن اقرب الیه من حبل الورید


    ما از رگ گردن به انسان نزدیک‌تریم (ق/16)

    گفتم: ولی انگار اصلا منو فراموش کردی

    !

    گفتی: فاذکرونی اذکرکم


    منو یاد کنید تا یاد شما باشم (بقره/152)

    گفتم: تا کی باید صبر کرد؟

    گفتی: و ما یدریک لعل الساعة تکون قریبا


    تو چه می‌دونی! شاید موعدش نزدیک باشه (احزاب/63)

    گفتم: تو بزرگی و نزدیکت برای منِ کوچیک خیلی دوره! تا اون موقع چیکار کنم؟

    گفتی: واتبع ما یوحی الیک واصبر حتی یحکم الله


    کارایی که بهت گفتم انجام بده و صبر کن تا خدا خودش حکم کنه (یونس/109)

    گفتم: خیلی خونسردی! تو خدایی و صبور! من بنده‌ات هستم و ظرف صبرم کوچیک... یه اشاره‌ کنی تمومه

    !

    گفتی: عسی ان تحبوا شیئا و هو شر لکم


    شاید چیزی که تو دوست داری، به صلاحت نباشه (بقره/216)

    گفتم: انا عبدک الضعیف الذلیل... اصلا چطور دلت میاد؟

    گفتی: ان الله بالناس لرئوف رحیم

    خدا نسبت به همه‌ی مردم - نسبت به همه - مهربونه (بقره/143

    )

    گفتم: دلم گرفته

    گفتی: بفضل الله و برحمته فبذلک فلیفرحوا


    (
    مردم به چی دلخوش کردن؟!) باید به فضل و رحمت خدا شاد باشن (یونس/58)

    گفتم: اصلا بی‌خیال! توکلت علی الله

    گفتی: ان الله یحب المتوکلین


    خدا اونایی رو که توکل می‌کنن دوست داره (آل عمران/159)

    گفتم: خیلی چاکریم

    !

    ولی این بار، انگار گفتی: حواست رو خوب جمع کن! یادت باشه که

    :

    و من الناس من یعبد الله علی حرف فان اصابه خیر اطمأن به و ان اصابته فتنة انقلب علی وجهه خسر الدنیا و الآخره


    بعضی از مردم خدا رو فقط به زبون عبادت می‌کنن. اگه خیری بهشون برسه، امن و آرامش پیدا می‌کنن و اگه بلایی سرشون بیاد تا امتحان شن، رو گردون میشن. خودشون تو دنیا و آخرت ضرر می‌کنن (حج/11)

    گفتم: چقدر احساس تنهایی می‌کنم

    گفتی: فانی قریب


    من که نزدیکم (بقره/۱۸۶)

    گفتم: تو همیشه نزدیکی؛ من دورم... کاش می‌شد بهت نزدیک شم

    گفتی: و اذکر ربک فی نفسک تضرعا و خیفة و دون الجهر من القول بالغدو و الأصال


    هر صبح و عصر، پروردگارت رو پیش خودت، با خوف و تضرع، و با صدای آهسته یاد کن (اعراف/۲۰۵)

    گفتم: این هم توفیق می‌خواهد

    !

    گفتی: ألا تحبون ان یغفرالله لکم


    دوست ندارید خدا ببخشدتون؟! (نور/۲۲)

    گفتم: معلومه که دوست دارم منو ببخشی

    گفتی: و استغفروا ربکم ثم توبوا الیه


    پس از خدا بخواید ببخشدتون و بعد توبه کنید (هود/۹۰)

    گفتم: با این همه گناه... آخه چیکار می‌تونم بکنم؟

    گفتی: الم یعلموا ان الله هو یقبل التوبة عن عباده


    مگه نمی‌دونید خداست که توبه رو از بنده‌هاش قبول می‌کنه؟! (توبه/۱۰۴)

    گفتم: دیگه روی توبه ندارم

    گفتی: الله العزیز العلیم غافر الذنب و قابل التوب


    (
    ولی) خدا عزیزه و دانا، او آمرزنده‌ی گناه هست و پذیرنده‌ی توبه (غافر/۲-۳)

    گفتم: با این همه گناه، برای کدوم گناهم توبه کنم؟

    گفتی: ان الله یغفر الذنوب جمیعا

    خدا همه‌ی گناه‌ها رو می‌بخشه (زمر/۵۳

    )

    گفتم: یعنی بازم بیام؟ بازم منو می‌بخشی؟

    گفتی: و من یغفر الذنوب الا الله

    به جز خدا کیه که گناهان رو ببخشه؟ (آل عمران/۱۳۵

    )

    گفتم: نمی‌دونم چرا همیشه در مقابل این کلامت کم میارم! آتیشم می‌زنه؛ ذوبم می‌کنه؛ عاشق می‌شم! ... توبه می‌کنم

    گفتی: ان الله یحب التوابین و یحب المتطهرین


    خدا هم توبه‌کننده‌ها و هم اونایی که پاک هستند رو دوست داره (بقره/۲۲۲)

    ناخواسته گفتم: الهی و ربی من لی غیرک

    گفتی: الیس الله بکاف عبده


    خدا برای بنده‌اش کافی نیست؟ (زمر/۳۶)

    گفتم: در برابر این همه مهربونیت چیکار می‌تونم بکنم؟

    گفتی

    :

    یا ایها الذین آمنوا اذکروا الله ذکرا کثیرا و سبحوه بکرة و اصیلا هو الذی یصلی علیکم و ملائکته لیخرجکم من الظلمت الی النور و کان بالمؤمنین رحیما

    ای مؤمنین! خدا رو زیاد یاد کنید و صبح و شب تسبیحش کنید. او کسی هست که خودش و فرشته‌هاش بر شما درود و رحمت می‌فرستن تا شما رو از تاریکی‌ها به سوی روشنایی بیرون بیارن. خدا نسبت به مؤمنین مهربونه (احزاب/۴۱-۴۳)

    اما ما آدما فقط وقتی سراغ خدا میریم که دیگه آخر خط باشیم ...

    در حالی خدا همیشه به یادمون هست و هست همیشه همراهمون ...

    راستی چرا ؟؟؟

     

     

    سهیل ...

    خاطره باز ۱۳۸۹/۰۶/۱۰ 10:43

     

    حتي وقتي باران مي باريد ... اشكهايش پيدا بود ...

     

    آسمانم

    من همان يك آسمان

    صاف و هم آبي روان

    در وجودم سور و ساز

    قصه اي از يك نياز

    يك دو چند ابر سپيد

    آمدند تر از اميد

    متحد در يك نفس

    بر رهايي از قفس

    نعره ها از دل زندند

    صاعقه بر غم زندند

    يك هزاران آذرخش

    حمله ور شد بر غمش

    بعد باران بين تنم

    بي ريا من روشنم

    يك دو چند خط نجيب

    در وجود من غريب

    گر نمي بيني مرا

    بس بزرگم بي نها

    اين نديدن چاره چيست

    یک دلیلم بودنيست

    اين همه رعد و صدا

    در شب و روزم رها

    كس نبيند برق من

    صاعقه در جان من

    روز روشن در دلم

    خط عشقم بر خودم

    اين سهيل از عاشقيست

    در نواي همدليست

     

    فكر كردم ... تصميم گرفتم يه كاري انجام بدم كه دلم آروم بگيره ... اول خودمو تصور كردم ... ديدم نگاهم مغرضانه ميشه ... بعد خودمو گذاشتم جاي اون آقايي كه اونطرف نشسته روي نيمكت داره روزنامه اش رو ميخونه ... بعد كه دارم روزنامه رو برگ ميزنم ... وقتي ميخام برم صفحه آخر ناچارم كه اونو پايين بيارم روي زانوهام بزارم تا بتونم تاش بزنم ... چشمم ميخوره به نيمكت روبروئي ... يه پسري اونجا نشسته ... يه دختري كنارشه ... نگاهشون به هم ديگه ... نيست ... اما هواسشون ... به هم ديگس ...

    پسر: دلم ميخاد عاشقم باشي

    دختر:‌دلم ميخاد عاشقت باشم

    پسر: دلم ميخاد دوسم داشته باشي

    دختر: دلم ميخاد دوست داشته باشم

    پسر: دلم ميخاد پيشم باشي

    دختر:‌دلم ميخاد پيشت باشم

     

    سوال: آيا اين دختر و پسر بدرد هم ميخورند؟ چرا؟ ...

     

     

    لیله القدر خیر من الف شهر

    خاطره باز ۱۳۸۹/۰۶/۰۹ 10:46

    و خدا

    امیر المومنین را

    خطاب می دارد:

    علیٌ معَ الحق و الحقُ مع العلی

    تو هم یادته

    خاطره باز ۱۳۸۹/۰۶/۰۹ 10:42

     

    راستش یادم میاد وفتی کلاس اول رفتم ...

    معلممون آقای میرزایی نامی  بود - من شاگرد خوبی بودم درسم خوب بود ولی مشقامو نمی نوشتم اونم منو هر روز فلک می کرد - آخ اگه بدونی حس روزی رو که مشقاتو ننوشته بودی ...



    ولی الان که فکرشو می کنم ... دلم تنگ شده واسه اون موقع ها ... کاش بازم کوچولو بودم ...

    بزرگ بودن خوب نیست نه اینکه الان بزرگ باشم ولی دوران کودکی من ... دلم تنگ شده براش...

    شاید کودکی من هنوز بزرگ نشده ...



    سهیل

     

    http://jelly.persiangig.com/update/41.jpg

    سلام شادی زندگی من

    دلم برات تنگ شده شدید

    میدونی چند قرنه که از بهترین سلاممون گذشته؟

    این روز ها به تو فکر می کنم خود اگاه

    نا خود اگاهام دیگه اشباع شده از تو

    خواستی بدونی کجای دل منی

    راستش تو ، تو قلبم نیستی

    داری دورش  رو احاطه می کنی

    انگار که می خوایی نبضم و تو دست بگیری

    و این منو می ترسونه ...!!!

    دلم می خواد همیشه شاد باشی

    همیشه بخندی

    همون خنده های از ته دلت که انگار ترانه ی خوشبختی منه

    همیشه بهترین ها رو برات ارزو دارم


    اینارو وقتی میخونم دلم انگار پر میکشه اونقدر میره که دیگه نیست میشه ... وقتی میخونم ... بغض میگیرتم ... وقتی میخونم ... جون میگیرم ... وقتی میخونم ... احساسی دارم که نمیشه بیانش کرد ... راستی چرا؟؟؟؟؟


    من...

    لب تشنه مثل خورشید ...

               بی سرزمین تر از باد...

                         تنها تر از سکوتم ...

                                بی پرده مثل فریاد...

                                                      سهیل

    من که غمگین بودم

    خاطره باز ۱۳۸۹/۰۶/۰۵ 11:4

    من که غمگین بودم

    مثل یک کودکی در حسرت خواب

    پرم از بهانه های بی روا

    ولی در عمق خیالم اما

    گندمی زار پر از حس و خیال

    و تو بودی آنجا

    که به من خندیدی

    نه که از روی مزاح

    که مرا دوست تویی

    سنگ صبورم تویی

    و تو آن بودی که شب

    پرِ از زمزمه ای

    پرِ از وسوسه ی نوشتنی

    پرِ از حس و سکوتی که شنیدم فریاد ...

    پری از هر نفسی را که مرا جان دهد از مهر و فا

    و در آن شوم شبی

    تو به من زنگ زدی

    یا که من زمزمه ای بوده ام از این همه راز ... یا که نیاز ...

    و تو خواندی به همین گوشه ی بی عاطفه ام

    که منم بی و خود بی راه خراب

    نه منم مالک و مسئول! چرا؟

    تو چرا هر تَرَکی را تو شوی بخیه چرا؟

    تو که هستی  که شوی داور هر حادثه ای ؟

    و همین گوش خودم از نفس عشق شنید ...

    که  منم  من ... همین ...


    نگران من شدم از آتیه تا آخر من ... نیست دگر ...

    من که آرام شدم و  این دل من محفل هر عاطفه ای 

    که مرا عشق شود ...

    که مرا عشق کند ...




    پ ن : و من آرام شدم ... همین


    فکر می کنی چی ؟

    خاطره باز ۱۳۸۹/۰۶/۰۵ 9:32
     

    دختر بودن يعني كله قند و لي لي لي لي ...

    دختر بودن يعني الگوي خياطي وسط مجله هاي درپيت

    دختر بودن يعني هموني باشي كه مادر و خاله وعمه ت هستن

    دختر بودن يعني " دخترو رو چه به رانندگي ؟ "

    دختر بودن يعني " شنيدي شوهر سيمين واسه ش يه سرويس طلا خريده 12 ميليون ؟"(البته ریال)...

    دختر بودن يعني بايد فيلم مورد علاقه تو ول كني پاشي چايي بريزي

    دختر بودن يعني نخواستن و خواسته شدن

    دختر بودن يعني حق هر چيزي رو فقط وقتي داري كه تو عقدنامه نوشته باشه

    دختر بودن يعني "ببخشيد ميشه جزوه تونو ببينم ؟"

    دختر بودن يعني " به به خانوم خوشگل....هزار ماشالااااااا"

    دختربودن يعني " برو تو ، دم در واي نستا"

    دختر بودن يعني لباست 4 متر و نيم پارچه ببره كه آقايون به گناه نيفتن

    دختر بودن يعني "خوب به سلامتي ليسانس هم كه گرفتي ديگه بايد شوهرت بديم

    دختر بودن يعني "كجا داري ميري؟"

    دختر بودن يعني " تو نميخواد بري اونجا ، من خودم ميرم "

    دختر بودن يعني "كي بود بهت زنگ زد؟! با كي حرف ميزدي؟"

    دختر بودن يعني اجازه گرفتن واسه هرچي ، حتي نفس كشيدن...


    اما من ... یه جور دیگه فکر میکنم ... خوب نیست آدم اینهمه بد بین باشه ...

    دختر بودن یعنی فرشته بودن ... مهربون بودن ... محبت کردن ... محبت دیدن ...

    وقتی دختری هیچکی ازت انتظار نداره که دستت توی جیب خودت باشه ...

    وقتی دختری دیگه لازم نیست دو سال جوونیتو بری سربازی ...

    وقتی دختری دم به دقیقه نمیگن هم دوره ای هات صاحب خونه زندگی شدن تو چی ...

    وقتی دختری لازم نیست یکساعت و نیم قبل از افطاری توی صف نونوائی وایستی ...

    وقتی دختری هرگز برف پارو نمی کنی ... پنچری نمی گیری ...

    وقتی دختری همه ی سریال ها رو که با تکرارشون نگاه کنی کسی بهت نمیگه چرا ...

    وقتی دختری اگه سرت تو کتاب باشه اگه دفتر خاطرات داشته باشی اگه شعر بگی کسی نمیگه چرا ...

    وقتی دختری می تونی احساس داشته باشی ...

    وقتی دختری می تونی خوشگل باشی ... خوشگل برقصی ...

    وقتی دختری همه دوست دارن ...

    اما وقتی پسر باشی ... اصلا نمیخام بهش فکر کنم ... مصیبتیه واسه خودش ...


    دختر بودن و پسر بودن مهم نیست ... مهم آدم بودنه ...

    سهیل ... فصلی از زاویه ها ...

    پرستو را اگر عاشق تو دیدی

    خاطره باز ۱۳۸۹/۰۶/۰۴ 10:31

    پرستوي خيال

    پرستوئي شكسته بال و خسته

    بلنداي سكوتي را نشسته

    تنيده غم بدور خاطراتش

    كشيده پر به دنياي خيالش

    هم او بازيچه ي چشمان آبي

    ستون خانه ي مهر قناري

    به اوج مهرباني ها كه هرگز

    اسير غم گساري ها نه هرگز

    دلش دلواپس سوداي دريا

    نبود مهرباني هاي فردا

    ز اين ديوانگي ها پر كشيده

    دل از دنياي بي مهري بريده

    رسيده تا برِ روح تو دريا

    كناري نه درون قلب دريا

    ميان سينه ات قلبي بهشتي

    همان لانه برايش را سرشتي

    تو جا دادي پرستو را به قلبت

    خريدي غم ز جان او به جانت

    تو بوسيدي شكسته بال سردش

    در آغوشت تو كردي گرم گرمش

    پرستو را اگر يك بار ديگر

    رها باشد نباشد مهر ديگر

    منم روح پرستو در خيالم

    زهي باطل به ياد خاطراتم

    مرا از سينه ات بيرون ميانداز

    بيايم گر تو بيرونم كني باز

    تمام سينه ات بر من سهيلا

    مگير از من تو اين عشق هويدا

     

    گاهی دلم می گیرد

    گاهی غمگین می شوم

    اما وقتی شعر می سرایم

    و آن هنگام که شعری را میخوانم

    وقتی به تو می اندیشم

    آرام می گیرم

    سهیل

     

     

     

    کنتراست و برایتنس

    خاطره باز ۱۳۸۹/۰۶/۰۲ 10:30

     

    Contrast & Brightness

    کنتراست بصورت یه نسبت هستش و واحد نداره! مثلا میگن کنتراست این LCD برابر 700:1 هستش... یعنی وقتی این LCD داره سفید خالص رو نشون میده، (روشن ترین رنگ ممکن) این سفید، 700 برابر روشن تر از وقتیه که داره سیاه خالص رو نشون میده! (یعنی تاریک ترین رنگ)

    حالا این چه معنی میده؟ یعنی خب هرچی این عدد بزرگتر باشه، این نسبت عمیق تره و اختلاف بیشتره! در نیتجه سیاه تاریکتر و سفید درخشنده تری داریم! کلا میشه گفت اگه طیف رنگ رو در نظر بگیریم، با بزرگ شدن این عدد، این طیف کش میاد و بلند تر میشه... در نتیجه رنگها با طیف کاملتری بوجود میان و عملا تصویر واقعی تر میشه...

    کنتراست، در واقع بزرگترین ضعف LCD هستش... تلویزیون های CRT از قدیم بخاظر طرز کارکردشون کنتراست بی نهایت دارن! (یعنی دقیقا چیزی که ما با جشممون میبینیم! تاریک رو هیچی نمیبینیم (0) و خب سفید هم هرچقدر باشه، جواب بی نهایته! ) تو صفحه های Plasma هم کنتراست خیلی خیلی عالی هستش... چیزی حدود 20,000:1 ! ولی تو LCD من بیشتر از 1300:1 یادم نمیاد دیده باشم... ولی همینم خیلی خوبه و کاملا راضی کننده هستش!

    این سامسونگ هم که میاد میگه مثلا من تلویزیون زدم با کنتراست 6000:1 ، عملا داره دروغ میگه و واقعیش حدود 1000:1 هستش... اون 6000:1 از راه دیگه ای بدست اومده که به Dynamic Contrast معروفه و اصلا ملاک درستی نیست...

    آخرین خبر کنتراستی (!!) رو هم بزارم که بحث کنتراست تکمیل شه:

    تو همین نمایشگاه CES  که تو لاس وگاس آمریکا برگزار شد، Sony نسل جدید از تلویزیون های OLED رو نشون داد که کنتراستشون برابر 1,000,000:1 بود! اگه بتونن به تولید انبود برسن، میشه گفت Plasma برای همیشه به فراموشی سپرده میشه...

    خب... Brightness یا روشنایی عاملی هستش که باعث میشه تصویر دیده بشه! درواقع شما هر رنگی هم داشته باشین، تا وقتی نوری نباشه، فقط سیاهه! (باور نداری، برو یه جعبه مداد رنگی بردار برو تو اتاق تاریک، بگو چی میبینی!!! )

    حالا این Brightness بسته به تکنولوژی صفحه نمایش، به نحوی تولید میشه!

    تو CRT، تفنگ کاتدی با شلیک الکترون به صفحه روبرو که حساس به مواد شیمیایی هستش، باعث تحریک ماده و پس دادن نور میشه! اینجا نور داره از خود صفحه متساعد میشه! پس بهش میگن Frontlight !

    توی LCD روشهاش مختلفی وجود داره! روش عامه که روش سنتی هستش، به این صورت هستش که پشت پیکسل ها صفحه متشکل از لامپهای فلورسنت وجو داره که همواره روشن هستن و نور 100% سفید تولید میکنن! این نور با عبور از رنگهایی که پیکسل ها میسازن، رنگ میگیرن و به چشم میرسن! و درواقع شما با کم و زیاد کردن Brightness دارین میزان نور اون فلورسنت ها رو تغییر میدین!

    روشهای دیگه ای هم برای نور دهی به LCD هستش... مثل Electro Luminescent Panel) DLP) یا Cold Cathode Fluorescent Lamp) CCFL) یا Hot Cathode Fluorescent Lamp) HCFL)

    یا.... ایناه همگی چون پشت تصویر هستن، به Backlight معروفن!

    اینا همه توی صفحه های رنگی استفاده میشن! توی باقی صفحه هات LCD که monochrome هستن مثل موبایل های قدیمی یا ساعت های دیجیتالی، میشه بجای Backlight از Sidelight استفاده کرد که میتونی چند تا دیود معمولی باشه... معمولی هم رنگهای سفید و سبز و آبی استفاده میشه...

    حالا این Brightness واحدهای مختلفی داره که مهمترینهاش (Candela / Square Meter (cd/m2) و Lumen هستش... هر 1cd/m2 برابر 1 لومن میشه! و وقتی میگیم Brightness این مانیتور 450cd/m2 هستش یعنی به ازای هر متر مربع از این صفحه، ما برابر 450 لومن نور داریم! (که البته خیلی زیاده! و البته کمتر پیش میاد که مانیتور شما 1متر مربع مساحت داشته باشه!!! )

    Brightness هرچی بیشتر باشه بهتر نیست... یعنی نه که نباشه! ولی اصولا کارایی نداره! چون کمتر پیش میاد که Brightness مانیتور رو روی حداکثر بزارین! (البته برای فیلم خیلی کیف میده! ولی همینجوری کار کردن چشم آدم رو در میاره!) در کل اینکه برای خرید مانتیور و TV و... بیشتر روی Contrast حساسیت داشته باشین! چون الان دیگه همه اونقدری Brightness دارن که کفایت کنه...

    تو میدانی و من

    خاطره باز ۱۳۸۹/۰۶/۰۱ 11:29

     

    شده که دلت بخواد دیگه نباشی ...

    شده که تازگی ها به خود نبالی ...

    که چرا دیگه نشد بهش بگی دوسش داری ...

    که چرا دیگه ندید چطور براش تو جون میدی ...

    آره من ...

    دو دهه با یه دهه ...

    کم کن ازش فقط دوسال ...

    خودمو بهت میگم ...

    توی چشام ...

    عمق وجود اون نگام ...

    که منم... پیر شده آه !!!

    که جوانی که شدم پیر و ولی نیست مرا حادثه ای ...

    که بسازد که بسوزد که بخواهد بشود عاشق من ...

    شده که تازگی ها ...

    دل تو بوسه بخواد؟ ...

    شده که تازگی ها ...

    صبرت از حد بشه در ...

    ندونی چیکار کنی ...

    ندونی چی رو بگی ...

    یا ببینی...

    ولی نه من می دونم ...

    دل من تورو میخاد...

    تمام تورو میخاد...

    ز تمامی وجود ...

    که باشی کنار من ...

    هم دم و تو یار من ...

    تو به من بگو جقدمنو دوسم داری ...

    تو بگو دیونه ای بهم بگو عاشقمی ...

    تو بگو... به من بگو ...



    سهیل سکو نشین کنار پنجره ...  

    واپسین روزهای زندگی من

    خاطره باز ۱۳۸۹/۰۶/۰۱ 0:1

    سلام بهترین بهترین من

    این نامه را برایت در واپسین روز 28سالگیت مینویسم
    در خیالم آرزو کرده ام که تمام این سالها را خوشبخت زیسته‏ای...
    خیال کرده‏ام شادی که برایت از اسمان باریده تقسیمش کرده‏ای میان لحظه های سرد آنها که غمگینند

     و سختی که آمده نشکسته‏ای محکم بوده‏ای در برابرش ایستاده‏ای...

    خیال کرده‏ام چهره ات را در آیینه دیده‏ای و لبخند زده‏ای

    ، لبخند از رضایت از زندگانی و عمر گذشته‏ات...خیال کرده‏ام تمام سالهای زندگیت لحظه خاموش کردن شمع‏ها به آرزوهای سالهای قبلت رسیده‏ای...
    خیال کرده‏ام همیشه همانی بوده‏ای در سالهایی که نیامده‏اند

     همیشه همینطور مهربان، همینطور پر انرژی، همین طور پری وار زیسته ای...

    در آخر خیال کرده‏ام برای 29 سالگیت در ذهنت فرش قرمز پهن کرده‏ای که بیاید و برایت آنچه میخواهی رقم بزند...

     

     

    شاد باشی و پایدار

     

    ................................................................................................................

    این نامه ای است از فصلی که می آید و جان می بخشد همه زمستان را ...


    بیوگرافی
    خاطره باز

    همین
    .
    آخرین نوشته‌ها
    آرشیو موضوعی
    برچسب‌ها
    نوشته‌های پیشین
    پیوندهای روزانه
    دوستان