پریشان

منی گر بوسه باران تو بودن !!

کاش می شد خستگی را خسته کرد

خاطره باز ۱۳۸۸/۱۱/۱۶ 21:7

شعر  شصت و نهم  –  15/1/1387

با تو بودن

مرا سوزي ز شوقِ  با  تو بودن

كناري نه به آغوشِ  تو بودن

به لبهايت مرا يك بوسه مهمان

مني گر بوسه بارانِ  تو بودن

ترا با من بپيچيده سرانجام

سرانجامي به همراهِ تو بودن

تمامي من اگر جام بلوري

مرا جان در ميِ جامِ تو بودن

چو شمعي روشن از مهر سپهري

به شبها روشني بخشِ تو بودن

اگر موجي ز نازِ روي دريا

غريقِ موجِ درياي تو بودن

مني خواهم اگر قلبي گرفتار

به احساسي كه از من با تو بودن

تمامي تارِ من را در يكي ساز

چو آوازي سهيلاي تو بودن

 

 

شعر  شصت و ششم  –  5/12/1386

چشمان دريايي

ز چشمانت به چشمانم چه كردي

كه دل از من به چشمانت ببردي

گرفتي غم  ز من اي يار بي مثل

غمي رفته به دل چون خنجري مثل

كشيدي خنجر از عمق وجودم

بريدي بند غم از تار و  پودم

ببردي دل به درياي وجودت

همان چشمان دريايي برايت

كه اول من بُدم مهمان چشمت

يكي بالا نشين مهرِ نابت

برفتن از خيالم كِي تواني

نگفتن از دل من چون تواني

اسيرم من غريق چشم جادو

دو سبزينه همان چشمان آهو

رخي تابنده چون يك ماه تابان

چو سروي بر سر باغ شبستان

منم عاشق به چشمان تو دريا

نداني تو نه امروز و نه فردا

سهيلم من به تاريكي برايت

ستاره در دل دريا  برايت

 

 

 

کاش می شد خستگی راخسته کرد...

بیوگرافی
خاطره باز

همین
.
آخرین نوشته‌ها
آرشیو موضوعی
برچسب‌ها
نوشته‌های پیشین
پیوندهای روزانه
دوستان